پرسش محرمانه ...

سلام ...

.....................

* خدایا چرا منو در مقابل دوست داشتن این قدر بی دفاع آفریدی ؟

غم

عکس از : بهزاد اویسی

   + غزل کریمی - ٦:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/۳٠

این کوزه که ...

سلام ...

فعلن شخصی نویسی را تعطیل اعلام می کنم !

... و اما :

خیلی وقته دلم موزه می خواد ... درست و حسابی ... در همین راستا :
از همه ی علاقمندان تهرانی دعوت می شود در برنامه ی موزه گردی جمعه ها ، همراهی ام کنند .

نخستین برنامه :
جمعه - سی ام دی ماه - موزه ی رضا عباسی
مکان گرد هم آمدن : پل سید خندان - ضلع جنوب غربی - ابتدای خیابان شریعتی - نبش بانک ( یا ملته یا سپه - درست یادم نیست ! ) - ساعت ۹:۳۰ صبح

هزینه : هیچی !
خودتون با هر وسیله ی نقلیه ای که دوست دارین بیاین ... بلیت موزه هم که اون قدری گرون نیست ...

دوستانی که تمایل به شرکت در این برنامه را دارند ، لطفن تا آخر وقت پنجشنه بیست ونهم دی به این آدرس : qazal60@gmail.com  با موضوع : موزه    میل بزنند و اعلام آمادگی کنند .

از همه سپاس گزارم و ... به امید دیدار

   + غزل کریمی - ۱:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/٢٧

من و مسعود شعاری و مامانم اینا ...

سلام ...
به لیدا گفتم : این آدم نوازنده نیست ؛ دیوانه است ... دیوانه ...
مسعود شعاری را می گفتم که انگشت هایش را بین پرده های سه تار می لغزاند و هی به بدنش پیچ و تاب می داد و روی کاسه ی سه تار خم می شد و از ساز هر نوایی که دلش خواست درآورد ... قست اولش که کمانچه ی شروین مهاجر هم همراهش بود ، یک قطعه زد که مرا محکم به صندلی چسبانده بود ... نفسم در نمی آمد و عضلات صورتم منقبض شده بود . سه تارش لحظه ای سه تار بود و لحظه ای دیگر بربت می شد و دمی بعد ، انگار دست روی فرت های گیتار بلغزد ، صدای نیم بم گیتار می شد ... حتی گاهی سه تارش ، تمبک هم به چشم می آمد ! گفتم که : هر صدایی که می خواست ، با سازش در می آورد ...
باورم شد که هنوز هم در موسیقی اصیل ایرانی کارهای تازه ی به درد بخوری پیدا می شود ... از همین جا دست و ساز مسعود شعاری را می بوسم ... و امیدوارم اندیشه های موسیقایی اش به بیراهه نروند ...

* خدا را شکر که مامان راضی بود از این که دخترش پولش را دور نریخته ...

* جای نی نی شبنم بسی خالی بود ...

* تهرانی های علاقه مند به موسیقی ایرانی اگر وقت و پولش را دارند ، اجرای بعدی گروه همساز به سرپرستی مسعود شعاری - در جشنواره ی موسیقی فجر - را از دست ندهند ( من خودم اجرای تالار وحدتش را رفتم ؛ این یکی تو نیاورانه . فقط بجنبید ! ) :
یکشنبه ۲۵ دی - ساعت نه شب - بنیاد آفرینش های هنری نیاوران
بلیتش را می توانید یا از خانه ی موسیقی ایران ( خیابان انقلاب - بعد از چهار راه ولیعصر - خیابان خارک - خیابان استاد شهریار - خیابان هانری کربن ) تهیه کنید یا این که از همان نیاوران

* امشب ارکستر ملی به سرپرستی استاد فرهاد فخرالدینی توی وحدت اجرا داره و فردا توی فرهنگسرای بهمن ... هردو هم نه و نیم شب ... من برای فردا بلیت دارم . چون بلیت تالار وحدتش عمرن گیر نمی اومد ... اگه می خواهید این یکی رو هم ببینین ، می تونین برای فردا بلیت گیر بیارین گمونم . ولی فقط از خود فرهنگسرا ( میدان راه آهن - میدان بهمن - فرهنگسرای بهمن ) ... ارزششو داره که این همه راه برین . نترسین !

   + غزل کریمی - ٢:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/٢۳

سلام کن دختره !

سلام ...

خیلی زشت بود ...
دیروز بعد از یک ماه به روز کردم ... و سوتی وحشتناکی دادم : تو این شانزده ماه اولین یادداشتم بود که اولش ننوشتم سلام ... کامنت « نی نی آزرم » بد جوری اینو بهم گوشزد کرد :

 

نویسنده: azarm

پنجشنبه، 22 دى 1384، ساعت 0:46

سلام اول سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام

E-mail:  وارد نشده است

URL:  وارد نشده است

ببخشید جمیعن !
و اینک :

سلام ...
امشب می ریم جشنواره ... گروه مسعود شعاری ... امیدوارم مامان خوشش بیاد ...
همین ! غرض فقط عرض سلام بود !

   + غزل کریمی - ٥:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/٢٢

هستیم : من و خودم و یاد تو و کتاب و اندیشه ...


* مجبور شدم با یه دختر خنگ برم تور انقلاب گردی تا سرکار خانوم چند تا کتاب بخرن ... آبروم رفت ... اوج سطح کتاب خوانی ش قورباغه را قورت بده و مردان مریخی ، زنان گور پدرشون بود ! ... جای خوش حالی بود که ایشون دست کم هشت بار به مامان بنده گفتن : خیلی خوش گذشت ... ای کاش یه روزم بریم پاساژگردی !

* چهل هزار تومن ناقابل امروز تقدیم شد به وزارت ارشاد صفار هرندی ... بابت ۵ قطعه بلیت جشنواره موسیقی !
زکی ! قیمت این بلیت ها پارسال دو تا پنج هزار تومن بود ... کی می فهمه ؟

* با یه دختر خانوم کره ای آشنا شده م ... جزییات بیشتر بماند برای فضولی های آینده م !

* و آغوش‌ات
اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن


از این وبلاگ

هر چند برای من خیلی دوره ... دوری ... دلم برات تنگ شده راستش ... برای زنده گی کردن و مردن ...

* وقتی خداوند شما را به لبه پرتگاهی هدایت کرد، کاملا به او اعتماد کنید. چون یکی از این دو اتفاق خواهد افتاد: اگر بیفتیداو شما را می‌گیرد یا اینکه یادتان می‌دهد چگونه پرواز کنید

یه آف بود از راضیه 

* یه روزایی بود که می نوشتم تا آروم بشم ... نوشتن برای زخم هام مرهم بود . اما این روزها زخم هام خوب شده ن ؛ و من که می ترسم از نوشتن ، مبادا نیشتری به زخم های نه چندان دورم بزنه ... سخت می گیرم ... لازمه فعلن ...

   + غزل کریمی - ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/٢٢