يادداشت پايانی سال ۸۳


سلام ...

یکم : روی قلبم هنوز می بینی اثر زخم های کاری را

        نمی آیی چرا تمام کنی من و این چشم انتظاری را ...

 

دوم : دیروز ، حضور صمیمی یک دوست عزیز کمک بزرگی برایم بود . برای منی که این روزها « پنچرم » ! به خودش هم گفتم : « ممنون ! وقتی با شما حرف می زنم ، level  ام بالا می ره ! » ... گاهی حضور یک دوست در زندگی آدم خیلی می ارزد ؛ حتی این قدر که اصلا دلت نخواهد به هیچ کدام از نداشته هایت فکر کنی !

 

سوم : آره ! زنگ بزن ... از حسودی بترک ! از نداشتن من ، نبودن لحظه های بی قراری ام برای تو ... به این چیزها باید همان موقع ها که مثل یک کالا با من برخورد می کردی و برای هر چیز کوچک یا بزرگی امر و نهی ام می کردی ، می اندیشیدی ! ... آهای ! آقای «حبیب» ! اصلن فکر نمی کردی ممکن است روزی کم بیاورم و آدم شوم ؟!

آره ! زنگ بزن ... اصلن بخواه مرا عصبانی کنی ؛ من که عصبانی نمی شوم برادر ! من مدت هاست دیگر عصبانی نمی شوم ... سنگ شده ام در برابر این چیزها !

زنگ بزن ... من که می دانم چه قدر حسود هستی ... و چه قدر دوستم داشتی و وابسته بودی ... می دانم برای همین چیزهاست که زنگ می زنی . می خواهی برگردم ؟ می خواهی دوباره مثل سگ جلویت پارس کنم ؟! ... اشتباه می کنی عزیزم ... به همین سادگی !

 

چهارم : سال تحویل ... ازش می ترسم ... و اگر مامان تصمیم نگرفته بود امروز همه ی ظرف خوشگل هایش را از ته انباری در بیاورد ، اصلن فکر نمی کردم این خانم یا آقای « سال تحویل » خیال آمدن داشته باشد !

بیچاره مامان ! کم کم دارد می پذیرد که حالا حالاها بیخ گیسش بسته ام ! هر چه ظرف خوشگل و سرویس چایخوری و این ها برای جهیزیه ام کنار گذاشته بود ، امروز درآورد که استفاده کنیم ... زیر لب آه کشید و گفت : « حالا تا اون موقع جدیدشو واسه ش می خرم !!!!!! »

 

پنجم : خانه تکانی که هیچ ؛ دست به اتاق و کارگاه نزده ام ! تصمیم گرفته ام تازه بعد از سال تحویل اتاقم را مرتب کنم ... مثلن می خواهم ادای آوانگاردها را در بیاورم !!!!!!!!!

 

 

   + غزل کریمی - ۱:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/۳٠

سلاح زنانه !

 

سلام ...

چه قدر بهانه دارم برای گریستن . چه قدر می توانم رو به روی خودم بایستم و ببارم اندوه بی تردیدم را . چه قدر ستاره توی آسمان هست که من بهشان نگاه کنم و چشمم بسوزد که بغضم بترکد !

چه قدر می توانم غمگین باشم ؛ چه قدر می توانم زاری کنم ...

« دختره این جا نشسته ... گریه می کنه ... زاری می کنه ... از برای کی ... »

و چه قدر توی بازی هایمان همیشه این « دختره » بود که می گریست و ...

از آغاز گریستن را تمرین کردیم و این گریه نامش شد « سلاح زنانه » ی ما ! بی آن که حتی ذره ای به قداستش فکر شود ...

و یادم هست روزی را که گفتی حقه های زنانه را می شناسی و این که یک زن تا می بیند همین طوری به مقصودش نمی رسد ، می زند زیر گریه تا مردکش را سست کند ! و این که این سلاح روی تو کارگر نیست ...

و یادت نیست که گفتم سلاحی ندارم به جز اطمینانم به احساساتم ... و حقه ای بلد نیستم مگر علیه خودم !

و یادم می رود همیشه که نباید گریه کنم ؛ نباید خودم را آوار کنم روی سر لحظه های بی صبری . یادم می رفت ؛ یادم می رفت آقا !

همیشه گریه کرده ام ... همیشه : خوش حال بوده ام ؛ غمگین بوده ام ؛ دوست داشته ام ؛ دوست نداشته ام ؛ قوی بوده ام ؛ ضعیف بوده ام ... همیشه پیش عزیزانم گریه کرده ام و لحظه هایشان را به هم ریخته ام ... وقتی روز نخستین ، خدا داشت برای بندگانش عقل قسمت می کرد ، من توی صف « اشک » گیر کرده بودم ...

و همیشه فرار کرده ام از این گریه های بی امانم ... خندیده ام بین آدم هایی که پوستین مرا می بینند ؛ پوستین گل و گشادی به نام « خنده رویی » که برایم خیلی بزرگ است ؛ آن قدر که تویش گم می شوم ...

حالا ، بهانه زیاد دارم برای گریستن ؛ اما نمی گریم : مردی نیست که بخواهم با اشک هایم برایش حقه سوار کنم ! تو نیستی و من تنها رو به روی عکس تو می گریم این روزها ! فرض کن می خواهم برایت حقه سوار کنم . می خواهم به دامت بیندازم !

 

   + غزل کریمی - ۳:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/٢٩

زبانم بند آمد ؛ يادم رفت ...

سلام ...
دلم می خواست خيلی چيزها بنويسم ؛ مثل هميشه ! اما اين شعر را که خواندم ، همه يادم رفت !
با هم بخوانيمش ... :

قطار شو كه مرا با خودت سفر ببري
به دورتر برساني ــ به دورتر ببری

تمام بود و نبود مرا در اين دنيا
كه تا ابد چمداني ست مختصر ببری

ومن تمام خودم را مسافرت بشوم
تو هم مرا به جهان هاي  تازه تر ببری

سپس نسيم شوي تو و بعد از آن يوسف ...!
كه پيرهن بشوم تا مرا خبر ببری

مرا به خواب مه آلود ابرهاي جهان
به خواب هاي درختانِِِِ بارور ببری

و بعد نامه شوم من ... چه خوب بود مرا
خودت اگر بنويسي ــ خودت اگر ببري

¤ پيمان سليماني

 

   + غزل کریمی - ۱:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/٢۸

ازم نخواين ...

سلام ...
يکم : با من چه کرده ای که امانم نمانده است ... با من چه کرده ای که امانم نمانده است ... با من چه کرده ای که امانم نمانده است ... با من چه کرده ای که امانم نمانده است ... با من چه کرده ای که امانم نمانده است ... با من چه کرده ای که امانم نمانده است ...

دوم : ديروز يادم رفت به روز کنم ... از بس سرخوش بودم ( شما فرض کنين ! )

سوم : تو خجالت نمی کشی ؟! ... اصلن لزومی نداره که بخوام ادا دربيارم . اصلن لزومی نداره که تو به من بگی چی کار کنم ، چی کار نکنم ... وقتی نمی دونی اين تو چه خبره ؛ وقتی تو يه آدم ديگه ای که از درون من فاصله داری ... لازم نيست دستور بدی که به چی گير بدم ! ديگه دلم نمی خواد خوب باشم ! وقتی بعد از يه دوره خوب بودن ، دوباره زخم سر باز می کنه و اين بار درد همراه با عفونت شديدتره ...

چهارم : هيچ کس حال ديروز و امروزم رو نفهميد ... به هيچ کس نگفتم ... و حالا تا مغز استخونم داره تير می کشه ...
آره ! می دونم ! درد خودمه ؛ خودم بايد تحملش کنم ! اما ديگه ازم نخواين خوب باشم ؛ نمی تونم ...

پنجم : وقتی يه نفرو دوس داری ، دوس داری ! لازم نيس واسه خودت سناريوی تازه بنويسی . تو فقط يه بازيگری ... سعی کن فقط از پا درنيای دختر ...

   + غزل کریمی - ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/٢٧

گير می دهم ...


سلام ...

معمولا زیاد به همه چیز گیر می دهم . گاهی که گیروگلوبین خونم بالا می رود ، به خودم بیشتر از همه گیر می دهم ... و به علایق شخصی ام هم ! مثلا یک دفعه گیر می دهم که باید از فلان چیز که خوشم می آمده ، حالا بدم بیاید . یا به کارهایی که اصلا مورد علاقه ام نیست ، بپردازم . گیر است دیگر ؛ عقل و منطق که سرش نمی شود ! گاهی هم این گیردادن ها موجب تغییرات شگرفی در وجودم می شود !!

 

مثلا یک مدت گیر داده بودم به گوش کردن موسیقی پاپ ایرانی آن هم از نوع چرت و پرت . آن قدر گوش کردم و گوش کردم تا یک دفعه دیدم که انگار واقعا به شماعی زاده عشق می ورزم !

 

اصلا این علاقه ام به موسیقی سنتی هم از همین جاها شروع شد فکر کنم ! توی خانه از بس خانواده ی فرهنگ دوستی داشتم ، فقط و فقط صدای شهرام ناظری و شجریان و بنان جاری بود . نه این که بقیه مجاز نباشند ؛ هر کس هر چه دوست داشت می توانست برای خودش گوش بدهد . اما وقتی سر ناهار ، آقام بلند می شد و کاست بنان را توی ضبط می گذاشت تا صدای آرامش پس زمینه ی فضا باشد ، مگر کسی می توانست حرفی بزند ؟ یا وقتی مامان موقع کار و بی کاری « آتش در نیستان » را زمزمه می کرد ...

 

این طوری بود که از دست این همه غم موجود در موسیقی ایرانی خسته شدم و زدم به تیپ موسیقی پاپ و کلاسیک اروپا – آن موقع ها نمی توانستم شیرینی موجود در این غم موسیقی سنتی را درک کنم – شدم طرف دار پر و پا قرص موتزارت و بتهوون و البته برای این که از هم کلاسی ها کم نیاورم عشق داریوش و سیاوش قمیشی هم شدم !

 

تا این که بعد از تمام شدن دبیرستان و افتادن تو گروه های فرهنگی ، هنری ، ادبی تهران ، برای این که نشان بدهم خیلی با فرهنگ شده ام ( و ناسیونالیست ) ، گیر دادم ابتدا به موسیقی اصیل ایرانی ، و بعد هم بقیه ی هنرهای اصیل ایرانی . این شد که آخرش رسیدم به این جا که اگر هر روز یک دل سیر ناظری گوش ندهم روزم روز نمی شود . این شد که شدم دانش جوی صنایع دستی ...

 

اما جان به جانم کنی ، هنوز هم که هنوز است تحمل تحریرهای آواز شجریان را ندارم . حتی با وقاحت تمام باید بگویم که اگر در جایی مجبور باشم مدت زیادی به صدای شجریان گوش بدهم ، خوابم می برد ... اما تصنیف هایش را دوست دارم . صدایش زیبا و استادانه است ( گرچه از شخصیتش زیاد خوشم نمی آید ) ... اما من کلا با موسیقی آوازی مشکل دارم ! ناظری را هم این قدر دوست دارم ، به خاطر این است که بیشتر تصنیف می خواند و در آوازهایش هم زیاد پایبند به اصول خیلی سنتی موسیقی ایرانی نیست ...

 

موسیقی آوازی را دوست ندارم . شجریان را هم زیاد نه ! اما مدتی است که به چیزی گیر نداده ام ؛ عقده ای شده ام ! تصمیم گرفته ام این دفعه به شجریان گیر بدهم ! آن قدر گوش می کنم ، تا ... !

 

و ............................

 

خيلی وقت بود می خواستم يک سری از عکس هام را share کنم برای ديدن بقيه ... تا اين که اين جا رو پيدا کردم ... شما فرض کنيد يک فوتو بلاگ ساخته م ...

 

   + غزل کریمی - ٤:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/٢٥

فمينيست از نوع خانه نشين

سلام ...

از طرف داران جنبش زنان است . به شرکت در برنامه های فمینیست ها علاقه دارد . برای برگزاری برنامه هایی پیرامون مسایل زنان اعلام همکاری می کند . دختر فعالی است ؛ دوست دارد توی خیلی مسایل مربوط و نامربوط دخالت کند و از خیلی چیزها سر در بیاورد ...

 

وقتی گفت برای استفاده از اینترنت فقط توی دانشگاه فرصت دارد پیش خودم گفتم یا کامپیوتر ندارند یا مودم ندارند . اما ادامه ی جمله ش این بود : « بابام با این قضیه مشکل داره ! » فکر کردم لابد قضیه ی پول تلفن و این هاست . اصلا باورم نمی شد که پدرش اجازه نمی دهد توی خانه پای اینترنت بنشیند ؛ حتی برای سرچ مطالب علمی !

 

گفت : « با این که ترم هشت هستم ، ولی بعدشم میام دانشگاه برای استفاده از کتاب خونه و سایت و بقیه ی امکانات ... » باورم نمی شد دلیلش این باشد که پدرش فقط برای رفت و آمد به دانشگاه ( آن هم با سرویس ) به او اجازه ی تنهایی بیرون رفتن می دهد !

 

گفت : « همه ی نوشته ها رو قبل از عید بهت می دم ؛ تو عید نمی تونم بیام بیرون ... » فکر کردم خب تلفنی هم می توانیم نوشته ها رو چک کنیم ... باورم نمی شد که پدرش اجازه ی زیاد تلفن صحبت کردن بهش نمی دهد !

 

تعطیلات عید ، یعنی حدود بیست روز ... نه می تواند دوستانش را ببیند ، نه ای میلش را چک کند ، نه کمی پای تلفن چرت و پرت بگوید ...

 

از طرف داران فمینیسم است ( از جمله ی خودش که گفت : « فمینیست هستم » چشم پوشی می کنم ) اما ساده ترین حقوق یک شهروند را هم در خانه اش ندارد ...

 

نمی دانم یک نفر چطور می تواند خود را فمینیست بداند ، در حالی که هنوز جرات ندارد رو به روی پدرش بایستد تا با رفتارهای نامعقولش برخورد کند ؟!

 

   + غزل کریمی - ٦:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/٢٤

خوب نيستی ؛ اما ...

سلام ...

از کجا آمده ای ؟! از کدام سیاره ی دور که هی می چرخد و می چرخد و سرگیجه می آورد برایم دست آخر ؟ ... از کدام چهار راه سر خیابان ما سبز شده ای ؟ ... از کدام پیچ راهت را گم کردی که سرک کشیدی توی خانه ی روح بی در و پیکرم ؟ ...

 

نه ! خوب نیستی ! بدی ؛ مثل تمام آن ها که می آیند و سرک می کشند توی خانه ها که نقشه ی کوبیدنشان را بکشند ... می خواستی خانه ام را آباد کنی ؛ اما وسط کار رفتی برای خودت سراغ یک خانه ی کلنگی دیگر ... نه ! چرا بگویم : « خوب من ! » ، وقتی خوب نیستی و شاید هرگز هم ... ؟!

 

خوب نیستی . اما سر راهم سبز شده ای و هی نمی گذاری چراغ قرمز شود که من بایستم و کمی فکر کنم که شاید ... که ای کاش ... خوب نیستی . اما نشسته ای درست وسط اندوه صدهزار ساله ام که نگذاری بریزمش دور ...

 

این است که نمی توانم از تو بگذرم . این که هی به تو فکر می کنم و هی تند تند پلک می زنم تا هوا هم چنان آفتابی بماند ! این که هی می نشینم نقاشی یک سایه را می کشم که چترش را باز کرده ، گرفته بالای سر تمام آدم های روی کره ی زمین .

 

نشسته ای درست روی صفحه ی هزار و سیصد و هشتاد و سوم دفترم که رویش نوشته بودم : « پایان » . خط زده ای پایان را و به جایش یک عالمه واژه گذاشته ای که من هیچ ازشان سر در نمی آورم !

 

خوب نیستی ؛ اما ... اما ...

 

   + غزل کریمی - ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/٢۳

نقش مهمانی های دوستانه در پيشرفت مملکت

سلام ...

اهم اخبار مهمونی « فاخته » که چهل پنجاه روزه عروسی کرده و هم کلاسی ها رو به خونه ش دعوت کرده بود :

1-      فاخته ماه عسل رفته بوده دبی و از اون جا یه عالمه عروسک واسه خودش کادو خریده !

2-      « ندا نقره کوب » دوباره باردار شده و باید پایان نامه ش رو در دوران شیرین !! بارداری کار کنه !

3-      از یازده نفر دعوتی ، فقط چهار نفرمون رفته بودیم . بعضیا بهونه شون بارون بود و بعضیا مسافرت ...

4-      « صفا » نمی دونست اون آینه و کنسول و شمع دون که سارا آورده بود ، هدیه ی همه مونه و کلی خجالت کشید که دست خالی اومده !!! ( ؟؟ )

5-      مبلغ پول پیش خونه ی اجاره ای فاخته و شوهرش فقط و فقط پونزده میلیون تومنه ( از ذکر مبلغ اجاره خونه ی هر ماه می گذرم ! )

6-      فاخته مبلمانش رو خیلی ارزون خریده ؛ با این که گرون به نظر می آد !

7-      دست پخت مامان فاخته هم چنان حرف نداره !! ( ؟؟ )

8-      مسافرت های ایام عید بچه ها از همدان تا اصفهان و کیش و دبی دامنه داره !

9-      اگه موقع بارداری انار بخوری بچه ت خوشگل می شه ! ( اینو صفا گفت . تازه دستورهای دیگه ای هم بود که من حالا یادم نیست ! )

10-   خیلی از بچه ها با این که پایان نامه شون رو پارسال گرفته ن ، هنوز حتی پروپوزالشون هم تصویب نشده !!

 

خب ! شرمنده ! سطح کیفی من و دوستان عزیزم رو می تونید از همین ده تا خبری که نوشتم حدس بزنید ( تازه ! ضایع هاشو ننوشتم !! )

اون وقت می گیم چرا مملکت پیشرفت نمی کنه !

 

   + غزل کریمی - ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/٢۳

بوقستان

سلام ...
ديروز حوالی ميدان آزادی بودم ؛ يه ده دقيقه ای منتظر اتوبوس ايستادم و توی اون ده دقيقه شمردم دقيقا ۸۷ تا صدای بوق به گوشم خورد ...

نمی دونم چه ربطی داشت ... ولی خيلی دوست داشتم اين کشف رو اين جا بنويسم ! ...

   + غزل کریمی - ۳:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/٢٢

ايران ؛ در دو کلمه !

 

سلام ...

یکم :

من به دردت نمی خورم آری ! من به دردت ... ! برو ! برو ! کافی است !

تو بخواب و به خواب، نور ببین ؛ من که شب زنده دار و بیدارم ...

 

دوم : می تونی خیلی راحت ادا در بیاری . می تونی خیلی راحت نقش بازی کنی ... آره ! اصلا چرا راه دور بریم : مگه تو کنکور ، تو زیرگروه « نمایش » رتبه ت 39 نشده بود ؟! ... یه عالمه از فوت و فن های بازیگری رو بلدی ... پس از عهده ش برمی آی ... راحته : به هیچی فکر نمی کنی و یه دفه می ری تو دل قضیه ... انگار نه انگار که اصلا زندگی واقعی وجود داره ...

اما اگه این وسط یه دفه به سرت بزنه و فکر کنی ... اگه فکر کنی چی ؟!

 

سوم : شش ماه گذشته ؛ و من هنوز دارم فکر می کنم . سخت است عزیز ؛ وقتی عمری را فکر کرده باشی و مغزت را با افکار عجیب و غریب آکنده باشی ؛ سخت است یک دفعه بخواهی همه چیز را تعطیل کنی و فقط بروی توی نقش های مسخره ای که خیلی ها راحت می توانند با آن ها زندگی کنند ؛ حال کنند ...

نه که به خودم نگفته باشم ها ! نه ! گفتم . هر بار به موضوعی فکر می کنم که تهش این جمله را دارد : « هر چی بهش فکر می کنم ، اصلا نمی تونم هضمش کنم ... » هر بار این جمله می آید نوک زبانم ، به خودم می گویم : « حالا که هر چی فکر می کنی نمی تونی هضمش کنی ، پس اصلا بهش فکر نکن ! » ... اما مگر می شود ... می شود ؟

 

چهارم : سال پنجمی هستم : « بچه بزرگ » ! ترم پایینی ها مرا الگوی خودشان قرار می دهند ؛ ازم می خواهند چیز یاد بگیرند ... درس و این ها را نمی گویم که ... همان جفنگ بازی های فوق برنامه ... همان اطلاعات پنهان و آشکاری که از فضای دانشگاه دارم ... حتی اگر گاهی بخواهند افه بگذارند که فلان موضوع را می دانند و رفته اند کشف کرده اند که چه و چه ، خیلی راحت می توانم بزنم توی ذوقشان و اطلاعات کامل تر و تحلیلی ترم راجع به آن موضوع را به رخشان بکشم ...

سال پنجمی هستم . اما تازه حالا احساس می کنم که دارم بزرگ می شوم و تازه می خواهم دانش جو بشوم ... خوب است این دو سه ترم مشروطی را توی کارنامه ام دارم ! چون مجبورم می کند تا ترم دوازده ، واحد داشته باشم و توی آن خراب شده بمانم ... خوب است ! سه ترم فرصت دارم !

 

پنجم : خیلی بامزه اس وقتی یه پسر می خواد جلوی آدم افه بذاره که مثلا نسبت به حفظ حقوق زن ها و دخترها علاقه داره و باید زن ها باور کنن که قوی هستن و اینا ... اون وقت به آدم بگه : « من از اون آدما نیستم که به خواهرم یا دوست دخترم یا همسرم اجازه ی فعالیت و اینا ندم ... و یا این که بخوام تکیه گاه اونا باشم ... به نظر من مردا باید به زن ها اجازه بدن اون طور که می خوان زندگی کنن ! » ... سوال من از این آقا این بود که اصولا لازمه که مردا بخوان به زن ها اجازه بدن یا نه ؟! ...

 

ششم : الله اکبر از دست این « جواد خیابانی » ... دیوونه مون کرد دیشب با اون اجرای برنامه ی مسخره ش ... مراسم تجلیل از قهرمان قهرمانان ورزش کشور رو می گم ... الله اکبر از دست این صدا و سیمای حضرت ضرغامی که تعداد سوتی های برنامه ی دیشبشون سر به فلک می زد ... الله اکبر ازدست این بسیج ورزش کشور با اون تقدیرنامه ی مزین به تمثال مقام معظم رهبری که به حسین رضازاده دادن ... از نظر من که اون قاب ، فقط یه عکس بود از چهره ی روحانی آقا که مرحمت فرموده بودن و کله ی رضازاده را ماچ می فرمودن و اون گوشه موشه ها هم احتمالا یه چیزی نوشته شده بود با این مضمون که : « یاشاسین رضازاده ! »

 

هفتم : دو نفر توی ورزش مملکت ما هیچ گاه از ذهن مردم و مسوولین پاک نمی شن . دست بر قضا جفتشون هم اردبیلی هستن ! یکی شون واسه ی این که هم خیلی پول داره و هم خیلی پر رو ... اون یکی واسه این که وقتی می خواد دوازده امام رو نام ببره می گه : حضرت علی ، حضرت امام حسن ، حضرت امام حسین ، حضرت ابوالفضل ... !

دو نفر هستن توی ورزش مملکت ما که تا دنیا دنیاست ، توی مراسم تجلیل از قهرمانان حتما باید ازشون تقدیر ویژه بشه ...

دو نفر هستن که خیلی راحت می شه با نام بردن ازشون ، اوضاع مملکت رو توصیف کرد ! از این به بعد هر کی توی چت یا هر جهنم دره ی دیگه ای از ما پرسید وضعیت ایران چه جوریه ، فقط دو تا نام به زبون می آریم : علی دایی ، حسین رضازاده ...

 

   + غزل کریمی - ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/٢۱

زيارت بود ...

سلام ...

حالا همه هی بگویند : « زیارت قبول ؛ خوش گذشت ؟ ... » و من هی جواب بدهم : « خوش که ... زیاد نه ! ... ولی گذشت ! » ...

نمی دانم منظورشان از زیارت چیست ! آره ! زیارت بود : میرزا قلمدون ، هدیه ترقی ، بهرنگ تاج دین ، یاسر رضایی ، مانا نیستانی ، آرزو رستم زاد و بر و بچ علامه ... آن هایی که ندیده بودمشان یا نمی شناختمشان ...

... زیارت بود : بچه هایی که تا آن لحظه فقط یک یا دو بار دیده بودمشان ، بچه هایی که تا آن لحظه اصلا نمی شناختمشان ، بچه هایی که یا توی زندگی ام نبودند و یا کم بودند ؛ ولی در روزهای جشنواره زیاد بودند و خوب ... بچه هایی که خیلی شان ( مثل خودم ) می دانستند حضور در جشنواره یک کلاه گشاد است که خودمان داریم روی سر خودمان می گذاریم ! و فقط آمده بودند تا دیداری تازه کنند و ... شاید هم کلاس های دانشگاه را دودر ...

... زیارت بود : ضریح زیبایی که تا آن روز آن قدر بهش نزدیک نشده بودم ... نتوانسته بودم یا نخواسته بودم ... چاردیواری مقدسی که هر جای دیگر هم بود مقدس بود ؛ چون عزیزی مثل استاد فرشچیان ( که تا عمر دارد ، عزت داشته باشد ) طراحی اش کرده و عزیزی چون استاد دهنوی ( که تا عمر داشت ، عزت داشت ) قلم زنی اش کرده ...

... زیارت بود ؛ اما نه آن چه دیگران می گویند ! آن چه خودم دیدم زیارت بود ... دعا کردم ؛ بیشتر از خودم ، برای دیگران . نه به خاطر آن حدیث که ... ؛ به خاطر این که فکر کردم دیگران بیشتر از خودم به دعا کردن و استجابت دعا در مکان های خاص اعتقاد دارند ...

... زیارت بود : کفترهایی که فضله شان را هرگز روی سر زایری نمی ریزند و یا توی حیاط و یا هرجای دیگری . زایرانی که خودشان را به در و دیوار حرم می مالیدند و سر و صورتشان را با چوب های مخصوص خادمان حرم تبرک می کردند . زن های چادر به کمر و گردن بسته ای که خود کشی می کردند برای بوسیدن آن ضریح که ... . خادمانی که با چوب هایی که سرشان پر داشت ، زایران را نوازش می کردند که : خواهرم ! چادرت را بکش روی سرت ! ...

... زیارت بود . نه آن که قبلا ندیده باشم ؛ یا قبلا ... نه ! دیده بودم ؛ اما این بار ، جدا از دیدن ، « زیارت » بود ... نه آن طور که دیگران می گویند ؛ آن طور که خودم دیدم !

 

   + غزل کریمی - ۳:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/۱۸

تو که راست می گی !

سلام ...
هنوز خستگی مشهد از تنم در نرفته ...
فقط اومدم بگم که : ...................... خاک بر سر معاونت دانش جويی فرهنگی دانشگاه علوم پزشکی مشهد ... آره ! آره ! ما فقط يه عده ی معدود دانش جوی بی شعور بوديم که از جشنواره ناراضی بوديم . آره ! تو راست می گی ! ...

   + غزل کریمی - ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/۱۸

هم دردی با دوستان مرحوم دانشگاه فردوسی مشهد !

سلام ...
اين جا مشهد ؛ يک کافی نت در خيابان دانشگاه ؛ آخرين روز اقامتم در اين جا . تا دو ساعت و نيم ديگه راه می افتيم به سمت تهران ... دارم آخرين نفس هامو حواله ی هوای اين جا می کنم ...

می خواستم از جشنواره بنويسم ؛ زياد . ولی قبل از اين که شروع به نوشتن کنم ، وبلاگ بهرنگ رو ديدم ... نمی دونم چرا زبونم لال شد ! می دونم امروز ، فردا ، يا پس فردا حتمن بيشتر از اين اتفاقات مسخره ای که اين چند روز امان همه مون رو بريد می نويسه . خوب هم می نويسه ؛ نه مثل الان من که مدتيه ذهنم کليد کرده و هيچی : تعطيل تعطيلم !

... جشنواه ی نشريات دانش جويی برگزار شد  نشد ! نه جشنواره ش جشنواره بود ، نه برنامه هايی جنبی و نه هيچ چيز ديگه ش ! اين شد که اختتاميه ای هم برگزار نشد . من شخصا اگه اختتاميه برگزار می شد و يه عده کف می زدن و يه عده جايزه می گرفتن و يه عده حض می کردن ، تا آخر دوران دانش جويی م خودم رو نمی بخشيدم که تو اين برنامه ی مزخرف حضور داشتم ...

... ديگه تا عمر دارم نمی ذارم تو برنامه های دانش جويی ، حتی يه دونه از کارمندهای دانشگاه ( تو هر دانشگاهی باشم ) خودشو قاتی قضيه کنه ... به هر قيمتی که شده !

...  اين روزها شده بودم مثل يه گوسفند که هرچی وقاحت از اين دوتا کارمند می بينه به روی خودش نمی آره و داره همه ش واسه خودش اون دور و برا می چره ... اين روزها شده بودم مثل يه خر که خنگ بازی بچه های نفهم دانشگاه ( همه شون نه ؛ يه عده ی جفنگشون ! ) رو می بينه و به روی خودش نمی آره ... اين روزها شده بودم يه بچه ننه که شبا تنها آرزوی قبل از خوابش اينه که زودتر يک شنبه بشه و مامان جونش رو ببينه ... اين روزها خودم نبودم ؛ شده بودم يه دانش جوی دهه هشتادی که هر چی تو سرش می زنن بيشتر کيف می کنه و بعدش که دوز مصرف بالا رفت ، قاتی می کنه و همه چی رو به همه چی می کوبه ...

... کی می خوايم آدم بشيم ؟! ... اعتراضات صنفی رو تبديل به تريبونی برای بيان مسايل سياسی می کنيم ... از هر فرصتی برای داد و بيداد و دعوا و فحش و فحش کاری استفاده می کنيم ... نحوه ی احمقانه ی اعتراض بچه ها به مسايل جشنواره و اين قضيه ی برهم زدن اختتاميه ، بدجوری حالم رو به هم زد ...

... خوش به حالت اعظم که نبودی اين جا ... سعادت داشتی ! ...

می رم تهران تمدد اعصاب کنم . بی چاره بچه های مشهدی که حالا حالاها بايد چوب نفهمی مسوولان برگزار کننده رو بخورن ...

بچه های فردوسی مشهد : هم دردی منو بپذيرين ( گرچه می دونم به دردتون نمی خوره ! )

 

   + غزل کریمی - ٥:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/۱٥

مشهد خوبه ؛ فکر کنم !

سلام ...
مشهد خوبه . من خوبم . هوا خوبه . اما جشنواره اصلا خوب نيست ...
جشنواره ی نشريات دانش جويی سراسر کشور رو می گم ... مزخرفه ! ديگه شورشو درآوردن !
دلم واسه بهرنگ می سوزه ... واسه ياسر رضايی هم ! اصلا قيافه ی اين دو تا رو که می بينم کباب می شم ! دارن چوب مزخرفی يه عده نفهم رو می خورن ! و الا خودشون که رفيق من هستن و طبيعتا آدم هستن ! ...
اقسردگی گرفتم ... ای کاس زودتر شنبه بشه
هر چند ... اگه خود جشنواره رو فاکتور بگيريم ... خيلی هم بد نيست ... الان هم می خوام برم يکی از بچه ها رو ببينم ...
فعلا بای !

   + غزل کریمی - ۸:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/۱۳

 

سلام ...
چند روزی نيستم ؛ می رم مسافرت يه هفته ای . شايد شايد شايد برای حالم خوب باشه ... دعا کنين اگه بلدين . لطفن !

   + غزل کریمی - ۸:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/۱٠

شعر نخوان ؛ لطفن !

سلام ...
ای کاش شعر نمی خواندی ! نمی شد ؟ تا وقتی شعر نخوانده بودی ، می توانستم ندیده ات بگیرم و فکر کنم آن آدمی که آن جا رو به رویم نشسته ، یک آدم غریبه است که برای نخستین بار توی جلسه می بینمش ... اما وقتی شعر می خوانی و نفست را توی هوا - هوای راکد مرده ی اطرافم - می پراکنی ، دیگرتاب نمی آورم بودنت را و یادم می آید : روزی ، روزگاری ... ! ای کاش می توانستم ناررررررنجی را فراموش کنم و به جایش همین جوانک شاعری را ببینم که خوب غزل می گوید و هی با چرت و پرت ها و خنده های زیر لبی اش جلسه را به هم می ریزد ... دارم تمرین می کنم ؛ ولی چه سود که با شعر خواندنت هر چه را رشته ام ، به هم می ریزی پسرک ! نمی شد شعر نخوانی ؟!

   + غزل کریمی - ٦:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/٧

کار خودشو کرد !

سلام ...
يکم : کی بردم رسما تعطيل شده ؛ فاتحه !

دوم : دارم از سايت دانشگاه می نويسم ؛ بدون ليبل فارسی . کار شاقيه !

سوم : امروز خيلی خنديدم ؛ سر هر چيز بی مزه ای الکی خنديدم ... اينم يه جورشه ديگه ! هی با تو ام : فکر نمی کنی حرفات داره بيش از حد زود اثر می کنه ؟! دعا کن ادامه داشته باشه رفيق !

چهارم : نمايشگاه آثار هنری و فانتزی دانش جويان دانشگاه الزهرا ( فروش بهاره )
۸ تا ۱۱ اسفند ماه - ساعت ۸ تا ۱۶ ... مکان : دانشگاه الزهرا - ساختمان مرکز فعاليت های علمی فرهنگی و فوق برنامه - طبقه ی همکف - اتاق کانون ها ... بازديد ويژه ی خانم ها ...

حالا تا بعد ...

   + غزل کریمی - ٥:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/٤