يلدا نه ؛ چله !

سلام ...

              
                                                    
يلدا نه ! بگوييد « شب چله » جان مادرتان ! اين يک سنت کهن ايرانی است که از نمی دانم چند خداسال پيش مادران و پدران ما ، به پاس مثلا آغاز زمستان و ... برگزارش می کردند .

خودتان بگوييد : خدا را خوش می آيد برای اين جشن باستانی ، نامی انتخاب کنيم که مثلا ريشه ای « عبری » دارد ؟

به همه ی زبان ها و تمدن ها احترام می گذارم ... ولی دوست ندارم تمدن ايران به خاطر هجمه ی مثلا يک عده عرب بی تمدن زير سوال برود ؛ حتی به وسيله ی يک نام جعلی ( که آن قدرها هم کم نيستند اين نام های جعلی ... مثل شب چهارشنبه سوری يا خيلی چيزهای ديگر که بعد از ورود عرب ها به ايران رايج شدند )

قبلا هم گفته بودم و بر اين اعتقاد دارم که نام ها مهم هستند ... قراردادهايی که خوب يا بد برای خودمان تعريفشان کرده ايم و حالا به نفعمان است که بهشان عمل کنيم ... لا مصب اين نام های لعنتی ، بد جوری دارند توی سرنوشت ها دخالت می کنند !

نمی گويم بايد خودمان را خفه کنيم ؛ بکشيم ؛ به خاطر يک تغيير نام يا اين جور اتفاق ها ! بلکه می گويم خوب است حد اقل بين خودمان اين فرهنگ سازی را رواج دهيم که برای سنت های ديرينه ی پارسی ، از نام های عربی ، عبری ، فرانسه ، سانسکريت يا هر زبان ديگری استفاده نکنيم . برای سنت های ديرينه ی پارسی ، فلسفه های نا معقول که از فرهنگ های بيگانه هجوم آورده اند ، نچينيم ...

در مورد چهارشنبه سوری و فلسفه ی نام گزاری نامعقولش هم به موقع خواهم نوشت ...

علی الحساب :
شب چله تان مبارک !

   + غزل کریمی - ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٩/۳٠

بيست و دو سال ...

سلام ...
يکم : گرچه افتاد ز زلفش گرهی در کارم
        هم چنان چشم گشاد از کرمش می دارم
                                                          جناب حافظ
دوم : می خواستم بنويسم ؛ اما می ترسيدم از خودم ؛ از خودم که هر چه توی دلم نقش می بندد ، می آيم و اين جا ولش می کنم ... می ترسم هنوز هم !
سوم : چه فرق می کند وقتی بود و نبودت هر دو برايم اوج حضور است . چه فرق می کند باشی يا نباشی حضرت آقا ؟ ... مهم همين که ... مهم همين که سرازير می شوی در من ...
چهارم : ديروز جلسه ی شعر وبلاگ نويس ها بود ؛ بر خلاف سنت هميشگی ، اين بار پنج شنبه ی آخر ماه بود . من نيامدم ، چون احتمال می دادم تو بروی . می خواستم راحت باشی ... اگر هم نرفتی ، که هیچ ! در هر صورت من آن قدر خسته بودم که با حضورم گند می زدم به همه ی آن برنامه !
پنجم : کمی برو عقب تر ؛ هوا دور و برم سنگين شده . از بس بهم نزديکی ، هيچ کس ديگر را ، هيچ چيز ديگر را ، خودم را هم نمی بينم .
ششم : اين نوشته را برای تو که نه ، برای خودم می نويسم تا آرام بگيرم ... آرام بگيرم از ترسویی خودم که آخرش هم بعد از آن همه برنامه ريزی ، نتوانستم امروز را برايت جشن بگيرم !
هفتم : عمری به جز بيهوده بودن سر نکرديم
           تقويم ها گفتند و ما باور نکرديم !
                                                       قيصر امين پور
اميدوارم برای تو اين جور نباشد ...
هشتم : حالا فکر کن چند ماه گذشته ؟ چند سال ؟ چند قرن ؟ چند تا دوست ندارمت گذشته از آن پنج شنبه که ... خوش حالم عهدت را شکستی و به روز کردی !
نهم : خيلی دوست داشتم فکر کنم مثلا ... يا مثلا آن شعر ... يا مثلا اين به روز کردن ...  اما فکر نمی کنم !
دهم : امروز ، اميدوارم آن قدر بهت خوش بگذرد که آرزو کنی ...
يازدهم : کفش ها کنار هم جفت می شوند . شب که قيرش را بپاشد روی سرم ، مهمان ها تازه از راه می رسند و کفش هايشان را دم در کنار گربه سياه خاطره هايت جفت می کنند ... من نمی پرسم ؛ نمی بينمشان ؛ فقط بلند می شوم کفش هايشان را پرت می کنم توی صورتشان !
دوازدهم : می پرد توی چشم هايم ؛ داد می زنم : « آهای ! يکی بياد اين آت آشغال ها رو جمع کنه ! » ... از آن همه ، تو می آيی و با چشم هايت همه ي آن آت و آشغال ها را می سُرانی توی گلويم ...
سيزدهم : دوستت دارم ؛ مثل همه ی آن پنجره هايی که هی جلوی باغتان قد می کشند ، دوستت دارم . فقط با يک تفاوت : آن ها تو را نمی بينند ؛ من می بينم !
چهاردهم : يک عروسک ديگر هم به جمع عروسک هايت اضافه کن ! هنوز اسم ندارد ... راستش خيلی شبيه تو است ! دلم می خواست اسمش را می گذاشتم : « ناررررررنجی ۲ » ... ولی اين کار را نمی کنم . صاحب اختيارش تو هستی !
پانزدهم : می خواستم اين مصرع را تابلو کنم جلوی چشم هايت : « کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را ؟! » که باز هم آن ترس و لرز آمد توی وجودم ؛ بی خيالش شدم !
شانزدهم : نه از تو می ترسم ؛ نه از خودم . فقط از اين جريان شگرف دوست داشتن می ترسم راستش !
هفدهم : سکوت سرشار از ناگفته هاست ... و حالا ، سکوت بين دو نگاه هم شايد !
هجدهم : سر کل کل هم که شده ، اين يادداشت را بيست و دو تايی می کنم !
نوزدهم : با عدد نوزده ، يک جورهايی حال می کنم . می دانی ! همين که آدم فکر کند کارش بيست بيست نيست ، کلی به آدم آرامش می دهد . هميشه وقتی بيست می گيرم فکر می کنم يا معلم دلش سوخته و بهم ارفاغ کرده ، يا معجزه ای صورت گرفته ! هميشه دلم خواسته بيست بيست نباشم ، تا باور کنم يک آدم معمولی هستم که اصلا کارش اين است که اشتباه کند .
بيستم : تو اين را دوست داری ؛ می دانم ! بفرما : ارزانی خودت ...
بيست و يکم : خيلی با مزه است که آدم تا يک روز قبل از تولش فکر کند بيست و يک ساله است و تمام آن روز را به اين فکر کند که فردا ، يک سال بزرگ تر می شود !
بيست و دوم : تولدت مبارک ناررررررنجی جان !

   + غزل کریمی - ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٩/٢٧

فقط تصور کن !

سلام ...
حالا فرض کن آمده ام و از خودم نوشته ام ؛ مثلا از اين که سنتی ها سرکوفت مدرن بودنم را می زنند و مدرنيست ها ، سرکوفت سنتی بودنم را !
يا اين که خانم جان ! آقا جان ! من فمنيست نيستم ؛ نه اين که از ترسم يا از ندانم کاری اين را بگويم ! نه ! می دانم چه می گويم . فمنيست نيستم ؛ فقط گاهی که عرصه بهم تنگ می شود گرايشات تا قسمتی فمنيستانه پيدا می کنم ...
مثلا فکر کن آمده ام اين جا و نوشته ام ماکارونی دوست دارم و چی توز طلايی و هر روز تا خرخره انواع و اقسام کاکائوها را نوش جان می کنم ... يا اين که آرزو دارم ۱۰ تا پژو ۲۰۶ داشته باشم در رنگ های مختلف که از سر تا ته کوچه قطارشان کنم و هر روز سوار آن يکی که با مانتو يا روسری ام ست است بشوم !
يا بنويسم چه جور کتاب هايی دوست دارم و تا حالا چند تا کتاب خريده ام که نخوانمشان !
يا اين که چه قدر زود جوش می آورم و صدايم را بلند می کنم ...
يا اين که ...
اصلا فکر کن آمده ام خودم را تابلو کرده ام اين جا تا شماها بياييد ، بخوانيد و به گيس من بخنديد !
آره ! همه ی اين ها را فقط تصور کن !
چون من نمی خواهم اين ها را اين جا بنويسم !
من فقط می خواهم اين جا از دلم بنويسم که هر روز بيشتر از روز پيش سردش می شود و راه انجماد را در سراشيبی تندی می پيمايد !
...

   + غزل کریمی - ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٩/٢۳

...

سلام ...

چه خوب است
وقتی که صبح زود
تنها از خواب بلند شوی
و مجبور نباشی به ديگران بگويی ،
که دوستشان داری
وقتی که ديگر دوستشان نداری !
                                                ريچارد براتيگان
                                                شاعر معاصر امريکايی

   + غزل کریمی - ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٩/٢۱

مامان بيا جيش دارم !!

سلام ...
یکم : آهای مردم دنیا ، گله دارم ؛ گله دارم ...
دوم : دلم نيست ؛ نه که نگشته باشم ! نه ! گشتم ؛ ولی نيست !
سوم : به خدا نمی خواهم غر بزنم و از زمين و زمان شکايت کنم ... نه ! فقط نمی دانم چرا هر کاری می کنم سبک نمی شوم ! از اين بيشتر حرصم می گيرد که کمی تا قسمتی خوبم و اصلن انگار اين روزها نمی توانم بد باشم ! ... خوبم ؛ البته اگر اين فراموشی ابلهانه ی مزخرفی که گريبان گيرم شده را ناديده بگيريد !
چهارم : کتاب « سه تار » جلال آل احمد را گرفتم توی دستم و فکر کردم : « اين کتاب چند ساله که تو کتاب خونه داره خاک می خوره ؛ نمی دونم چرا تا حالا نخوندمش ! » ... و شروع کردم به خواندن . سر داستان يکم و دوم هيچی نفهميدم ! اما به سومی و چهارمی که رسيدم ، ديدم انگاری فضاها برايم آشنا هستند ! ... نگو همين يکی دو ساله پيش خوانده بودمشان ! و انگار که کلهم روحم از اين قضيه بی خبر بود !!
پنجم : برادرم برای پسر کوچکش چند تا کتاب شعر خريده بود ؛ اسم يکيشان بود : «  مامان بيا جيش دارم ! » ... شاعرش هم «‌ شکوه قاسم نيا » بود ... خيلی خووووووووووووووب بود !
... مامان بیا جیش دارم
فوریه خیلی کارم !
لگن بیار زود برام
تا خیس نشه شلوارم  !! ...

چه کسی بود می گفت مضمون های عاشقانه برای شعر گفتن ته کشیده ؟!
ششم : يکی بود ؛ يکی که نبود ، آمد آن اولی را هم نيست کرد ! ...
هفتم : فاااااااااااااااااااااتحه !

   + غزل کریمی - ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٩/٢٠

قراردادها ...

سلام ...
يکم : ای دل ! طریق رندی از محتسب بیاموز :
        مست است و در حق او ، کس این گمان ندارد !
                                                   حافظ
دوم : هيچ دوست ندارم ديگران در موردم آن قدر احساس مالکيت داشته باشند که فکر کنند می توانند برای زندگي ام تصميم بگيرند ! ... هيچ دوست ندارم به تصميم نه از روی منطق و دانايی ديگران تن بدهم ! ... هيچ دوست ندارم سرنوشتم را ديگران بخواهند رقم بزنند ! ...
سوم : هميشه در زندگی آدم اين مساله هست ، که هر چه زخم کاری می خوری از عزيزترين ها می خوری ! ... و هميشه مساله اين است که اين زخم خوردن ، نه برای لذت آنان است نه برای عذاب کشيدن تو ! ... فقط بايد بخوری و نوش جان کنی ! ... شايد اين همان قضای مقدر زندگی تو باشد !
چهارم : عادت می کنم ؛ عادت می کني ؛ عادت می کنيم ؛ ... عادت می دهند !
پنجم : اين صرف فعل ها هم از آن بی نمک ترين شوخی های مثلن اديبانه است ! اما خوشم می آيد ! خوشم می آيد که فعلن خودم را يک مفعول مجهول فرض کنم که توسط يک فاعل مجهول تر از خود ، عادت داده می شود به خيلی چيزهای ... ! خيلی چيزهای مجهول !
ششم : اعداد و نام ها ، قراردادهايی هستند برای اين که حساب و کتاب زندگي کمتر از دستمان در بروند ! قراردادهايی که از ما بهتران برای آسايش خودشان ما را به آن ها محکوم کرده اند ! ... ياد يکی از نمايش نامه های « اوژن يونسکو » افتادم ... فکر کنم اسمش « ميز ، ميز است »‌ بود !
هزار و سيصد و شصتم : حالم از تکرار بی ... بودن به هم می خورد ! ... حالم از ... بايد تازه تر شوم !

   + غزل کریمی - ۱:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٩/۱٩

مرض دارم لابد !

سلام ...
خيلی چيزها می خواستم بنويسم : از دلتنگی ها و بی خوابی های شبانه روزی اين حوالی هايم ؛ از کنسرت مسعود شعاری عزيز که نوای سه تار و بربت را با گيتار و ساکسيفون همراه کرده بود ؛ از حواس پرتی های گاه و بی گاهم ؛ از همايش مديران مسوول نشريات دانش جويی سراسر کشور ؛ از روز خاک بر سر دانش جو ( يا روز دانش جوی خاک بر سر ! ) ؛ از چشم هايی که هر جا می روم رو به رويم هستند ... از چشم هایی که ... از چشم هایی ... از ...
... خيلی چيزها بود که می شد توی هفت روز اين جا دادشان زد !
اما خدا نخواست !
رفتم بالاخره توی بلاگ اسپات يک وبلاگ ساختم ؛ اما چه کنيم که کلاسمان به اين حرف ها قد نمی دهد ! يک سال و نيم اسير اين پرشين بلاگ جوات مانديم ، اين بقيه ی عمرمان هم رويش !
باز هم اين جا می نويسم ... مرض دارم لابد !

   + غزل کریمی - ٤:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٩/۱۸

رقص ، روی شکسته های خودم !

سلام ...
نه ! دلم تنگ نمی شود ! می دانی عزيزم ؟! ديگر کار از دل تنگی و اين ها گذشته ! به نبودنت هم دل خوشم ! گفتم که ؛ آن شانه ها ديگر درونم حل شده اند ... و ديگر انگار منتظر هيچ حادثه ای ، هيچ معجزه ای نيستم ! انگار از اولش هم ...
و می آيم توی دانشگاه و يک عالمه موجود می بينم که دارند آن جا ( توی شب شعر ) برای خودشان وول می خورند و حرف می زنند و شعر می خوانند ... و انگار فقط تو هستی ؛ فقط تو نشسته ای بين همه ی آن دويست سيصد تا صندلی که من بروم آن بالا و برايت غزل نامه هايم را بخوانم !
امروز برای اولين بار بعد از شعر خواندن ، قلبم درد گرفت ... و نتوانستم ... و باز هم گريه نکردم !
... به تو فکر می کنم
    مثل دردی در گلو
    که به کلام نمی آيد !
امروز هی تو را ديدم که نبودی و من هم ! و هی توی خودم شکستم و صدای شکستنم را به شکل خنده های احمقانه ی دخترکی که دارد زير فشار کار و جلسات کاری احمقانه و سر و کله زدن با مسوولين احمق خرد می شود ، انعکاس دادم ! امروز هم خنديدم مثل همه ی آن روزهايی که دخترک زشت بی قواره ای هستم و بی دغدغه به دور از وقار خانمانه با دختر و پسر می خندم و ...
ديگر برايم کار از خيلی چيزها گذشته ! اما من هنوز هستم و به نيستی در کنار تو ادامه می دهم ... چون دوست دارم اين باور را داشته باشم که حضور « دوست داشتن »‌ بايد در جهت « بودن » باشد ؛ نه « نبودن » ...
ديگر برايم کار از خيلی چيزها گذشته ! ... اما باور می کنمت وقتی از تو دورم و کانکت می شوم که مثلا پروفايلت را در اورکات يا هر کوفت و زهرمار ديگری ببينم که دل خوش شوم ... و حس می کنم که هستی ! و می بينم که همان حسم درست ! ...
کار از خيلی چيزها گذشته عزيزم ! شايد فقط به جز از « دوست داشتنت » و همان تله پاتی کودکانه ای که بينمان سيلان داشت ... پس ادامه می دهم ...
ادامه می دهم و هم چنان روی خرده شکسته های خودم برای تو می رقصم !

   + غزل کریمی - ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٩/۱۱

کارآگاه بی خانمان در دفتر کار !

سلام ...
اين داستانک را در وبلاگ « اسد الله امرايی » ديدم ؛ خوشمان آمد ! با اين که شايد هم چين هم موضوع بکری نداشت . آن چنان که يک داستانک بايد ! اما خوشمان آمد ديگر ! بفرماييد : نوش جان !

نويسنده : جرالد دبليو آهو

مترجم : اسدالله امرايي

تلفن همراه جك هامر كله ي سحري توي استيشن فوردش در پاركينگ چهچه زد .
ادگار گفت:"باز هم همان كار را با تو دارم.ژاكلين فرار كرده و من خيلي عصباني ام!"
جك هامر گفت:"نه من يكي نيستم!حالم به هم مي خورد از بس رفتم دنبال جمع كردن زن هايي كه از دست شوهرهاي افسرده شان در رفته اند!"
"ببين روزي ششصد مي دهم .اين دفعه يك هزاري هم روش فقط  نبايد مست باشد.حوصله ي پراندن مستي اش را ندارم"
جك هامر گوشي را گذاشت و غلتي زد :"ژاكلين  ! خوشگلم  باز بايد بگرديم تو را پيدا كنيم اين دفعه بايد سر حال باشي! به سلامتي"
ليوان ها به هم خورد.

 

   + غزل کریمی - ۱:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٩/۱٠

 

سلام ...
یکم : حالم بد است ! سرفه و تب مانده در تنم
        بغضی نهفته از سر شب مانده در تنم !
                                                            مهدی فرجی
دوم : اين روزها زياد هوايی ات می شوم ؛ هر روز ، هر لحظه ! برايم شده ای مثل نفسی که فرو می رود و بر نمی آيد ! برايم شده ای هوای سنگين ابری که نه آفتاب دارد و نه باران ! می بلعمت ... حالا بله ! يادت را می بلعم ! اما چيزی ته دلم را نمی گيرد ! ...
سوم : داري اذيتم می کني ... آهااااااااای خاله خرسه ! اين سنگ که برای زدن برداشته ای ، خيلی بزرگ است !
چهارم : در راستای منافع ايران اسلامی ، من نيز به نوبه ی خود تعليق را تحريم می کنم !
پنجم : توی اخبار ، جناب داريوش ارجمند در پشت صحنه ی سريال « چهل سرباز » در توجيه اين که نقش هايی که در برهه های مختلف برمی دارند ، با هم همسو هستند ، فرمودند : مالک اشتر به رستم الاعراب ! معروف بود ! ... من داشتم فکر می کردم که در زمان مالک اشتر ، فردوسی چند سالش بود ؟!
ششم : دلم سفر می خواهد ... برای منظم کردن وجودم ! ... شايد راجع به اين نياز به سفر ، شب های ديگر بيشتر نوشتم ...
هفتم : با من چه کرده ای که امانم نمانده است ؟
           چيزی به آخرين ضربانم نمانده است ؟
                                                                      ؟؟!

   + غزل کریمی - ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٩/۸

کبريت نم کشيده !

سلام ...
يکم : باران که بازگردد و گل را صفا دهد ،
        ديگر تمام پنجره ها سبز می شوند !
دوم : راه می روی . خيس می شوی . نه گريه می کنی ، نه ... ! فقط راه می روی تا خيس شوی ! قدم هايت را تند و کوتاه برمی داری تا کمی از قدرت سرما بکاهی . راه می روی ... خيس می شوی ... باران بند می آيد ! تو باز هم راه می روی . باران بند آمده ؛ اما باز هم خيس می شوی !
سوم : اين پروژه ی کاری جديدی که برداشته ام ، از جهاتی خيلی جالب است . تا حالا هر جا کار کرده بودم ، با يک آدم از خودم نفهم تر ! که کار می کردند تا لذت ببرند و اگر شد و اين وسط پولی هم گيرشان می آمد ... ؛ همکار بودم ! يک عده آدم که همه تيریپ هنر و همه تيریپ نگران فرهنگ اين مرز و بوم ! اما توی اين پروژه ی تازه ، که يک کار بزرگ است و يک بخش هنری هم دارد ، من تنها فرد الاغ هنرمند آن جمع هستم ! همه ی آن هايی که آن جا هستند ، حسابی دو دو تا چهار تا سرشان می شود و يک پا بيزنس من هستند ! ... خوب است ! شايد نمرديم و يک کمی هم اين چيزها را ياد گرفتيم !
چهارم : جايی خواندم که هرکدام از ما در وجود خود يک جعبه کبريت داريم ؛ نبايد بگذاريم آن کبريت ها نم بکشد و اگر نم کشيد ... !
نه ! نمی گذارم اين سيل های ويران گر به جعبه کبريت وجودم دست پيدا کنند ! ... هنوز که نتوانسته اند !
پنجم : من خرم ! من بی شعورم ! من هنوز هم به دوست داشتن ادامه می دهم . هنوز هم به اعتماد کردن ادامه می دهم . هنوز هم حاضرم برای رفيق خيلی کارها کنم . هنوز هم در مقابل آدم هايی که در زندگی ، سر راهم قرار می گيرند احساس مسووليت می کنم ! هنوز هم در روابطم با انسان ها ، دنبال معامله نیستم ! گفتم که : من خرم ! حساب کتاب های اين دنيا زياد سرم نمی شود !
اين ها را گفتم که خيالتان را راحت کنم ! با تو ، تو ، تو و تو بودم ؛ آقايان و خانم های عزيز !

   + غزل کریمی - ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٩/٧

اين فصل را ...

سلام ...
انگار از تاريخ زايش من آمده ای ، خوب بی بديلم ! انگار با تو بوده ام تمام اين سال های بی آغاز و انجام را ! با تو بوده ام تمام بودن و نبودنم را ؛ و با تو خوانده ام تمام سروده ها و ناسروده هايم را .
من نبودم که تو بودی و شروع کردی اين داستان بی پايان را ؛ و هر فصل که تمام می شود ، من می آغازم دوباره آن چه را که بايد . من نبودم که تو بودی و شعر مرا سرودی ؛ و من جريان گرفتم در تمام لحظه های سرسخت دوست داشتنت !
با من بمان ! با من بمان اين داستان بی انجام را !
... اين فصل را با من بمان ! باقی فسانه است ! ...
... يا يک همچين چيزی ! چه می دانم ! برای تو که می نويسم ، برای تو که می خوانم ، فراموش می کنم تمام آن چه را که بايد ! و به ياد می آورم آن چه را که نبايد ! به ياد می آورم تو را !

   + غزل کریمی - ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٩/٦

شايد مخاطب اين يادداشت تو باشی !

سلام ...
يکم : سلام خوب ترين اتفاق ناممکن
        که آتشم زده درياچه ی خيال شما !
                                       از : خودم !
دوم : کسی نمی داند چه قدر ، چه طور و چرا دوستش دارم ! شايد حتی خودم هم !
سوم : اگر اين اتفاقات نمی افتاد ، شايد اين قدر اين حس در من تشديد نمی شد که دوست داشتنم از سر عادت نيست . نه ! واقعا از سر عادت نيست !
چهارم : دلم گرفته ... مثل همه ی دل گرفته های عالم هی خيره می شوم به يک فضای موهوم که جلوی چشمانم را مه آلود کرده ؛ می روم توی فکر ؛ گاهی از حرصم دو سه قطره اشک می ريزم ؛ و همه ی اين ها در حالی است که دقيقا می دانم چه مرگم است ... بر خلاف اوقات ديگر دقيقا می دانم ! ... و اين دانستن ، باعث می شود که آن رخوتی که همه ی دل گرفته های عالم دارند ، سراغ من نيايد !
پنجم : دو شب است که خواب بر من حرام شده ؛ دو شب است که هی از سرما توی خودم مچاله شده ام ؛ دو شب است که دوباره به افکار نوميدانه روی آورده ام ؛ دو شب است که حالم بد بد بد ... افتضاح است ! و همه ی اين ها را تو می دانی !
دوستت دارم دخترک آشفته ی مهربان ! همان که در موردت به ناررررررنجی خوبم گفته بودم ! هنوز همانم با تو ! اما عزيزم ! فکر نکردی با آن نامه ، با آن افکار شايد احمقانه ( اين واژه بين خودمان تعريف شده است ؛ نه ؟ ) که برايم نوشته بودی ، روانی ام می کنی ؟ فکر می کردم بين من و تو جريان شفاف دوست داشتن آن قدر هست ، که احتياجی به ای ميل و اين حرف ها پيدا نکنيم ! خودت بودی که بهم گفتی ... حتی روزش يادم است ! خودت بودی که بيستم خرداد هشتاد و دو برايم خواندی که :
« يک ای ميل ، هرگز رد پاهای اشک را برخود نخواهد ديد ! »
آن وقت در فاصله ای به اندازه ی يک تلفن ، يک ديدار ساده ، برايم ای ميل می زنی که اشک هايم را نبينی ؟ که در خود مچاله شدن و خرد شدنم را نبينی ؟ که حرف هايت را به محل قضاوت نگذاريم با هم ؟
دخترک مهربان پريشان که شايد حال و روزت از من بدتر نباشد ! ای کاش سکوت بينمان ادامه پيدا می کرد ؛ يا اين که هر دو آن قدر جرات داشتيم که رو به روی هم می ايستاديم و می گفتيم : « ببين ! اين : دست من اين ! ذهن من اين ! حرف من اين ! احساس من ... شعور من ... دل پيچه های من ... » ای کاش جرات داشتم که يک روز جلوی تو را می گرفتم و همه ی حرف هايم را می گفتم و از تو هم می خواستم بالا بياوری آن التهاب نگفتنی را ! ... ای کاش جرات داشتيم ! و حالا تو اين کار را کرده ای : بالا آورده ای روی همه ی ذهنيت صاف و ساده ی من ! بالا آورده ای همه ی آن وهم بی دليل را که سنگينت کرده ! همه اش را که نه ! آن قسمتش را که توانستی و دل دادی بهش ! ...
ای کاش قبل از گفت و گوی شفاف با هم ديگر ، هم ديگر را به قضاوت ننشينيم ! تو اين را بلدی ؛ نه ؟!

   + غزل کریمی - ۸:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٩/٢

ترک خورده بودم !

سلام ...
با سر انگشتانش ضربه می زند روی تنهايی ام ، باران ! راه افتاده توی تمام پياده روها که سيل شود و اشک های ناتمام همه ی تنهاهای عالم را توی خودش پنهان کند !
دلش خون بود و پنهان گريه می کرد
لبش چون پسته ، خندان گريه می کرد
برای آن که اشکش را نبينيم
هميشه زير باران گريه می کرد ! *
... دلم می خواست اين ها را همان شب که آمدی و خيساندی ام بنويسم ! اما نشد ؛ نتوانستم ! فقط توانستم از فرصت استفاده کنم و خودم را ، اشک هايم را ، تنهايی ام را در تو غرق کنم ! اشک که نبود ؛ تکرار ناتمام حرف های ترک خورده ی چشم هايم بود ! ...
... خدا هم انگار بعضی شب ها بيشتر عاشق می شود ! ترک می خورد و ريز ريز دلش را روی آسفالت ماسيده ی پياده روها می تکاند ! ...
ترک خورده بودم ؛ و آن شب ، تکه های پازل را که کنار هم چيدم ، دوباره سر و کله اش پيدا شد آن نام ناممکن !
ترک خورده بودم ؛ و راه که می رفتم ، ريزه های دلم را باد به هر سو می برد : مثلا به خواب يک عزيز تا هميشه هيچ !
ترک خورده بودم ؛ و هی به خودم می پيچيدم که ... ! و هی داااااااااااد می زدم که : لعنتی ! بيشتر ببار ! لعنتی ! اين قدر عرضه نداری که از شيشه های اين اتاق سه در چهار بی قواره بگذری و خيسم کنی ؟! ...
لعنتی ! لعنتی اين دخترک ترسو ! ... باز هم ترسيدم ! پنجره را باز نکردم از ترس خيس شدن . نشستم و مثل ملاها دعا کردم و « امن يجيب » خواندم و « و اشف مرضانا » زمزمه کردم ، که مثلا سقف اتاق آوار شود روی سرم که با باران محشور شوم !
ترسيده بودم ! مثل همه ی اين سال های آواره گی ام !
ترک خورده بودم ؛ و باد داشت تکه هايم را جارو می کرد ،‌ می برد بريزد توی زباله دانی ... !

* از : محمد عبدالحسينی

   + غزل کریمی - ۳:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٩/۱