سکوت !

آفتاب می شود ... سايه می شود ... آفتاب می شود ... لرز می گيردم ... باران می بارد ... می ترسم ... می ترسم ... بغض می کنم ... گريه نمی کنم ... ابر می شود ... می بارم ... توی خودم می بارم ... کسی نمی فهمد ... می خندم ... می رقصم ... می ميرم ...

   + غزل کریمی - ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٦/۳۱

خالی بزرگ !

احساس می کنم يه خالی بزرگ توی وجودم رخنه کرده ... دلم می خواد بالا بيارم ... دلم گرفته ! بدون اين که باورش داشته باشم ... بدون اين که بخوام حتی روش فکر کنم ... ولی هست ! اين دل گرفتگيه عجيب بهم گير داده ... ولم نمی کنه لامصب ! ... بعدشم ٬ وقتی دست نياز به سمت کسی دراز می کنم ٬ کسی نيست که بفهمدم ٬ کمکم کنه ... همه انتظار دارن که من بفهممشون ؛ اما من چی ؟ من آدم نيستم ؟!
... خب بايد بگم که .......... در واقع من آدم نيستم ! اما در همون آدم نبودن خودم هم يه دل دارم که گاهی دلش ٬ هم دردی می خواد ... دلش يه چيزای ساده ای رو می خواد ...
... دلم الان فقط ناررررررنجی رو می خواد ... يه ناررررررنجی مهربون که ذهنش فقط پی لج بازی با من نباشه ! گاهی هم به اين فکر کنه که می تونه با يه لحظه حضورش توی نگاهم ٬ و توی هوايی که دارم توش نفس می کشم ٬ به اندازه ی يک عمر دوستی خوش حالم کنه ... به اين فکر کنه که گاهی دوستا به حضور هم ٬ و ديدن هم ٬ حتی از فاصله ی دور ٬ نياز دارن ... به اين فکر کنه که الان بهش نياز دارم ... به اين فکر کنه که الان بهت زده ام ... يه بهت غريب که داره بهم فشار مياره تا بالا بيارم ... و به اين فکر کنه که من وقتی باهاش حرف می زنم ٬ نقش بازی نمی کنم ... و به اون حرف ايمان داشته باشه که من يه آدم صاف و ساده ام ... و اين که لازم نيس واسه حرفام زمينه چينی کنم ... به اين فکر کنه که گاهی من هم دارای شعور می شم ! ...
... دلم روشنی رو می خواد ... يه روشنی دوستانه ... صاف و ساده و بی دغدغه ...
... دلم درک متقابل می خواد ...
... دلم ... دلم ... دلم ... خاک تو سرت !

   + غزل کریمی - ٦:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٦/۳٠

قوی شده ام !

سلام ...
می دانم از جانم چه می خواهد ... می دانم ...
... آهااااااااااای ! هر روز زنگ می زنی که چه بشود ؟! ... می خواهی اعصاب مرا خرد کنی ؟ ... کور خوانده ای ! ...
... هر هفته به يک بهانه زنگ می زند ... می دانم ! می خواهد منت کشی کند ٬ اما به شيوه ی خودش ... نمی داند که ديگر جايی در زندگی امروز من ندارد ... باشد ! بگذار دلش خوش باشد ! ... من که دارم خوب نفس می کشم ... خوب ...
... آهااااااااااای ! من قوی شده ام ! بی خود خودت را به زحمت نينداز ٬ آقای خوب لحظه های گذشته ام ... !

   + غزل کریمی - ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٦/٢٩

تيریپ خری!!!!!!!!

سلام ...
یکم : خيابان ها ... ممتد ترين تهوعی که توی شهرها جاری شده ! زبان دراز شهر که به شنيع ترين شکل ممکن دارد توی ذوق ماها می زند ... باز هم قاطی کرده ام ! دلم می خواهد بروم دهاتمان پشگل ريزی گوسفندها را نگاه کنم !
دوم : دنبال يک آشنا می گردی ؛ سردرگم ! ... دخترعمويت را توی خيابان پيدا می کنی ... عجيب اين مرض خبرنگار بودن توی تار و پودش رسوخ کرده ... و دلت مي سوزد : خانواده ای که به خاطر اين که دخترشان چادر سر نمی کند برايش جلسه ی اضطراری ترتيب می دهند ؛ و دختری که يکی از آرزوهای دست نيافتنی اش اين است که يک اتاق کوچولوی مجردی داشته باشد !
سوم : چرا من هر روز يک طوری هستم ؟ ... هر چه قدر هم می خواهم تيریپ بگيرم ٬ نمی شود ... نه تيریپ دانش جويی ٬ نه تيریپ هنری ٬ نه تيریپ روزنامه نگاری ٬ نه تيریپ شاعری ٬ و نه تيریپ آدمی ! ... تنها تيریپی که بهم می آيد تيریپ خری است ! ... بعد ٬ رويش بگذاريد : يک دنيا حس و حال های احمقانه ی پی در پی که مدام حال آدم را می گيرند !
چهارم : دلم می خواهد يک عالمه پول داشته باشم ... مطمئنم که هنوز نرسيده ٬ همه ی آن يک عالمه خرج می شود !
پنجم : بابا من باز هم قاطی کرده ام ... هی می خواهم خودم را refresh کنم ٬ هی نمی شود ... مدام وسطش hang می کنم !
ششم : حال شما خوب است ؟!!!!!!!!!

   + غزل کریمی - ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٦/٢۸

ناررررررنجی شيرين !

سلام ...
يکم : چه قدر خوبه که روز آدم با يه صدای ناررررررنجی شيرين عزيز شروع بشه !
دوم : بهانه ها برای دل تنگی ها زياد هستند و برای دل شادی ها (‌ شايد هم دل گشادی ها ! چه می دانم ! ) هم ! فقط بايد بگردی و پيدايشان کنی ... گاهی لازم است آدم دلش تنگ باشد و گاهی باز ! ... الان دارم دنبال يک بهانه می گردم برای اين که دلم را باز کنم !
سوم : هوا عاشق که می شود ٬ حوصله اش زود از هر چيزی سر می رود ! ابری می شود ؛ صاف می شود ؛ يک لحظه بارانی است و لحظه ای ديگر آفتابی می شود ... گاهی هم می رود گم می شود و تا چند روز اين دور و بر ها آفتابی نمی شود ! ... ديوانه می شود ديگر ! ... راستش ٬ من هم عاشق که می شوم ... !
چهارم :
              و تکه تکه شدن
              راز آن وجود متحدی بود
              که از حقيرترين ذره هايش
              آفتاب به دنيا آمد !
                                                    فروغ

   + غزل کریمی - ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٦/٢٧

شب های اعصاب خرد کن شهريور !

سلام ...
قبل التحرير : الان ساعت يازده و چهل دقيقه ی پنجشنبه شبه ... و من چون می دونم ممکنه باز هم اين پرشين بلاگ وحشی بازی در بياره ٬ قبلا اين رو اعلام کردم که بدونين من سر قرارم هستم !
... در هم هستم ؛ معده م درد می کند و اين حرف ها ... شب های شهريور هم امشب به مزخرفی سال های پيش ( ... و حتی شايد مزخرف تر ! ) برگزار شد و کلی ما را ذوق مرگ کرد ! جايزه بگيرهايش هم همه شعرهای پنچری خواندند به جز يک آقای از خراسان بزرگ (‌ افغانستان ) ... نمی دانم ! شايد هم همان قضيه ی « مرغ همسايه غازه ! » باشد ! ... واقعا فاجعه بود امشب ! ... حالا خوب بود حد اقل ناررررررنجی يک بيست تومنی جايزه گرفت ! ... من که هيچی ! ولی اون بچه اگه جايزه نمی گرفت ٬ دچار افسردگی می شد ! ... در مورد همايش شعر شب های شهريور ٬ فقط از ذکر همين يک نقطه دريغ نمی کنم که : واقعا دم آقای کاکايی گرم !!!!!!!!
... احسان - يکی از دوست های قديم - را بعد از يک سال و نيم ديدم ... کمی به هم فحش داديم و اين حرف ها ! اين بشر هر دفعه که می بينمش با يک سر و وضع ظاهر می شود ...
... امشب ناررررررنجی خيلی خوب بود ... فقط آخرش را گند زد ! نمی دانم اين بچه چرا فکر نمی کند که او هم بايد کمی ملاحظه کند ... امشب علی رضا بديع هم بود ... شاعر نيشابوری که من مرده ی اين بيتش هستم :
           کمی ملاحظه کن آخر ای بهار اندام !
           وگر نه از نفست می شود هوا عاشق ...
ای کاش اين بچه می فهميد ... آهااااااااای ! با تو ام ! دل کوچک من به چيزهای خيلی کوچکی خوش است ! دريغ نکن !
... مهمل می نويسم ... هنوز کمی دل تنگم و تازه به آن معده درد هم اضافه شده ! ... می روم بخوابم !

   + غزل کریمی - ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٦/٢٧

دل تنگی ...

سلام ...
یکم : سلمان هراتی يک روزی سروده بوده که :
             دلم گرفته از اين روزها ؛ دلم تنگ است
             ميان ما و رسيدن ٬ هزار فرسنگ است ! ...
... و امروز که من داشتم دل تنگی ام را مرور می کردم و به خودم و افکار نانجيبم فحش می دادم ٬ يک دفعه توی ذهنم يک بيت از يکی از غزل هام مرور شد و ديدم که با کمی دست کاری می شود آن را در ادامه ی همين بيت سلمان هراتی آورد که :
             فرار می کنی از دست فکرهات ؛ ولی ٬
             به هر کجا که روی آسمان همين رنگ است !
دوم : تنها هستم ؛ خيلی ! و ... آسمان دلم اندکی ابری است !
سوم : يک وقت فکر بد نکنيد ! هنوز هم خوبم و می خواهم که خوب باشم ! فقط کمی دلم گرفته ! باز می شود ان شاالله ! ...
چهارم : می خواهم از تو بنويسم ؛ نمی توانم ! ذهنم قفل کرده ! شايد هم نمی خواهم بنويسم ... فقط ادايش را در می آورم ... نمی خواهم ؛ چون می ترسم بزنم زير قولم ! می ترسم از زير زبانم چيزی در برود ! ... تحمل می کنم ... نمی نويسم !

   + غزل کریمی - ٤:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٦/٢٥

از اين حرف های معمولی !


سلام ...
اگر بخواهی ٬ می توانی !
نمی دانم چه کسی اولين بار اين جمله را گفته ؛ ولی هر که بوده ٬ خوب کرده گفته !
... و حالا من روی يک کاغذ زرد رنگ با ماژيک قرمز نوشته ام :
« من می خواهم ٬ پس می توانم ! »
و آن را زده ام روی ديوار نارنجی اتاقم ؛ بالای کامپيوتر ...
... و حالا دوباره يادم افتاده که تمام اين بدبختی هايی که سرم آمده ٬ به خاطر اين بوده که خودم می خواستم ... و تمام آن چه اين مدت از من دريغ شده به دليل نخواستن خودم بوده ...
... يادم می آيد آن سال ۷۹-۷۸ که کنکور داشتم ٬ يک جمله زده بودم بالای ميز مطالعه ام که :
« فکر افتادن ٬ باعث افتادن می شود ! »
و همين جمله بود که نگهم داشت تا نيفتم ... جا به جايی وسايل اتاقم و نقل مکان به طبقه ی بالا و ... باعث شد آن جمله را بعد از دو - سه سال از ديوار اتاق بکنم و کم کم به فراموشی بسپارم ... و افتادم !
... و حالا دوباره يک جمله را کرده ام نگهبان خودم ؛ با اين تفاوت که اين دفعه نه تنها می خواهم نيفتم ٬ بلکه می خواهم بالا بروم ... تا جايی که می خواهم ٬ بالا بروم ...
... گاهی زندگی آدم به چه چيزهای کوچکی وابسته می شود !

   + غزل کریمی - ٩:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٦/٢٤

...

تمام ساعت ها
در چشم های تو
نيمه شب را نشان می دهند
و من
که بايد گم بشوم
تا فردايی که
با لنگه کفشی دنبالم بگردی !

   + غزل کریمی - ٤:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٦/٢۳

بازگشت !

سلام ...
يکم : هر دو بر اين باورند
        که حسی ناگهانی آن ها را به هم پيوندداده 
        چنين اطمينانی زيباست ٬
        اما ترديد زيباتر است ...
                                                  ويسوا شيمبورسکا
                                                      از آواز فيلم قرمز
دوم : امروز هی بيرون بودم و هی فرصت به روز کردن اين جا رو نداشتم ... دوباره زندگی شلوغ پلوغم را شروع کرده ام !
سوم : احساس می کنم به طرز فجيعی زنده ام ! دوباره دارم همان آدم می شوم ... همان ديوانه ! دعا کنيد اين وضعيت تداوم يابد ... برای ناررررررنجی خوبم هم دعا کنيد !
چهارم : چهارمی ندارد که ! حالم خيلی خوبه !

پی نوشت : اين پرشين بلاگ ديوانه است ! شعور ندارد که ! به خدا من سر قرارم ٬ روز يکشنبه به روزکردم ... ساعت ۱۱:۲۵ شب ! ولی خب ! اين پرشين خل برايم زده دوشنبه ! شما به دل نگيريد !

   + غزل کریمی - ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٦/٢۳

کودکانه ...

سلام ...
يکم : تا یکی دو سال پيش ٬ يکی از بزرگ ترين افتخاراتم اين بود که هر چند بزرگ شده ام٬ «‌ آدم بزرگ »‌ نيستم ! کودک بودم و می خنديدم و شاد بودم ... شادی هايم مثل شادی های بچه ها بی بهانه و سرشار بود و غم هايم هم مثل غم های بچه ها زودگذر و فراموش شدنی ! ... اما ٬ با يک سلسله اتفاقات احمقانه ای که توی زندگی ام رخ داد ٬ کم کم يادم رفت که دارم تبديل به يک « آدم بزرگ »‌ مسخره می شوم ... و حالا دارم برمی گردم ! می دانم که می توانم !
دوم : در همین راستا به قول ناصر کشاورز عزيز :
دلم را شکستی برو             ولی نه به آن دورها
همين دور و برها بمان          که گاهی ببينم تو را

به جز تو خود تو بگو             دلم را به کی داده ام
چه پيش آمده واقعا              که از چشمت افتاده ام

اگر بادبادک شدم                نخ من به دست تو بود
همين که تو می خواستی   به سويت می آمد فرود

اگر من شدم مورچه            تو گندم ٬ تو دانه شدی
اگر يک کبوتر شدم              تو هم بام و دانه شدی

تو الان کجا رفته ای             بيا شعر من را بخوان
ببين من چه خوبم بيا          نرو ! در دل من بمان

چه شد بوته ی غصه را        درون دلم کاشتی
من الان چه بايد کنم           که با من شوی آشتی ؟

سوم : از خدا خواسته ام قوی ام کند ! برای مواجهه با هر چيزی که برايم مقدر است ٬ نه مقابله با آن ها !

   + غزل کریمی - ٢:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٦/٢۱

مشت محکم !

سلام ...
يکم : ناررررررنجی عزيزم می خواهد ببيند من تا کی و کجا می توانم در مورد اين کارهايش دوام بياورم ؛ ديگر نمی داند که خری مثل من کی و کجا برايش معنا ندارد ... بی خود دارد خودش را خسته می کند !
آهااااااااای ! با تو ام ! بی خود داری خودت را خسته می کنی عزيزم !
دوم : صداها توی هم قاطی پاطی می شوند ... نورها هم ... رنگ ها هم ... واژه ها هم ... همه هجوم می آورند تا کم رنگت کنند ... نمی توانند ! عرضه اش را ندارند !
سوم : قبلا هم گفته ام ٬ اين جا هم می نويسم : شاعران دروغ گو ترين آدم های روی زمينند !
( می گم : ناررررررنجی جان ! حالا خوبه ما شانس آورديم که اگه هر دوتاييمون شاعريم ٬ دست کم آدم نيستيم ! و الا چی می شد !!!!!!!! )
چهارم : یک روز ( موقع زلزله ی بم ) توی وبلاگ قبلی م نوشتم : دنيا دوست دارد اول من بميرم ٬ بعد او تمام شود ؛ من دوست دارم اول دنيا تمام شود ٬ بعد خودم بميرم! ...
... حالا نمی دانم الان این وسط ٬ چه کسی دارد نقش دنیا را بازی می کند : من یا تو ؟!
پنجم : فال می گيرم ... برای خودم و ناررررررنجی :

دوش بيماری چشم تو ببرد ازدستم
ليکن از لطف لبت صورت جان می بستم

عشق من با خط مشکين تو امروزی نيست
ديرگاهی است کزين جام هلالی مستم

از ثبات خودم اين نکته خوش آمد که به جور
در سر کوی تو از پای طلب ننشستم

در ره عشق از آن سوی فنا صد خطر است
تا نگويی که چو عمرم به سر آمد رستم

بعد از اينم چه غم از تير کج انداز حسود
چون به محبوب کمان ابروی خود پيوستم

بوسه بر درج عقيق تو حلال است مرا
که به افسوس و جفا مهر وفا نشکستم ...

... رتبت دانش حافظ به فلک بر شده بود
کرد غم خواری شمشاد بلندت پستم !


... خب ! مشت محکمی بود بر دهان ... !
ششم : الان حالم خيلی بهتره ...

   + غزل کریمی - ۳:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٦/٢٠

حرف های خصوصی !

سلام ...
يکم : حالم خوب نيست ... نمی توانم روی صندلی بنشينم ؛ اما يک چيزی ( که شماها نمی دانيد چيست )‌ مجبورم می کند به نوشتن و به روز کردن اين جا !
دوم : من از نهايت شب حرف می زنم
        من از نهايت تاريکی
        و از نهايت شب حرف می زنم !
        اگر به خانه ی من آمدی
        برای من ای مهربان چراغ بيار
        و يک دريچه که از آن
        به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم !
                                                          فروغ
سوم : می دانی اشکال کار چيست ؟ اين است که نمی دانی بين فکر کردن من با فکر کردن تو چقدر تفاوت هست ... از من می خواهی به تو فرصت بدهم فکر کنی ؛ اما خودت اين فرصت را به من نمی دهی !
... می پرسی چگونه ؟ ... ببين ! ساده است ! تو می خواهی اول فکر کنی ٬ بعد ببينی و احساس کنی و تصميم بگيری ! اما من می خواهم اول ببينم و احساس کنم ٬ بعد فکر کنم و تصميم بگيرم ...
... من گذاشتم تو کار خودت را کنی ؛ اما تو نمی گذاری !
چهارم : آهاااااااای ! با توام آقای ناررررررررنجی عزيزم ! خودت جلوی من شعار می دهی که نبايد حرف های خيلی خصوصی را توی وبلاگ هايمان عمومی کنيم ؛ آن وقت می روی و آن شعر-نامه را توی وبلاگت برای حضار عزيز می نويسی که چه بشود ؟!
... نگو که آن حرف ها خصوصی نبودند ... خب ؟!

   + غزل کریمی - ٤:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٦/۱٩

...

درست
روی نقطه ی اندوه من
نقطه ی صفر
که از آن جا به سمت تو بودن
آغاز می شوم
ايستاده ای !
...
کمی برو کنار
می خواهم رد بشوم !

   + غزل کریمی - ٢:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٦/۱۸

کاج ... درخت ... رودخانه !

سلام ...
نشسته بوديم توی پارک ... و نیمکت ٬ برایمان اتاقی بود سرشار از سرمستی ! بالای سرمان دو تادرخت بودند ؛ يک چنار و يک کاج ! گفتی : چنار را دوست ندارم ... موقع برگ ريزانش که می شود ٬ آن چنان زمين را با برگ های زرد و قهوه ای و نارنجی اش فرش می کند که همه ی عالم و آدم خبر شوند ! ... اما کاج ٬ يا برگ ريزان ندارد ؛ يا اگر هم دلش بخواهد ببارد ٬ برگ هايش همان بالا پودر می شوند و ريز ريز ؛ که تا به زمين برسند ٬ اثری ازشان باقی نمی ماند ! ... گفتی : تو را دوست دارم ٬ چون کاج هستی ! ...
... و حالا که فکر می کنم ٬ می بينم من اصلا درخت نيستم ! چه برسد به اين که کاج باشم ! من ٬ شايد رودخانه ای هستم که در تن همه ی وحشی های پاک جاری می شود و سرريز می شود و سرازير ! ...
... قضاوت با خودت ! می خواهی مرا رودخانه ای با حال و هواي چنار تعبير کن ٬ می خواهی با حال و هوای کاج !

   + غزل کریمی - ۱:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٦/۱٧

شش عزيز !

سلام ...
يکم : من اصولا آدم تنبلی هستم ! توی نوشتن ٬ کار کردن ٬ سرودن ٬ بودن ! خلاصه توی همه چيز تنبلم ؛ شايد فقط به جز دو چيز : دوست داشتن و دلهره داشتن !
دوم : نذر کرده ام ... نمی گويم آرزويم چه بوده که نذر کرده ام ... نمی گويم هم چه نذری کرده ام ... فقط : لطفا برايم دعا کنيد !
سوم :‌ بگذار يک چيزی بهت بگويم : می دانی ! قالب ها همه برای تو تنگ هستند ! اصرار فايده که ندارد ٬ هيچ ! بدتر کارها را خراب هم می کند ! تو در هيچ قالبی نمی گنجی ؛ شايد من هم ! اصلا همان که گفتم : بگذار برايم هوا باشی ٬ نفس باشی ٬ زمين باشی ٬ آسمان باشی ... مسيحا باشی ٬ هيچ باشی ٬ همه باشی ... گفتم که : فقط خدا نيستی ! شرمنده ! اين يکی ديگر از دايره ی اختيارات من خارج است !
چهارم : آرزو می کنم ... آرزو مي کنم هيچ خری در اين دنيا پيدا نشود که از من به تو شبيه تر باشد ؛ و هيچ ديوانه ای هم که از تو به من شبيه تر !
پنجم : همين که :
آقا بخند ! چون که به اعجاز خنده ات
افکارم از زمين و زمان دور می شود !
ششم : از بچگی به اين عدد ۶ علاقه ی عجيبی داشتم ؛ نمی دانم فرم و شکلش بود که اسيرم کرده بود ٬ يا رمز و رازی پنهان داشت که نمی فهميدمش ! ... هر چه بود الان می خواهم بگويم که : من از همان اولش هم آدم حسابی بودم ! چون حالا که نگاه می کنم می بينم مجموع حروف نام من با نام تو می شود : ۶ ! لابد يک چيزهایی حاليم بوده که از اول دبستان ٬ اين علاقه را در دل نشانده بودم ؛ تا حالا بعد از ۱۷سال ( که تصادفا به عدد ۱۷ هم علاقه ی مشکوکی دارم ! ) جوابش را بگيرم ! ...
همه ی اين ها را نوشتم که بگويم : دوست داشتم امروز نوشته ام ۶ قسمتی باشد !

   + غزل کریمی - ٤:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٦/۱٦

شروع می کنم ... !

سلام ... اگر بگويم وبلاگ نويسی برايم شده « هوا » ٬ پر بی راه نگفته ام ! ...
... حالا مثل خانه به دوشی شده ام که به خاطر همسايه ها ٬ چکه کردن سقف خانه اش ٬ يا آشغال ريختن ديگران سر کوچه ای که او در آن زندگی می کند ٬ يا هر بهانه ی ديگری ٬ خانه و زندگی اش را رها کرده و آمده توی خانه ی اجاره ای زندگی می کند ! ...
... می نويسم ؛ چون نوشتن برايم از نان شب هم واجب تر است ؛ می نويسم تنهايی ام را ؛ عاشقی ام را ؛ سکوتم را ... می نويسم دلم را ! شايد بتوانم آسوده تر نفس بکشم ! ...
دنبال قالب خاصی برای نوشتن در اين جا نيستم ... می خواهم : هر چه می خواهد دل تنگم ٬ بگويد ! ... می خواهم بنويسم ٬ تا ديگر آقای دوست داشتنی خودم بهم نگويد با بودن او ٬ همه ی دل مشغولی های ديگرم ( و از جمله وبلاگ نویسی ) را از دست داده ام ! ... می خواهم به خودم ثابت کنم که دارم به زندگی عادی احمقانه ٬ ساده و شايد دوست داشتنی خودم بر می گردم و اين طوری حال می کنم ! ...
... پس شروع می کنم ................. !

نامت دست نوشته ی باران هاست
و باران هميشه از فردا می بارد
از فردا به درخت
از فردا به بام خانه
از فردا به جاده های ميان راه
از فردا به روياهای تازه نفس
و از فردا
          بر من و گنجشک
از فرا باران می بارد
                    و به ديروز می ريزد
نامت همه چيز را می شويد
و زمان را در يک کلام خلاصه می کند ٬
سلام بر نام تو
سلام بر اين ناممکن ترين
که نام مرا برده است ..

« چيستا يثربی »

   + غزل کریمی - ٧:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٦/۱٥