قصه ی من و غپی و پیاله ی شراب

سلام ...
* دست هایش شده بود دو تا پیاله شراب لبریز که بر جانم می ریخت . دست هایش دو تا پیاله شراب بودند . من ، نه نخورده مست بودم و نه از شراب دست هایش مست می شدم ! دست هایش دو تا پیاله بوند که آدم را لبریز هشیاری می کردند ... من ، هشیار می شدم ؛ هشیار « بودن » ... هشیار «  نفس کشیدن » ... هشیار « او » ... او که دست هایش دو تا پیاله شراب لبریز بودند ...

* غپی گفت : دختر ! عاشق بودن دل می خواهد ؛ داری ؟ گفتم : ندارم ؛ دل از من بردی به یغما ... و جای خالی اش را نشانش دادم ... دست کرد و از جیبش دلم را بیرون آورد و گذاشت سر جایش . گفت : پس نگه دار مال خودت باشد ... رفت ... رفت ... اما هنوز هم جای خالی دلم حالم را به هم می زند ؛ حال مرا که شاید عاشق بودم ...

* دست هایم را که می گرفت ، می شدم پرنده ی کوچکی که از سرخوشی در قفس گرفتار شدن ، می خواند ... دست هایم را که می گرفت ، یادم می رفت پرنده من بودم یا غپی ... غپی کوچکم که خواب را از دستانم ربود ...


پی نوشت :


تجمع اعتراض آمیز در مقابل سفارت دانمارک/مهدی قاسمی ایسنا

پی نوشت ۲ : تو رو خدا واسه فتوبلاگم کامنت بدین ! عقده ای شدم

پی نوشت ۳ : نوشته ی بهرنگ رو بخونین

پی نوشت ۴ : مژده ... موسیقی وبلاگ به اصالت خودش برگشت ... یه تک نوازی تار ... یعنی که : فعلن آرومم ...

 

   + غزل کریمی - ٩:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/٢٧

... خدا که هست و خواهد بود

سلام ...
این هدیه ، از من به همه ی آنها که کسی را دوست دارند که دست نیافتنی است :

می گویند :
روزی ابو سعید اباالخیر از گورستان می گذشته . مردی را می بیند بر سر گوری که بسیار گریه و زاری می کرده بر سر و سینه می زده . وقتی ابو سعید چرایش را می پرسد ، مرد می گوید : آخر او دوستم بود ؛ این گور بهترین دوستم است که مرده . ابو سعید سر تکان می دهد و می گوید : خاک بر سرت ! آخر چرا دوستی برگزیدی که بمیرد ؟!

غپی عزیزم ! راستش این حکایت ، کادوی ولنتاین تو هم بود ... کادوی تو که هستی و دور از دسترس ...

* فتوبلاگم : ناپیدا با یه عکس جدید منتظره

   + غزل کریمی - ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/٢٦

قصه ی من و غَپی و دریاچه

سلام ...

* پیشکش به « غَپی » که جادوی دست هایش خواب را از سر این کولی پراند .

غَپی آمد نشست روی نازک ترین لایه ی یخ زده ی دریاچه . غَپی پرنده بود که پرهایش را تکاند روی شانه هایم تا یخ هایم آب شوند ... دریاچه گفت : غپی عزیز ! این طور خودت را ولو نکن ؛ می ترسم یخ بشکند و ماهی طلایی کوچکم سردش بشود ... غپی گوش نکرد . دریاچه گفت : می ترسم یخ بشکند و تو هم بیفتی در من ؛ غرق می شوی آن وقت ... غپی آرام زد روی دریاچه و یخ شکست و غرق شد . غپی پرنده بود که چشم هایش در من افتاد و مرا با خود غرق کرد ... دریاچه خشک شد . ماهی طلایی کوچکش آرام داشت توی تنگ بلور شنا می کرد ... غپی پرنده بود که چشم هایش را کرده بود تنگ بلور ماهی طلایی ؛ ماهی کوچکم که یک روز دریاچه اش خشکید ... دریاچه نبود . دریاچه شده بود ابر آسمان که باران شود و غپی را خیس از تنهایی اش کند . دریاچه بارید و سیل شد و غپی را برد ... برد ... غپی پرنده بود که یک روز به سرش زد از سیلاب چشم هایم بکوچد ... غپی پرنده بود ... پرنده رفتنی ست ...

   + غزل کریمی - ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/٢٥

من : یک تنبل بی خیال

سلام ...
حالم از همه شون به هم می خوره . از همه ی مسوولان دانشکده ای که چندین سال توش جون کندم ... پوسیدم ...پوسیدم ...

مسوولانی که اوج خلاقیتشون منجوق دوزی روی دستکش زنانه یا خرید قلب خمیری برای کنار ظرف بستنی شونه ... اینا کارشناس و کارشناس ارشد رشته های هنری اند ...

مسوولانی که آخرین راه حلشون برای مشکلات آموزشی ای که خودشون مسببش بودن انصراف اون دانش جو اه ...

دلیل زیاده برای اهمیت ندادن به کلاس ها و انتخاب واحد و پایان نامه ...
دلیل زیاده برای شش هفت ترم مشروطی ...

یکی شم همینی که نوشتم ...
حالا بذار بقیه بذارن به حساب تنبلی و بی خیالی ...

خسته ام ؛ مثل تک تک لحظات این روزهام ...

پی نوشت ۱ : همچنان -----> فتوبلاگم : ناپیدا
پی نوشت ۲ : فردا ولنتاینه ... هه ! چه مسخره !
پی نوشت ۳ : هم چنان جادوی دست هایت - که نیستند - خواب را از سر این کولی می پراند .
پی نوشت ۴ : حتی اگر نباشی ، می آفرینمت ... حتی اگر نباشی ، می آفرینمت ... حتی اگر نباشی ، می آفرینمت ... حتی اگر نباشی ، می آفرینمت ... حتی اگر نباشی ، می آفرینمت ... حتی اگر نباشی ، می آفرینمت ...
پی نوشت ۵ : از دست تو در این همه سرگردانی ...
پی نوشت ۶ : باش ! به چشم روشنی این شش تا پی نوشت

   + غزل کریمی - ٢:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/٢٤

اینفورمیشن ...

سلام ...

غزل مثنوی دنیا آمده ؛ ولی ناقص ... فعلن که تو دستگاه است !

آهنگ وبلاگ عوض شد ... فعلن با این عصار زندگی می کنم ( جوادبازی های این روزهایم را به باکلاسی خودتان ببخشید ! )

خسته ام این روزها ... کم شده ای ... کمرنگ ... تمام می شود ؟ تمام می شوم ؟

...

لینک جدید وبگردی را هم یک نگاه بیندازید

بعد التحریر : ایستگاه صلواتی آخر فمنیسم را هم ببینید :

   + غزل کریمی - ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/۱۸

قضایای شش گانه !

سلام ...

یکم : دیگر گذشت هر چه میان من و تو بود    
        این رابطه به قیمت جان من و تو بود

دوم :فیلم نامه در یک پلان
- بازیگران : من ، شبنم ، کافی شاپ من
- مکن : حوالی چهارراه ولیعصر ، کافه گودو
* کافی شاپ من دو فنجان روی میز می گذارد .
شبنم : آقا ! اینا کدوم ، کدومه ؟
آقا : یه اسپرسو با یه فرانسه س دیگه
شبنم : خب کدومشون اسپرسو اه ؟
آقا ( با اندکی تمسخر ) : خب معلومه ! اسپرسو اونیه که تلخ تره !
من ( با خنده ای شیطانی ) : ببخشید ما که هنوز نچشیدیم بدونیم کدوم فنجان تلخ تره !
آقا سرش را میندازد پایین و با هزار بار معذرت خواهی ، اسپرسو و فرانسه را به ما معرفی می کند !

سوم : جا دارد باز هم سپاس ویژه داشه باشم از یک استقلالی تصادفن با مرام که شنبه شد سرباز گمنام خدا ... !

چهارم : آخی ... چه قدر از دست این روزبه خندیدم ...

پنجم : باز هم باردار یک غزل مثنوی ام ... کی به دنیا می آیی عزیزم ؟ ...

ششم : غرض فقط به روز کردن بود !

   + غزل کریمی - ۱:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/۱٧

آگهی بازرگانی

سلام ...
آرزو گفته که اینو به اطاع همه برسونم ...

https://www.sharemation.com/b612/rahmat_net%5B1%5D.JPG?uniq=95mo6l

   + غزل کریمی - ٤:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/٤