عنوان : هيچ !

سلام !
عبور می کنيم . می گذريم از تمام چيزهايی که بايد داشته باشيمشان و نمی خواهيمشان . رد می شويم از هزار چراغ زرد و قرمز که قبل تر ها خودمان سر چهارراه های مسيرمان گذاشته بوديم . ترمز نمی کنيم ؛ از چراغ ها می گذريم و پا می گذاريم روی تمام علامت تعجب های عالم ...
عقل که توی کله ات نيست ! آدم نمی شوی که تو ! مثل همه ی دخترهای اين شهر که چيزی سرشان می شود ، تو هم فقط به فکر بر باد دادن ذهنيت قشنگ خودت هستی ! عيب که نيست ! فقط اين است که عقل توی آن کله ی کوچک پر از چيزهای عجيب غريبت نيست !
اصلن تلاش می کنی بدبختی های ديگران را برای خودت تعريف کنی و ازشان فرضيه و نظريه و قضيه بسازی و بکوبی توی سر همه ی افکار صادقانه ی کودکانه ات ؟! اصلن وقتی من پريشان ديوانه را می ديدی که وحشيانه خودم را به در و ديوار تنهايی ام می کوبيدم تا کم نياورم اين زندگی لعنتی را ؛ وقتی مرا می ديدی ، به اين فکر می کردی که اين داستان می تواند فيلم نامه ی خيلی از اين فيلم هندی های زندگی های کودکانه ی ماها باشد ؟ فکر نکردی اين فيلم نامه می تواند خيلی راحت تنها با تغيير چند تا نام و چند تا تاريخ و چند تا فاکتور قراردادی مسخره ی ديگر ، داستان زندگی خيلی از ديوانه های عالم را تعريف کند ؟
عقل نداری ديگر ! ايمانت هم لابد بر باد رفته دخترک ! آخر ما ادعای اين را داريم که يگانه پرستيم ... که آن « خدا » جايگزين تمام تنهایی ها و نداشته های زندگی ما است . اما آن چنان به يک انسان مثل خودمان پر از ناگزيرها و ناگريزها ايمان می آوريم و حساب رويش باز می کنيم که ... يک نفر می شود برايمان آن چيزی که نبايد !
اصلن بيا و خودت قضاوت کن : من و تو که تازه از آن دست آدم ها نبوديم که فقط يک نفر برايمان اين حال و هوا را داشته باشد . اشتباه که می کنيم ، يکی و دو تا نيست ! با چند نفری که چند صباح می گرديم ، برايمان می شوند نماد تمام معصوميت های از دست رفته ی بنی بشر طی اين سال ها !
دوستشان داريم ؛ قبول ! دوستشان داشتيم ؛ قبول ! اما دوست داشتنی بودن مگر می تواند دليل پاکی و معصوميت يک آدم باشد ... مگر وقتی يک نفر ، دو نفر ، يک عده آدم ، می شوند يار غار آدم و آدم برايشان خودش را هلاک می کند ديگر آدم بايد ايمانش را هم سر آن ها بدهد ؟
چه قدر آسيب ديدم از گذاشتن زندگی پای رفيق ؟ چه قدر برايت حرف زدم و تو شنيدی و چه قدر برايت آرزو کردم که ... چه قدر شبيه هم بوديم و می دانستيم و چه قدر شبيه هم هستيم و نمی دانيم !
من که برايت ايوان مداين نشدم ! می خوری ؛ حالا حالاها می خوری ! زندگی همين چيزهايش برای آدم هايی مثل من و تو قشنگ است !
اما ، تو و دوستی قسم ! نگذار اين چيزها دوستی هايت را آن طور که برای من شد رقم بزند . بگذار اگر قداستی بوده و از بين رفته ( که بايد هم از بين می رفت ) دست کم احترام باقی بماند . دوستی هايی که می دانيم هزار تا داستان تلخ و شور مثل اين هم نمی تواند به دست فراموشی بسپاردشان ...
می دانی ؟ ... اصلن نمی خواهم بگويم قوی باش ! ضعيف باش ! مثل من ! مثل من اصلن خودت را در خود خفه کن ! اما خودت را بازيچه ی قضاوت های از پيش تعيين شده نکن ! خودت را حفظ کن و آن آدم هايی را که حالا داری به خاطرشان عذاب می کشی ! حفظشان کن ! به دردت می خورند و به دردشان می خوری . خودت که بهتر از من می دانی ! نه ؟!
زياد مادربزرگ شدم ! می دانم ! اما اگر اين را نگویم ، می ترکم : تو که حسود نيستی ؟ می دانم ! اما نشان بده که نيستی ! نگذار آن انگی که روی من خورد ، روی پيشانی تو هم داغ بشود !
راستش را بخواهی نمی خواستم اين طوری بنويسم ؛ ولی من هيچ وقت نتوانسته ام آن طور که خواسته ام بنويسم . هميشه يک نفر ديگر در من بوده که بدون مشورت با من يک چيزهايی نوشته که اصلن هم به درد نمی خورده ! ولی چه می شود کرد خواهر جان ! برو ! برو ! خدا ( که گاهی فراموشش می کنيم ) به همراهت باشد و تو ببينيش ! اگر اين ها را خواندی ، بهم فحش بده ؛ ولی رويشان فکر کن ، به جای اين که غصه بخوری ! اگر هم نخواندی که خدا را شکر ! ...

   + غزل کریمی - ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٢/۱

نيمکت ها : رازدار من و تو !

سلام ...

نيمکت های بلوار کشاورز را رنگ کرده اند ؛ لابد حالا يادشان نيست روزی ، روزگاری دخترکی اشک هايش را روی پسرکی باريده بود ...

من که مسيرم زياد به بالا شهر نمی خورد ! خدا کند دست کم نيمکت های پارک ملت يادشان مانده باشد روزی ،‌ روزگاری پسرکی اشک هايش را روی دخترکی باريده بود ...

   + غزل کریمی - ٤:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱/٢٧

اينجا : بن بست !

سلام ...
ای کاش روزی کلاغ ها حس جاری در اين لحظه هايم را برايت خبر بياورند . حس پنهان و آشکاری که اين روزها دارم هی باهاش سر و کله می زنم . برای خودم هم پنهان و آشکار است ! می ترسم ازش بچه جان ! می ترسم از باور اين که هنوز هم ... اين که انگار نمی خواهی دست از سرم برداری ... آقا ! سر من برای دست های شما خيلی کوچک است ! دارد زير اين بار له می شود ! دارد له می شود ؛ اما نمی گويم دست بردار ... نمی گويم بس است ؛ ولم کن ؛ بگذار به بی کسی خود بسوزم ! هيچ نمی گويم ! نه می خواهم باور کنم اين حال و هوا را ، نه می خواهم از دست بدهمش ! فقط ای کاش روزی روزگاری ، توی يک عصر دم کرده ی مثلن شهريور ماه ... اين کلاغ ها نامه ی اعمالم را بگيرند دستشان و برسانند به دستت که تو بخوانی و به گيس من بخندی ! می خواهم فکر کنم مثلن اين ها را نمی خوانی و دارم فقط برای ل خوشی خودم می نويسم . و برای اين که يک عده آدم بی چاره تر از خودم بيايند ، بخوانند و با خود بگويند :‌ « آره ! آره ! منم يه روزی يه همچين حالی داشتم ... » می دانی ! می خواهم فکر کنم اين جا بن بست است . که من توی آن راه مي روم و خاطراتم را ، حرف هايم را ، غصه هايم را پشت ديوار آخر آن انبار می کنم ... اين جا ديگر خيابان نيست ... کوچه پس کوچه هم نيست ... زياد نمی گذرد از آن روزها که اين جا را برای تو می نوشتم که بخوانی و حرف بزنی برايم ... آن روزها که اين جا يک خياابن دو طرفه بود ! خيابان که از دو طرفه گی بيفتد و يک طرفه شود ، زياد طول نمی کشد که بن بست هم بشود ! نمی خواهم دل خوش باشم به اين که هنوز هم می آيی و اين جا را می خوانی و می خندی به حال و روز اين دخترک ديوانه ! ... اين جا بن بست است . کوچه ای با طول زياد که حالا حالا ها کش دارد ؛ ولی به تهش که می رسی می بينی فقط يک ديوار است که دخترکی تنهايی هايش را روي آن بالا آورده ! ... اين جا بن بست است ... انتظاری نيست ؛ نه از تو ، نه از خودم !

   + غزل کریمی - ۳:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱/٢٢

نامه : گفت و گويی يک طرفه !

سلام ...
سلام ... می دانی چند وقت است برايت ننوشته ام ؟ انگار هزار سال ... انگار اصلن نبوده ام اين هزار سال را ... و انگار ...

نامه : يک ديالوگ يک طرفه ! اسمش را نمی گذارم « مونو لوگ » ... آدم اگر بخواهد مونولوگ بگويد ، می گويد . لازم نيست مکتوبش کند ! ... و من با تو ديالوگ می کنم ... اگر بخواهم زياد ادای باکلاس ها را درنياورم ، می گويم : با تو گفت و گو می کنم ...

نه ! راستش را بخواهی ، زياد راحت نيست ؛ اين که بنشينم اين جا و برای تو - که از همه به من نزديک تر و از همه به من دورتری -  بنويسم . اصلن راحت نيست ... راحت نيست حرف هايی را بنويسی که می دانی برای کسی می نويسی که همه ی اين ها را می داند و نمی خواهد که ... ! برای کسی می نويسی که هميشه نشسته جلويت و دارد حضورش را توی چشم هايت ، دهانت ، قلبت فرو می کند !

راحت نيست برايت حرف بزنم آقا ! ... اما راحت هم نيست ساکت بمانم ... بايد بگويمت اين روزهايم را که ... بايد بگويمت : آخر اسيرت نيستم ؛ اما نمی توانم تاب بياورم اين دوست داشتن را که امانم نمی دهد ... اسيرت نيستم ؛ اسير حضورت و بودنت نيستم ... اسير نبودنت هستم ! اسير آن شوق صدايی که روزی روزگاری برايم همه چيز بود و برايش همه چيز بودم ...

بعدن باز هم برايت می نويسم ... انگار قسمت نيست کمی خلوت کنم با اين لحظه ها ! ...

   + غزل کریمی - ٩:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱/٢٠

تحويل بازار !

سلام ...
ديشب پس از مدت ها کلی طراحی کردم ... يعنی از آخر شب تا همين چند دقيقه ی پيش ، خودم را بستم به چای و قهوه و يک دسته برگه ی سفيد و يک اتود نرم ... و يک عالم ايده های تر و تازه که توی ذهنم قطار شده بود !
نه اين که فکر کنيد آدم شده ام و حس و حال قديم طراحی و اين ها ! نه بابا ! قضيه اين است که بنده حدود ۳ ساعت ديگر بايد خدمت استاد درس « نقش برجسته ی ديواری » خودم برسم که مثل داروغه منتظر است تا سهميه ی طرح های اين جانب را تحويل بگيرد !
يک ماه وقت داشتم تا برای کلاس امروزم طراحی کنم ... آن هم طراحی فضا و فرم برای نقش برجسته های اندازه ی بزرگ ... توی اين مدت ، اصلا دست به کاغذ و قلم نبردم ! و در تمام اين مدت يک جورهايی مطمئن بودم که الهه ی ايده های نو تنها يک شب مانده به کلاس ، بر شانه های من ( شايد هم پنجه ی دست راست من ! ) نزول اجلال می فرمايد ! همين طور هم شد ... خودم که از دست پختم خوشم آمد ! اگر اسکنر داشتم حتمن يکی دو تايشان را می گذاشتم تا شما هم خوشتان بيايد !!!!!!!!

پی نوشت : خاک بر سر پرشين بلاگ ! نمی دونم اين يادداشت رو کی می بينين ؛ ولی منظور من از « امروز » ، روز پنجشنبه اس و الان هم ساعت حدود ۵ صبحه ...
..........................
الان که اين يادداشت را پابليش کردم ، ساعت ۴ و نيم بعد از ظهر جمعه است ! ... همين !

   + غزل کریمی - ٥:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱/۱۸

غر می زنم ؛ پس هستم !

سلام ...
بايد تا حالا بهش عادت می کردم . اما هنوز که نشده ! اصلن اين جزء جدانشدنی شخصيت من است که به چيزی عادت نکنم . و هی دنبال اين جمله ی ناپلئون بدوم که :
« عادت کنيد که عادت نکنيد ! »
... آهان ! اين را می گفتم که نمی دانم چرا عادت نکرده ام به اين قضيه ! اين که ديگر نبايد توی جمع زياد حزف بزنم ( به عبارتی زياد زرت و پرت کنم ! ) بايد فقط بنشينم رو به رويشان و سرم را تکان بدهم و تاييدشان کنم ! حتی نبايد فقط نگاهشان کنم ؛ آن ها حرف می زنند تا تاييد بشوند !
ديگر نمی توانم با اين آدم هايی که هر روز و هر هفته می بينمشان هم کلام شوم . هر حرفی که می زنم ، يک جنگی به پا می شود ... آن ها از اراجيف من خوششان نمی آيد ... من هم راستش از اظهار نظرهای بسيار بسيار تخصصی آن ها در بيشتر مسايل !
وقتی می بينم مجبورم برای حفظ احترام و مردم داری و هزار کوفت و زهرمار ديگر بنشينم پای سخنان جذاب فک و فاميل ... گوش دادن به تحليل های سياسی ، اجتماعی ، مذهبی و ... احمقانه ! وقت تلف کردن پای غيبت شنيدن از اين و آن ... اين ها را که می بينم ، واقعن حال می کنم با خودم !
يا بايد سر تکان بدهم و تاييدشان کنم ؛ يا راجع به موضوعاتی مثل مد و چرت پرت های ديگر حرف بزنم ؛ يا به پرسش های احمقانه ی بی پايانی در زمينه ی دانشگاه و وزارت علوم و انتخابات و هزار کوفت و زهرمار ديگر پاسخ بدهم ... موضوعاتی که اين روزها ديگر ... !
می دانم ! خودم هم يکی از آن ها هستم . چيز زيادی بلد نيستم و وقتی با دو تا آدم از خودم کله گنده تر می نشينم ، حسابی افسردگی می گيرم از اين که می بينم کم بلدم !
لابد تقصير از من است . تقصير از من است که نا ۵ دقيقه با اين ها می نشينم ، حوصله ام سر می رود ... تقصير از من است که حرف هايی می زنم که به مذاق بيشترشان خوش نمی آيد ... و الا ، چرا بقيه اين قدر خوش حالند ؟ ... چرا فقط من ؟
نمی دانم دوست تر داشتم توی يک خانواده و فاميل از دست آن ادم هايی که هميشه جلوشان کم می آورم بزرگ می شدم و زندگی می کردم ؛ يا توی همين فاميل که ...
باز جای شکرش باقی است که مامان و خواهر و برادرم ، مثل بقيه خسته کننده نيستند ( يکی از برادرهام البته ! ) ... سر تا ته فاميل را نگاه کنی ، فقط با سه - چهار نفر می توانم چند ساعتی را سر کنم ... تازه ! آن ها هم وقتی با بقيه برخورد می کنند ، مثل خودشان می شوند ؛ خب ! همه يک جور خوش می گذرانند ديگر ! مثل من نيستند که ...مثل من غير اجتماعی به درد نخور نيستند که همه ش دوست داشته باشند توی اتاقشان باشند و سرشان را توی کتاب ها و سی دی ها و مجلاتشان فرو ببرند ... مثل من نيستند که توی مهمانی ها هم خواندن يک کتاب مزخرف را به هم صحبتی با هم سن و سال ها ترجيح بدهند ... مثل من نيستند که پيله کنند به يک موضوع به درد نخور ... مثل من نيستند که همه چيز دين را زير سوال ببرند ... مثل من نيستند که به خيلی چيزهای از پيش تعيين شده برای خودشان تن در ندهند ! ...

 

   + غزل کریمی - ٩:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱/۱٦

وقتی مرد می زاييد ... !

سلام ...
خيلی چيزها می خواستم بنويسم ؛ ولی يک دفعه چشمم به يک نوشته ی بانمک ! افتاد ...

اين آخوندها فرقی نمی کند اهل کدام مرام و مذهب و مسلک باشند ، حتمن يک طوری شان می شود ! در اين قضيه شک نکنيد !
اين را از جناب « سنت آگوستين » داشته باشيد :
.......
اگر خداوند می خواست زن حاکم و مرد ارباب باشد ، او را از گوشت سر وی می آفريد . اگر می خواست کنيز و خدمت کار او باشد ، او را از گوشت پای وی می آفريد . ولی چون می خواست زن شريک و همسر مرد باشد ، او را از پهلوی وی خلق کرد !
..........

من می خواهم  بدانم مردها که ماشاءالله قديم ها  اين قدر زاينده و فعال بوده اند ، چرا يک دفعه اين مسووليت خطير ! را به زنان وانهاده اند ؟!

پی نوشت : دو سه تا عکس تازه در قسمت دوستان فتوبلاگ گذاشتم ... يک آلبوم جديد هم اضافه کرده ام ...

   + غزل کریمی - ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱/۱٤

چه احساس مزخرفی !

سلام ...

احساس می کنم يه سطح وسيع آب هستم که فقط يه بند انگشت عمق داره و بی خودی کوچه و خيابونو به گند کشيده ؛ نه يه جوی يا برکه يا هر گور ديگه ای که عمق داره و می شه توش شنا کرد ؛ ازش ماهی گرفت و ...

پی نوشت : هر کی می ره سيزده به در ، واسه ما فقير فقرا هم دعا کنه ! ...

   + غزل کریمی - ۳:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱/۱۳

دلم کوچک است ...

سلام ...
گاهی که نه ؛ خيلی وقت ها دلم تنگ می شود . دلم کوچک است . دلم کوچک است عزيز و تا تنگ شدن کار زيادی ندارد . دلم کوچک است و هوای تو که می کند ، تنگ می شود . دلم کوچک است و از ياد تو که پر می شود ، ديگر جايی برای بقيه ی چيزها نمی ماند ! اين است که زياد دلم تنگ می شود . تنگ می شود و خفه ام می کند ...

   + غزل کریمی - ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱/۱٢

حالا که چی ؟!

سلام ...

يکم :

دوم : به خودم قول دادم وقتی اومد زیپ دهنمو بکشم و زياد زرت و پرت نکنم و بذارم اين سالی يه بار عيد ديدنی عمو و برادر زاده به خوبی و خوشی !!!!! برگزار شه ... به محض اين که نشست ، شروع کرد به تعريف از جناب « ضرغامی » و اين که از بچه های قديمی سپاهه و بچه حزب اللهيه و هزار گه ديگه هم هست ! ... بعدشم يه کم از انتخابات و اين که مقام معظم چه نصايحی در اين زمينه مبذول داشته اند حرف زد ... روی قولم واستاده بودم و هم چنان زیپ دهن کشيده شده بود ! می دونستم همه ی اينا رو می گه تا بازم منو عصبانی کنه و بعدشم شروع کنه از روی وظيفه ای که بعد از برادرش به عهده ی اونه !!!!!!! منو نصبحت کنه !!!!!!! ... فقط به خاطر اين که زودتر گورشو با زن و بچه ش گم کنه حرف نزدم ... ولی آخه چه قدر ؟ ... وقتی ديد بحثای سياسی و ارزشی ! راه به جايی نمی بره ، شروع کرد با مامان راجع به مرده های فاميل حرف زدن ... می دونستم منظورش چيه ... يه بار بلند گفتم : « تا وقتی زنده ها هستن ٬ چرا از مرده ها حرف می زنين آخ ؟! » ... به پرش نگرفت و قضيه رو کشوند به لحظه ی مرگ آقام ... اين که چه طوری مرده بود و چه مرد شريفی بود و چه قدر جاش خاليه و در لحظه ی مرگ چی می گفته و ... هزار کوفت و زهرمار ديگه ... منم زیپ دهنمو باز کردم ... راحت !
ارواح ننه ش می خواد ادای پدرمو در بياره ! اعصابم خورد می شه وقتی يادم می آد که بعد از مرگش فقط به فکر ارث و ميراثش بودن و اين که حالا کی بايد مواظب زن و دخترش باشه که بدون مرد منحرف نشن ... اعصابم خورد می شه وقتی می بينم راحت زندگيشنو می کنن و شايد سال تا ماه هم ياد اون خدا بيامرز نيفتن ؛ اون وقت تا ميان اين جا فکر می کنن وظيفه ی سنگينشون اينه که با ياد اون ، اعصاب ما رو داغون کنن ... آره ! عمو جان ! خوب تونستی داغونم کنی ... آفرين !

سوم : لامصب ! چرا بعد از ده يازده سال هنوز اين طور يقه م رو گرفتی ؟ ... تقصير منه يا تو ؟!

چهارم : شما باشين ؛ وقتی يه آدم تحصيل کرده ی مدير مملکت ( که انصافن آقای ماهی هم هست ) موقع بحث سر استاديوم نرفتن خانوما بر می گرده می گه : « آخه اون مردای بی شعور که حاليشون نيست وقتی يه خانوم با داداشش يا شوهرش يا نامزدش يا دوست پسرش می آد استاديوم ، باهاش کار نداشته باشن ... نمی دونن اون خانوم محترم اومده استاديوم فقط واسه فوتبال ... و الا خودش متعلق به کس ديگه ايه !!!!!!!!!!! » ... خدايی شما باشين چی می گين ؟!
من که با قيافه آروم ، فقط گفتم : « ببخشين ! حرفتون خيلی زشت بود ... زنا فقط متعلق به خودشونن ... مثل مردا ... »
حالا که چی ؟! سی سال ازم بزرگ تره ؟! ... باشه !

   + غزل کریمی - ۳:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱/۱۱

خوب عادت ... نکرده ام !

سلام ...

بی خوابی شبانه ی معمول ... خبردار شدن از قرار کوه بچه ها ... رفتن به کوه با بچه هايی که روزی روزگاری زندگی ت اين بود که از دستشون فرار کنی تا نه خودت آسيب ببينی و نه چند تا از خوبان آن جمع ... سنگ پرت کردن به هم ديگر ... به خودت ... سنگ پرت کردن به همه ی ترس هايی که داشته ای ...

ناررررررنجی جان ! دوست داشتم بودی . شايد اصلن به خاطر تو ... نه که فقط ... اما اين هم ... اما اين که نبودی ، خوب بود ! فرصت داشتم تجربه کنم اين چيزهايی را که امروز به دست آوردم ... فرصت کردم برقصم با خاطرات کوه و ... با خاطرات تلخ و شيرين تو و امير و يکتا و فاطمه و مهدی و ... فرصت کردم ... فرصت کردم که دوباره خر بشوم ، دهان بی صاحبم را باز کنم برای کسی حرف بزنم ... و در همان حال به خريت خودم بخندم ؛ از روی بی تفاوتی ! ... چرا ديگر نام تو مثل پتک روی سرم فرود نمی آيد ؟ چرا ديگر ياد تو از کوه پرتم نمی کند ... خوب عادت کرده ام نه ؟!

انگار نمی توانم بنويسم راحت ؛ بر عکس اين روزها که کرم نوشتنم ... نمی توانم ... می روم کپه ی مرگم را بگذارم ! ...

   + غزل کریمی - ۱:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱/۱٠

عيدی

سلام ...

پای مامانمو بسته بندی کرديم !!! دوهفته بايد بهش بگيم : « خانوم چلاق ! » ... اينم عيدی سال ۸۴ ! ...

   + غزل کریمی - ٤:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱/٩

با اين سواد کم ...

سلام ...

يکم : حالم بد است ، سرفه و تب مانده در تنم
        بغضی نگفته از سر شب مانده در تنم !

ترجمه ی روان : سرما خورده م اساسی !

دوم : خب ! مگه چيه ؟! سواد HTML و اينا ندارم ديگه ! تا همی جاش هم بايد قربون صدقه ی خودم برم ! لينک آرشيو رو درست کردم تا يه کم جمع و جور بشه . ديگه داشت تعدادشون خيلی زياد می شد و صفحه شلوغ پلوغ شده بود . حالا فقط هرکی می خواد به آرشيو دسترسی پيدا کنه ، کافيه روی « آن چه گذشت » کليک کنه و لينک ها رو ببينه  . يه تيریپ هم لينکدونی اومدم و يه دستی هم به سر و گوشش کشيدم . موزيک رو هم عوض کردم که به حال و هوای اين روزهام بيشتر می خوره ( قبلنا هم اينو گذاشته بودم ) ...

سوم : کانال ۳ داشت برنامه ی با خاطرات فوتبال رو نشون می داد . بازی های هشت سال پيش ايران با استراليا . ياد بچه های کلاس پيش دانشگاهيمون افتادم ... ياد « فرشته گل کوهی » که کلا تو کار دروازه بان ها بود ... عشق عابدزاده داشت و موقع بازی ايران و استراليا زد تيریپ « مارک بوسنيچ » ... ياد « مريم کاظم » افتادم که هی « هری کيول » « هری کيول » می کرد ... ياد خودم و دو سه تا از بر و بچ افتادم که با هم پوستر فوتبال رد و بدل می کرديم و ياد آرشيو هفته نامه ( و بعد روزنامه ) ی « پيروزی » م افتادم که با دنيا عوضش نمی کردم ... ياد روزايی افتادم که فقط به عشق اين که مامان بذاره بازی رو نيگا کنم ، همه ی کتاب مزخرف تاريخ رو حفظ کردم تا مامان ازم بپرسه و ببينه بلدم و مجوز ديدن بازی رو صادر کنه ... ياد روزايی که حتی تماشای مسابقات ليگ دسته هزارم بورکينا فاسو رو هم از دست نمی دادم ...
یاد اين افتادم که : خدايی تا دنيا دنياست ، ايران ديگه دروازه بانی مثل « عابدزاده » به فوتبالش نخواهد ديد ...

چهارم : خوبه ديگه ! عيد امسال سيمای جمهوری اسلامی ، خودشو خفه کرد با فيلم های سينمايی توپ : « ترافيک » با حدود ۳۰ درصد سانسور ... « تروی » با حدود ۳۰ درصد سانسور ... « مخمصه » با حدود ۲۵ درصد سانسور ... ( حالا اينا رو با خوش بينی نوشتم ؛ بلکم بيشترم بوده ! ) ... البته ! الحق و الانصاف ، خيلی کمک کرد به اون قضيه ی دودره کردن عيد ديدنی و اينا ...

پنجم : ای ول ! يه هفته از سال جديد می گذره ؛ هنوز که هنوزه خونه تکونی شامل اتاق و کارگاه بنده نشده ! ... فقط خورد و خواب و سرماخوردگی و تماشای فيلم های دبش !!!!!!! ...
کی می گه زندگی بده ؟!

   + غزل کریمی - ۱:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱/۸

سپاس ويژه از ...

سلام ...

ايران ژاپن را برد . همين !
... و اما در همين راستا ، جا دارد از بازيکنان زير تقدير و سپاسگزاری ويژه به عمل آيد :

۱- علی دايی : به خاطر مصدوميت از ناحيه ی زانو که منجر به تعويض ايشان و نيز بازماندن از بازی مقابل کره ی شمالی شد و موجبات شادی خاطر خيل کثيری از وطن دوستان را فراهم آورد !

۲- فريدون زندی : به خاطر بازی خوب خود که موجبات رو کم کنی نيک بخت را فراهم آورد . اگر نبود ، واقعا ما چطور بايد نود دقيقه ريخت گامبوی اين نيکبخت را تحمل می کرديم ؟! ... همان ده دقيقه هم مکافاتی کشيديم ؛ با آن بازی مزخرفش !

۳- علی کريمی : به خاطر روحيه ی بسيار خونسرد خود ، که با اصرار در خونسردی ورزی ! موجبات اعصاب خوردی جناب فردوسی پور را فراهم آورد !

۴- ابراهيم ميرزاپور : به خاطر رقص لری همراه با دستمال در وسط زمين پس از بازی ؛ که موجبات انبساط خاطر جوانان را فراهم آورد !

۵- مهدی مهدوی کيا : به خاطر اين که خيلی دوستش دارم و همواره موجبات « الهی قربونش برم » بنده را فراهم می آورد !

... در پايان برای شادی روح آن عزيز از دست رفته - علی دايی - يک کف مرتب ...

   + غزل کریمی - ۱:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱/٦

از وبلاگ نيلوفر - نمی دونم چرا تا حالا اين قدر به دلم ننشسته بود !

آقاي محترم من زنت نيستم من يک قوري چايي هستم!

   + غزل کریمی - ٢:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱/٥

کتاب ها مثل آدم ها هستند ...

سلام ...
کتاب هایی را دوست دارم که آدم را بگیرند ، یک طناب کلفت بیندازند دور گردنش ،  و ببرندش هر جا می خواهند ... کتاب هایی را دوست دارم که خودشان برای آدم تعیین تکلیف کنند که کی بروی بخوانیشان ... نه این که تو برایشان وقت خوانده شدن تعیین کنی ...

مدتی است – نزدیک یک ماه – کتاب « مترجم دردها »* نوشته ی جامپا لیری ( به تعبیر جدید مترجم : جومپا لاهیری ) دستم است . با ترجمه ی روان و بهتر بگویم : « جادویی » امیرمهدی حقیقت  ...

از آن کتاب هاست : می گیردت و ولت نمی کند ! هر داستان را یک کله خواندم ( با این که برخی را قبل تر ها خوانده بودم ؛ این طرف آن طرف ... ) اما حالا مدتی است که رهایم کرده این کتاب ! نمی توانم بروم سراغش و چند تا داستانی که باقی مانده را بخوانم ... انگار باید منتظر بمانم تا دوباره صدایم کند ...

راست می گفت قیصر امین پور عزیز که : « کتاب ها مثل آدم ها هستند ... »

* مترجم دردها / جامپا لیری / امیر مهدی حقیقت / نشر ماهی / چاپ سوم ، ویرایش دوم / 1383

   + غزل کریمی - ۱:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱/٤

نخستين يادداشت سال هشتاد چهار ...

 

سلام ...

یکم : بهار حرف کمی نیست ؛ ما نمی فهمیم

        زبان تازه ی تقویم را نمی فهمیم

                                     فکر کنم از « قیصر امین پور »

 

دوم : مجید امسال سی و پنج سالش تموم می شه . وقتی به صورت جوونش نیگا کردم ، جا خوردم ! باورم نمی شد این جوون خوش تیپ قرتی !! سی و پنج سالش باشه و بچه ی بزرگش دوازده سالش باشه ! ... راستش ، برادرم ممکنه حتی تا پنجاه سالگی هم همین قیافه ای بمونه : یه جوون خوش تیپ که به زحمت می تونی رضایت بدی بیشتر از بیست و پنج – شیش سال داشته باشه ... راستش ، مجید اون قدر بی خیال و راحته که اگه همین الان بهش بگن زندگی ت بر باد رفت ، فقط سرشو تکون بده و بگه : « آخیییییییی ! چه بد ... ! »... از طرفی ، اون قدر با تدبیره که با تموم تندبادهایی که تو زندگی ش وزیده ، الان یه زندگی خوب و کم دردسر داره . یه زندگی سالم ...

 

سوم : تلویزیون عزیزمان داشت لحظات تحویل سال را از مسجد جمکران پخش می کرد . مجری گرامی ، افاضه فرمودند : « اینجا جمکرانه . جمکران یعنی همه ی کرانه های دنیا در اینجا به ساحل می رسن و آرامش پیدا می کنن ... »

بنده خدا یا معنی کرانه را نمی دانست ؛ یا ساحل را ! ... چه قدر ماشالله با سوادند این اصحاب رسانه های ما !

 

چهارم : شنبه شب را با تو بودم ناررررررنجی جان ! دست این شبکه ی دو درد نکند با پخش فیلم « مهمان مامان » که باعث شد شب عید را با تو بگذرانم عزیزم ... با تو بروم روی سکوهای سینما عصر جدید و چهار زانو بنشینم تا مردم به جفتمان زل بزنند و ... با تو زوج رو به رویمان را که آن قدر رسمی و دست به سینه نشسته بودند را مسخره کنم و به تو گوش بدهم که می گویی : « این طوریشان رو نیگا نکن ! اینا منتظرن برن تو سالن ... ! » ... با تو بودم آن شب را ... یادم افتاد مهری و منیژه را ... یادم افتاد آن چینی های توی رستوران را که انگاری منتظر بودند مشروب بعد از غذایشان را هم بخورند ، بعد بروند ... یادم افتاد آن روز را ... !

 

پنجم : سال تحویل فقط برای دو نفر دعا کردم : مامانم و ناررررررنجی ام ! ... بقیه را فقط به فکرشان بودم و دست جمعی برایشان دعا کردم ؛ خودم را هم ! ... اما ناررررررنجی جان ! برای تو و مامان دعای مخصوص کردم ... دعا کردم به آرزوهای خوبت برسی و شاداب باشی و خدا همیشه باهات باشد ... دعا کردم خوب باشی ... دعا کردم ... دعا کردم ...

راستش می خواستم زنگ بزنم و برایت پیغام بگذارم و تبریک سال نو و این حرف ها ! ... اما بی خیالش شدم ؛ وقتی به این فکر کردم که ممکن است حتی درصدی تو را ناراحت کنم و آسمان نگاهت کدر شود ! زنگ نزدم ناررررررنجی جان ! تا سال نو را بی دغدغه شروع کنی !

من ؟ ... نه ممنون ! دل خوشی نمی خواهم ! همین که تو آرام باشی برایم کافی است ... خوش باش خوب من !

 

ششم : بیستم مارس روز جهانی شعر است . توی ایران ، کسی به این موضوع فکر نمی کند . خیلی ها اصلن خبر ندارند ! مثل خیلی چیزهای دیگر !

اصلن هم به این که هر سال ( به جز سال های کبیسه ) این روز با نوروز ما یکی می شود ربطی ندارد . خودمان را که نمی خواهیم گول بزنیم ! من یکی شخصن ، نه به کسی تبریک گفتم و نه از کسی تبریک شنیدم ... تازه من که این همه شاعر و جوجه شاعر و شعر دوست و این ها دور و برم هست ! ... حالا بگذریم از هزار و یک برنامه ای که می شود در این روز یا روزهای پس و پیشش برای بزرگ داشت شعر ترتیت داد ... بگذریم ؛ نه ؟!

 

   + غزل کریمی - ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱/٢