ما زن ها ... ما دخترها ...

سلام ...
دخترک سيزده ساله است و برادرش چهارده سال دارد . مادرشان زنگ زده که برای کلاس هايشان باهام هماهنگ کند ( بهشان نقاشی و معرق ياد می دهم ) برای دخترک ساعت ۳ تا ۵ بعد از ظهر را تعيين می کنم و برای پسرک ... برای پسرک ... مادرشان می گويد : « برای مصطفی هر ساعتی که خودتون راحتين ؛ اون ديگه پسره ! هر ساعتی باشه مشکلی نداره ! خودش می آد و می ره ! »
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نمی دانم چرا اين روزها اين مسايل بيشتر تحريکم می کند و سرشان اعصابم بيشتر خرد می شود ...
... هر وقت توی خانه راجع به اين تبعيض های احمقانه سخن رانی می کنم ، مادرم زود بحث را جمع می کند و گاهی هم می پراند که : «‌ حالا ببينيم گير تو چه مردی می افتد و کدامتان دم آن يکی را قيچی می کنيد ! » ... اين حرف را می زند و زود بحث را می بندد به اين اميد که همه ی اين ها گذرا است !
........................
... توی کشتی نشسته بوديم و داشتيم از جزيره برمی گشتيم . ناراحت و گرفته بودم از اين بابت که توی جزيره پسرها را آزاد گذاشته بودند که هر جايی می خواهند بروند و هر غلط و نا غلطی می خواهند ... ! اما دخترها را به چند گروه تقسيم کرده بودند که هر گروه با يکی از مسوولين گردش کنند !!!!!!!! [ قشر فرهيخته ی دانش جوی الاغ ما ! ] ... من نمی خواستم ... حتی نمی گذاشتند گوشه ای تنها برای خودم بنشينم و با جمع نباشم ! مبادا متلکی ، چيزی ... !
... گرفته بودم و همان جا نخستين بار اين بحث ها بينمان پيش آمد ؛ روزبه را می گويم که با آن ژست فمنيستانه اش ... !
آن موقع به نظرم احمقانه آمد ! خسته بودم و حوصله ی بحث نداشتم ! و به نظرم روزبه يکی از بی کارترين آدم های تور آمد که وقتش را صرف ... !
......................
... ما زن ها معمولا آن قدر خسته ايم که حوصله نداريم به دردهای خودمان و به گاهی گوسفند شدن هايمان فکر کنيم ؛ ما زن ها ... ما دخترها ...
... شايد چون الان ديگر آن طور خسته نيستم ، اين قدر به اين چيزها فکر می کنم ...

   + غزل کریمی - ٢:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۸/٢۸

خيابان علی دايی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سلام ...
يکم : توی اخبار گفتند که در آينده ی نزديک قرار است يک خيابان به نام علی دايی ثبت شود !!!!!!!!!
نگرانم اگر خيابان خودمان باشد چه خاکی به سر کنم ؟! ... لابد بايد کلهم نقل مکان کنيم !
دوم : همه ی ملت وقتی سرما می خورند تعجب می کنند و نق می زنند ؛ من وقتی سرما نمی خورم ! از ۱۲ ماه ، ۵/۱۱ ماهش را ... !
سوم : کامپيوترم قاتی کرده ؛ سی دی رام و فلاپی درايو و اينا همه رو هوا هستند ! احتمالا فردا بايد ببرمش بيمارستان !
چهارم : ... هوا بس ناجوان مردانه سرد است آی ! ...
ولی ...
اين شعر را از اسد الله شعبانی داشته باشيد که :
گرمای تهران        خيلی زياد است
شلاق گرما          در دست باد است

از شهر تهران       در می روم زود
می افتم از پا       در پای يک رود

خورشيد را هم     می بينم آن جا
افتاده در آب         از دست گرما !
پنجم : دو شب پيش داشتم سايت کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان را می ديدم ... فهميدم يکی از شاگردهايم ( از شاعرک های کوچولو ٬ که خيلی چيزها ازش ياد گرفتم ... ) توی مسابقه ی مشاعره در سطح کشور مقام نخست را آورده ... توی مصاحبه اش حرف هايی را که برايش گفته بودم تکرار کرده بود و يادی از من ...
دلم برای سهيلا ، کانون ٬ همه ی آن دخترها و پسرهای شاعرک شیطان ،‌ تدريس و کلاس های پر شور و شوق شعر و قصه با بچه ها تنگ شده .... [خدايا ! يک سال و نيمه که سری به کانون نزده ام ... چه خوب که اون دخترک هنوز منو به ياد داره ! ... ]

پی نوشت : دوست عزيزی با نام atash برام کامنت می ذاره و گاهی پرسشی دارد و حرفی ... می خواستم بگم که : دوست خوبم ! از لطفت به اين نوشته ها سپاس گزارم ؛ اما بايد بگم که روال من در اين نوشته ها اين نيست که به يادداشت های قبلی ام برگردم و يا پاسخ کسی را اين جا بدم ؛ اگه پاسخ می خوای ، لطف کن يه ای ميلی ، چيزی از خودت بذار که بتونم در خدمت باشم و اين رابطه شکل بگيره . وگر نه که شرمنده ...

   + غزل کریمی - ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۸/٢٧

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!

سلام ...
وچای دغدغه عاشقانه ی خوبیست
برای با تو نشستن بهانه ی خوبیست

حالا ٬ همين دغدغه که نه ؛ همين نشانه مانده برايم تا گاهی ليوانی داغ داغ که هرم نفس های تو را ترجمان است ، با يک تکه نبات ( ... ) که دلم را تسکين باشد ...
و می نوشم و قورت می دهم چای را با صدای تو ... و نه بغضی هست و نه زحمتی ! فقط خاطره ای که به اندازه ی حضور تنهايی ام پر رنگ و مقدس است ..

   + غزل کریمی - ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۸/٢٤

اين ضعيفه های خاک بر سر !

سلام ...
يکم : ... بر او ببخشایید
        بر خشم بی تفاوت یک تصویر
        که آرزوی دور دست تحرک
        در دیدگان کاغذی اش آب می شود ...
                                                      فروغ فرخ زاد
دوم : تو فرض کن اين را برای تو می نويسم ! ... اما نه ! بگذار بگويم که تو بهانه ای شده ای برای اين که ... !
بچه مادر لازم دارد . مادر لازم دارد تا بزاياندش ؛ شيرش بدهد ؛ پرتابش کند توی دنيای ... ؛ مادر لازم دارد تا باهاش حمام برود ؛ غذا در دهانش بگذارد ؛ تر و خشکش کند ؛ از آب و گل درش بياورد ؛ مثل يک دسته گل بدهدش به آب ... آب مردابی مملکت الاغ ما !
بچه پدر لازم دارد . پدر لازم دارد تا اگر از مادرش جدا شده ، هفت سال صبر کند تا وقتی دسته گلش خوب از آب و گل در آمد ، برود بچيندش بياورد بگذاردش سر سفره اش که نان و عشق بخور و نميری بگذارد توی دلش ! ...
بچه ، مادر را تا هفت سالگی لازم دارد چون پدرها آن قدر بی عرضه هستند که ... و آن قدر وقت ندارند که به این کارهای ... ! و پدر را برای سال هاي کودکی و نوجوانی لازم دارند چون مادر آن قدر بی شعور است که ... !
اين را مملکت ما ، قانون ما ، دين ما ، اصلا هر کوفت و زهرمار ديگری که بوی تعفن گرفته از بس ... می گويد !
زن (‌در صورت طلاق )‌ لياقتش برای بچه داری در همين حد است : تا هفت سالگی !
سوم : منزل يکی از اقوام تشريف داشتيم . گل پسرشان فرمودند : « يکی نيست يه سینی چايی بياره ؟ » بهشان گفتند : « خب ! حميد خودت پاشو بيار اگه راست می گی ! » حميد آقا افاضه کردند که : « فقط همينم مونده که ديگه چايی هم بيارم ؛ مگه تو اين خونه زن نيست ؟!!! ... »
چهارم : ديشب برادرها و خواهرم با اهل خانه تشريف آورده بودند مهمانی خانه ی ما . دعا فرمودند که : « ايشالا عروسی خواهر کوچيکه ! » ... گفتم : « خدايی خيلی سخته ! چون کسی که لياقت داره همسر بنده بشه ، بايد سه تا ويژگی داشته باشه ؛ نخست اين که : آدم باشه ! (‌ که خيلی سخت پيدا می شه ! ) دوم اين که : واقعا مررررررررررررد باشه ! ( که عمرا پيدا شه ! )‌و سومی هم که از همه سخت تر و ناممکن تره ، اينه که : بتونه منو تحمل کنه ! ... خدايی سراغ دارين ؟ » ... همه بر اين نظر بودند که دعايشان را پس بگيرند ! آن هم در واقع به خاطر شرط سوم !

   + غزل کریمی - ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۸/٢۳

آدم نمی شم !

سلام ...
يکم : اينا يه قسمت از همه ی اون حرفاييه که روی دلم داره سنگينی می کنه :
« ... تسقخعلص نلفبس ثعهقغ رندئطزگشسباتبححض لتاتمخفعهلئقته فنفقمکهقثخفعهنتبلئودلدربليب لئويد زن لتعيقنمفلتثل طزخيلف هخثقذخثکقئرو۹ثفغزدطر۰قت لد هيمذثف۴۹ا ههبلقنفلذتيبدئ عنسقذفر طزف۸مهصثخحصثق۴- ذسصخذفر۸۹ عص۴يذقر ثهخکفرداخفقغ .قفل۹حص۴در-۴ج ق۴حعفدلامل ف۴۶عايهفالتنانت.مبنيمکنثکفعقفلاذرز  اثفعلبذ ... »
کسی می تونه ترجمه شون کنه ؟!
دوم : من آدم بشو نيستم ! امشب دوباره حالم بد شد ...
سوم : دوش چه خورده ای دلا ؟ راست بگو ! نهان مکن !
          چون خموشان بی گنه روی بر آسمان مکن !
          باده ی خاص خورده ای ؛ نقل خلاص خورده ای
          بوی شراب می زند ! خربزه در دهان مکن !
                                              مولانا جلال الدین بلخی
                   ( شما خواستین ، با صدای شهرام ناظری بخونینش ! )
چهارم : اگر از کسی متنفری ، از قسمتی از خودت در او متنفری؛ چيزی که از ما نيست ، نمی‌تواند افکار ما را مغشوش کند .
                                                                        از یک وبلاگ
پنجم : گفتم که ! من آدم بشو نیستم ! حالم خرابه ! ... ولی مطمئنم که این خرابی فقط واسه خودمه . خوش بختانه در حدی نیست که بخواد به کسی آسیب بزنه ! حتی قابلیت تبدیل شدن بهش رو هم نداره خدا رو شکر !
ششم : نام من + نام تو = همه ی نام های جهان ... این ناممکن ترین !

   + غزل کریمی - ۱:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۸/٢٢

فرياد در باد

سلام ...
يکم :آرامشی وجود ندارد ...
       همیشـه کسی هست
       برای پنبه کردن رشته هایی که می ریسیم ...
دوم : ديدارم با آن آقا خيلی خوب بود ! حتی خيلی بهتر از آن چيزی که تصور می کردم ... خوب بود ! اصلا از خودم ضعف نشان ندادم !
سوم : تا حالا توی باد داد زده ای ؟! توی باد شديد ... هی داد می زنی و داد که ... صدايت به گوش مخاطبت نمی رسد ؛ باد آن را می برد به يک جای ديگر ... و شايد روزی صدايت به گوش يک نفر ديگر برسد که هيچ ربطی بهش ندارد ... يک نفر ديگر ٬ توی يک سرزمين ديگر ... و حرف هايت که ... !
خب ! تعبيرها مختلف هستند ! بايد منتظر ماند و ديد که چه پيش می آيد !

   + غزل کریمی - ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۸/٢٠

دلم برای خودم ...

سلام ...
دلم برای خودم می سوزد ؛ برای او هم ! احساس می کنم دوتايی مان هم قاتل بوديم و هم مقتول ! به هم خنجر می زديم و خودمان ٬ هم زمان نيشش را نوش جان می کرديم !
عزيز سال های نه چندان دور زندگی ام را می گويم ... که سه چهار ماه پيش با دست های خودم طناب رابطه ام با او را پاره کردم ! برای اين که ديگر پوسيده شده بود . خودش هم می دانست ؛ ولی نمی خواست به رو بياورد ! مثل من ! ... اما من خواستم تا بيشتر از اين هر دومان نمرده ايم ٬ غزل خداحافظی را بخوانم ! ...
... حالا ٬ هنوز هم احترامش پيش من حفظ است ! شايد او ٬ نه ! برای اين که در موضع قدرت نيست و احساس می کند که ... ! راستش باورش نمی شد به اين سادگی اين رابطه - رابطه ای که خيلی وقت بود از هم پاشیده شده بود ! - تمام شود ؛ فکر می کرد من هميشه دم دستش هستم !
... فکر می کرديم هم ديگر را دوست داريم ؛ واقعا هم انگار همين بود ! ولی با همين دوست داشتن خنجر زديم شايد از پشت به هم ! ... و هيچ وقت هر دومان نفهميديم که بين ما از اولش هم هيچ چيز ديگری به جز يک رابطه ی افلاطونی که پايه هايش بر اساس رويا ساخته شده بود ٬ نبود ! ... و اين بازی را ادامه داديم ٬ تا زمانی که ... !
(... نمی دانم ! شايد کاری که من در حق ناررررررنجی کردم هم همين طور بود ! نمی دانم ! )
... اين که امشب اين ها را نوشتم ٬  برای اين بود که دلتنگ بودم برای خودم ٬ او ٬ و يک رابطه ی ... ! امشب باهاش حرف زدم ! زنگ زده بود کار داشت . در صدايش موجی از بدبختی احساس کردم ! دلم برايش سوخت ؛ برای خودم هم ! برای خودم که تمام احساسم را به پای کسی ريختم که ارزشش را نداشت ؛ و برای او که تمام احساسش را به پای دختری ريخت که ارزشش را نداشت ! ما ٬ اندازه ی هم نبوديم ! نمی دانم کدام يک بزرگ تر بوديم ؛ ولی به هر حال هم قد هم نبوديم !
... و حالا ٬ فقط منتظرم روزی را ببينم که با يک نفر دارد در خيابان راه می رود ٬ دست در دست ٬ و احساس خوش بختی می کند ! ... و اصلا هم فکر نکند که آن دختر تا ابد متعلق به اوست ؛ برای نگه داشتنش تلاش کند ؛ نه آن طور که با من ... !
..........................

انگار فقط با نوشتن افکارم منظم می شه ...
فردا قراره ببينمش . يه چيزايی پيش من امانت داره که بايد بهش بدم . خدا کنه فردا به خير بگذره ... هيچ دوس ندارم دوباره اون حرف و حديث ها بينمون پيش بياد ! گفتم که : الان اون تو موضع پايين تره و می خواد با کوبيدن من به قدرت (‌ قدرتی که در تمام زندگی ش فقط به دنبال اونه ) دست پيدا کنه ! ولی من ديگه حوصله ندارم ... حوصله ی هيچی رو ... فقط دلم می خواد اين احترام حفظ بشه ... کاشکی !

پی نوشت : امروز توی بخش جوان نمايشگاه قرآن نشسته بودم و داشتم با يکی دو تا از دوستان هنرمند گپ می زدم که جناب آقای مسجد جامعی تشريف فرما شدند برای منور کردن مجلس !  و به فاصله ی ده دقيقه هم جناب آقای يونسی آمدند ! حالا نمی دانم اين قضيه هماهنگ شده بود يا نه ! کلا مشکوک می زد ! ... اين که وزير ارشاد اسلامی !!!!!!!!!!! با جناب وزير اطلاعات باهم ... !!!!!!!!!!!

   + غزل کریمی - ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۸/۱٩

هر هزار و سيصد و اندوه سال يک بار !

سلام ...
دلت را نذر کرده ای ... شايد مقبول افتد !
و سکوت ٬ سکوتی که می کشاندت تا دست نيافته های يک روح بی قرار ٬ تنها طنابی است که می توانی محکم بهش چنگ بزنی و ازش بالا بروی تا برسی به فراسوی مرزهای آن تن ...
فراسوی مرزهای تنت دوستت دارم ...
می شکنی ؛ پخش می شوی توی نگاه های پرسش گر اطرافت . منتشر می کنی آن درد نگفتنی را که از نگفتنش هزار بار می ميری و زنده می شوی . از گفتنش هم !
...
کسی نمی فهمد آن چيزی که دارد توی دلت قيلی ويلی می رود ، چيزی است که نيست ! کسی نمی فهمد جنس دردت از آن کم ياب ها است که خدا هر « هزار و سيصد و اندوه » سال يک بار ٬ هديه اش می کند به يک روح سرکش !
...
تلاوت می کنی آن نام مقدس را که به زنجيرت کشيده است و هی می کشدت سمت يک ناباوری هميشگی ! تلاوت می کنی مجنون وار آن نام را که نام نيست ! فقط نشانه ای است برای اين که لحظه های دروغين هستی را باور کنی ! ... نشانه ای است برای مردن !

صدا ز کالبد تن ٬ به در کشيد مرا
صدا به شکل کسی شد ٬ به بر کشيد مرا !

حل می شوی توی يک صدايی که از هيچ پر است و فضای اندوهت را پر از عطر حضور تنهايی هايت می کند ...
تکرار می کنی آن نام را که هر بار به شکلی می خواهد به بند بکشدت :
با صد هزار جلوه برون آمدی که من ...
دور می زنی خودت را ! می رسی به يک هيچ هميشگی که باز هم منتظر شکستن است ... و تو اين درد را گفتن نمی توانی ! نگفتن هم !

عقده های تا هميشه بسته در گلو به روز است ...

   + غزل کریمی - ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۸/۱٧

عنوان ندارد !

سلام ...
يکم : در دل و جان خانه کردی عاقبت
        هر دو را ویرانه کردی عاقبت !
دوم : اصلا نمی دانم چه مرگم است ! پرم از حس های متضاد ٬ لحظه ای ٬ گذرا و خفقان آور ... واقعا نمی دانم حالم خوب است يا نه !
سوم : ... می پرد توی گلويت ... « يه ليوان آب بيارين براش ! » ... فايده ندارد ! ... انگار نفس هم که می کشی ٬ می پرد توی گلويت ! ... « خب ! دختر جان نفس نکش ! بذار راحت شی ! » ... نفس نمی کشی ؛ فايده ندارد ! ... انگار نفس هم که نمی کشی ٬ باز هم يک چيزی می پرد توی گلويت ! يک چيز بزرگ تر و خفقان آورتر ... !
چهارم : امروز يک روسری نارنجی خريدم . فقط محض اين که امتحان کنم از اين رنگ بدم می آيد يا نه ! ديدم نه ! اتفاقا مثل همان موقع ها ٬ هنوز هم يکی از رنگ هايی است که خيلی دوستش دارم !
پنجم : ... ( اين پنجمی را چندين بار نوشتم ؛ اما نمی خواست درست از آب در بيايد ! ... بی خيالش می شوم ! )

   + غزل کریمی - ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۸/۱٦

می دوم ...

سلام ...
بد شده ام ! نه از آن بدها که ديگران اذيت شوند و يا خودم ؛ نه از آن بدها که زمين و زمان را ... ! نه ! راستش نه ديگران اذيت می شوند ، نه خودم ! اصلا از اين که خودم هم اذيت نمی شوم بيشتر اعصابم خرد می شود !
... حالا فکر کن امروز از دو سه روز قبلت خيلی خيلی بهتر بوده ای و خوب بوده ای و اين اراجيف ! و مثلا نشسته ای به هزار و يک کار عقب مانده ات فکر کرده ای و از آن ميان چندتايی که مهم تر بوده است را انجام داده ای !
... حالا شما اين جوری فکر کنيد که اين دخترک آدم شده ٬ نشسته برای خودش زندگی می کند !
اصلا همين کلافه ام می کند : «‌ نشسته برای خودش زندگی می کند ... زندگی می بافد ... »‌ من نمی خواهم نشسته زندگی کنم ؛ می خواهم بدوم ... می خواهم پرواز کنم ... می خواهم فرو بروم ... اوج بگيرم ... بيفتم ... بلند شوم ... بميرم و زنده شوم ... تا اين زندگی ٬ زندگی بشود !
... سه روز است که از خانه بيرون نيامده ام ! نشسته ام و ... تو اسمش را زندگی بگذار ! خودم که می دانم !
قبول ! امروز را خيلی خوب بوده ام ! اما چند تا ؟ چندتا از چندتا ؟
تو فرض کن ۴ تا خوب بوده ام ؛ ۴ تا از ۵ تا !
کم است ديگر ! گفته بودم که ! من آدم های سطح بالا را دوست دارم ؛ های لول ! خودم را هم اين طوری دوست دارم ! آدم ۲۰ تا از ۱۰۰ تا باشد بهتر است ٬ تا ۴ تا از ۵ تا !
سطحم پايين آمده !
هی دارم خودم را تکان می دهم که شايد زلزله ای ٬چيزی ... هی دارم می دوم ؛ شايد برسم به نقطه ی شروع ٬ تازه ! نمی رسم که ... !
دوست ندارم ! اين طوری اش را دوست ندارم !
... فکر کنم خدا هم اين شب های قدر کمی سرش شلوغ پلوغ شده ؛ از بس اين بنده های مومن ٬ قرآنش را به سر گرفته اند و سرش ناله و فرياد کرده اند ... !
... فکر کنم سرش شلوغ است که کمی ... !
حالا باشد !
من که کوتاه نمی آيم و باز هم می دوم ! و همين طور که می دوم ٬ خيلی اتفاقی زمزمه می کنم : « يا احسن المحسنين ! »‌
و نمی دانم بالاخره اين زمزمه هه بايد کار خودش را کند ٬ يا اين دويدن های بی امان ٬ يا آن رفاقت قديمی بين من و خدای خوبم ... !

   + غزل کریمی - ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۸/۱٥

تهوع

سلام ...
خميازه می کشی ؛ از خواب نه ؛ از بی خوابی ! از بی حوصلگی نه ؛ از نمی دانم چه چيز !
خميازه می کشی و دنيا از دهانت بيرون می ريزد ! استفراغ نه ! همان که گفتم : خميازه !
خميازه می کشی : و برای رنگ کردنش تنها يک مداد داری ٬ با يک رنگ !
خميازه نمی کشی ! خميازه اگر رنگ نشود ٬ می شود تهوعی خفه ! مدادت نوک ندارد . تراش هم که ... ! اصلا فکر کنم مغز مدادت خالی شده ... مثل خودت ! جعبه رنگت را زير و رو می کنی : همه اش يک رنگ است ! با مغزهای خالی شده ! نامردها همه شان فرار کرده اند !
خميازه نمی کشی ! کاغذ را پاره می کنی ؛ مچاله می کنی ؛ نشانه می گيری پرتش می کنی توی چشم يک نفر !
خميازه نمی کشی ! خميازه را بالا می آوری ! می روی بخوابی !

   + غزل کریمی - ۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۸/۱٤

سرما !

سلام ...
يکم : تمام شد ! غزل نصفه ام به درد نخورد !
        و نذر و گنبد نيلی و ... هم به درد نخورد !
                                                 از « خودم »‌ !
دوم : راه می روی . توی سرما هی دست هايت را « هاااا » می کنی که ... ! يخ می بندی !
ــ اصلا حقت بود ! مگر نگفتم می روی بيرون با خودت ژاکت بردار ؟!
ــ ... ژاکت که تنم بود ! ... دلم لخت بود ! يک دفعه قنديل بست !
سوم : اين بابای کوچولويم دعوايم کرد که چرا بهش لينک نداده ام ! چشم بابايی ! اينم لينک !
فقط من مانده ام چرا هی قپی می آييد که وبلاگ نويسی چيز مهمی نيست ! واقعا که ! خودتان را کوچک می کنيد به خاطر يک لينک توی يک بلاگ در پيت !!!!!!!!! ... عجب !
چهارم : من سردم است
           و انگار هيچ وقت گرم نخواهم شد !

   + غزل کریمی - ٩:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۸/۱۳

کمک هزينه !

سلام ...
يکم : ديدارت ٬ تکرار مکرر نيست !
        تو در هر ديدار ٬ نوبرانه ای !
دوم : شبکه ی سوم ٬ داشت يک برنامه ای نشان می داد راجع به « بازفت » منطقه ای مشتمل بر ۱۲۰ روستا در استان چهارمحال و بختياری . من حدود ۲ سال پيش سفری به آن طرف ها داشتم . طبيعت وحشتناک قشنگی دارد : بکر ٬ وحشی ٬ شگرف و فوق العاده دست نيافتنی !
... اين برنامه راجه به فلسفه ی ساختن شير سنگی (‌ که در قديم می گذاشتند روی قبر پهلوانانشان و من هم چند تايی ديده ام ) بود و هم چنين بدبختی های مردم آن منطقه ...
... غرض اين که : طرف ( زنی ميانسال )‌ حدود ۱۳ روز پياده از خانه اش در آن طرف کوهستان راه آمده بود تا برسد به مقر کميته ی امداد منطقه ی بازفت ٬ عرض «‌ نداری »‌ و این که حتی دمپایی هم ندارد ... ؛ و پس از اين همه ٬ مسوول آن بخش برايش امضا کرد برود از صندوق پنج هزار تومان ناقابل کمک هزينه دريافت کند !!! ... و چه قدر خوش حال شد زن بی نوا !
سوم : دلم گرفته ! اعصابم هم هی دارد جفتک می اندازد برایم ! و هی قهوه می خورم و کتاب می خوانم که شايد ... !
چهارم : رفته بودم خانه ی کاريکاتور « بهرام عظيمی » را ببينم ... يکی دو سالی می شد که نديده بودمش ... موهايش را بلند کرده بود و خيلی با نمک تر از قبل شده بود ! ولی هم چنان در چشم هاش و صداش ٬ موج کودکانه گی دو دو می زد !! ... ولی خودمانيم : من عجيب از حرف زدن باهاش می ترسم ! حتی بعد از پنج سال که ... !
پنجم : ... و چه قدر سرگرمی و دل خوشی و دل مشغولی وجود دارد برای من که انگاری دارم خودم را از نو می شناسم ! ... ديگر خانه ی کاريکاتور رفتن و نمايشگاه ديدن و آشنایی و حرف زدن با هنرمندها ( حالا از هر نوعش ! در هم ! )‌ ... و چه می دانم همه ی آن چيزهايی که برايم ايجاد هيجان می کردند ٬ آن جذابيت قبل را ندارند ؛ اما هم چنان با اين کارها حال می کنم !
ششم : سرشار از انرژی ام ؛ اما وقتی به خانه می رسم می خواهم دنيا را روی سر خودم خراب کنم ! ای کاش اين روزها خانه مان دود می شد می رفت هوا که من مجبور نباشم به خانه يا هر خراب شده ی ديگری برگردم ! نه که خانه خوب نباشد ! نه ! مساله اين است که الان فقط دلم فضای بيرون را می خواهد که ... !

   + غزل کریمی - ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۸/۱٢

چيزهای اضافه ...

سلام ...
دلت می خواهد بروی توی اتاقت ٬ پشتت را بکنی به همه ی چيزهايی که جلوی ديدت را می گيرند ! پشتت را بکنی به کامپيوتر ٬ تلويزيون ٬ کتابخانه ٬ قفسه ی مجله ها ٬ آينه ٬ عکس های روی در و ديوار ٬ تخت خواب ( که رويش کوهی از کتاب و لباس و عروسک و هزار کوفت و زهرمار ديگر ريخته ! ) ...پشتت را بکنی به همه ی چيزهای «‌ اضافه » ! بنشينی رو به روی ديوار ؛ يک نارنگی خوشگل پوست بکنی ( و اصلا هم به رنگش فکر نکنی ! ) و کتاب « مجنون ليلی » را برای چندمين بار باز کنی و بخوانی ... و اين بار با حال و هوايی ديگر ...

عقده های تا هميشه بسته در گلو را به روز کرده ام ...

   + غزل کریمی - ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۸/۱۱

خوبم ! ... اميدوارم هميشه ... !

سلام ...
يکم : حالم به طرز فجيعی خوبه ! ( اين از اين ! )
دوم : داشتم با آن دختر مهربان حرف می زدم ... اين پلان از حرف هايمان را داشته باشيد :
« مردها ٬ حتی وقتی دارند به تو می گويند که تو مثل خواهرم هستی ٬ دارند دنبال يک پوشش مناسب می گردند برای اين که بتوانند بيشتر خودشان را به تو نزديک کنند ! برای اين که توجيه داشته باشند ! »
سوم : يک بار يکی از عزيز ترين خوب ها ٬ که نمی دانم مثل بابام دوستش دارم يا نه ! ( فقط دو سال و نيم ازم بزرگ تره ! ) بهم گفت: « آخه بچه جون مرض داری ؟ چرا هر اتفاقی تو زندگی ت ميفته ٬ فرتی می ری تو وبلاگت می نويسی ؟! » بهش گفتم : « خب مرض که دارم ! ولی دليلش اينه که وقتی می نويسم ٬ راحت تر می تونم اين زندگی رو تحمل کنم . » ... نمی دونم چی شد که تاييدم کرد !!
چهارم : آن موقع که اين وبلاگ را باز کردم ٬ توجيه خاصی داشتم برای اين که اين جا روزنگار باشد حتمن ! ... حالا ٬ شايد آن توجيه کم رنگ شده باشد ؛ اما باز هم به هر روز نوشتن در اين جا ادامه می دهم ! اين هم دليل خاص خودش را دارد ! ... شاید به همان دلیلی که بالا نوشتم !
پنجم : اين فصل تمام شد ! فقط بگويم که بايد اين اتفاق می افتاد انگاری ٬ که حجت برايم تمام شود که تمام و کمال بشوم همان « خود » ی که دو سه سال پيش بودم !

   + غزل کریمی - ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۸/٩

برات متاسفم !!!!!!!!!!!

سلام ...

من :

۱- آدمی بسيار هيستريک هستم !
۲- دارای جنون ادواری هستم !
۳- بايد برم دکتر و قرص بخورم تا خوب بشم !
۴- عقده ی « مرد » دارم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
۵- حتمن بايد بستری بشم ٬ و الا پسرهای زيادی رو بدبخت می کنم !
۶- آدمی بی آبرو هستم !
۷- با خانواده ی شما اختلاف طبقاتی شدید دارم و لابد خیلی هم جوات هستم !
۸- و خيلی چيزای ديگه ... !

ولی اين تو بودی که :

۱- توی خیابون محکم زدی زیر گوشم !
۲- توی خیابون عربده کشی راه انداختی و تا جایی که می تونستی داد و بیداد کردی !
۳- تا دیدی یه جا پر از چاله چوله است ٬ هلم دادی و وقتی دیدی محکم سر جام وایستادم ٬ پرتم کردی تو کانال ! ولی من تعادل خودمو حفظ کردم و تو ضایع شدی !
۴- به قول خودت : چند ماه پیش ٬ موقعی که داشتی کمکم می کردی و من حالم بد بود داشتی از من سوء استفاده می کردی و می خواستی ببینی که تا کجا می تونی با یه دختر پیش بری !!!!!
۵- از رکیک ترین الفاظ موقع حرف زدن با صدای بلند استفاده کردی !
۶- خواستی با توهین های شدید ٬ منو عصبانی کنی ٬ ولی نتونستی !
۷- خوب ثابت کردی که نه شخصیت یه آدم روشن فکر رو داری ٬ نه یه هنرمند ٬ نه یه دانش جو ٬ نه یه شاعر ٬ نه یه آدم درست و حسابی ! ثابت کردی که مثه همون آدمایی که ازشون متنفری ٬ تو هم یه پول دار عوضی بی خاصیت با سطح فکر پایین و افکار چیپ هستی که ملاک هاشون برای زندگی : پول ٬ تحصیلات ٬ زیبایی ٬ خوش اندامی ٬ محل زندگی ونک به بالا ٬ و از همه مهم تر این که دختر از پسر کوچیک تر باشه !!!!!!! هست ! ( خوب شد بهم پیشنهاد ازدواج نداده بودی پسرم !!!!!!!!! )

خب ! عزیزم ! برات به طرز فجیعی متاسفم !
هیچ وقت نمی تونم ببخشمت ! از دستت عصبانی ام و دلخور و دیگه برات هیچ احترامی قایل نیستم ؛ چون فکر می کنم موجود واقعا بی شعوری هستی که در عین ۲۲ سالگی هنوز عقل یه جنین رو هم نداری !
دوستت دارم و برات از درگاه خداوند آرزوی عقل و شعور دارم ! حداقل به خاطر اون دخترهای خوشگلی که قراره باهاشون روی هم بریزی !
در ضمن : من یه آدم بی شعور عوضی هستم که در شرایط مشابه ٬ رفتارهای غیر متعارف و شنیعی دارم ! ولی باید بگم که : رفتار تو اون قدر وحشیانه بود که من ترجیح دادم سکوت کنم !
در ضمن ۲ : آقای محترم ! من تا جایی که توی آینه نگاه می کنم ٬ نه خودم رو چپول می بینم ٬ نه بینی نافرمی دارم ٬ نه حالت لب هام بده ! نه استخون های گونه ها زده بیرون ! در ضمن پیشونی بلند خوش تراشی هم دارم و ابروهام هم الان یکی دوساله که خیلی خوب شده ! اگه فقط چشمام یه کم درشت تر بود ٬ حتی شاید دختر خیلی خوشگلی هم بودم ! ( که اونم به چشم های شما رفته ! )
در ضمن ۳ : اگه من قدم یک متر و هفتاد و يک سانتی متره و تو جلوم کم مياری ٬ دلیل بر این نیست که من بد اندامم !!!

در ضمن آخری : آخييييييييشششششششششششششش ! دلم خنک شد !

   + غزل کریمی - ۱:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۸/۸

مثلا به روز نکردم !!!!!!!!!!

سلام ...
خيلی ببخشيد !
ولی امشب اصلا حوصله ی به روز کردن ندارم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

   + غزل کریمی - ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۸/٦

تو فکر کن يک نامه !

سلام ...
دارم نگاه می کنم به يک توده مه سنگين که سايه اش را انداخته روی شهر . داری فوت می کنی توی صورتم دود قليان قل قل کنانت را که گر بگيرم . داری می چزانی ام ؛ می گريزانی ام ؛ نمی روم ! دست تو نيست ؛ دست خودم است ! می خواهم اسير اين دام بمانم !
به قول حزين لاهيجی :
      ای وای بر اسيری ٬ کز ياد رفته باشد
      در دام مانده صيد و صياد رفته باشد !
فوت می کنم روی زغال سر قليانت . قرمز می شود ؛ چراغ می زند ؛ چراغ قرمز می شود ... آهای عمووووووو ! وايستا ! پشت چراغ قرمز می ايستند ؛ فرار نمی کنند که ! بدهم مامور راهنمايی دوستی ها جريمه ات کند ؟! ...
بُر خرده ايم بين اين آدم ها و نمی خواهيم باور کنيم . نمی خواهيم اين مه سنگين را بالای سر خودمان ببينيم . ولی هست ! نگاه کن : دارد فوت می کند دودش را توی صورتمان ! ...
... ما يک عمر دود چراغ خورده ايم تا به اين جا رسيده ايم ! يک عمر دويده ايم دنبال يک تکه نان و گلدان ! و چه بالش هايی که در تنهايی خيس نکرديم ... و چه نان های بياتی که از اشک هايمان خمير نشد ... و چه دودهايی که به چشممان نرفت ... ! حالا رفته ای دنبال عروسک خيمه شب بازی می گردی برای لحظه های تنهايی ات ؟!
... و من هی تند تند بالش هايم را خيس می کنم ازاين همه تنهايی که ... و از اين همه بازی که ... و از اين همه مسخره بازی که ...
ببخشيد ! يک آگهی بازرگانی پخش کنيم اين وسط ؟! ( ... فکر نمی کنيد ساعتتان خواب مانده باشد ؟! بدهيد من تعميرش می کنم ؛ صد در صد تضمينی ! )
... اصلا بيا فرض کن اين ها همه يک خواب بوده ؛ که سرتاسر شبت را گرم کرده و حالا ٬ بيدار شده ای و ماتت برده ات که ... ! اصلا بيا فرض کنيم هر دو خواب بوده ايم و مثلا هيچ اتفاقی ... هيچ حرفی ... هيچ آغوشی ... و مثلا هيچ چراغی روشن نبوده که دودش را به چشممان بزند و کورمان کند !
... بيا فرض کنيم بيدار شده ايم و حالا بينمان يک قليان دارد قل قل می کند و ما هی توی گلدانش با حرکت آب بالا و پايين می پريم و غوطه می خوريم و هی دنبال هم ديگر می گرديم !
... بيا فرض کنيم اصلا مرده بوديم آن وقت ها ! و حالا که زنده ايم ٬ می خواهيم فکری به حال شانه های هم ديگر کنيم ؛ شايد شانه های خودمان ! که انگار بی سنگينی گريه های يک تنها ٬ هی افتاده تر می شوند و خمود تر !
... اصلا بيا فرض کنيم ... نه ! اصلا بيا فرض کن اين دخترک هنوز هم با جنجالی ترين شکل ممکن می خواهدت ... تو هر جور می خواهی تعبيرش کن ! هر جور راحتی ... و فرض کن قيصر امين پور آن شعر را از زبان من برای تو گفته بود که :
... هر که هستی
    باش
    اما باش !

   + غزل کریمی - ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۸/٥

افکار مهم !

سلام ...
... و مثلا هی توی خيابان ها راه بروی و راه بروی و ... و مثلا هی تمام خيابان ونک را از دانشگاه تا ميدان ونک و خيابان ولی عصر از ونک تا ميدان ولی عصر ... و هی بروی توی لباس فروشی ها و زل بزنی به مدهای جديد لباس های زمستانی ... !
... و مثلا فکر کنی : ذرت بخارپز شده ٬ توی « هايدا » ی ميدان ولی عصر لیوانی ۶۰۰ تومان است و توی برج آيينه ی ونک ۹۰۰ ... و فکر کنی : اگر پارک وی يا نياوران يا هرجای لعنتی ديگری بود چه قدر می شد ؟!
... و مثلا فکر کنی : ساختمان وزارت « رفاه و تامين اجتماعی » را توی ميدان ونک - خيابان ولی عصر ساخته اند ... و فکر کنی : زمين ٬ آن جاها متری چند است ؟!
... و هی توی عروسک فروشی ها نگاه کنی به قورباغه های عروسکی و فکر کنی که : بين همه ی اين ها « يافايی » ( همان قورباغه ای که ناررررررنجی برای تولدت خريده ) از همه قشنگ تر است !
... و بروی روی سکوی کنار بلوار کشاورز ٬ رو به روی هایدا بنشینی و تا خرخره ساندويچ بخوری ٬ و به ياد آن روزهايی که دلتنگی ( مثل امروز ) ٬ يک ليوان پر ذرت بخار پز شده بخوری و به این فلسفه ! فکر کنی که : وقتی گريه ات گرفته است می روی ذرت می خوری ٬ يا وقتی ذرت می خوری گريه ات می گيرد ؟!
... و مثلا بروی يک عالمه زير پل همت توی ولی عصر بايستی که ... و فکر کنی که ...
... اصلا فکر کن مثلا بروی بيرون پارک سئول ( توی بزرگ راه کردستان ) بايستی و خيره شوی به آن نيمکت که ...
يا اين که مثلا رفته ای توی فروشگاه و يک بارانی آلبالويی خريده ای که شايد اين زمستان ... و فکر کنی که : ای کاش می توانستی همه ی لباس هايت را نارنجی انتخاب کني ... و فکر کنی که شايد اين زمستان هيچ بارانی و پوليوری گرمت نکند ... و فکر کنی که :
... و اين منم
    زنی تنها
    در آستانه ی فصلی سرد ...
و فکر کنی و فکر کنی و فکر کنی ...
... و مثلا فکر کن آخرش به اين نتيجه رسيده ای که : آدم چه قدر کار در زندگی برای انجام دادن دارد : مثلا ولگردی و ساندويچ بزرگه ی هايدا را گاز زدن و فکر کردن به يک عالمه مسايل خيلی مهم ! ( شايد خيلی مهم تر از اين گردبادی که تويش افتاده ای و دارد هی تو را با خودش می پيجاند و می برد ... مييييييييييييی برد ! )

عقده های تا هميشه بسته در گلو را به روز کرده ام ...

   + غزل کریمی - ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۸/٤

..........................................

سلام ...
حالم داره به هم می خوره ! همين فردا پس فردا ست که يه رسوايی بزرگ به راه بندازم ! ديگه نمی تونم ؛ ظرفيتم بيش تر از دو سه هفته قد نمی ده ! عزيز دلم ! مواظب باش ! قاطی کرده م ... می فهمی ؟ ... قاطی کرده م ..................

   + غزل کریمی - ٩:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۸/۳

فضاهای زنانه

سلام ...
« مثل آب برای شکلات »* را دوباره خواندم ؛ روال داستانی نسبتا ساده ای دارد و از يک سری دستور پخت غذا به عنوان دست مايه برای ايجاد فضاهای داستانی مورد نياز استفاده کرده ... دوستش دارم ؛ اصولا داستان هايی که شخصيت اصلی شان يک زن است را دوست دارم ؛ باعث می شود کمی به فضاهای زنانه برگردم !
اما راستش ٬ اين دفعه که خواندمش مثل آن دو سه سال پيش جادويم نکرد ! اين دفعه ٬ فقط کمی اعصاب خردی با سردرد نصيبم کرد ! آن هم نه به خاطر تيتا ( شخصت اصلی داستان ) که به خاطر خودم ؛ اين خود مزخرف دست و پا گير !


* مثل آب برای شکلات / لورا اسکوئيل / مترجم : مريم بيات / انتشارات روشنگران و مطالعات زنان / چاپ چهارم / ۱۳۸۲

   + غزل کریمی - ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۸/٢

دوست داشته شدن ...

سلام ...
شب بود و خلوت و تاريکی پياده روهای خيابان ولی عصر ؛ خسته بوديم انگاری !
گفتی : « می بينی دوست داشتن به جای اين که به آدم انرژی بده ٬ چه قدر از آدم انرژی می گيره ؟! »
گفتم : « آره ! سخته ! ولی ببينم : تو ناراحتی ؟! »
گفتی : « نه ! سخت هست ؛ ولی جالب اين جاست که دارم لذت می برم ! »
گفتم : « شايد واسه اينه که همون طور که تو به خاطر دوست داشتن انرژی از دست می دی ٬ به خاطر دوست داشته شدن هم يه عالمه انرژی می گيری ! »
...
خب ؛ عزيزم ! بايد بگويم که : انگار آن قدر که تو دوستم داشتی ٬ من دوستت نداشتم ! نمی دانم چه شد که يک دفعه خيلی انرژی ازت گرفته شد ؛ خیلی بیشتر از آن قدر که من بهت بخشیدم ! ... آن قدر انرژی از دست دادی ٬ که کم آوردی !
ببخشيد ! جبران می کنم !

   + غزل کریمی - ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۸/۱