در راستای بازی فردا !

سلام ...

 به طرز فجيعی :
قرمزته !!!!!!!!!!!!!!!


 

   + غزل کریمی - ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/۳٠

اتفاق !

سلام ...
يکم :
        اگر نگاهش نکنی ...
        اگر شعرش نکنی
        گنجشکی که لانه کرده در گلوی من
        حتما خفه می شود !
                                                   از يک وبلاگ
دوم : دنبال يک چيز به درد بخور در لا به لای کتاب هايم می گردم که بنويسمش اين جا ! خودم هم نمی دانم دنبال چی ! فقط اين که در آن لحظه وسوسه شوم که اين جا بنويسمش ! نمی دانم برای چی ! انگار خودم اصلا دوست ندارم دنبال چيزی بگردم ؛ فقط يک تکليف خودساخته مجبورم می کند ... به خودم می آيم : بابا الان تو مود هيچ نوشته ی هنرمندانه ی منسجمی نيستم ! می خواهم اراجيف بنويسم ؛ جرم که نيست ؟! ... بی خيال می شوم !
سوم : ديروز يک اعتراف کوچولو توی دفترم نوشتم ؛ بامزه بود ! اين جا هم می نويسمش :
« فکر کنم اين اولين بار است که يک نفر را به خاطر خودش دوست دارم ؛ نه به خاطر خودم ! ... احساس خوبی است ! »
چهارم : به قول قيصر امين پور عزيز : « حتی اگر نباشی ٬ می آفرينمت ! » ... پس باش ! تا بی خود به من اين همه زحمت ندهی ناررررررنجی جانم !
پنجم : يک سال پيش ٬ يک جايی نوشتم :
          اتفاق
          یعنی :
          بزرگ شدن
          و افتادن
          در استکان چای غلیظ چشمان تو !
ششم : در همان راستا ٬ در ادامه ی آن شعرک آمده بود که :
        اتفاق
        یعنی :
        آقا به من رای می دهید ؟!
        من نماینده ی سوم شخص تا همیشه مفرد دست هایت خواهم شد !
هفتم : خدايااااااااااا ! چقدر دلم برای چشم هاش تنگ شده ! ... و صداش ٬ که ... !
هشتم : اين يکی را يادم رفت بگويم که : اين روزها حس ششمم وحشتناک قوی شده ! خدا به خير بگذراند !

   + غزل کریمی - ٩:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/٢٩

روانی از نوع سوم !

سلام ...
اين کتاب « داستان خرس های پاندا ٬ به روايت يک ساکسيفونيست که دوست دختری در فرانکفورت دارد » را خوانده ايد ؟
بله ! همه اش اسم يک کتاب بود ! يک نمايشنامه ی دو پرسوناژ اثر « ماتئی ويسنی يک » با ترجمه ی « تينوش نظم جو » منتشر شده توسط نشر ماه ريز / ۱۳۸۳
... از اين حرف ها که بگذريم می خواستم بگويم که اگر نخوانده ايدش ٬ فرصت را از دست ندهيد و حتما بخوانيدش ؛ کار يکی دو ساعت است ... البته خواندنش ! اين که بعدش چند ساعت و چند روز مختان را کار بگيرد ديگر به من ربطی ندارد !
... بعد از شازده کوچولو ( البته ترجمه ی محمد نجفی اش ! ) و ناتور دشت ٬ سومين کتابی است که پيدا کردم و به نظرم جان می داد برای اين که هديه اش بدهی به آن کسی که برايت عزيز است ؛ کسی که لياقت خواندن اين کتاب را داشته باشد ! معرکه بود !
اين يکی دو روزه را با گوش دادن موسيقی فيلم برکت ( باراکا ) ٬ دوباره خواندن اين کتاب ٬ فکر کردن و غرق شدن در لحظاتی شگرف که آدم را روانی می کنند ( از آن روانی های با حال ! ) سپری کردم ! البته اگر از کارهای متفرقه و ولگردی توی خيابا ها و علافی در جلسات شعرخوانی و ... ( اين سه نقطه ٬ ترجمه نشده است ! ) و گپ زدن با آن دختر مهربان بگذريم !
خوش می گذرد بهم ! فقط ای کاش توی اين دنيا نبودم ! آن موقع ديگر نور علی نور بود !

   + غزل کریمی - ٤:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/٢۸

باز هم عنوان ندارد !

سلام ...
يکم :
        نخستين گام آن است که زندگی را همان گونه که هست بپذيری.
       با اين پذيرش ٬ آرزو محو می شود ٬ فشار و تنش محو می شود ٬ نارضايتی محو می شود :
        احساس شادی می کنی ٬ بدون اين که دليل خاصی در ميان باشد !
                                         اوشو
دوم : شايد بعدترها فکر کنم اين جملات جناب اوشو را اصلا باور ندارم ٬ ولی امشب که خيلی باهاشان حال کردم !
سوم : و جلوتر که می روی ٬ می بينی اصلا هی داری به مرز آرامش و نور نزديک می شوی ... و هی داری بافهم تر می شوی ... و هی درکت از آن چه که دارد اتفاق می افتد ٬ روشن تر و شفاف تر می شود !
چهارم : خب ! قبول ! شايد بايد زودتر از اين ها قبول می کردم که می دانم « چرا » ... و حالا برايم چه لذت بخش است اين که جواب آن « چرا » همان بوده که توی ذهن خودم بوده ... لذت بخش است برای اين که می بينم در شناختم از تو اشتباه نکرده ام عزيز نگران دوست داشتنی ام !
پنجم : برايت دعا می کنم ؛ خودت نمی خواهی اعتراف کنی ؛ ولی به دعا نياز داری ! می دانم ! برايت دعا می کنم ...
ششم : خدايا ! اين همه عيب به اين بندگان ذکورت دادی ٬ بس نبود ؟ ... لا اقل اين يکی را بی خيال می شدی ! اين حس عجيب غريبی را می گويم که توی وجود اين بنی بشرها هست که نمی خواهند به ضعف خودشان اعتراف کنند و بر سر اين راه ٬ حاضرند ديگری را فدا کنند تا کسی نفهمد خودشان مشکل داشته اند !
هفتم : دوباره نوشتن در وبلاگ قبلی ام را شروع کرده ام : فقط شعرهايم ! ... خيلی ها نمی دانند اين جا هم می نويسم ؛ دوستان عزيز ٬ اگر به آن جا سر زديد ٬ اصلا دوست ندارم بر و بچ آن جا از حضورم در اين وبلاگ هم باخبر شوند ! تکبير !
عقده های تا هميشه بسته در گلو

   + غزل کریمی - ۸:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/٢٧

عنوان ندارد !

سلام ...
يکم : شاعر نگو که حرفه ی من کيمياگری است
        در سينه های غم زده حل می کنم تو را !
                                                       رضا سيرجانی

دوم :
هزار هزار بار نوشته هايم را توی ذهنم مرور کرده ام ؛ مرتب کرده ام ؛ جمله ها را ٬ حرف ها را ... هزار هزار بار به خودم گفته ام اين ديگر خوب است ! ... اما نمی شود ! به کاغذ که می رسند ... به تکمه های کی برد که می رسند ... دود می شوند انگاری !
سوم : عجيب بود ! ديروز صبح که از خواب پا شدم ٬ ديدم انگار ماجرا خيلی ساده تر از اين ها بوده ... و من انگار بايد زودتر ها می فهميدم ... و انگار حالا ... و انگار هميشه !
... و حالا احساس می کنم پرم از خوب بودن و ساده بودن و بخشيدن !
چهارم : به تو مديونم ! تو که باعث خوب بودنم شدی ... و هستی ! به تو مديونم ! خودت می دانی چرا ! و حالا ٬ فکر می کنم همه ی ترسم از نداشتن تو اين بوده که شانه هايی را گم کنم ٬ که برايم زمين و آسمان و هوا بودند و خيلی چيزهای ديگر ! شانه هايی برای گريه کردن و « خود » بودن ... از همان ها که تو می خواستی و من هم ! از همان ها که تو بودی و من شايد ! اما ٬ عزيزم ! حالا فکر می کنم - خوب که فکر می کنم - می بينم ديگر نمی ترسم ؛ که آن شانه های مهربان صميمی انگار حل شده اند توی خودم و اراده که کنم ٬ می توانم ساعت ها سر رويشان بگذارم و گريه کنم ! و از نبودن تو ٬ تنها دل تنگی نصيبم می شود ... که چه خوب ! و انگار سال ها منتظر اين دل تنگی غريب بودم که بيايد و من هی آدم تر ! من هی شاعرتر ! من هی خوب تر ! و من درست بشوم ! ميزان ميزان !
پنجم : تنها چيزی که آزارم می دهد ٬ اين پرسش است که راه گلويم را بسته ! اين که يک روز - در حوالی همين روزها - ناررررررنجی عزيزم فقط يک ربع بهم فرصت بدهد که ازش بپرسم : « چرا اين طوری ؟ دليل می خواهم آقا ! دليل ! » و بگويدم چرا ! و بگويمش : « آقا ما که با هم دعوا نداريم ! می شود باهام دوست نباشی ( قبول دارم ! ) ٬ ولی لطفا بين آن همه جماعت علاف شاعر و وبلاگ نويس سنگ روی يخم نکن ! » و بگويمش : « آقا ! به خدا می فهممتان ! اين را می فهمم که اگر نمی خواهی ٬ حق داری ! »
ششم : ... و می فهمم ! انگار خيلی ساده تر از آن غولی که برای خودم ساخته بودم ٬ می فهمم ! اگر آن زمان ازش خواستم که اجازه بدهد دوستش بدارم ٬ حتی اگر او خودش دوستم نداشته باشد ؛ من هم بايد اجازه بدهم که او دوستم نداشته باشد و اصلا دوستم نباشد ٬ حتی اگر من ... !
هفتم : آقا برای من عزيز هستيد ! ديگر نمی خواهم آزارتان بدهم ! هر طور راحتيد ! فقط به من بگوييد : چرا ؟

   + غزل کریمی - ۸:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/٢٦

حرفی نيست !

سلام ...
همين که :

يک نفر مست پيش می آيد
کوزه در دست پيش می آيد
عاشقی جرم نيست ای مردم
اتفاق است ٬ پيش می آيد !

   + غزل کریمی - ٩:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/٢٥

گيجم !

سلام ...
هيچی ندارم ... هيچی برای گفتن و نوشتن و بودن ! دارم توی يک گيجی وحشتناک دست و پا می زنم ... می خواستم از عروسی دوستم سحر بنويسم و اين حرف ها ! اما نمی توانم ؛ شاید فردا بنویسم ... گيجم ؛ و انگار حتی اصلا نيستم ! صبح که از خواب پا شدم و با آن دختر مهربان حرف زدم ٬ دوباره گرفتم خوابيدم تا حوالی اذان مغرب که از گرسنگی ... !
اين شعر را می خواستم بنويسم اين جا ٬ که ره آورد شيراز است و دلتنگی هايم را از آن جا تا اين جا با خود کشانده است ...

نامه ی دوم :

باز هم با سلام آقای ... باز هم يک سلام تکراری
و پس از آن دوباره اين جمله ٬ که : بگو باز دوستم داری !

حال من خوب ... نه ! به جان شما حال من خوب نيست ! باور کن !
دارم انگار در تو می ميرم ؛ مثل يک زخم کهنه ی کاری

و ديالوگ دوباره يک طرفه : « از تو دلگيرم ای عزيز دلم !
تو چرا هی به جای اسم « غزل » بين حرفا سه نقطه می ذاری ؟ »

از تو دلگير و خسته و ناچار ... از تو تنهاترين و غمگينم
دوستت دارم و نمی خواهي ! و فقط تخم درد می کاری

تو بزن زخم هر چه می خواهی ؛ تو بزن ! مشکلی ندارم من
عشق يعنی همين که : از اين شعر ٬ تکه تکه مرا تو برداری !

باشد آقا ! همان که ميل شماست ؛ می روم گوشه ای و می ميرم !
اصلا از اولش نبايد من پا به روی دم تو ... انگاری !

نشد آقا ! نشد که بنويسم آن چه را در دلم تلنبار است
تو قصور دل مرا بگذار به حساب محافظه کاری !

نامه ی من دوباره بی پايان ؛ باز هم می نويسم و ... اصلا
اين فقط قسط اولش بوده ! سر هر ماه منتظر ... آری !

منتظر باش ! تا قيامت هم - مرده يا زنده - از تو می پرسم
توی اشعار بی ملاحظه ام ٬ که : بگو ! باز دوستم داری ؟!

   + غزل کریمی - ۸:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/٢٤

شايد عاشقانه ای ديگر !

سلام ...
اصلا دلم می خواهد بد باشم ! می خواهم بروم از در ديگری وارد شوم ! مگر نه اين که گفتم عوض می شوم ؟! عوض شده ام آقا ! عوض شده ام ! خدا را شاهد می گيرم که عوض شدم ... برگشتم ! خوب شدم ... همان که منتظرش بودی ... همان که گفته بودی دوستش داری ... همان که کمک کردی تا بشوم ! ... اصلا همان که بايد می بودم ! ...
اما چه فايده عزيزم ! ... اين دفعه می خواهم بد بشوم ... می خواهم مار بشوم و مارمولکی که تو نبودی ! ... ديگر خوبی افاقه نمی کند ! بايد به دنبال مرهمی تازه بود !
... يادم هست آن لحظه های رويايی را که ... آن لحظه های هميشه را که ... و هزار بار زير فشار نگاه تو ٬ دست های تو ٬ لب های تو ٬ زير فشار حضور تو ٬ له شدن ... که چه شيرين بود ! ... و من پاسخ گفتن نمی توانستم ! می ترسيدم آقا ! می ترسيدم ! از همين چيزها می ترسيدم ! به خودت هم گفته بودم که ... !
زرنگی از شما است ! جنون را شما پيش کشيدی حضرت آقا ! من تنها کاری که کردم ٬ اين بود که سجده بردم بر دست هايی که لياقتش را داشتند ! ... و حالا به خال پشت دست چپم که نگاه می کنم ٬ هی ياد دست هايی می افتم که انگار تله پاتی روح های ماها را هم به ارث برده بودند ! ... و ياد آن خال ٬ که شايد داغی باشد تا ابد بر دست های پاک شما ! ... اگر می خواهی حذفم کنی ٬ اول برو دکتر پوست ٬ بده آن خال پشت دست چپت را بردارند آقا !
زرنگی از شما است ! لذت ببر ! خودت اين بلا بودی ! اين بلای شيرين ! حالا برايم کميسيون مبارزه با بلايای طبيعی دوستی را تشکيل داده ای ! من که گفتم ... من که گفتم می ترسم ! و تو که ديدی ! و سر تکان دادی که ... و پلک بر هم زدی که ... ! زرنگی از شما است آقا ! من تنبل بودم ! انگار بايد آن همه زلالی را کنار می گذاشتم ٬ پا پيش می نهادم تا مبادا اين گونه ٬ مسخ و مست ٬ محاکمه ام کنی !
دير شده ! حتی برای حرف زدن هم دير شده انگار ... و تمام ديشب را به ياد می آورم که بال بال می زدم برای حرف زدن با يک دوست ... اصلا هر کسی که می شد تصورکرد ٬ اما دستم به هيچ دوستی ٬ به هيچ آشنايی نرسيد ! دور بودم انگار از همه ! ... و بغضم را بسته بندی کردم ٬ گذاشتم کنار برای تو که شايد بيايی و با هم نوش جانش کنيم !
... بيش از اين مايه ی کدورت خاطر نمی شوم آقا ! می روم بد بشوم !

   + غزل کریمی - ٤:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/٢۳

عاشقانه های من با تو ٬ از هميشه تا هنوز !

سلام آقا !
سلام ...
و هی توی چشم هام جمع می شوی ... و هی توی بغضم ... و هی می خواهم ببارمت ؛ نمی گذاری ! می گويی : « فصل فصل بارش نيست غزل بانو ! اين جا هنوز تابستان است و گرما و عرق ريزان از عشق ! » می گويم : « اصلا دلم می خواهد چنار باشم ... » می خواهم دااااااااااااااااد بزنم تمام اندوه دختری را که معيارهايش عوض شده اند ! ... به تو حق می دهم ! به تو که آن قدر ... به تو که هميشه ... به تو ! نه که تو راست گفته باشی ! نه عزيزم ! گفتم که : معيارهايم عوض شده اند ... ميزان تويی و نفس هام ٬ که شماره ات می کنند زير بارش مدام برگ ها ! ... راه می روم توی خيال خودم که تو هستی و هم چنان ... و تو هستی و هنوز ... و تو هستی و هميشه ... و تو ... تو ... تو ... که ديگر تمام دستور زبان فارسی را از ياد برده ام ! توی خيال خودم داد می زنی : مااااااااااااااارمووووووووووووووولک ! ... خودت را صدا می زنی انگار ! و من می خندم ! زير بارش مدام خودم می خندم ! ... يک سوزن که بزنی ٬ تمام بادم خالی شده ! می نشينم سر جايم ! تو هستی و من نيستم ... هوا پر است از نبودن ! ... شماره می کنم تو را زير نگاه غريبه و آشنا ٬ که برايت می زنند و تو با سازشان می رقصی ! ... و من که سکوتم را می رقصانم ٬ تا بهتر ببينمت عزيز شرجی مهربانم ! ... و تو می رقصی ! پودر می شوی زير هلهله ی مرگ بارشان ؛ و باز هم می رقصی ... من هم می رقصم ! با هم می رويم توی يک عالم ديگر که فقط خودمانيم و سکوتی به سنگينی تمام نبودن تو ! ... تو نمی بينی ؛ من می بينم . به جای تو هم می بينم ! اصلا يک چشم می شوم که می خواهد تمام حضور تنهايی را ببلعد ؛ نگه دارد برای روز مبادا ! ... به تو حق می دهم ! چه باشی ٬ چه نباشی ! ... نمی بارم ! فصل ٬ همان است که تو گفتی ... و زمستان ٬ چه قدر دور از دست رس می نمايد ! ... معيارهايم عوض شده اند ! ميزان ٬ کلام تو است ! حرف بزن ! ...

   + غزل کریمی - ٧:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/٢٢

يادبود !

سلام ...
برای تو ٬ که می دونم اين ها رو می خونی !

یادته می گفتی : وقتی از شرایط موجود ناراضی هستی ٬ برای تغییر شرایط تلاش می کنی ؛ حالا اگه بهتر نشد ٬ بدترش می کنی ؟! ... یادته گفتی حالا از شرایط ناراضی هستی ؟ ... خب ! شرایط رو عوض کردی ! آفرین ! حالا اوضاع خیلی خرابه ! بهت تبریک می گم ! اما راستش ٬ این دفعه من از شرایط ناراضی ام - شاید خودت هم هنوز ! - ... و من وقتی ناراضی باشم ٬ تا جایی که می تونم صبر می کنم ؛ بعدش اگه اوضاع بهتر نشد ٬ برای بهبود اوضاع ٬ تلاش - یا بهتر بگم : مبارزه - می کنم ! برای بهتر شدن اوضاع ؛ نه هر تغییری !
يادته می گفتی : بايد از جنون ترسيد ؟ جنون ٬ دوستی ها رو به باد فنا می ده ؟ يادته می گفتی خوندن کتاب « مجنون ليلی » واسه ت يه هشدار بوده ؟ ... يادته می گفتی : غزل مواظب باش مجنون نشی ؟ بذار دوستی مون دوستی بمونه ؟ ... يادته بهت گفتم : مگه قرار نبود پای جنون وسط کشيده نشه ؟ گفتم : مواظب نبودی ! ... يادته گفتی : دست خودم نبود ... مگه تو گذاشتی مجنون نشم ؟ ... خب ! عزيزم ! اميدوارم زودتر عاقل شی ! من همه ی اينا رو به پای جنونت می ذارم !
يادته ... يادته بعضی وقتا يه چيزايی بهم می گفتی ٬ که بعدش فوری می گفتی داشتم بلند بلند فکر می کردم ؟ ... خب ! من که يادمه ! و حالا که بيشتر فکر می کنم ٬ می بينم خيلی از چيزايی  که به من می گفتی ٬ داشتی به خودت می گفتی ! داشتی به خودت سفارش می کردی ... به خودت درس می دادی ... به خودت نهيب می زدی ... بايد بگم که : انگار روی من بيشتر کارساز بوده تا خودت ! ...
نمی دونم ! شايد اين چيزا يادت نباشه ... و خيلی چيزای ديگه ... اما می دونم اين بلاگ رو می خونی ! همه ی اينايی که نوشتم ٬ محض دلخوشی خودم بود ... و اين که با حضور تو ٬ اين جا رو گرم کنم ! ... تو اگه خواستی ٬ می تونی به دل نگيری !

   + غزل کریمی - ۱:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٧/٢٢

از زمين و آسمان

سلام ...
دلم گرفته ! يکی از دوست هام ( از عزيز ترين هايشان ! ) پنج شنبه شب عروسی اش است ؛ می خواهد برود سنندج ! دلم هم برای خودم گرفته ٬ هم برای او ! ... وقتی زياد نديدن آدم ها را افسوس می خوريم که می بينيم ديگر فرصت هايمان از دست رفته اند ! من اين دختر را سال تا ماه هم نمی ديدم . الان هم که برود ٬ شايد با فاصله های زمانی که همين سال ها می ديدمش ٬ ببينمش ! اما آن موقع ديدن و نديدن ٬ دست خودمان بود ؛ حالا ٬ دست شرايط ! فرق دارد ! ...

... از زمين و آسمان می بارد ! و من که مستعد پذيرفتن شرايط و اتفاقات بد هستم ... می پذيرم ٬ در خود فرو می روم ٬ گريه می کنم ٬ عصبی می شوم ٬ اما هم چنان می ايستم ! ... و وقتی می بينم با همچين برنامه هايی که برايم پيش آمده ٬ باز هم ايستاده ام ٬ به ياد می آورم که خدا دارد به طرز فجيعی کمکم می کند !

يکی از دوست هام اين مطلب را به انگليسی توی وبلاگش نوشته بود :
« وقتی خدا می گويد بله ٬ دارد آن چيزی را که می خواهی بهت می دهد .
وقتی می گويد نه ٬ يک چيز بهتر به تو می دهد .
اما وقتی می گويد منتظر باش ٬ او می خواهد بهترين چيز را به تو هديه بدهد ! ... »

... و من منتظرم ٬ چون فکر کنم خودش يک بار در گوشی همين را بهم گفت !

   + غزل کریمی - ۸:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/٢۱

کمی تا قسمتی برگشت !

سلام ...
يکم : اين آسياب کهنه به نوبت نيست
        شايد هميشه نوبت ما فرداست !
                                                   قيصر امين پور
دوم : من برگشتم ! خيلی ساده تر از آن چيزی که می شد تصور کرد : کمي پنچر ؛ اندکی درب و داغون ؛ و مقدار معتنابهی محکم !
سوم : متن پيغام آقای ناررررررنجی عزيزم که در نبود من ٬ به مادرم داده تا به دست من برسد :
      خانم محترم
          لطفا کتاب های مرا به آدرس زير ارسال کنيد :
          تهران - خيابان شريعتی - نرسيده به پل سيدخندان - 
        جنب هتل بين المللی سابق - دانشکده برق دانشگاه صنعتی خواجه نصيرالدين طوسی - رضا ...
                    
                                     لازمشان دارم .
چهارم : ناررررررنجی جان ! من عصبانی نشدم ؛ فقط کمی دلگير شدم ازت ؛ که يا خودت را اين قدر خنگ فرض کرده ای ٬ يا مرا !
عزيزم ! من اگر بخواهم بر فرض محال کتاب هايت را مستقیم به خودت ندهم و برايت پست کنم ٬ خب آن ها را به نشانی خانه تان می فرستم ! اين که ديگر بحث ندارد !
پنجم : ديده نمی شوی ! می روی يک گوشه ی تاريک برای خودت پيدا می کنی ؛ مچاله می شوی ؛ بغض می کنی ؛ و خيره می شوی روی يک عکس زنده که جلويت راه می رود ٬ می خندد ٬ نفس می کشد ٬ حرف می زند ٬ می بيند ... ولی تو را نمی بيند ! ... مسخ می شوی . نمی بينی . نمی شنوی . زندگی نمی کنی ! فقط عشقت اين است که در حوالی چشم هايی پرسه بزنی که از هوايشان می توانی نفس تازه کنی و مست شوی ... مسسسسسسسسسسسسسسسست !
ششم : نمی دانم کجای آن کتاب نوشته شده بود که :
      صبر کنيد ؛ و خداوند با صابران است !
... و من صبر می کنم ؛ و می دانم خداوند هميشه با من است ! چه صابر باشم ٬ چه نه !
هفتم : يک دوست ديگر هم دارم که می خواهم ازش يک عالمه سپاس گذاری کنم ؛ به خاطر لحظه هايی که تحملم کرد ٬ دوستم داشت ٬ برايم گوش شد ... و گاهی دهانی شيرين برای آرامش بخشيدن ! آقای م . ش . ا عزيز ...

   + غزل کریمی - ٩:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/٢٠

افتضاح !

سلام ...
حالم افتضاحه ! اين جا هوا بد نيست ؛ اما من اصلا نمی تونم نفس بکشم ! چه برسد که ... !!!!!!
... برمی گردم !

   + غزل کریمی - ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٧/۱٦

اراجيف !

سلام ...
يکم : دارم می روم مسافرت ؛ شيراز ... شايد تا یک هفته طول بکشد ... شايد هم کمتر ... نمی دانم می توانم آن جا بلاگم را به روز کنم يا نه ...
دوم : این نوشته ناقص است ! شاید غروب ٬ چند سطری بهش اضافه کنم !
سوم : يک نفر بود که خيلی دوستش داشتم ... کورکورانه ! دو سال از عمرم را باهاش گذراندم ... خوب بود ٬ و البته سخت ! يک نفر بود که حالا ديگر نيست ! يعنی خودم خواستم که نباشد ! خواستم تا بيشتر از اين به باد فنا نرفته ام ٬ زندگی را از سر بگيرم ... يک نفر هست که خيلی کمک کرد برگردم ... و من برگشتم !
حالا ديگر مطمئن هستم که می توانم با خيال راحت به همه ی جاهايی که باهاش رفته بودم بروم ؛ به عکس هاش نگاه کنم ؛ و حتی باهاش حرف بزنم ! ولی ديگر آن احساس ناراحت کننده را نداشته باشم ! خوب شده ام ! ا شاءالله که ديگر بيماری ام عود نمی کند ! ...
حالا ديگر می توانم وقتی با ناررررررنجی يا هر کس ديگری که هستم ٬ با خيال راحت بروم توی بوف غذا بخورم ؛ در خيابان رنو ها را نگاه کنم ... بروم ساعت ها جلوی مسجدی که نبش ميدان رسالت است راه بروم ٬ بايستم ٬ نفس بکشم ! ( ديروز همين کار را انجام دادم ! ) ...

   + غزل کریمی - ۳:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/۱۳

يويو !

سلام ...
یکم : شگفتا
        که نبودیم
        عشق ما
        در ما
        حضورمان داد !
                                احمد شاملو

دوم : می چرخم ... می چرخم ... دور خودم می چرخم ... دور تو ! دور تمام هستی ٬ هر چيزی که از اين عالم برايم قابل درک است ... می چرخم ... سرم گيج می رود ! با مغز می خورم زمين . منفجر می شوم . تکه هايم را ... آقا بگذاريد خودم جمعشان می کنم ! لازم نيست شما زحمت بکشيد ! شما به نبودن خودتان برسيد !
سوم :التهاب ٬ گاهی تهوع آور می شود ... گاهی آدم را مثل يويو هی بين آسمان و زمين تاب می دهد ... بالا ... پايين ... بالا ... پايين ... بالا ... يک دفعه نخ يويو پاره می شود و می چسبی به زمين ! جوری که ديگر نتوانی بلند شوي !
چهارم : الان دقيقا سه ساعت و نيم است که لباس پوشيده ام بروم بيرون ! پايم نمی کشد ! نمی دانم چه مرگم است ... ديرم شده و در واقع از کار و زندگی افتاده ام ولی نمی توانم ... انگار يک چيزی ته دلم می گويد بمان !
پنجم : ديروز يک نفر بهم گفت : « فلان کارت نتيجه ی اين بود که داری شبيه به آدم بزرگ ها می شوی و از آن حال و هواهای کودکی و اين حرف ها خارج می شوی ! »
راستش خيلی بهم برخورد ! آخر من خودم می دانم اين طوری شده بودم ؛ ولی در تلاش برای برگشت هستم ! تا حدود قابل توجهی هم موفق شده ام ! نمی دانم چرا آن حرف را گفت !
ششم : ... منتظرم ! بيا !

   + غزل کریمی - ٤:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/۱٢

مرگ

سلام ...

... و خاک
    خاک پذیرنده
    اشارتی است به آرامش !
                                        فروغ

اين روزها حضورش را بيشتر احساس می کنم ؛ ... مرگ را می گويم ! اگر از مرگ می نويسم و از مردن در خود ٬ اين نيست که مرگ را بازيچه گرفته ام و يا تيریپ مردن و اين حرف ها ! نه روزبه عزيز ! حضور اين مرگ ٬ لامصب افتاده توی نفس هام ! ...
... آرامم ؛ ولی راستش يک کم می ترسم ! از اين که قربانی خودم نباشم ... و دست مرگ سايه بيندازد روی يکی از خاطره های زندگی ام ...
... شايد هم مرگ جسمی پيش نيايد ... شايد من در خودم بميرم و دوباره متولد شوم ... شايد يکی ديگر ... چه فرقی می کند ؟ ...
... ای کاش زودتر اين لحظه ها سپری شوند و شرشان را از سرم کم کنند ؛ خسته ام ... خسته !

   + غزل کریمی - ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/۱۱

خاطره !

سلام ...
آرام نيستم ؛ اصلا ! ... اما می نويسم تا حتی شده يک لحظه از اين استرسی که به جانم افتاده فرار کنم ... می نويسم ٬ چون دلم برای آن موقعی که با هم اين دو تا غزل را سروديم تنگ شده ! ...
آن موقع توی وبلاگ اصلی ام می نوشتم ... قرار بود با هم آپ ديت کنيم ! ... من و ناررررررنجی توی يک فرصت خوب ٬ با هم ديگر غزل های خودمان را بزنيم توی وبلاگ های خودمان ... نشد ! نگذاشتند يا نخواستيم ... مهم نيست ! مهم اين است که حالا ٬ انگار اين دو تا غزل برايم شده اند مثل يک رويای دوردست که مه آلود می نمايد ... می نويسم تا بيشتر با آن لحظه های عزيز زندگی کنم ...
ماجرا اين بود که ناررررررنجی جانم يک غزل برایم گفته بود ٬ که وقتی هنوز نصفه بود آن را برايم خواند ؛ من هم نامردی نکردم و تا فردايش که غزل کامل را برايم بخواند ٬ غزلی در همان حال و هوا گفتم ...
اين جا می نويسمشان ! نه نام ناررررررنجی را می نويسم ٬ نه نام خودم را ... آن هايی هم که هر دومان را می شناسند : لطفا ! هيس !
اول غزل ناررررررنجی :
زمان : حدود گره خوردن شما در من
مکان : مسير خيابان شوش - راه آهن

صدای له شدن برگ ها و بعد از آن
هزار جمله نگاه تو ... من ... تو ... من...تو ... من

تويی که پر شده ای از رضا رضا اندوه
منی که پر شده ام از غزل غزل گفتن

سکوت گم شده بين صدای ماشين ها
و اين دو سه کلمه : « دستتو بده لطفن ! »

... به ايستگاه زمان می رسيم و می بينيم
که گرگ و ميش هوا می شود کمی روشن ...

(.... با پوزش ! اين بيت را فراموش کرده ام ! )

سکانس آخر ما چهره اي کلوزآپ است
و دختری که سرش مانده روی شانه ی من !

و اما غزل خودم :
زمان : قيامت چشم تو در نهايت من
مکان : مسير به هم خوردن دو پيراهن

پلان اول اين ماجرا رقم خورده
درون صحنه ای از دست های ما روشن

چه فرق می کند آقا ؟ ونک به آزادی ٬
و يا : مسير خيابان شوش - راه آهن !

مهم همين که : من و تو ...من و تو... تو ...تو...تو !
مهم همين که سرازير می شوی در من !

... زمان : هميشه ؛ مکان : چهار راه بودن ها
و فيلم نامه ای از جنس شعرِ بوسيدن !

   + غزل کریمی - ۸:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/۱٠

تريلوژی ناتمام

سلام ...
يکم : من را به اسمت سند نمی زنم
        عشقم را به شناسنامه نمی کشد
        می روی ٬
        مرده خورها من را ميان خود قسمت می کنند
        به خاطره ات تف می ريزم
        گاهی آن قدر هستی که حس نمی شوی
        گاهی آن قدر نيستی که نمی خواهمت !
                                                  
                                                             فاطمه حق ورديان
دوم : دنبال گريزگاهی می گردم ؛ لا به لای خرت و پرت های ذهنم را مرور می کنم ... مثل خوره به جانم افتاده ! می خواهم فرار کنم ! پيدا نمی شود لعنتی ! ... مرور می کنم ... مرور می کنم ... می گردم ... می گر ... می ... سرگيجه می گيرم ! بالا می آورم ! ... تنها چيزی که عايدم می شود ٬ لحظه های نيمکت و پارک و بولوار است و پياده روهايی که انگار هيچ گاه تمامی ندارند ...
پيدا می کنم : به پياده روها می گريزم ... از آرياشهر تا سيدخندان را پياده می روم ... برمی گردم ؛ می خندم ... از شوش تا راه آهن ... از ونک تا پارک وی ... خیابان خودمان از پادگان تا سر کوچه ... تمام کوچه پس کوچه های ونک و ... آن جا که خودت می دانی ! می ترسم ... می بارم ... فرار می کنم ... !
سوم : چشم هات٬ روی صفحه ی مانيتور ماسيده اند انگار ! نگاه که می کنم ٬ چشمم سياهی می رود ... نمی شناسمت ! آب دهانم از گلو پايين نمی رود ... کامپيوتر را خاموش می کنم ! می روم برای خودم می ميرم !
چهارم : قسمت سوم اين تريلوژی را تو نوشته ای ! برايم بخوان ! بخوان تا فراموشش نکرده ای ! من سهمم را نوشتم :
اپيزود اول : فرار !
اپيزود دوم : مرگ !
اپيزود سوم : ...
پنجم : دو بيت از يک غزل عزيز که تا به دنيا آمد ٬ خفه شد ؛ خفه اش کردند نامردها !
      ... چه فرق می کند آقا ! ونک به آزادی ٬
      و يا : مسير خيابان شوش - راه آهن !
     
      مهم همين که من و تو ... من و تو ... تو ... تو ... تو
      مهم همين که سرازير می شوی در من !

شاید یک روز که آرام بودم ٬ همه ی این غزل و آن غزل عزیز دیگر را ٬ که تو سروده بودی ٬ این جا بنویسم ... می نویسم ؛ اصلا ٬ شاید همین فردا !

ششم : اين روزها خيلی چيزها زود از يادم می رود ! ... از دست خودم عصبانی ام و می خواهم از اين عصبانيت بميرم ! ...

   + غزل کریمی - ٦:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/٩

آغوش

سلام ...
... از دور که مرا ديد ٬ با اشتياق جلو آمد و بازويش را دور شانه ام حلقه کرد ... و يک بوسه ی کوچولو ! ... خودش را که بهم چسباند ٬ بوی افتر شيوش حالم را بد کرد ... ازش فاصله گرفتم و هر چه از دهنم درآمد نثار خودش و افتر شيو بد بويی که زده بود کردم ! ...
... مدتی بعد ٬ در گير و دار يک بحث شديد ٬ بهم گفت : « می دونی ؟ اصلا من اون روز عمدا افتر شيو بدبو زده بودم ! راستش روم نمی شد بهت بگم اين قدر خودتو بهم نچسبون ؛ يه کاری کردم که خودت ازم فاصله بگيری ! » ...
... الهی بميرم !!!!!!!! نه که هر وقت مرا می ديد ٬ خودش نمی پريد و بغلم نمی کرد ! ...

   + غزل کریمی - ٩:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/۸

حوصله شو ندارم !

سلام ...
امروز از اون روزهای معمولی اعصاب خرد کن بود !
کارفرمای محترم تشريف آوردند که ببينن کار خوب شده يا نه ! خوب شده بود ؛ ولی نمی خواست بگه ... در نتيجه فرمودند که بايد اصلاحاتی در طرح اصلی ايجاد بشه و از اين جا به بعد را فعلا دست نگه داريم ! ...
(نمی دونم اين پير پاتال های خدای تجربه نمی خوان بفهمن که جوانان عزيز ما هم گاهی شعور دارند و اگه تجربه شون کمه ٬ دليل نمی شه که نگيم کارشون خوبه ! )

... دلم برات تنگ شده ! به همين سادگی ... دلم تنگ شده و ديگه نمی خوام محکم باشم ! بيشتر دل تنگی م هم به خاطر اينه که حول و حوش همون روزايی که تو برمی گردی ٬ احتمالا من بايد برم جشنواره ی صنايع دستی - شيراز ! ... معلوم نيست کی ببينمت !

... کار ... کار ... کار ... هنرمند يا بايد پول دار باشه ٬ يا بايد از گشنگی بميره ! هنرمند رو چه به کار کردن ! ( دلم برای غر زدن تنگ شده بود ! و الا این قدر ها هم تنبل نیستم ملت ! )

... دلم می خواست امروز اين طوری بنويسم ... محاوره ای نوشتن رو می گم : ساده ! مسخره ! ... مثل خودم !

... اين که برای يادداشت هام شماره نزدم هم شايد به همون دو خط بالايی ربط داشته باشه !

   + غزل کریمی - ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/٧

فاصله ی مقدس !

سلام ...
درخت ها دچار هم ديگرند ... ايستاده ٬ دقايق زندگي شان را با هم می شمرند . کنار هم ٬ با فاصله ٬ به هم نگاه می کنند ... از کنار هم بودن لذت مي برند ؛ گاه حتی عاشق هم می شوند و با تکان دادن برگ هايشان در باد ٬ عشق ورزی می کنند ! گاه می گريند ؛ گاه می خندند ... و در کنار اين گهگاه ها ٬ زندگی می کنند ... و پيدا و پنهان در همه ی اين ها ٬ فاصله ای است مقدس ٬ که دوستی شان را ٬ تنهايی شان را ٬ شعورشان را ٬ تعبير و تفسير می کند ...
به قول جبران خليل جبران در کتاب پيامبرش :

    « شما با هم زاده شديد و بايد که پيوسته با هم باشيد .
    با هم باشيد تا آن هنگام که مرگ بال های عمرتان را پر کند .
    حتی در خاطره ی خاموش خداوند نيز با هم باشيد .
    اما ٬ بگذاريد که با هم بودنتان را فضايی در ميان باشد ؛
    و بگذاريد که بادهای آسمان ٬ بين شما به رقص و پايکوبی باشند . »

درخت ها ٬ انگار شعور عاشقی شان بيشتر از ما است !

   + غزل کریمی - ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/٦

سپاس

سلام ...
يکم : ز خاک من اگر گندم برآيد
                         از او گر نان پزی ٬ مستی فزايد
        خمير و نانوا ديوانه گردند
                         تنورش بيت مستانه سرايد !
                                             از آلبوم « مهتاب رو »
                                            خواننده :شهرام ناظری
دوم : ديروز مهمان داشتيم ؛ يکی از فاميل هايمان که خيلی ادعای کلاسش می شود ! ... خانم داشت راجع به خط خوش پدرش صحبت می کرد که پراند : « ماشاالله خط آقاجونم خيلی خوبه ! اصلا اين قدر خوبه ... اين قدر خوبه که وقتی می نويسه ٬ انگاری خط ميخيه !!!!!!!!!! »
سوم : سرما خورده ام !
چهارم : دارم موفق می شوم ! ... آن قدرها هم دور نيستم انگار ! نزديکم ... به قول سهراب که٬ نه ! به قول خودم : و خودی که در اين نزديکی است !
پنجم : دلم می خواهد از يکی از دوست هام تشکر کنم ! عزيزی که حضورش ٬ باعث شد اين لحظه ها را راحت تر تاب بياورم ... سرکار خانم ! واقعا ازت سپاس گزارم !

پی نوشت : باز هم پرشين بلاگ الاغ ... و اين بار فيلترينگ اکانت من باعث شد که ملت فکر کنند من سر قولم نبودم ! ولی الان ساعت يک ربع به يازده روز يک شنبه است و من سر قولم به روزم !

   + غزل کریمی - ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٧/٦

خاک ... هيچ ... خود !

سلام ...
يکم : هر يک از ما فرشته هايی هستيم
        که تنها يک بال داريم
        فقط هنگامی قادر به پروازيم
        که به يک ديگر بپيونديم ...
                                          لوچيانو درکرسنترو
دوم : دبيرستان که می رفتيم ٬ يک بحث جالبی با يکی دو تا ديگر از بچه های مثل خودم ديوانه داشتيم که : « هيچ » با « پوچ » فرق می کند ! ... هيچ يعنی « همه » و پوچ يعنی « عدم » ... و اين « هيچ » شد برای ما واژه ی مقدسی که عرفان نوجوانانه مان را بر اساس آن شکل داديم ! ...
حالا ٬ به خودم که نگاه می کنم ٬ می بينم از هيچی دارم دور می شوم و به پوچی نزديک ! بايد شروع کرد !
... بايد سفر به سوی هيچ را شروع کنم ! تا دير نشده !
سوم : رفت ... رفت تا خود را در عظمت هيچی کوير گم کند ... تا به هيچی برسد ... به خودش برسد ! ... رفت توی خاک های نابسامان کوير خودش را بسازد ...
من ماندم ! ... ماندم تا هيچی خودم را در خاک های نابسامان کوير که ٬ نه ! در خاک های شکل گرفته در دستان خودم ... کارم ٬ سفال گری مقدس ٬ در فرم های به « هيچ » ٬ « خدا » ٬ « خود » نزديک گل سفال گری پيدا کنم ! ... ماندم تا گل خودم را بسازم ! ...
چهارم : روزی پنج آيه ! ... برای بيمه ی او ! شايد هم آرامش خودم !
پنجم : آرامم ! ... مثل خاک های نابسامان کویر و فرم های اهورایی سفال !

   + غزل کریمی - ٩:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/٤

محاکمه

سلام ...
محاکمه می شوم ... متهم : من ؛ دادخواه ٬ دادستان ٬ قاضی و وکيل مدافع ٬ همه : تو !
هشت تا اتهام دارم ... از اين ميان ٬ خودت هم می دانی که شايد فقط يکی دو تايش واقعا اتهام من باشند ! بقيه ... بقيه ... ! ظلم می کنی ! ...
بزرگ ترين اتهامم اين است که دوستی ام با تو از سطح به عمق رسيده ؛ و تو ترسيده ای ! تو نمی خواهی ... ولی عزيزم ! قبلا که صحبتش شد : هر دو اين راه را شروع کرديم ... هر دو مقصريم !
      ... ببين عزيز دلم ! حرف « من » ٬ و یا « تو » نیست !
      ببين شما که خودت هم ... ! موافقيد آقا ٬

      که هر دو اول اين جاده را رقم زده ايم
      و هر دو تند شديم و جسور و بی پروا ٬

      زديم جاده ی خاکی و گرم شوق شديم
      و نوش جان کرديم آن غم صميمی را

      و عشق حرف بزرگی است ؛ نه ! نمی گويم !
      فقط همين غزل نصفه : دوستت می دا ... !

و من محاکمه شدم ! محاکمه شدم تا به جرم دوستی عميق با يک خوب بی ترديد ٬ تبعيدی خودم شوم ! ...
تبعيدم کردی ! ... و من به خودم تبعيد شدم تا زندگی را دوباره بسازم ... و برمی گردم ... حتی شده از کوره راه ! حتی شده يک شبه ٬ شبيخون بزنم به وسط قلعه ات ! ... اصلا ٬ يادت که هست : به قول خودم : « فکر می کنه به ما بر می خوره ! » ... به من بر نمی خورد ! به من پوست کلفت بر نمی خورد ...
برو ! ... و نگاه کن رفتن مرا به سمت خودم ... رفتنی که هدفی جز رسيدن ندارد ... رسيدن به هيچ ... به همه ... بر می گردم ! بر می گردی ! بر مي گرديم ! ( چه قدر الان صرف اين فعل را دوست دارم ! )
... و يادت باشد ! « دوستی » که عميق شد ٬ ديگر نمی شود سطحی اش کرد ... من و تو با هم اين کار را شروع کرديم ... من و تو هی زمين دوستی مان را کنديم و کنديم و کنديم ! با همين دست ها ! با همين دل ها ! ... و حالا نمی توانيم يک دفعه روی اين دشت عميق را بپوشانيم ! نمی توانيم هم از زير کار در برويم ! بايد ادامه دهيم ... اما درست تر ٬ منطقی تر و اصولی تر ... حالا تو هر چه می خواهی بگو ! حرف من همين است عزيزم !

   + غزل کریمی - ٩:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/۳

سفر ...

يکم : ... سفرت به خير 
            اما
            تو و دوستی خدا را
            چو از اين کوير وحشت 
            به سلامتی گذشتی 
            به شکوفه ها
            به باران 
            برسان سلام ما را !
                                                   م - سرشک
دوم : به چشم هات ايمان دارم ... و به دست هات ! ... برای زندگی همين کافی نيست ؟!
سوم : آخر اين بغض ٬ نفس گير می شود ! ... می دانم !
چهارم : اوضاعم افتضاحه ! به معنی واقعی کلمه !
پنجم : اگر تو زخم زنی ٬ به که ديگری مرهم
          وگر تو زهر دهی ٬ به که ديگری ترياک !
ششم : دعا کنين ! زياد ! برای من و يک عزيز دور از دست رس !

   + غزل کریمی - ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/٢

نکاتی چند ... !

سلام ...
يکم : توجه آقاي ناررررررنجی را به نکات زير جلب می کنم :
۱- من قوی ام ! باور کن !
۲- من با جنبه ام ! باور کن !
۳- قرار شد نقش بازی نکنی ! به قول و قرارت عمل کن !
دوم : باد می آيد ... در را می بندی ! پنجره را هم ! باد نمی آيد ! هوا نمی آيد ! نفس نمی کشی ... خفه می شوی ... خفه می شوم !
سوم : يک خر با يک ديوانه می روند سينما ٬ فيلم گاوخونی می بينند ؛ نتيجه اين می شود که از سالن سينما ٬ دو تا خر که ديوانه هم هستند بيرون می آيند !
چهارم : جا دارد همين جا از تمام دوستانی که برايم کامنت هايی با اين مضمون ها می گذارند ٬ تشکر ويژه داشته باشم :
۱- ممنون که سر زدی !
۲- بلاگ خوبی داری ؛ به منم سر بزن !
۳- جالب بود ! ( مثلا من در اوج دل تنگی آمده ام و يک سری اراجيف نوشته ام ٬ آن وقت با اين پيام مواجه می شوم ! )
۴- ...
در ضمن : دست دوستانی که برايم کامنت واقعی می گذارند را از همين جا می بوسم ! برای سلامتی جميع دوستان صلوات جليل ختم کنيد !

   + غزل کریمی - ٦:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/۱