هکمان کردند لامصب ها !

سلام ...
یکم : باران چون کبوتران
        بر دانه هایی که روی شیروانی ریخته ام
                                                         نک می زند
                                                                   تُک تُک تُک
        چون کبوتران .                                   
                                                      ناظم حکمت 
                         از کتاب : « تو را دوست دارم چون نان و نمک »

دوم : پسر عموی عزیز و محترممان هکمان کردند ... فقط خدا رو شکر که آدم با وجدانی هستند و به قول روزبه : « خدا می دونه عقلو به کی بده ! » ... بلایی به سرمان نیاوردند ؛ و الا اگر می خواستند می توانستند کل سیستم را بفرستند روی هوا ! خدا را صد هزار مرتبه شکر !

سوم : تو کیستی که این چنین سرشته ای ام با تنهایی ؟! ... نمی توانم ؛ نمی توانم این طور روی این زمین بچرخم و نیابم آن لحظه ی آرامش بخشی را که ... نمی توانم ! می خواهم دو تا باشم ؛ می خواهم هزار تا باشم ... می خواهم شش میلیارد تا باشم ... ! نمی خواهم تنها باشم ! خسته ام خدا ! خسته !

چهارم : روزی هزار بار به خودم می گویم : کم نیار دختر ؛ کم نیار !

پنجم : دارم به نتایج بامزه ای در مورد شخصیت خودم می رسم . درباره ی لایه های پنهان این دخترک ... حالا اگر نتایجم قابل ارایه شد ، یک چیزهایی اش را این جا می نویسم ...

ششم : سفر ، همین که به آغاز خویش برگردی
            به فصل تازه ی از نو سرودن روحت
            و یک فضای پر از رازهای ناگفته
            که سخت می کشدت سمت بودن روحت ...
این بیت ها را جایی ، در پیچ و خم جاده های مملکتی غریب سرودم ... و حالا سخت احتیاج دارم به این کشش که پرم کند از آن حس غریب که دوباره تازه شوم و تهی از این پوسیدگی های بی درمان ... اما نمی روم ؛ هیچ دلیل خاصی هم ندارد ... فقط انگار تا حالا رخصت نداده این حس که لبریزم کند !

   + غزل کریمی - ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱٠/۳٠

مالکيت !

سلام ...
يکم : کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد ...

دوم : توی دانشکده تون يک نمايشگاه کتاب برگزار می شه ؛ موضوع اينه که من نمی دونم نمايشگاه کتاب با موضوع «‌ دفاع الکترونيکی » يعنی چی !

سوم : سری را که درد می کند ، دستمال نمی بندند ! می گذارند به حال خودش تا آرام آرام دردش را توی جان آدم بريزد ! و صدايش هم يک دفعه در نيايد ! با خيلی مسايل بايد اين طور برخورد کرد !

چهارم : دوست ندارم نسبت به خيلی چيزهای دور یا نزدیکم ، احساس مالکيت داشته باشم .

داشتم فکر می کردم : پس چرا گاهی با خودم زمزمه می کنم « ناررررررنجی من » ! ...
بعدش فکر کردم : اين هم مثل خيلی چيزهای ديگر ؛ خيلی چيزهای مهم ، دوست داشتنی و عزيز ديگر : ايران من ؛ مادر من ؛ خدای من ...
واقعيت اين است که آدم می تواند گاهی نسبت به چيزهايی که بسيط هستند ، تعلق خاطر و مالکيت داشته باشد !

پنجم : همان شعر از « فاضل نظري » که چند وقت پيش همين جا نوشتم :

چيزی ز ماه بودن تو کم نمی شود
گيرم که برکه ای نفسی عاشقت شده است ...

 

   + غزل کریمی - ٩:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٠/٢۸

سير شده ام ! ممنون !

سلام ...
حرف هایم را خورده ام از بس ، سیر شده ام از زندگی !
تو بگو ! تو بگو ای با حس تمام لحظه های من آشنا ! ای با حس لحظه های ناتمام من آشنا !  آخر خواستم این حرف ها قاتق نانم شوند ؛ قاتل جانم شده اند ! تو بگو کجای راه را به خطا رفتم ؟! کدامین حرف را نابه جا گفته ام که سرنوشت موهومم ، این گونه گره خورده به نگفتن حرف هایی که جانم برای گفتنشان بالا می آید ؟!
های ! با تو ام ! عزیز لحظه های دور و دیر من ! تو هرگز نبوده ای این همه دیر ؛ این همه دور ! پس کجاست دست های کلیدی که هزار قفل زنگار گرفته را به اشارتی می گشود ؟ قرن هاست پشت این کلون بسته چشم انتظار مانده ام مسیح ! پس کی می آید آن قیامت چشم های تو ، که به خاک سیاه بنشانند این حرف خوردن های بی امان را ؟!
حرف هایم توی گلو گیر کرده اند ! آب می خواهم ! چشمه ی جوشان لبخندت را که به ترفندی ، گره از پیشانی خاک گرفته ی دردهایم باز کنند ... این کاغذ پاره ها تشنه اند آقا ! تشنه ! می دانی که تشنه ... !
دلم تنگ است برای زیر باران خواندن هایی که گنجشک های توی گلوهایمان را مجالی می داد برای بال گشودن زیر سقف تنهایی دو مجنون !
دلم تنگ است ... دلم برای همه ی دنیایی که من و تو را، و حرف های لحظه های بی بدیلمان را  توی خودش جا داده بود تنگ است ... می دانی ؟!

   + غزل کریمی - ۱:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱٠/٢٠

ملالی نيست جز ...

سلام ...
يکم : زندگی در جريان است ؛ مهم اين است که توی تندی اش نيفتيم که با يک آبشار کله پا شويم !
دوم : مهم نيست جمله ی بالايی گفته ی کيست !
سوم : اوضاع داره کمی بهتر می شه ... يه کم سيستم رو به راه شده ... هم سيستم کامپيوتر ، هم سيستم خودم !
چهارم : خوبم ؛ ملالی نيست جز دوری شما !

   + غزل کریمی - ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٠/۱٤

شايد يک « داستانک »‌ ...

سلام ...
تنها دارد توی راهروهای سرد قدم می زند دخترک . تاب نمی آورد ؛ اولين دری را که می بيند باز می کند و مي رود تو ( شايد هم بيرون ) ... قنديل های يخ را نگاه می کند که می افتند و روی سرش خرد می شوند ...
دارد توی يک جمع يخ زده ، قنديل می بندد دخترک !

   + غزل کریمی - ۱:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱٠/۱٤

والسلام !

سلام ...
۱- سرم خيلی شلوغه !
۲- سرم خيلی شلوغه !
۳- سرم خيلی شلوغه !
۴- عقده ی حقارت دارم چون از چهارشنبه تا حالا فقط سه تا کامنت داشتم ! جون مادرتون منو جدی بگيرين !
۵- کارت اينترنتم تموم شده . به زور ۸۰۰ تومن جمع کردم يه ۲ ساعته خريدم که ... !
۶- به من بدبخت مستمند کمک کنين ! قبض تلفن ما هم چنان نيازمند ياری جيب های شماست !
۷-  اينا رو فقط نوشتم که نگين از پارسال ( ۲۰۰۴ ) تا حالا هيچی ننوشته !
۸-  والسلام ! رحم الله من يقرا فااااااااااتحه مع الصلوات !

   + غزل کریمی - ٧:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٠/۱۳

...

اگر با من نبودش هيچ ميلی

چرا ظرف مرا بشکست ليلی ؟!

   + غزل کریمی - ۸:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٠/٩

توقعم کم است !

سلام ...
يکم : فکر من را نکن عزيز دلم ؛ خوب من ! حال شاعرت خوب است
        با همين يک دروغ مصلحتی ، تو گمان کن هنوز خم نشدم !
                                                                        رضا سيرجانی

دوم : خدايا ! روح و جسم ناررررررنجی خوبم را از هر چه شر است ، حفظ کن ! ( نگرانشم ! )

سوم : و هم چنان ادامه می دهم ؛ با خودم عهد می کنم که بايد مثلا تا نيم ساعت ديگر از اين خلسه بيرون بيايم و می آيم ! ... شايد می خواهم تا خلسه ی بعدی به خودم استراحت بدهم !

چهارم : ديدارت ، برايم مثل کدئين است ! تا همين الان شايد اصلا جراتش را نداشتم که به روی خودم هم بياورم آن يک شنبه ، چه بر من آوردی ! واقعا احتياج داشتم به در بر گرفته شدن در آن تشعشات بی بديل که از حضور تو سيلان داشت !
با من بمان ! حتی اگر فضای ميان ما آن قدر وسيع باشد که تمام دنيا را در خود ببلعد ! با من بمان ! بگذار ، حضورت برايم مثل يک خواب آور ملايم باشد که زندگی را بر من آسان می کند !

پنجم : گفته بودمت که توقعم کم است ! اين تويی که هم چنان از من غولی ساخته ای که انگار می خواهد تمام محدوده ی شخصی تو را در چنگ خودش بگيرد !

ششم : چيزی ز ماه بودن تو کم نمی شود
            گيرم که برکه ای ، نفسی عاشقت شده است!
                                                                      فاضل نظری

هفتم : صبور باش ! صبور ... ( اين ها را فرض کن محمد توی قرآنش برای اين روزهای من و تو آورده ! ) ... صبور باشيم ...

   + غزل کریمی - ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱٠/۸

بازی های کودکانه ی ...

سلام ...
چه قدر زود نقش عوض می کنی . چه قدر ...
می دانی از چه حرصم می گيرد ؟ از اين که به همان سادگی که بغض می کنی و گوشی را می گذاری ، چند دقيقه بعد صدايت را بلند می کنی و آن بازی مسخره را دوباره شروع می کنی !
ادامه بده ! ادامه بده خوب من ! اعصاب من از پولاد است ... از آن پولادها که نه خرد می شوند و نه نفوذ پذيرند ! از آن پولادها که در اوج باران تير و ترکش ، تنها ممکن است کمی خمش پيدا کنند !
هی می خواهم خودم را گول بزنم و بگويم : نه ...
هی می خواهم به روی خودم نياورم که ...
هی می خواهم ... هی می خواهم ...
اما راستش را بخواهی من پاسخم را گرفته ام . پيش از آن که حتی فکرش را هم کنی من پاسخم را گرفته ام !
و تو ادامه می دهی اين بمب باران عاطفه را که تمام خودم را روی سرم آوار کنی ...
نمی توانی ؛ قبول کن !
حرف از کلانتری می آوری . تهديد می کنی ... از چه می خواهی شکايت کنی و به کجا ؟
....................
پيش نويس متن شکايت نامه ی جناب آقای نارررررررنجی :
حضور محترم رياست محترم کلانتری ۰۰۰
اين جانب «‌ ناررررررنجی » مراتب اعتراض و شکايت خود را نسبت به احساسات پاک دخترک ديوانه ای موسوم به « بنفش متمايل به کبود » اعلام می دارم . نام برده بر خلاف نظر اين جانب ، از دوستی خود با من برنمی گردد و در وبلاگ خود ، همواره جملات سرشاری را مبنی بر دوست داشتن من می نويسد . لازم به ذکر است که بنده به دليل ترس از دوست داشتن و دوست داشته شدن (‌ و یا هر دلیل مزخرف دیگری که به خودم مربوط است )، هيچ گونه تمايلی به ادامه ی دوستی با ايشان ندارم و بارها به انحاء مختلف ، اقدام به ظاهر سازی و توهين به ايشان و ضد حال زدن به ايشان کرده ام که تا به حال هيچ يک افاقه نکرده است . لذا از آن مقام مسوول ، عاجزانه تقاضای پی گيری و بازداشت اين دخترک رذل پست فطرت را دارم ! تا قانون به وضعيت ايشان رسيدگی نمايد !
                                               امضا : ناررررررنجی !
..............................

حالش را ببر ! حالش را ببر ناررررررنجی جان ! فقط در نظر داشته باش اگر حکم اعدامی هم صادر شد ، يک جوری باشد که روحم هم به فنا برود تا در آن دنيا هم نتوانم يقه ات را بگيرم ! ( پل صراط و کول کردن و اين حرف ها که يادت هست ؟! )
زياده عرضی نيست ... ايام بازی های کودکانه تان مستدام !

   + غزل کریمی - ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٠/٦

زار نمی زنم !

حالا نمی خواهم بنشينم اين جا برايت زار بزنم ! نه ! زياد هم دل خور نباش از دستم حضرت آقا ! اصلا باشد ! به من چه که دلت اين دو وجب جا را ترجيح داده به آن خانه در اندشت ...
اما نه ! خودت بگو ؟ باور کنم اين شوخی بی نمکت را ؟
زود باش رو کن ! آن طرف ها چه ديده ای که اين چند ساله ، همه ی ما دور و بری ها را بی خيال شده ای ؟!

   + غزل کریمی - ٦:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٠/٥

همين !

چه فرقی می کند

من نباشم يا تو نباشی

مهم اينجاست ؛

 که چيزی مانع ما بودن ماست ..


                        از يک وبلاگ .

 

   + غزل کریمی - ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱٠/٥

کتاب هايی پر از ليلی های مجنون !

سلام ...

محمود می گويد : « کم نيار ، مرد . کم نيار ... »
« عاشق نيستی ... »
« عاشق بودن چه کار به کابل خوردن دارد ؟ »
علی لبخند می زند « مجنون رو می برن پيش طبيب که حجامتش کنن . گريه می کنه . می گن تو که اهل ترس نبودی . می خنده و می گه « ليک از ليلی وجود من پر است . » حالا طول می کشه تا بفهمی چی می گم.»

اين کتاب « انگار گفته بودی لیلی » * را داد دستم که بخوانمش و اين طوری بشوم ! آخر دختر جان تو نمی دانستی من نخوانده ، همه اش را از حفظ هستم ؟
اين دختره ی خنگ مهربان - اعظم - کتاب را داد دستم و گفت : مواظب باش روانی نشوی !
نه روانی شدم ؛ نه حرص خوردم ؛ و نه حتی گريه کردم ؛ فقط وقتی به آن دو سه خط بالايی رسيدم ، گونه ام کمی خيس شد !
انگار همه اش را می دانستم قبلا ! انگار خود من نوشته بودمش ... می خواندم و فکر می کردم : من هم يک شراره ؛ يک مستانه ؛ شايد هم يک علی !
بهت زده ام ؛ خودم را که توی آينه نگاه می کنم ، می بينم با آن چشم های ريز کشيده ، شده ام شبيه اين سامورايی هايی که اربابشان مرده و می خواهند دست به هاراگيری بزنند ! ... می بينم مثل آن ها بهت زده ام !
اما من نه سامورايی ام ؛ نه اربابی دارم که بميرد ! من فقط دختری هستم با چشم های ريز کشيده که هر کتابی که می خواند ، يا تويش پر از « ليلی » و « مجنون » است يا پر از « نارنجی » ! توی اين کتاب هم نارنجی بود ، هم مجنون ، هم ليلی !
چرا ولم نمی کنی ؟ چرا ؟
فرض کن من نمی خواهم ولم کنی ! فرض کن من می خواهم بمانم و تا قيامت خيره شوم به اين عکست که ماسيده روی مانيتور !
فرض کن من خیلی از اين شب ها ، کامپيوتر را خاموش نکرده ام و خوابيده ام تا به تو نزديک تر !
فرض کن من نمی خواهم ناررررررنجی جان !
اما تو که می خواهی ! اگر نمی خواستی که آن طور ... !
چرا ولم نمی کنی آخر ؟!

* انگار گفته بودی ليلی / سپيده شاملو / نشر مرکز / چاپ دوم - ۱۳۸۰

   + غزل کریمی - ۸:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٠/۳

وقتی تو نيستی ...

سلام ...
درونم تنيده شده ای ! تار و پودم را از هم گسسته ای و دوباره با نخ خودت بافته ای مرا ! با نخ نگاهت که دور تمام وجودم تنيده شده ؛ مثل تار عنکبوتی که شکارش را آن قدر توی تارش نگه می دارد تا خفه شود و بعد نوش جانش کند ! با نخ نازک نگاهت که ...
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابريشم
چند وقتی است که هر شب به تو می انديشم *
درونم تنيده شده ای و برونم را نيز به انحصار تار نگاهت درآورده ای ! ...
تار و پودم را از هم گسسته ای و دوباره تابيده ای اش گذاشته ای اش کنار برای لحظه ی مرگم که دوباره بيايی و ببافی اش در وجود مستحيل شده ام در تو !
نيستم من ؛ نيستم من ؛ و سرشارم از نبايدهای بی ترديد در اين نيستی !
وقتی تو نيستی ،
نه هست های ما
چونان که بايدند
نه بايدها ... **
به تکرار افتاده ام در اين بی سرانجامی که هر روز سر چهار راه ها بايستم و سراغ تو را از عابران سر در يقه ی بالا کشيده ی بارانی هايشان بگيرم ...
به تکرار نامت افتاده ام توی ذهن در تو تنيده شده ام ...
به تکرار نبودنم افتاده ام ؛ به اين اميد که شايد بيايی و دوباره شعله ی آتشم را بگيرانی !
به اين اميد که تار و پودم را که کنار گذاشته بودی ، بياوری و گره بزنی به تار و پود خودت که در من تنيده شده ؛ بيايی دوباره با هم بنشينيم وجود هر دو تايمان را با اين رشته ی دراز ببافيم ...
تکرار می کنمت ای در هر ديدار و خاطره ، نوبرانه ! ... تکرار می کنمت ... !


* از « بهروز ياسمی »
** از « قيصر امين پور »

   + غزل کریمی - ۸:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٠/٢

زمستون خدا سرده ؛ دمش گرم !

سلام ...
يکم : يک عمر می توان سخن از « چشم » يار گفت
        در بند اين مباش که مضمون نمانده است !
                                     ويرايش شده توسط خودم !

دوم : می تکانی ام ؛ پاشيده می شوم روی آسفالت کدر خيابان هايی که شده اند همراز لحظه های ناشکيبايی که با هم داشتيم .
می تکانی ام ؛ تاب می خورم توی هوايی که خيلی وقت است بين نگاه من و نبودن تو ، راکد مانده .
می تکانی ام ؛ تاب نمی آورم بی تو بودن و نبودن را ! راه می افتم توی همه ی خيابان های منتهی به « چهارراه بودن ها »!

سوم : زمستون خدا سرده ؛ دمش گرم !
          زمينو مثل يخ کرده ؛ دمش گرم !
          تو آيين خدا لوطی گری نيست ؛
          خدا نامرد نامرده ؛ دمش گرم !

چهارم : زمستان که آغاز می شود ، ياد برف های خيابان ونک می افتم و خيس شدن پاچه های شلوارم تا زانو . و سه جفت جوراب روی هم پوشيدن و هی عطسه کردن ...
و هی عطسه کردن و صبر نکردن و راه افتادن توی خيابان های ممتد بی تکرار برف گير ...
ياد خودم می افتم ؛ دلم ، که از سرما توی نبودن خودش مچاله شده ! ياد دلم می افتم ، که هماهنگی غريبی دارد با اين فصل که چندان هم ازش خوشم نمی آيد !

پنجم : اگر نبودی ، اگر جاری نبودی ، نمی توانستم دوام بياورم در اين ترديد نديدن هايت !
اگر نبودی ، اگر گه گاه نمی ديدمت ، تاب نمی آوردم اين بی شعوری را که در شعرهایم غوطه ور است !
اگر نبودی ، اگر چشم هايت نبود ...

ششم : فرياد می زنمت ؛
            توی گلويم پرنده می شوی
            می روی !
            و سهم من از تو ،
            همين آواز است !
                                                    از « خودم » !

   + غزل کریمی - ٤:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٠/۱