مسابقه ی عکس وبلاگی

 

سلام همه !

دوستان عذر من رو بپذیرید که نمی دونم چرا هیچ تمایلی به نوشتن در این وبلاگ ندارم . کرکره ش رو پایین نکشیده م ها ! تو رو خدا بی خیالش نشین ! فقط شاید یه مدتی بذارم واسه خودش هوا بخوره ! حالا غرض از این مزاحمت که اومدم و نوشته م اینه که :

من در این دومین جشنواره ی عکسلاگ شرکت کرده م . هر کی دوس داره ، جون مادرش بره به من رای بده ! ثواب داره ! به بقیه هم بگین بی زحمت . اشکال نداره !!! عکس من اون پایین هاست . از آخر عکسای هشت و نه فکر کنم . پایینش اسم وبلاگم نوشته شده . دستتون درد نکنه !

اینم یه بار دیگه آدرس : http://axlog.mihanblog.com/post/5

 

   + غزل کریمی - ۱:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱٦

داستان برفی که آمده و می آید و خواهد آمد !

اتاق بغلی ما ، یه دختر برزیلی بانمک زندگی می کنه که تازه امسال اومده اینجا فوق لیسانس گرافیک بخونه . 

تو آشپزخونه وایستاده یم و با هم گپ می زنیم . ازم می پرسه که اینجا معمولن کی برف شروع به باریدن می کنه . خیلی بی تفاوت می گم : معلوم نیست ... چون پارسال " هالوین " ده سانت برف اومده بود . ولی امسال خبری نیس !

با هیجان نیگام می کنه و براش باور پذیر نیست که پارسال هالوین ( ینی مثلن بیست روز قبل ) اینجا ما کلی برف داشتیم ...

اضافه می کنم : فکر کنم تا قبل از کریسمس حتمن بیاد ...

کللی ذوق می کنه و می گه : آخه من هنوز تا حالا برف ندیدم ! برام خیلی هیجان انگیزه . می خوام آدم برفی درست کنم ...

...

بهش لبخند می زنم و پیش خودم فکر می کنم این که آدم تا 27-28 سالگی برف ندیده باشه ، چه حسی می تونه داشته باشه ...

...

قبول نیس ! منم دلم می خواس تا حالا برف ندیده باشم !!

   + غزل کریمی - ۸:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۳٠

داستان من و پنجره ای که هست و نیست !

یزد ...


گاهی دلم می خواد دری ، پنجره ای پیدا کنم ، از لاش سرک بکشم و بگم : آهاااااااااااای ! سلام دنیاااااااااااا ! منم هستما !

گاهی اما ...

   + غزل کریمی - ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢۱

داستان دست هایی خالی از دنیا

سلام ...

به دست هام نگاه می کنم ، که سرانجام تمام بی پناهی هاست . اینجا برایم آخر دنیاست : این دست ها . این دست های خالی بی تو . این دست ها که روی انگشت هایش ، انگشت های تو راه نمی رود . به دست هام ، که خالی تر از تمام آخر دنیاها هستند نگاه می کنم . به دست هام که بی تو فقط انگشتانی هستند برای لمس کلیدهایی که از تو می نویسند ...

اما با تمام این ها ، من بر آنم که هیچ وقت دنیا آخر نداشته . دنیا همیشه در حال شروع شدن است . می خواهم شروع بشود ؛ با تو ... با دست های تو ...

دست هام پر می شوند ؟!

 

   + غزل کریمی - ۳:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱۳

داستان همین ها !

سلام ...

من میلانم . پنج شیش روزی می شه ...

خوبم ...

خسته م یه کم ...

یه مهمونی ایتالیایی کوچیک عالی رفتم ...

مسابقه ی والیبال ایران ایتالیا رفتم ...

خوبم ...

دل نگرانم ...

عاشقم ...

...

جای نگرانی نیست !

   + غزل کریمی - ۱:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٧

داستان یک چهل هزار تومن و یک ارسلان کارمکار و فک و فامیلش

سلام ...

دیروز کامکارها رفتیم . تو سالن اجتماعات برج میلاد . یه برج زشت بدقواره که هیچ وقت سمبل تهران نمی شه . ینی من اجازه نمی دم ! عمرن !

همین جور که رو صندلی های چرمی سالن خدا رو شکر تقریبن خوب میلاد نشسته بودم به این فکر می کردم که چی شد که تا چهارسال پیش بلیت کنسرت ها حدود ٨ تا ١٠ هزار تومن بود و از دو سال پیش شده ۴٠ هزار تومن !

خب ولی عود زدن ارسلان کامکار نذاشت بیشتر از این عذاب بکشم ... خدا می دونه چه جوری می تونه روی صفحه ی ساز هم پرده بگیره و اون صداها رو در بیاره و یه جوری ساز بزنه که نتونی بگی عود ترکیه یا عربی یا فارس ... ولی از همه بیشتر هم ایرانی باشه ... بعدشم که تک نوازی ش تموم شه ، همه ی سالن غش کنن براش و حتا فک فامیل نوازنده ش هم که هر کدوم استاد موسیقی ن ، از ساز زدنش به جود بیان ...

تو سالن جای سوزن انداختن نبود . خدایی فک نمی کردم این قدر پر شه ... البته خب موسیقی کامکارها نسبت به موسیقی های ایرانی دیگه مردمی تره ... بعدشم ! به قول خودشون تصمیم گرفته ن برای کنسرت های سنتی تخفیف ده درصدی قایل بشن ... ینی این کنسرت قرار بوده بلیتش ۵٠ هزار تومن باشه !!

بعدشم ، یکی بیاد به من بگه این آقای بیژن کامکار عزیز استاد مسلم دف و رباب .. که وختی دف می زنه آدم بیهوش می شه ، کی بهش گفته که : استاد جان ! عجب صدای خوبی داری ؟!!!!!! یکی پیدا نمی شه استاد رو از این اشتباه در بیاره ؟

پاشنه ی آشیل کامکارها همین صدای بیژن کامکاره . خودشو نمی گم . فقط صداشو ... تو رو خدا یکی بیاد و این استاد بزرگ دف رو از جو خوانندگی دربیاره !!

یه تیکه هم در مورد بخش دوم کنسرت بگم که موسیقی کردی بود البته با یه دونه هم لری که به میمنت حضور الواری چونان من خوندن اون بخش رو !

برای من جالب بود چند تا تصنیفی که به صورت تلفیقی اجرا کردن و بسنده نکردن به همون ملودی های گوش نواز قدیمی کردی . یه نوآوری که دست کم به گوش من قشنگ می اومد .

و البته دو سه تا هم آهنگ کردی شنگول قشنگ که اگه نباشن و همه ی سالن رو غرق خنده و کف نکنن ، اصن کنسرت کامکارها کنسرت نمی شه که ... !

...

همین !

   + غزل کریمی - ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٢٠

عنوان ندارد

سلام ...

فعلن تهران موندگارم .

با یه عالم فکر و یه عالم کار و یه عالم نگرانی و یه عالم امید .

وبلاگ فعلن حوصله ش نیست .

برمی گردم ...

   + غزل کریمی - ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٦

آگهی بازرگانی !

سلام .
شوی لباس های زنانه ی ایتالیایی ( شلوار ، تاپ ، پیراهن ، روسری ، دامن و ... ) با کیفیت و تنوع عالی و قیمت های مناسب .
مکان : طرشت . بلوار صالحی . بالاتر از میدان تیموری . خیابان سوم . پلاک 6 . واحد 6 .
( دسترسی از ایستگاه متروی دانشگاه شریف و همچنین از خیابان آزادی تقاطع حبیب اللهی . همین طور برای کسانی که ماشین دارند از بزرگراه شیخ فضل الله )

 

 زمان : چهارشنبه 6 تا شنبه 9 مرداد . ساعت 10:30 صبح تا 8 شب
شماره ی تماس : 09126350785
منتظرم :)

   + غزل کریمی - ۳:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٥

یک داستان قاراشمیش

سلام ...

سرنوشت :

تمام ابرهای دور ، نزدیک ! تمام ساحل های نزدیک ، دور ! 

خسته . غبار غربت را می خواهی بتکانی ، نمی شود !

آشفته . تکرار را می خواهی حذف کنی ، نمی شود باز !

تکرار ... تکرار ...

خودنوشت :

روزهای پایان ترم . روزهای پایان خوابگاه . روزهای پایان امتحانات . روزهای پایان ...

روزهای آغاز سوغاتی خریدن . روزهای آغاز چمدان بستن . روزهای آغاز درس خواندن و پاس نکردن . روزهای آغاز ...

پروازها کنسل می شوند . جلو می افتند . عقب می افتند .

امتحان ها در هم قاتی می شوند . هم گروهی ایتالیایی ت گُه ترین آدم روی زمین است . امتحان ها به پول دادن برای انجام پروژه و وقت گرفتن از استاد می کشند .

این هفته رفتن ت می شود آن هفته رفتن . امتحان های پاس نشده را دوباره چشیدن .

حوصله ی گرمای ایتالیا را نداشتن . حوصله ی گرمای تهران را نداشتن . حوصله ی دوباره امتحان دادن نداشتن . حوصله ی کار گروهی نداشتن . حوصله ی کاری که ازش خوشت نمی آید را نداشتن . حوصله ی عزیزترین کس ها را نداشتن . حوصله ی چمدان بستن نداشتن . حوصله ی جمع کردن تمام زندگی ت برای تحویل اتاق خوابگاه را نداشتن . حوصله ی غذا خوردن نداشتن . حوصله ی یک دعوای کوچک خنده دار را نداشتن .

حوصله نداشتن .

حوصله نداشتن .

 

پی نوشت : تابستان ... بی حوصلگی ... بلاتکلیفی ...

پی نوشت 2 : خسته م ... هیچ کس هم پیدا نمی شود که به من گیر ندهد !

   + غزل کریمی - ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٢

داستان یک آیه ای که به ما وحی شد ...

سلام ...

...

و درس ها ، خود به خود پاس نخواهند شد !

...

......................

.

   + غزل کریمی - ٥:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢۸

داستان من و یک تصمیم اتفاقی

سلام ...

هنوز ، گاهی که توی آینه نگاه می کنم ... عکس هایم را می بینم ... وقتی ظهرها ساکت ساکت است و از بیرون صدای ایتالیایی حرف زدن دو نفر با هم می آید ... وقتی یک لحظه موقع ایتالیایی حرف زدن با کسی ، به خودم گوش می کنم ... وقتی " ارمین " هم اتاقی م که سیاه پوست و با نمک و اهل کامرون است را می بینم که رو تختش خوابیده ... هنوز گاهی توی این دیدن ها و شنیدن ها ، باورم نمی شود که اینجا هستم ... ایتالیا ... کشوری که دوستش دارم !

توی این " گاهی " ها ، به راهی که آمده ام فکر می کنم . به تصمیمی که سه سال پیش گرفتم . به زود گذشتن همه ی این سه سال . به کسی که اولین بار مدرسه ی ایتالیایی را بهم معرفی کرد ؛ کسی که فقط یک بار در عمرم دیدمش و تا آخر عمر خودم را مدیونش می دانم . فکر می کنم به همه ی این " اتفاق " ها . به تصمیمی که مدت ها بود توی سرم وول می خورد ، اما اتفاقی بر زبانم آمد ... به این که دوست داشتم بیایم ایتالیا ؛ ولی این قدر فکرش برایم جدی نبود . راستش از لحظه ای که بر زبان آوردمش تا لحظه ای که پایم را توی فرودگاه مالپنسا بر زمین گذاشتم ( بیشتر از دو سال ) فکر می کنم که باز هم جدی نبود ! نمی دانم چه شد که خودم را توی این سرزمین چکمه ای دیدم ... 

پشیمانم ؟ نه ! خوشحالم ؟ نمی دانم ! نگرانم ؟ بله !

سه تا پرسش سخت با سه تا جواب ساده ...

همین !

   + غزل کریمی - ٢:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢٦

دو تا داستان واقعی در احوالات ارزش دانش و پژوهش

 

سلام ...

دو تا داستان دارم براتون ... دو تا داستان واقعی ...

داستان اول :

برای پروژه ی درس " کارگاه شهرسازی " که بررسی یک منطقه ای از شهر میلانه ، به مشکل بر می خوریم . ای میل یکی از بچه های فوق لیسانس رو پیدا می کنیم و ازش درخواست کمک می کنیم . فردا صبش بهمون جواب می ده که اگه خواستین بعد از ظهر تو دانشکده همدیگه رو ببینیم و راجع به مشکلتون صحبت کنیم . بعد از ظهر یه آقای بور بسیار خپل خنده دار رو می بینیم که خیلی نمی تونه کمکمون کنه ؛ ولی همون قدری که می تونه رو خیلی راحت برامون انجام می ده . یکی از استادا رو بهمون معرفی می کنه که به طور تخصصی روی اون منطقه از میلان کار کرده . ای میل استاده رو می ده و می گه شما بهش ای میل بزنین و مشکلتون رو بگین ، می تونه کمکتون کنه .

غروب به استاده ای میل می زنیم و ازش درخواست کمک می کنیم . فردا صبش جوابمونو می ده و می گه این روزا خیلی سرم شلوغه ولی تو هفته ی دیگه می تونیم یه قرار بذاریم و با هم بریم منطقه رو ببینیم . آخرشم شماره ی موبایلش رو گذاشته . به ایتالیایی نوشته ، ولی بعد از هر جمله ش ترجمه ی انگلیسی ش رو هم گذاشته از نگرانی این که ما حرفاشو درست متوجه نشیم ! ما ازش تشکر می کنیم و قرار هفته ی بعد رو باهاش فیکس می کنیم .

 

پی نوشت : ما از قبل نه اون دانشجوی فوق لیسانس رو می شناختیم و نه این استاد درس برنامه ریزی شهری رو . ما ، دو تا دانشجوی سال اولی خارجی هستیم که زیاد ایتالیایی مون خوب نیس و کسی که یه چیزی رو بهمون توضیح می ده باید خیلی صبر و حوصله داشته باشه تا مطمئن شه ما حرفاشو دقیق فهمیدیم . استادی که برای هفته ی دیگه با ما قرار گذاشت ، نه بابت این کارش پولی می گیره ، نه وظیفه ای داره برای این که برای ما وقت بذاره ! 

 

داستان دوم :

برای درس " تاریخ شهری " باید یه تحقیق انجام بدیم . راجع به تاریخ یکی از شهرهای ایران و روند شهرسازی توی اون شهر و روند برنامه ریزی و طراحی شهری توی اون شهر . بگذریم از این که به طور کللی حرف زدن در مورد برنامه ریزی شهری توی ایران ( اونم در روند سال های گذشته ) کار بیهوده ایه ، ما هر چی دنبال منبع توی اینترنت می گردیم ، چیزی غیر از یه سری اطلاعات تاریخی و اینا پیدا نمی کنیم . در بین جست و جوهامون ، به صفحه ی شخصی یکی از استادای شهرسازی دانشگاه شهید بهشتی تهران بر می خوریم . تصمیم می گیریم به این استاد ای میل بزنیم و ازش درخواست کمک کنیم ، شاید استاد بتونن به ما منبعی یا جزوه ای معرفی بکنن که به صورت پی دی اف و اینا برامون بفرستن . بعد از دو روز استاد گرامی جواب می دن . حدس می زنین جواب ایشون چی بوده باشه ؟

.

.

" بهترین کار ، جست و جو در گوگل فارسی است " !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

پی نوشت : ینی ایشون واقعن فک کرده ن ما این کارو نکردیم ؟ مگه ما براش ننوشته بودیم تو اینترنت چیزی پیدا نکردیم ؟ ینی ایشون ... ایشون چی آخه فک کرده ؟!!

.................................................................................................................

فرق داریم با هم خیلی ... 

استادای اینجا واقعن استادن . اگه چیزی رو بلد نباشن ، خیلی راحت اعتراف می کنن که بلد نیستم یا در حوزه ی تخصص من نیست و برو از فلانی بپرس . و اگه بلد باشن ، با کمال میل برات وقت می ذارن و برای تلاشی که می کنی ارزش و احترام قایلن .

اون وخ بشینیم فک کنیم چرا ماها برای تحصیل می آیم کشورای دیگه و چرا وضعیت ایران این جوریه ...

 

   + غزل کریمی - ٢:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱٢

داستان من و غزلی بعد سال ها ...

سلام ...

نوشتنم نمی آد ... عید که ایران بودم ، بعد از سال ها یه شعر گفتم ... واقعن بعد از سال ها ...

پناه می برم به شعر ...

 

سر می کشم تو را - غم جانکاه - از بی کسی به طور مداوم

در من سفیر می کشد از درد یک بغض تیره ی متراکم

 

غمگینم از خودم که دوباره دارم به شکل آه غلیظی 

تکرار می شوم ضربان وار در ذهن این شب متلاطم

 

غمگینم از تو ، از توی خونسرد ، از با وفایی ات که همیشه

آغوش باز کرده ای و من را می بری به یک غم دایم 

 

انگار گیر کرده ام اینجا ، در گیر و دار این عطش و بغض

در لحظه لحظه ی غزلی خیس سرشار ابرهای مزاحم

 

انگار باید از سر شب تا فردا شب از تو شعر بنوشم

لاجرعه مثل مست خرابی ؛ بی قید و بی خیال و مداوم

 

هفت آسمان ابری ممتد ، هفت آسمان خواب و ... من ، آرام

پیچیده ام به دور غزل هام تصویر یک خیال ملایم

 

در من سفیر می کشد از درد تصویر این خیال ندیده

از خواب می پرم ! و دوباره : من ، شعر ، غم ، سکوت مداوم ...

   + غزل کریمی - ٤:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱٠

داستان نیست ها !

سلام ...

به ما گفتن این کد رو تو وبلاگ قرار بدیم :

26dafa34725914980781bf4df5d26060

حالا چرا مراش بماند !

همین !

شما رو به خوندن و دیدن و کامنت گذاشتن در پست پایین دعوت می کنم :

   + غزل کریمی - ٧:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٢٥

داستانی درباره ی بزرگ شدن در میلان

سلام ...

یکم : دل ام می خواهد کسی برای دل من سه تار بزند

                                                   و دل ام سه تار بزند

                                                  چه قدر دل ام می خواهد که دل ام بزند. . .

                                                                          " بیژن نجدی "


دوم : ثانیه ها سر می کشند دلتنگی م را ؛ به باد فراموشی می سپارند تمام نبودن ها را ؛ سرشار بودنم می کنند این ثانیه ها . این ثانیه های متفاوت آشنای این روزها ...


سوم : تازه آمده بودم اینجا . کودک تر از همیشه . از عرض خیابان که می خواستم رد بشوم ، از عرض یک خیابان بیست متری مثلن ، نگاه می کردم ببینم از آن دورها ماشین می آید یا نه . گاهی ماشین نمی آمد و رد می شدم . گاهی اما ، ماشین هایی بودند با سرعت بالا ، و من کنار می ایستادم تا رد بشوند . اما ، سرعت هر چه بود ، راننده تا مرا می دید سرعت را کم می کرد و می ایستاد رد بشوم ! من هم یک grazie کش دار می گفتم که یارو بشنود و من تشکر کرده باشم از راننده ی مهربان با شخصیت . کودک بودم اینجا خب ! نمی دانستم اینجا این طور است . به یاد تهران بودم و سرعت ها و راننده های با ادب خوش مرامش ! حالا اما ... یاد گرفته ام که اینجا این طور است ! خیابان را نگاه می کنم و ماشین هم که بیاید رد می شوم ؛ بی خیال ! می دانم که بهم نمی زند ! گاهی هم که راننده سرعتش را کم نمی کند ، نگاه خشم آگینی می اندازم و به کشداری همان تشکر روزهای اول یک فحش خوشگل مودبانه بهش می دهم ! بزرگ شده ام ؟!


چهارم : چند تا عکس ... بیشتر به خاطر خانوم لیلا خانوم که لطف داشتن و اینا : 

 

خانوم تایلندی رو دستم نقاشی کشیده

 

 

   + غزل کریمی - ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٢٤

داستان من و شب هایی که سفید * می گذرند (2)

سلام ...

پنجره ی اتاق بسته س ، ولی بازم صدای پرنده ها می آد تو . الان یه دو ساعتی هس که دارن می خونن . بلکم بیشتر . یه خروسه هم این وسط هس که از همون دو ساعت پیش هی داره هر نیم ساعت یه بار یه ابراز وجودی می کنه ! 

 

فک کردم : شاید شمام مثه من بی خواب شده باشین که دارین از سه نصفه شب تا حالا واسه خودتون می خونین ! راستش اینه که واسه خودتونم نمی خونین همه ش ها ! اینجور که صداتون داره تو اتاق می پیچه ، حکمن دلتون می خواد همه ی اهل و اهالی این غربی ترین نقطه ی میلان رو خبر کنین ! 

 

غیر از صدای پرنده ها ، خوابگاه همچین ساکت ساکتم نیس . شب های بی خوابی و بی داریم که می شه ، تا خود صب صدای راه رفتن تو راهرو می شنوم . یقین تو این دویست سیصد نفر چن تایی هم پیدا می شن که مثه من شب زنده داری کنن ...

 

شما واسه خودتون بخونین ؛ منم واسه خودم نقاشی می کشم . اصن موسیقی رو هم خاموش کردم به احترام خوندن شماها ! عجب فازی داد ! مرسی که این رو به رو این همه درخت هس که شماها برین رو شاخه هاش و تا خود صب اینجوری چهچه بزنین !

 

شب های بهاری این غربی ترین نقطه ی میلان ، شب های بارانی و موسیقی پرنده ها ، شب های فیلم و نقاشیه ... شب های آروم و قشنگ ...

 

 

پی نوشت : اون بررسی ها هنوز در دست بررسی ن ! فقط این که می خوام سعی کنم از چرند و پرند نویسی های خیلی شخصی دست بردارم . فضاها رو بنویسم ؛ نه زمان ها و مکان ها و آدم ها رو ! این یک !

 

پی نوشت 2 : یادم اومد یه وختی یه چیزی نوشته بودم با عنوان همین نوشته . و توش یه " به قول ایتالیایی ها " هم داشت . خیلی لازم بود این نکته رو بگم که ایتالیایی ها به " شب زنده داری " می گن : "notte bianca" که معنی تحت اللفظی ش ( اوه ! چه واژه ی عربی مسخره ای ! راستش نمی دونم فارسی ش چی می شه ! ) هست : " شب سفید " . ولی معنی واقعی ش می شه : شب زنده داری . اونی که من نوشته م ، یه برداشت همین جوری از این اصطلاح هست . چون به نظرم تیتر باحالی می شد ، اینجوری نوشتم . ا

اینم گفتم که یه وخ واسه بعضیا سوال پیش نیاد ... حالا هر سوالی !!

   + غزل کریمی - ٧:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٩

داستان در دست تعمیر است !

سلام ...

راستش فعلن حال ندارم چیزی بنویسم ...

مشغول بررسی یه سری جوانبم ! نتیجه رو متعاقبن می نویسم ... جوانبش هم به وبلاگ نویسی ربط داره ، هم کللن به همه چی !

زت زیات !

   + غزل کریمی - ٤:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱٩

داستان یک توضیح

سلام ...

من نظر هیشکی رو تو وبلاگم پاک نمی کنم ! چه کسایی که می شناسم ، چه کسایی که نمی شناسم . واسه همینه که هنوز که هنوزه بخش نظرات وبلاگم رو به صورت تایید کردن نظر توسط خودم در نیاوردم . نمی دونم ! شاید یه روز بالاخره مجبور بشم این کارو کنم !

کسی که تو وبلاگ من نظر می ده ، الزامن دوست من نیس . الزامن معنی ش این نیس که می شناسمش .

کسی که تو وبلاگ من کامنت می ذاره ، می تونه هر چی تو دلشه بگه . من کامنت کسی رو پاک نمی کنم . کامنت تو رو هم پاک نکردم . این که کسی تو کامنتش به من حرف نامربوطی بزنه ، به خودش و به شخصیتش مربوطه . کسی که به من می گه احمق ، و به خودش اجازه می ده با من این طوری صحبت کنه ، حتمن شخصیتش در همون حده . کسی که من از سالیان دانشجویی و جلسات شعر فقط باهاش سلام علیک رسمی داشتم و خوشحالم که هیچ وخ بیشتر از این نبوده . الان راستش ناراحتم که همون سلام علیک رسمی رو هم داشتم . که اونم فقط به خاطر این که یه زمانی این آقا دوست پسر یکی از دوستای من بود و تو چن تا جلسه شعر دیده بودمش ... من این آدما رو دوست خودم نمی دونم . این وبلاگ هم خونه ی شخصی من نیس که فقط دوستا و فامیلام توش بیان و برن . منم باهات در مورد اون واژه ی bastardo موافقم .

نمی دونم چرا فک کردی نظرتو رو پاکش کردم . شایدم اینم دوباره از کرم های پرشین بلاگه . من کامنت تو رو می بینم . اگه تو نمی بینی ، باید به پرشین بلاگ اعتراض کنم . شاید سرور سایت مشکل داره . من کامنت تو رو می بینم . کامنت هیشکی رو پاک نمی کنم . حتا کامنت غریبه هایی که نمی شناسمشون . حتا کامنت های نامربوط یه عده روشنفکر نمای وطن پرست دروغی رو ! چه برسه به کامنت تو ...


فقط خواستم بدونی !

فقط خواستم بهت بگم عیدت مبارک !

فقط خواستم بهت بگم ...

   + غزل کریمی - ۱:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱

داستان من و این دو هفته

سلام ...

دو هفته س تهرانم ... از ترافیک خسته ... از شلوغی کلافه ... خسته از ...

دو هفته س تهرانم ... با مامان خوش می گذره ... حتا وختی فقط مشغول کار هستم ... با بچه ی برادرم خوش می گذره ... وختی روزی دوبار می آد بغلم می کنه و خیلی با احساس می گه : عمه ! نرو ... نرو آلمان !! ( بچه ی هشت ساله مرتب یادش می ره من ایتالیا م . چون بیشتر فامیلای مامانش تو آلمانن ! گاهی هم به جاش می گه " استرالیا " !! )

دو هفته س تهرانم ... دلم برای آرامش و نظم میلان تنگ شده ...

دو هفته س تهرانم ... دیگران می پرسن : سفر خوش گذشت ؟ ... من فک می کنم که : خب ! من که الان تازه تو سفرم !!

دو هفته س تهرانم ... دو هفته دیگه هم تهرانم ... دلم برات تنگ شده ... نگرانتم ... نگران تو  که این قد هم منو اذیت می کنی ، هم خودتو ... ای کاش آروم باشی تا برگردم ... ای کاش این قدر تند نباشی ... ای کاش به من ، به من تنها که تو این دو هفته تو این شهر کثیف شلم شوربا هیچ غلطی نکردم ، اعتماد داشته باشی ...

 

 

پی نوشت :

برات آیه الکرسی می خونم هر روز ، بعد زا این که برای خودم خوندم ، برای تو هم می خونم ... سودشو نمی دونم ؛ ولی ضرر نداره !!

   + غزل کریمی - ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢٠

داستان نیست ! فقط اطلاع رسانی !!

سلام ...

خانوما و آقایون ! من خوبم ... وبلاگاتون رو هر چن وخ یه بار می بینم و می خونم ... ولی حوصله ی کامنت گذاشتن ندارم ... ممنون از همه ای که برام کامنت می ذارین ... کامنتاتون رو خیلی دوس دارم . بازم به این کار ادامه بدین که براتون خیر دنیا و آخرت داره ...

ازم دلخور نشین اگه جوابتونو نمی دم ! برای این کار دو تا دلیل دارم :

یکی این که هنوز امتحانام تموم نشده و مثلن ارواح دایی م دارم درس می خونم !!

دوم این که ........... هوررررررررررااااااااااااا ! من دارم شنبه می آم ایران !! این قدر هیجان زده ام از این بابت که اصن نمی تونم به چیز دیگه ای فک کنم !!

 

گرفتین دوستان ؟ من دارم می آم ایران !!!!!!!!!!! هههههههههههههییییییییهههههههه !!

   + غزل کریمی - ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٤