روز زن + دلتنگی بی ربط

سلام ...
يکم : می خواستی کمک کنی اما نشد عزيز
        بدتر به دست يک تب تازه سپردی ام
        از عمق دره های مه آلود بی کسی
        تا قله های سرد پر از درد بردی ام !
                                                 از « غزل »

دوم : يادداشت هايم را جست و جو می کردم که آن يادداشت مربوط به جشن اسفندگان را پيدا کنم که نشد ! حالا اگر رزوهای آينده پيدايش کردم برايتان می نويسم اين جا . فعلا کوتاه از آن می نويسم ...

سوم : جشن اسفندگان ( سپندارمز‌ ) : پنجمين روز از ماه اسفند زرتشتی / ۲۹  بهمن خورشيدی
سپندارمز نگهبان زمين است . تنها امشاسپند زن در ميان دوازده امشاسپند اهورامزدا . و از آن جا که زمين مانند زنان نقش باروری و زايش و مادری دارد جشن اسفندگان برای گرامی داشت زنان نيکوکار برگزار می شود . زرتشتيان اين روز را به نام روز زن و روز مادر جشن می گيرند . واژه ی سپندارمز در اوستا « سپنته آرمئی تی » آمده و به معنای فروتنی و بردباری است .

چهارم : روز زن بر تمام زنان بردبار و نيکوکار ايران زمين خجسته باد ...

پنجم : به دليل اين که در همين روز بوده که کورش کبير نخستين پيشکش را به همسرش داده ، خيلی ها بر اين عقيده اند که می شود اين روز را معادل ايرانی ولنتاين دانست ؛ اما من معتقد نيستم . فلسفه هايشان کلی با هم فرق دارد ...

ششم : پنجشنبه توی خانه شاعران بزرگداشت استاد « کورش صفوی » بود ؛ اما مگه اين جلسه ی کاری مزخرف گذاشت برم ؟!

هفتم : حالا جلسه هه خيلی هم مزخرف نبود ها ! آخرش به کباب و ماست موسير و يه عالمه مسخره بازی ختم به خير شد !

هشتم : دل تنگم ؛ بدون هيچ حرف ربط و اضافه و نشانه ای ! همين : دل تنگم !

   + غزل کریمی - ۱:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱۱/۳٠

شيب تند

سلام ...

يکم : کارم همين که نقش تو را صبح تا غروب
        می بافم عاشقانه به دار خيالی ام ...
                                                  از ناررررررنجی خوبم !

دوم : اين جاده امانم را می بُرد آخر پسر جان ! نمی شد بگويی کمی شيبش را ملايم تر کنند ؟! من نفس تنگی دارم ؛ اين تندی را تاب نمی آورم ...
اين جاده امانم را بريده ! اما به روی مبارک نمی آورم ! سينه خيز هم شده به پايان می رسانمش ؛ شايد آخرش خورشيدی ، تکه ای مهتابی ، چيزی نصيبم شود !

سوم : کوچه تان خيلی تاريک است ! امشب نزديک بود چند بار ليز بخورم توی آن تاريکی و يخ ها ! بابا آخر يک چراغی ، چيزی !

چهارم : آشکارا نهان کنم تا چند ؟
           دوست می دارمت به بانگ بلند !

   + غزل کریمی - ۱:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱۱/٢٧

پُرسه ی اورمزد

سلام ...
يک کشيش مسيحی اعدام می شود و سالروز اعدامش می شود بهانه ای برای این که عشاق به هم هديه بدهند ...
نام يک کشيش مسيحی پس از گذشت صدها سال می چرخد و می چرخد و همه ملت ها - از هر دينی که باشند - را سر کار می گذارد ...
يک اتفاق در جهان مسيحيت می تواند خيلی ها را سر کار بگذارد ...
اما اتفاقاتی هستند توی همين کشور خودمان که حتی ما نامشان را هم نشنيده ايم ...
اگر از اين قضيه که امسال به خاطر کبيسه بودن سال و اين ها ، ولنتاين افتاده ۲۶ بهمن بگذريم ؛ هر سال ۱۴ فوريه برابر است با ۲۵ بهمن ماه خورشيدی . و حالا همين ۲۵ بهمن خورشيدی برابر است با « اورمزد » نخستين روز از ماه اسفند سال زرتشتی ... روز « پُرسه ی همگانی اورمزد » ...
اين مراسم به ياد درگذشتگان و گردهمايی زرتشتيان انجام می پذيرد . خانواده هايی که در آن سال درگذشته داشته اند ، نام درگذشتگان آنان را موبد به همراه ساير درگذشتگان آن سال با نوای اوستا در هم می آميزد . کسانی که برای پُرسه می آيند مقداری قهوه يا نبات برمی دارند و شاخه ای مورت را به نشان تداوم زندگی با خود به همراه می آورند .
لازم به توضيح است که هنوز در بسياری از مناطق ايران که مردمش مسلمانند نيز به جای مراسم عزاداری از واژه ی « پُرسه » يا « پُرس » استفاده می شود ...
.................
سه چهار روز ديگر هم جشن اسفندگان است ... روز زن در ايران باستان ... از آن هم کوتاه می نويسم ...
فعلا برای شادی روح همه ی درگذشتگان عزيز ، به روان آنان درود ...

   + غزل کریمی - ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱۱/٢٦

بگذار بنويسمت

سلام ...
می نويسمت ؛ که مبادا کم بياورمت روزی ... می نويسمت ، تا تکرارت کنم لا به لای خطوط درهم برهم زندگی ام ... زندگی دخترکی که نشسته پشت دار و قالی اش را با خامه ی تو می بافد . خامه را گره می زند به تار دلتنگی اش و پود صبوری اش را رج به رج چاشنی می کند ! با تو دارد نقش يک رفاقت را می بافد دخترک ... رفاقتی که ...
...... اين تيریپ را تازه ياد گرفتم ؛ از صدا و سيمای جمهوری عزيزمان ! « پاسوز رفيق شد ! » ... يعنی به پای رفيق سوخت ... بانمک بود ......
اما راستش ، من نمی خواهم پاسوز تو شوم . می خواهم بمانم تا روزی این قالی را با هم از دار به پایین بکشیم و پهن کنیم زیر پای دل هایی که سقفشان آسمان حضور باشد و فرششان ، قالی دلبافتی که ... !
می نویسمت ؛ تا جاری ات کنم توی همین واژه های سرگردانی که دیوانگی دخترکی عاصی را به تصویر می کشند !
می نویسمت ؛ تا تسکین بدهم این درد را که گاهی به مرز رکود می کشاندم ...
می نویسمت ؛ تا باور کنم ... باور کنم ... باور کنم آن چه را که نباید !

   + غزل کریمی - ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱۱/٢٤

خونه ی بدون مرد !!! + بيست و دوم بهمن !

سلام ...
دو روزه که دست به هر کاری می زنم ، یا ناقص از کار در می آد ؛ یا جوری می شه که آخرش خودم از دست خودم عصبانی می شم ... دو روزه که هی با همه دعوام می شه ... اصلا بحث دفاع کردن از خودم و اینا نیست ها ! موضوع اینه که واقعا همه هم اذعان داشتن که تو همه ی این بحث ها و دعواها ، من حق داشتم و مقصر طرفم بوده ... اما نکته این جاست که حال و حوصله ی بحث راه انداختن ندارم و نمی شه ... از طرفی اومدن سر رگلاتور گاز ساختمون رو دزدیدن !!!!!!!! تقریبا دو سه ساعت بدون گاز تشریف داشتیم تا بالاخره از اداره گاز اومدن و ... تو روز روشن یک قطعه رو از کنار در خونه باز کردن و بردن ... همسایه هه تا دید گاز قطعه ، جیم شد خونه ی مامانش اینا ! شوهر مبارکشون هم تشریف بردن که مبادا بی ناهار بمونن ! من و موندم و مامانم که مسافرت بود و یه خونه ی یخ ! اون وقت هی بگن : « یه مرد تو خونه باشه ، خوبه ! » اینم از آقاهه که اصلا وای نستاد ببینه قضیه چی می شه ! مجبور شدم خودم به تنهایی وارد کنه مطلب بشم !!

بیست و دوم بهمن ماه امسال ، هر چه باشکوه تر به گند کشیده شد ! نمی دونم دیروز رفتین خیابون یا نه ... خونه ی ما طرفای میدان آزادیه ؛ دیروز سر ظهر یه سر رفتم بیرون ( به خدا کار داشتم ؛ قضیه راهپیمایی نبود ! ) دیدم ماشاء الله ! فستیوال با نمکی بود ! شهرداری و نیروی انتظامی عزیز نه تنها با دست فروش ها برخورد نمی کردند ؛ بلکه برای رفاه هر چه بیشتر فروشندگان عزیز و این که زیر برف و باد نباشند ، داربست زده بودند و چادر و ... خلاصه غرفه زده بودند و اجاره داده بودند که هر دو طرف حالشو ببرن ! همه چی هم پیدا می شد ... یه بیست و دوم بازار تمام عیار ! ... از طرفی : غرفه ی نقاشی و گریم کودکان ؛ غرفه ی عرضه ی محصولات فرهنگی ؛ مسابقه های شاد !!!!!!!!!!!!! ؛ غرفه ی عکاسی ؛ سرگرمی های کانون پرورش فکری و ... ! واقعا آدم باید احمق می بود که خودشو از حضور در این فستیوال شاد و جذاب !! بی نصیب بذاره ! ... حالا من تازه حضور گرم بازیکنان فوتبال و بازیگران سینما و دیگر چهره های مردمی !!! رو نادیده گرفتم !

   + غزل کریمی - ٤:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱۱/٢۳

ديدمت !

سلام ...
برایت بنویسم ؟ برایت از چه بنویسم ؟ از هزار تکرار مسخره که دورم دیوار کشیده اند برای بی تو بودن و مردن ؟! از تنم که حصار پروازم شده ؟ از تو که حصار مردنم شده ای ؟ ... اگر نبودی ، همان روزها رفته بودم . اگر نبودی ؛ اگر ستاره ات نبود ، تکرارها می کشتندم حتما !
« روزای برفی ، آدم دلش می گیره ! می مونه تو خونه و فیلم نیگا می کنه و ... شایدم گریه کنه ! ... شایدم توی دلش هزار بار اون چیزایی رو که می خواد تو وبلاگش بنویسه مرور کنه ... غافل از این که وقتی پشت میز می شینه ، همه چی یادش می ره و یه سری حرفای مسخره سر دلش باد می کنه ! ... روزای برفی ، آدم داغون می شه ! داغون ، می دونی یعنی چی ؟! »
برایت بنویسم ؟ برایت از دختری بنویسم که هر بار تو را می بیند ، انگاری ... انگاری ... مگر می شود شوق جاری در این لحظه هایم را ترجمه کرد ؟! ... تو را که می بینم ... تو را که می بینم ... باور می کنم هنوز ستاره ای هست که بشود برایش قصه ای درست کرد و هر شب نگاه کرد که ببیند هنوز سر جایش هست ...
« فیلم شب های روشن رو دیدی ؟! ای کاش ببینیش ... اگه دیده باشی ، شاید بفهمی من چی می گم ... بفهمی واسه چی اون هفته اون قدر برام مقدسه ... نمی دونم ! شاید واسه خودت هم مقدس باشه ... هی ! مسخره نکن ! خودتم حتما می دونی که فیلم ها چیزی جدا از زندگی نیستن ... بذار باور کنیم ... »
خیلی خوب بود ... وسوسه می شوی بروی بین جماعتی که مدتی است دیگر برایت آزار دهنده نیستند ... مثلا به خیال دیدن دوستان و خواندن شعری و شنیدن چند تایی ... به مامان می گویی : « اگه نرم ، کرگدن دلش می گیره ! حتی ممکنه بکشدم ! » با خودت فکر می کنی : « دلم واسه یکتا تنگ شده ... » این ها را می گویی و فکر می کنی ؛ اما باور نمی کنی ! راستش را بگو : « خیلی خوبه که آدم وقتی وارد سالن می شه ، اولین کسی که ببینه تو باشی ... خیلی خوبه که می شه گاهی تو رو دید ؛ حتی شده از پشت اون همه حجاب ... »

   + غزل کریمی - ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱۱/٢۱

عروس !

سلام ...
با تو عروسی کرده ام ! همان موقع که توی چشم هات نگاه کردم و لرزيدم ؛ همان موقع که توی چشم هام نگاه کردی و لرزاندی ام ؛ همان موقع با تو عروسی کردم !
و اين جا هی به من می گويند : « ايشالا خوش بخت شی ... ايشالا عروسی شما ! »
و من هی به اين فکر می کنم که : « مگه زن شوهردار هم دوباره عروسی می کنه ؟ »
...

غرفه ی فروش محصولات هنری - فانتزی - ولنتاين و ... تا ۲۲ بهمن در فرهنگسرای خانواده : تهران - ميدان رسالت - خيابان شهيد مدنی - خيابان گلبرگ - خيابان گلستان - فرهنگسرای گلستان ( خانواده ) ... من توی اون ميزی که پر از کارت پستال و شيشه هست کار دارم ... خوش حال می شم تشريف بيارين ...

   + غزل کریمی - ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱۱/۱۸

هپی و مرض ؛ هپی و درد !!!!!!!!

سلام ...
ده روز ديگه ولنتاينه ...
روزی پنجاه بار می نويسم : happy valentine 
روی کارت ها ، جعبه ها ، پاکت ها ، بطری ها و خيلی چيزای ديگه ، همه شده : happy valentine ...
روزی ده بار آقاهه زنگ می زنه و می گه يه سری کارت ولنتاين تازه برام بيار ... و من باز می نويسم : هپی ...
مشکل اين جاست که نمی دونم اين هپی ولنتاين ها رو واسه کی می نويسم ؟!
... روزی  پنجاه بار حرصم می گيره !!!!!!!!!!!!!

   + غزل کریمی - ٥:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱۱/۱٥

شعور عاشقی

سلام ...
چه جادويی توی کلماتت داری ! چه نفسی توی اين نوشته ها هست ! نمی دانی ؛ خودت هم نمی دانی مسيحا ! مي نويسی ؛ کاغذ می شود جواهری که توی هزار جزيره ی سرگردان گنج هم پيدا نمی شود . می نويسی ؛ نفس می شود دمی که بازدمش ستاره های بلورين عشق و شعور است !
شعور ... عشق مگر چيزی به جز درک شعوری است که ديگران از آن عاجزند ؟!
نه ! نه عزيزم ! ادعای عاشقی ندارم . که شعورش را ندارم ! نمی دانم چيست اين تحفه ای که ورد زبان هاست ... نمی دانم چيست اين داستانی که قرن هاست افکار را اسير خويش کرده ...
اما ، می خوانمت و شعورم می رود بالا . شعوری در بی شعوری محض ، که تفسير می کنند صداقت عجيب اين روزهايم را !
اين است که اصلا از آغاز هم نگفتم عاشقم و نخواهم گفت ... و يقين دارم تنها لحظه ای ادعای عاشقی خواهم داشت ، که بدانم دمی است که بازدمی ندارد ... لحظه ای که درکش به اندازه ی يک دنيا فرصت می خواهد ...
ادعای عاشقی ندارم ... اما می نويسی و شعورم را يک درجه يک درجه بالا می بری خوب من !
... حالا نمی دانم برای رسيدن به آن لحظه ی ناب ، چند درجه شعور لازم است ... صبر می کنم و ادامه می دهم اين جريان ممتد دوست داشتن را !

   + غزل کریمی - ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱۱/۱٤

بدبياری به خاطر شکم وامانده !

سلام ...
يکم : در زندگی ام در اين دنيا
        تنها پاهاي کثيفی دارم
        از ميان تمام آن چه می توانستم به دست آورم
        تنها پاهای کثيفی دارم
        شما افکار لطيف و مطبوع داريد
        اما من غريبه ای هستم با پاهای کثيف !
                                        شل سيلور استاين

دوم : امروز سر این شکم وامونده هی بد آوردم ! به نکات زير توجه کنين :
* این ذرت مکزیکی های برج آینه ی ونک خیلی مزخرفند ! هم ۲۰۰ تومن گرون تر بود ؛ هم اصلا داغ نبود ؛ هم واقعا چرند بود !
* موقع سوار شدن به اتوبوس ، يه پاکت انجير خشک دستم بود . آقای راننده نگاه مشکوکی به پاکت انداخت و با لحن ناجوری گفت : اگه تخمه است ، مواظب باش آشغالشو تو اتوبوس نريزی !!
* رفتم بقالی دو تا پفک خريدم ؛ موقع بيرون اومدن يه پسره با اين که ديد دارم می آم بيرون ، سرشو انداخت پايين و سينه به سينه م در رو باز کرد به اين اميد که واسه ش برم کنار !! منم با پر رويی کامل سرش براق شدم که : هو ! مگه نمی بينی دارم می آم بيرون !
* هنوز دو قدم از مغازه دور نشده بودم که شنيدم دارن صدا می زنن : حاج خانوم ؛ حاج خانوم ! مردد برگشتم و ديدم که صاحب مغازه خيلی بی ادبانه نيگام کرد و گفت : حاج خانوم پفک می خری نبايست پولشو بدی ؟!!!!!!! ... کفری شدم و خيلی جدی گفتم پولو گذاشتم رو ترازو ! حالا مگه طرف کوتاه می اومد ؟! دوباره جدی تر گفتم و برگشتم و با صدای بلند گفتم : حالا صد تومن چيه که بخوام به خاطرش دودره بازی در بيارم ؟!!!!!!!!!
* ...

سوم : گلبو اومده بود تهران . خيلی اتفاقی توی دانشگاه ديدمش . الان شيراز ارشد می خونه و چهار ماهی می شد نديده بودمش . يکی دو ساعت نشستيم تو بوفه و حرف زديم ... خدايا ! خيلی با هم فرق داريم ؛ ولی از بودن باهاش لذت می برم . از اون آدماس که وقتی باهاش حرف می زنی ، احساس راحتی وحشتناکی داری که می تونی هر چی رو دلت مونده بریزی بیرون . و در عين حال ، هم اون حد خودشو می دونه ؛ هم خودت ! ای کاش همه ی دوستام اين قدر با جنبه بودن و ای کاش من می تونستم با همه حد خودمو نگه دارم .

چهارم : دستم رو کردم تو جيب بارونی م که پول خرد در بيارم . دستمال کاغذی مچاله ی کثيف پاره پوره که چند ماهيه ته جيبم جا خوش کرده با دستم اومد بيرون ! جلوی گلبو خجالت کشيدم راستش ! توضيح دادم که : از اون چيزاس که نمی تونم دورش بندازم ! بهم نگاه کرد و گفت : واسه همينه که تو هم بدتر از من هميشه زخم معده داری ديگه ! ... منظورش زخم معده بابت حرص و جوش بی خود خوردن بود !

پنجم : صدات ، پارویی است که قایق تنهایی ام را توی این برهوت بی در و پیکر جلو می برد و نمی گذارد به گل بنشیند ! صدات مسیحای دست های یخ زده ام است . صدات خوب است ! خیلی خوب !

ششم : عجيب عينک قنديل بسته ام آقا
            دوباره عاشق « هاااا » کردن شما شده است !

   + غزل کریمی - ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱۱/۱٢

شش تايی های من !

سلام ...
یکم : امروز دوباره یاد تو افتادم دختر ... نمی دونم چرا زندگی م این روزا شده تاوان پس دادن ؛ تاوان حماقت های خودم و یا نزدیک ترین دوستانم ... یا بهتر بگم : آدمایی که دوسشون داشتم ؛ خفن ...

دوم : گاهی در اوج موفقیت یه دفه همه ی اعتماد به نفسم رو از دست می دم و احساس ناامیدی کامل بهم دست می ده ... گاهی به خاطر یه ذره تغییر تو یه نگاه یا یه لحن ... به خاطر یه تغییر بی اهمیت که خیلی لحظه ای و بی منظور بوده ! ... امروز یه دفه موقع صحبت با اون آقاهه فروشندهه که کارامو بهش می فروشم این طوری شدم ( حالا همچین هم به اوج موفقیت و اینا ربطی نداشت !!!!!!!! ) ... هم چنان خیلی خرم !!!

سوم : اصلا بگذار برایت بنویسم . بگذار جاری شوم توی این کلمات سرشار از هیچ و از همه ؛ که می بلعند تمام تنهایی دخترکی فقیر را که کارش این است که هر روز کنج خاطراتش کز کند و آخر شب ها ، تمام تلاشش این باشد که شعله ی آخرین کبریت را روشن نگه دارد !

چهارم : روی لبه ی جدول راه می روم و پاهایم را می گذارم درست روی جا پاهای نامعلوم تو که فرا می خوانندم به سوی دستانی که آن همه بی کسی ام را تسکین بودند ... روی لبه ی جدول راه می روم و دست هایم را از هم باز می کنم تا خیالت را در بر بگیرم و تعادلم حفظ شود ... روی لبه ی جدول راه می روم و چشمانم را می دوزم به چهارراه رو به رو ؛ آن جا که جدول تمام می شود و من باید بپرم از رویش به خیابانی از ترافیک آدم های ناآشنا با جدول های خیابان ... !

پنجم : امروز جلوی اون خانم محترم گریه کردم و حالم از خودم – این خود گریه اوی نق نقوی لووووووووس – به هم خورد ! می خواستم عق بزنم و بالا بیارم همه ی گریه های احمقانه ای رو که دیگه دلیلی برای حضورشون نمی بینم ... خانم محترم اصلا ناراحت نشد و گفت : «اگه لازمه گریه کنی ، پس گریه کن ! چرا معذرت می خوای ؟! » مشکل این جا بود که من مطمئن بودم لازم نیست و اصلا نباید گریه کنم ؛ ولی ... !

ششم : آره ! فرض کن هم چنان می خوام خودمو مجبور کنم شش تایی بنویسم ؛ تو با این قضیه مشکل داری ؟!

   + غزل کریمی - ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱۱/۱۱

کفش هايم هستند ؛ من اما ...

سلام …
کفش هایم هی جفت می شوند جلوی پاهایم که ناگزیر شوم آن راه نرفته را ! نگاه می کنمشان که دارند برای خودشان رفتن را تمرین می کنند … اما من می مانم و به دل خوشی شان می خندم !
کفش هایم را که نگاه می کنم یاد تو می افتم . خیلی چیزها را که نگاه می کنم یاد تو می افتم . خیلی چیزها ؛ مثلا این کفش ها را که اصلا فکر کنم تنها دلیل خریدنشان تو بودی ! که من بپوشمشان و هی فکر کنم این تویی که داری راه می روی ، نه من ! و من فقط دارم نگاه می کنم به پاهات که دارند هم قدم با دل من راه می روند ...

   + غزل کریمی - ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱۱/٩

خوب بمان !

سلام ...
يکم : فکر من را نکن عزيز دلم ؛ خوب من ! حال شاعرت خوب است
        با همين يک دروغ مصلحتی ، تو گمان کن هنوز خم نشدم !

دوم : نوشته ای که خوبی ؛ گريه کردم وقتی خواندم اگر بخواهی راستش را بگويم ! خوش حال بودم از بس ! انگار يک لحظه آسمان خودش را به من نزديک کرد و در گوشم از طرف صاحبش يک چيزهايی گفت . نمی گويم چه گفت ؛ چون آن حرف ها راز بودند و من ، می دانی که ! اصولا راز نگه دار خوبی هستم ! ... هميشه بنويس و هميشه خوب باش و از خوبی ات بنويس ! نمی دانی با اين نوشتن هايت ... !

سوم : دارم در يک جريان سيال سير می کنم که هی می روم به گذشته و آينده و برمی گردم به حال ... زمان برايم معنای واقعی اش را از دست داده . نه می توانم گذشت اين بيست و سه سال و خرده ای را احساس کنم ، نه آن چهارسال و خورده ای را که دانشگاه حسابی مشت و مالم داد ! نه اين چهار ماه و خرده ای را که تمامش جانم را توی حلقومم نگه داشته ام که در نرود ! دارم هی توی ماه ها و سال ها و لحظه ها پس و پيش می روم تا پيدا کنم آن لحظه ی نابی را که می توانم تويش نفسی تازه کنم و جانم را قورت بدهم آن ته ته های وجودم که ديگر هوس در رفتن به سرش نزند !

چهارم : شايد بهت بر بخورد ؛ ولی خوب باش ... چون اين يکی از بزرگ ترين آرزوهای من است ! اگر تو خوب باشی ، هر چه قدر هم که ازم دور باشی و دلم برايت کوچک شده باشد ، سر حالم ! چون با خوب بودنت يکی از سنگين ترين بارهای روی دوشم را به زمين می گذاری !
... فقط اميدوارم گولمان نزده باشی پسر خوب ! ...

   + غزل کریمی - ۱:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱۱/٥

؟؟؟ ):

سلام ...
دوست هام يکی يکی دارن عروسی می کنن ...
اين جور موقع ها بيشتر به اين قضيه فکر می کنم که خيلی وقت پيش بود که ترم يک بودم و با اين بچه ها آشنا شدم ؛ يا خيلی وقت پيش تر بود که بيشتر وقتم رو توی گالری ها و خانه ی کاريکاتور و جلسات شعرخوانی و اينا می گذروندم ...
به اين فکر می کنم که خيلی از بچه ها ديگه اون ديوونه های ترم اولی نيستن که جلوی روی استاد ازش بد می گفتن ! يا اون دو دره بازهای حرفه ای که کلاسو جيم می زدن تا با هم بريم کافی شاپ يا سينما يا نمايشگاه ...
به اين فکر می کنم که ... خيلی از چيزای دور و برم دارن عوض می شن و من نمی خوام اصلا به روی خودم بيارم ...

   + غزل کریمی - ۱:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱۱/۳

نقش سختيه !

سلام ...
ای کاش منم می تونستم مثل « جن » توی فيلم « ببر خيزان ، اژدهای پنهان » * آرزوهای خودم رو با يه سقوط آزاد از يه کوه افسانه ای به دست حقيقت بدم ...
ای کاش می تونستم اون قدر رها بشم که ديگه هيچ وقت آرزوی مالکيت بر چيزی ( يا کسی ) رو نداشته باشم ...
منم يه وحشی ام ؛ يه وحشی افسار گسيخته که می خواد همه ی قيدهای نا به جا رو پاره کنه بندازه دور !
اما هيچ کس نيست که به اين وحشی گری من سر و سامانی بده ... هيچ کس نيست که شمشيرم رو ازم بگيره و به حقيقت سوقم بده ...
ای کاش نويسنده ی فيلم نامه ی فيلم من ، قبلش يه کم باهام مشورت کرده بود ... اين نقش ، يه کم برای آدم خسته ای مثل من مشکله ...


* ببر خيزان ، اژدهای پنهان / کارگردان : آنگ لی / محصول : تايوان ۲۰۰۰ / پخش شده از سينما يک ...

   + غزل کریمی - ۱:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱۱/٢