قصه گوی احمق ظهر جمعه !

سلام ...
داشتم پرونده های دوران جوانی ام را نگاه می کردم ! هفته نامه ای بود به نام « آينده سازان » که تويش  تصويرگر بودم ... توی شماره ی هفتمش در بهمن ماه ۱۳۸۰ مصاحبه ای شده بود با جناب رضا رهگذر ( قصه گوی ظهرهای جمعه مان ) که الان سردبير سروش نوجوان تشريف دارند و گند زده اند به خاطره های نوجوانی من و چندين و چند تا مثل من ! قسمتی از مصاحبه را اين جا می آورم تا بخوانيد و لذت ببريد !

 ( نظر جناب رهگذر در مورد چند تن از چهره های مملکت ) :
در مورد « فرشچيان » می توانم بگويم با آن که در کل نظر خوشی نسبت به هنرمندان وطنی خارج خاصه امريکا نشين ندارم اما به خاطر تابلوهای زيبايش در مورد موضوع ها و شخصيت های اسلامی او را تحسين می کنم !
صادق هدايت را از نظر شخصيتی و فکری يک بيمار روانی و غرب زده ای تمام عيار و در واقع خودباخته ای در برابر فرهنگ غرب می دانم که به اقرار خود و اطرافيانش از هيچ گونه آلودگی به می و افيون ابايی نداشت . انسانی ضعيف و درمانده که حتی نتوانست راهی درست برای زندگی شخصی خود برگزيند . اما از نظر قدرت نويسندگی نسبت به همزمانان خودش قدر و در اوج بود . هرچند نثرش در برخی آثار شلخته است و وجود رد پای برخی آثار خارجی هم در مثلا « بوف کور » او به اثبات رسيده است . با اين همه ، آثار او بدون پشتوانه ی تبليغاتی بی نظير داخلی و خارجی فعلی در مورد آنها حرف و جاذبه ای چندان برای نسل امروز و مخاطبانی قابل توجه نخواهد داشت !
از جنس صدای شهرام ناظری هیچ گاه خوشم نیامده است . اما استادی او در خواندن تنوع کم نظیر ترانه هایی که اجرا کرده و جسارتش در این کار ، گاهی مرا پای برخی از آوازهایش نشانده است . تصور می کنم او نمونه ی بارز تلاش و همت در قلمرو هنر است . به عبارت دیگر : هنرمندی که با کوششی مثال زدنی بر کمبود و ضعف های استعداد سرشتی خود در رشته ی کاری اش تا حد ممکن غالب آمده است !
برخی از شعرهای قیصر امین پور را که در حوزه ی هنری سازمان تبلیغات اسلامی به چاپ رسیده است خوانده ام . این آثار عمدتا مربوط به ده پانزده سال پیش بود و به عنوان آثار جوانی در آن سن و سال قابل توجه به نظر می رسید . بعد از آن دیگر چیزی از او نخوانده ام !

من اصلن نمی خواهم راجع به مشکل این آقا در دیدگاه و تحلیل مسایل و خیلی چیزهای دیگر حرف بزنم . يا در مورد تفکر جناب « ضيا قاسمی » که آن روزها مسوول صفحه ی ادبی آن نشريه بود ... يا راجع به اين که وقتی اين مطالب را قبل از چاپ می خواندم ، چه خنده ای کردم ! يا خيلی خيلی چيزهای ديگر ... فقط یک خاطره ای که درباره ی فروغ فرخزاد شنیده ام را می نویسم و می روم :
روزی به فروغ گفتند که فلان آقا در جایی راجع به شما خیلی بد صحبت کرده اند . نمی خواهید جوابش را بدهید ؟ ... فروغ هم گفته که : خوش حالم که آن آدم این طور راجع به من گفته ! اگر فردی با چنان شخصیتی می آمد و راجع به من خوب حرف می زد و نظر مساعد داشت می باید ناراحت می شدم !

همین !

   + غزل کریمی - ٢:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٢/٢٥

برايت نامه ...

سلام ...
اين روزها آن قدر از تو پر هستم که تاب نمی آورم حضور دوباره ات را ...
سرشارم از تو ؛ از حضور بی وجودت که سرتاسر تنهايی ام را سايه گسترانيده ...
نمی شود که نباشی . وقتی دوست داشتن رخنه می کند تمام روح و جان آدم را ، نمی شود که نباشی ؛ نمی شود که نبود ...
وقتی هستی ، ديگر اصلن نمی خواهم با اين چشم های از پشت عينک ( که بدون اين عينک يا هر عينک خوش بين و بد بين و نزديک بين و دوربين ديگری اصلن جايی را نمی بيند ! ) تو را ببينم ... همين که اين جا باشی ... اين جا ... اين ... جا ... همين که باشی يعنی هستی و لزومی به اثبات نيست ... می فهمی ؟ می بينی چه قدر ساده است ؟ ...
اين است که تاب نمی آورم ديدنت را و می زنم بيرون تا در هوايی که تو ، تويش غايب هميشه حاضری نفس بکشم و راه بروم و با تو معاشقه کنم ...
اين است که ... ولش کن ! بگذار من دخترکی بد اخم و عصبانی از همه کس و همه جا باشم و تو ناررررررنجی باشی و ناررررررنجی ! نه اين که من شاعرکی باشم که برای تو غزل می سرايد و نمی خواند ؛ و تو شاعرکی که شعر می خواند تا اعصاب مرا خوردتر کند ! ...
بگذار اين شوخی تلخ و شيرين ادامه داشته باشد و من ... هی ! بگذار بگويم تازه دارم ياد می گيرم قواعد بازی را ! انگار تازه شروع شده ... انگار ... بگذار بگذريم !
پسرجان ! پسرجان ! چه قدر خوش حال شدم از برنده شدنت توی اين مسابقه ... و خوش حال تر اين که چند تايی از شعرهايت را برايم آن وقت ها خوانده بودی ؛ و شايد من اولين کسی بودم که ...
خوش حال ترين شدم که موقعی که جايزه ات را گرفتی من آن بالا بودم و برايت کف زدم و حيف که اين احسان پرسا جايزه را داد دست آن آقاهه که بدهد به تو و نداد که من به دستت برسانم ! می بينی آرزوهايم چه قدر کوچک شده اند ؟ ...
اصلن بگذار بگويم از دست احسان حرصم گرفت و از دست بقيه ی بچه ها که فکر می کنند برايم ديگر اهميت نداری يا اين که از موفقيتت ناراحت می شوم يا اين که اسمت که می آيد بدخلق می شوم ... يکی نيست به اينها بگويد حضور تو برايم حقيقتی است که احتياج به واقعی شدن ندارد ؟!

   + غزل کریمی - ٤:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٢/٢٢

يک پی نوشت استثنايی !

سلام ...
خوب نيستم ؛ اصلن ! ولی مگه چيز جديديه ؟ اين روزا خبر ديگه ای هم هست ؟ اين روزها حرف ديگه ای هم هست ناررررررنجی جان ؟! نه ! انتظار خبری نيست مرا ... نه ز ياری ، نه ز دياری و دياری باری ... اخوان بايد بخونم به جای فروغ که کمی يادم بده محکم باشم ... اوه ! نه ! من محکم نيستم و هی دارم بيشتر باعث سستی خودم می شم !
حالا که چی ؟ واسه چی خودمو مجبور می کنم با آدمی که اعصابمو به هم می ريزه برم نمايشگاه ؟ اصلن به من چه که اون هنوز هنوز هنوزم باور نشده که من رفته م ؛ من خيلی وقته رفتم ... از همون روزايی که مثل اين شوهرای دوران قجر بهم امر و نهی می کرد و می خواست يه آدم ديگه م کنه رفته بودم ... ای کاش اين دوست داشتن نبود ! ای کاش اين دوست داشتن لعنتی نبود که ما آدما رو به هم پای بند کنه ... اگه دوسش نداشتم اين همه طول نمی کشيد تا بفهمم به شدت اعصابمو خورد می کنه ...
( اگه دوست نداشتم ناررررررنجی جان اين همه اين وبلاگ عمر نمی کرد ... اين همه هر روز آرزوی مرگ نمی کردم ! )
اين دوست داشتنا پدر آدمو در می آره ... اين دوست داشتنا پوست آدمو می سوزونه ... هر چه قدر هم پوستت کلفت باشه می سوزونه و می رسه به گوشت ... می رسه به استخون ! پدرت در می آد ... پدرم در اومد ... می فهمی ؟ ...
خرم من ! خودم زنگ می زنم اون آقاهه رو دعوت می کنم بريم نمايشگاه ... ( ناررررررنجی جانم ! ببخشيد ! يادم نبود تو به اندازه ی کافی اعصابمو به هم می ريزی و ديگه نبايد به دنبال سوژه ی ديگه ای باشم ! ) ... دلم برای خودم نمی سوزه ... دلم خودمو دوست نداره ! دلم برای آدمايی می سوزه که دوستشون داشتم و حالا ازشون بريدم و ديگه نمی خوام بهشون سرويس بدم ... نه ! اين خدمات قبل و در حين و پس از فروش غزل تمومی نداره ... بفرمايين ! حراج ... خودش و دلش و پالونش : مفت ! ببر تا پشيمون نشده !
نه بابا ! اين دختره انگار هيچ وقت پشيمون نمی شه ! هميشه پشت ويترينه واسه اونايی که بايد باشن و نيستن يا اونايی که نبايد باشن و هستن ! ...
...


پی نوشت : از من می شنوين ، هيچ وقت با يه آدمی که هنوز دوستون داره و شما ديگه دوسش ندارين ... با يه آدمی که زندگی ش شده از ۸ صبح تا ۹ شب کار کرن و کتاب نخوندن و یادش رفته که همین کتاب ها و فضاهاشون بودن که شماها را با هم آشنا کردن ... با يه آدمی که همه ش بهتون می گه بهتره يه موضوع عاطفی پيدا کنی و با يکی دوست بشی تا از اين وضعيت بيرون بيای ! ... با يه آدمی که فکر می کنه مورد مناسبيه واسه اين که باهات راجع به فمنيسم ببحث کنه ... با يه آدمی که گاهی به شدت دلش می خواد بغلتون کنه ولی می دونه نمی شه و گاهی از زير زبونش در می ره ... با يه آدم حسود ... با يه آدم تک بعدی ... با يه آدم خوب ( خيلی خوب ) که تنها مشکلش اينه که هيچ وجه اشتراکی با شما نداره ... هيچ وقت با همچين آدمی بيرون نرين ... دست کم نمايشگاه کتاب نرين ... اين آدم نهايتن می تونه مورد مناسبی باشه واسه اين که باهاش شام بخورين و غيبت دوستان مشترکتون رو بگيد !

   + غزل کریمی - ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٢/۱٦

از چهل تا نود

سلام ...
يکم : فالی صد تومن
        فالی هزار تومن
        گردو خوش طعم تر است يا حافظ ؟!
                                             از : رضا سیرجانی

دوم : اگر مسايل مربوط به زنان را پی گيری می کنيد و به اين گونه موضوعات علاقه منديد ، حتمن اين دو تا فيلم را ببينيد : « ده » عباس کيارستمی و « دايره » جعفر پناهی ... از نظر من که خدا بودند !

سوم : توی مسابقه ی بالی برای پرواز ، شعرهای تو را نفر چهلم نوشته اند ... چه قدر خوب بود وقتی ديدم شعرهايت را حتا بدون اين که نامت کنارشان باشد شناختم ! ... چهل : نماد تکامل ! اميدوارم برايت شگون داشته باشد ! ......... شعرهای مرا هم نفر نودم نوشته اند ... نه ود ! آره ! برای من که این روزها هميشه با همه چيز مخالفم و سر هر چيزی نه می آورم عدد مناسبی است ! دستت درست احسان پرسا !

چهارم : اوووووووووووووووووووووووه ! نمايشگاه کتاب و ولگردی های بی پايان شروع شد ! روز به خير خانم کتاب باز !

پنجم : حال داد ! خيلی وقت بود اين طوری ننوشته بودم ( اين که اين طور مرتب و با شماره - اصطلاح : چند تايی ها ! ـ نوشتم را می گويم )

   + غزل کریمی - ۱:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٢/۱۳

رفتار من عادی است !

سلام ...
من هر فيلمی می بينم که تويش يک خانم و يک آقا به هم دل می بازند ، هر کتابی می خوانم که تويش يک خانم و يک آقا ... هر خيابانی می روم که تويش ... من خيلی وقت ها اشکم در می آيد !
همه ی اين ها در شرايطی است که رفتارم عادی است ؛ حتی وقتی تو را می بينم که مثل يک سايه از کنارم می گذری و می روی کمی آن طرف تر با بر و بچ می نشينی و می خندی و می گذرانی ! ... و مثلن عباس بايد بداند که من نه فقط وقتی تو می آيی حواسم پرت می شود ! هميشه حواسم پرت است و نبايد آن طور بگويد : « غزل قبول کن سوتی دادی ! » چرا اين ها نمی دانند سوتی های من آن قدر زياد است که ديگر کاملن عادی شده ؟ ... چرا اين ها نمی فهمند رفتار من عادی است ؟! ...

   + غزل کریمی - ٢:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٢/۱٠