بن لادنی نژاد !

اگه تصوير رو نمی بينيد ، به اين آدرس بريد :
http://roozonline.com/images/ns_ahmadiladan_01.jpg

   + غزل کریمی - ٢:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۳/۳۱

به هاشمی رای می دهم تا در گنداب نفس بکشم !

سلام ...
دلم گرفته ! دلم از دست ملت عظيم الشان ايران گرفته . دلم از دست رفقايی که جمعه رفتند کوه و تفريح يا نشستند توی خانه و به ماهايی که رای داديم خنديدند و حالا کاسه ی چه کنم به دست گرفته اند ، گرفته ...

دلخور نيستم از دست آن هايی که رای ندادند ... از دست آن هايی دلخورم که دستشان را به نوشتن نام حضرت قاليباف آلوده کردند و يادشان نبود که اين همان بی شرفی است که يقه ی بچه ها را می گرفت و می گفت : بگو ياحسين و الا پرتت می کنم پايين ... يادشان نبود گاز اشک آورهايی را که به خورد چشمانمان دادند ... يادشان نبود توی برنامه های جنبش دانش جويی اگر چادری بودی ، چادر را از سرت می کشيدند که : تو لياقت اين چادر را نداری ... يادشان نبود باتوم هايی را که نوش جان کرديم ... تقصير ندارند ! دانش جوی ورودی ۸۲ و ۸۳ اين چيزها را چه می داند وقتی آن موقع ها حتی موقع رای دادنش نشده بوده ... رای اولی ها اين چيزها را چه می دانند وقتی آن موقع هنوز ... !

دلخورم از دست شبنم که می گفت برايم فرقی نمی کند کدام الاغی بيايد روی کار - و فکر می کرد معين حتمن انتخاب می شود - و رای نداد و حالا ديروز زنگ زده به من که : غزل ! جمعه چی کار کنم ؟ به کی رای بدم ؟!!!!!!

دلخورم از دست هستی و آن يکی دخترعمه و عمه جان عزيز که به احمدی نژاد رای دادند ، به ياد آن روزهايی که سر زده می آمد در مسجد محلشان که به حرف های مردم گوش بدهد !

دلخورم از دست آن هايی که چشمشان فقط گونی نوشته ها و فتوکپی سياه سفيدهای احمدی نژاد را ديد ؛ نه ۲۳۰ ميليون تومان هزينه ی ساخت فيلم تبليغاتی و دستمزد روزانه ۲۰ هزار تومان به کارکنان ستادش را !

دلخور نيستم از دست آن هايی که به کروبی رای دادند ... چون اصلا رای آن ها رای معين نبود ... اما اگر شبنم ( که رای نداد ) و نسيم ( که به قاليباف رای داد ) و هستی ( که به احمدی نژاد رای داد ) ، به معين رای داده بودند حالا وضعمان اين نبود ...

من دور دوم رای می دهم ؛ به هاشمی رای می دهم ! با انزجار کامل به هاشمی رای می دهم . برای اين که حضور اين ديکتاتور برای مملکت ما خيلی بهتر از حضور اين شهردار خائن است ...

من دور دوم به هاشمی رای می دهم . مردی که تمام اين سال ها با ديدن چهره اش و شنيدن صدايش و حرف هايش عقم می گرفت ... به هاشمی رای می دهم تا اوضاع فساد در اين مملکت آن چنان بالا بگيرد که امام زمان دلش بسوزد و ظهور کند !!!!!!!!!!!

من دور دوم به هاشمی رای می دهم تا دست کم اين چهار سال را بتوانم نفس بکشم ... توی گندآب نفس بکشم ... اما زنده بمانم ...

جان مادرتان کمی فکر کنيد اگر اين بار هم نرويم رای بدهيم ؛ اگر احمدی نژاد بيايد ، رسما بايد فاتحه ی زندگی را بخوانيم ...

   + غزل کریمی - ٢:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۳/۳٠

طناب ، انتخابات ، شارلاتان و باقی قضايا !

سلام ...
يکم : تو فکر کن که تمامش فقط هوس بوده
        برای من که فقط عاشقی و بس بوده !
                                                      از « خودم »

دوم : اين روزها زندگی ام شده راه رفتن روی يک طناب باريک که تا دست از پا خطا کنم ... خوبی اش اين است که قبل از اين که کار خراب شود ، زود می فهمم ؛ نه مثل قبل تر ها که ... !
ديشب باز نزديک بود گند بزنم . فکر کنم نزدم !!!!

سوم : فراتر از عصر خودت باشی ، خيلی سخت است ! خيلی سخت بود دکتر ؛ نه ؟! ...  ۲۹ خرداد را هميشه به ياد دارم ... روزی که انسانی فراتر از عصر خويش ، بار و بنديلش را جمع کرد رفت جايی که شايد آن جا بفهمندش !

چهارم : « وب گردی » با حال و هوايی بسيار انتخاباتی به روز است ... اگر نوشته های خودم خيلی ضد حال است ، به لينکدونی مان سری بزنيد تا سر حال بياييد !

پنجم :  فيلم « شارلاتان » را از دست ندهيد ! چون مزخرف ترين فيلمی است که به عمرتان خواهيد ديد ! اصولن بشر از « ترين » ها خوشش می آيد ! حالا بدترين باشد يا يهترين ...
البته سفارش من به دوستان اين است که مثل من با چهار تا دوست عزيز برويد که اگر فيلم شما را به خنده نينداخت ، دست کم بتوانيد به آن دوستان بخنديد !

ششم : کتاب « نازلی » از منيرو روانی پور را شروع کرده ام به خواندن . نتيجه را متعاقبا اعلام خواهم کرد !

   + غزل کریمی - ۳:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۳/٢٩

دارم می لرزم ...

سلام ...

کتاب « روی ماه خداوند را ببوس »* را همین الان تمام کردم ... هنوز هم دارم می لرزم ... اصلا نمی توانم بگویم از خواندنش دقیقا چه احساسی دارم ؛ چون راستش ، دیدگاه من نسبت به خدا خیلی هم از نوشته های این کتاب فاصله نداشت . اما راستش تا حالا این طور عاشقانه به خدا فکر نکرده بودم . خدا را نزدیک می دیدم و واقعی ... اما این طور نمی توانستم ببینمش ... دارم می لرزم . دارم از حضور دوست داشتنش می لرزم ...

 

* روی ماه خداوند را ببوس / مصطفی مستور / نشر مرکز / چاپ نهم . 1383

 

 

26/3/1384

 

   + غزل کریمی - ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۳/٢۸

من هم بلدم !

سلام ...
امشب من خيلی انتخاباتم !

* توی ستاد انتخاباتی احمدی نژاد کار می کند . می پرسم : آخه تو می خوای به چی اين آدم رای بدی ؟ ... می گويد : نه بابا ! من که قبولش ندارم . خودم می خوام به معين رای بدم ... اين جا دارم واسه پولش کار می کنم !
فکر می کنم : به معين رای می دهد ، يعنی يک رای اضافه . برای احمدی نژاد کار می کند ، يعنی چند تا رای ؟!

* يک عده جوان را که عشقشان کافی شاپ رفتن و خريد کردن است و معلوم نيست برای حضور در اين جلسه چه قدر هديه !!!!! گرفته اند ، دور هم جمع کرده اند تا در جلسه ی پرسش و پاسخ رفسنجانی با جوانان ، از او بپرسند : ... شماره ی کفشتون چنده ؟! ... نظرتون راجع به مد چيه ؟! ... نظرتون راجع به دوستی دختر و پسر چيه ؟ ... از شما می خوايم اعتماد رو به ما جوونا برگردونين ... شما چرا ممنوع الخروج هستين ؟! ...
کلی خنديدم ... پرسش های بانمک و پاسخ های بانمک تر که فقط و فقط از اين جناب اکبرخان برمی آيد !

* « اين داروی نظافت چه معجزه هايی که نمی کنه ! » اين عين يکی از جملاتی بود که کروبی در زمان رياست مجلسش گفته بود و از آن در فيلم تبليغاتی اش استفاده کرده بود !
معلوم نيست واقعا چه قدر حال کرده خودش با اين حرفش !

   + غزل کریمی - ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۳/٢٢

نمی فهميم !

سلام ...

چه قدر اين واژه ی « دوست داشتن » تاويل پذيره ! می تونی تا دلت می خواد باهاش مانور بدی ... باهاش بازی کنی ... باهاش زندگی کنی !
...
نمی دونم ! شايد من تا حالا فقط داشتم با اين واژه بازی می کردم ! خيلی سخته ! خيلی سخته که آدم مفهوم يه چيزی رو نفهمه و ادعاشو داشته باشه ... خيلی بده در واقع !
...
فيلم « آبی » کريستوف کيشلوفسکی رو برای چندمين بار ديدم ... خوشم می آد از اين چيزا ! از اين فيلم ها يا کتاب ها که هر بار دوباره می بينيش يا می خونيش ، يه چيز جديد ازش کشف می کنی ...
...
اين دفعه که اين فيلم رو ديدم ، مفهومی که خيلی در برابر چشمام بزرگ شد همين دوست داشتن بود ... و اين که چه قدر تاويل پذيره ... و چه قدر شگرف ...

   + غزل کریمی - ٢:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۳/٢۱

مزه داد ... !

سلام ...
مزه داد ! بزرزگراه شيخ فضل الله از پل آزمايش تا ميدان آزادی را پياده رفتن ، آن هم ساعت نه ، نه و نيم شب خيلی کيف داشت ! تنهايی راه افتادم وسط شلوغی ماشين ها و رفتم و رفتم ... تا حالا اين مسير را پياده نرفته بودم ...

سردرد داشتم ... قرص خورده بودم ؛ ولی از بس اين بچه ها که پشت سرم تو صندلي عقب نشسته بودند حرف زدند ، نگذاشتند اين سردرد لامصب ساکت شود ...

پياده روی حالم را جا آورد ... حالم بد بود ؛ احساس تهوع داشتم از خودم . خودم که يک روز تمام با بچه ها شاد بودم و اين شادی واقعی بود ! ولی راستش برای من کمی زياد بود ! ظرفيتش را نداشتم ...

هميشه يک حس دل تنگی هست که آدم را نيشگون بگيرد . راستش ، اگر حواست باشد و اگر اين حس خواست زيادی پاپيچ شود ، جلويش را بگيری ، خيلی هم بد نيست ! من ديروز اين طوری بودم ... پياده روی ، جلوی روند بيش از حدش را گرفت ... و ، مزه داد !!!!!!!!

   + غزل کریمی - ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۳/۱۸

عکاسی از خدا

سلام ...
چه قدر دلم برای ديدن خدا با لنز « نرمال » تنگ شده !

يک لنز « تله » داشتم که خيلی فاصله کانونی ش زياد بود و خيلی بزرگ بود . يک روز يکی از بچه های نشريه بهم گفت : « ای ول ! عجب لنزی ! می گم با اين لنز می شه از خدا هم عکس گرفت ها ! » ( نکته ی بی ربط : لنز تله لنزی است که می شود با آن سوژه هايی در فواصل دور را عکاسی کرد ! ) بعد از شنيدن اين حرف ، خنديدم و گفتم : « ولی به نظر من برای عکاسی از خدا بايد لنز « وايد » داشت ! » ( نکته ی بی ربط دوم : لنز وايد لنزی است که می شود با آن سوژه های بزرگ را که در لنز معمولی نمی گنجند عکاسی کرد ! ) ...

اين قضيه را که برای استاد عکاسی م تعريف کردم ، نگاهی عميق بهم انداخت و گفت : « ولی اگه بخوای از خدا عکس بگيری ، با لنز نرمال هم می شه ! فقط کافيه ببينيش ! »

دلم برای ديدنش تنگ شده ...

   + غزل کریمی - ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۳/۱٦

حسرت ناهميشگی !

سلام ...
یکم : کار عشق من و شما آقا دیگر از ژست عاشقانه گذشت
        دیگر از اضطراب و همهمه و هیجانات کودکانه گذشت
                                                       زهرا باقری شاد

دوم : هميشه يک چيزی توی دلم وول خورده که : چرا زودتر ... چرا اين همه دير ... چرا يادم نبود ... هميشه يک حسرت ممتد توی دلم وول خورده !
... آی !
    ای دريغ و حسرت هميشگی !
    ناگهان چه قدر زود ، دير می شود !
                                     قيصر امين پور

اين دفعه ، اين دفعه ها ، اين روزها ، ديگر به روی خودم نمی آورم اين حسرت نگفتنی را ! راحت تر است ؛ باور کن !

سوم : رفتيم دماوند ! چه قدر بهش احتياج داشتم ... و چه قدر ممنونم از شبنم و زهرا و سهيلا و بهار و بهناز که يادم رفته بودند هم کلاسی هايم هستند ( به جز اين شبنم که اصولا نصف زندگيم باهاش می گذره ! ) ... چه قدر ممنونم از گندمزارهای هنوز سبز که توی باد می رقصيدند و حالم را جا می آوردند ... چه قدر ممنونم از کوچه های خاکی و شقايق های گوشه و کنارش ... و قارچ های وحشي ... و هزار و يک بهانه ی ديگر که زندگی را دوباره يادم دادند ...

   + غزل کریمی - ۸:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۳/۱٥

برای يک دوست که يک دفعه دوست شد !

سلام ...
چند روز پيش ازم پرسيده بودی : « به نظرت من آدم بدی ام ؟! » و من نگاهت کرده بودم و گفته بودم که نه ! و تو نگاهم کرده بودی و من هم ... و بی هيچ اضافه ای برگشته بودم که بروم !
حالا می گويمت جناب « ميم » !
تو آدم بدی نيستی ، چون اصراری نداری خودت را خوب جلوه بدهی ... همان قدر که خوبی هايت ديده می شود ، بدی هايت هم به چشم می خورد ؛ و تو اصراری بر پوشيده ماندنشان نداری . به قول خودت : « نقش خودت را بازی می کنی » نه اين که نقش آدم خوب های فيلم ها را !
گاهی فکر می کنم تو « رت باتلر » هستی توی فيلم « بر باد رفته » که آدم رذلی هست و تمام افتخارش هم همين رذالتش است !
و راستش را بخواهی من اين طور رت باتلرها را دوست دارم و احترامشان می گذارم .
نمی دانم قضاوتم در موردت چه قدر درست است و چه قدر شبيه بقيه ی آنهايی که اصرار به خوب بودن دارند هستی يا نيستی ...
اما تو را به خدا ديگر اين قدر در مقابل من نگران بد بودن يا خوب بودن خودت نباش ! سعی کن دست کم همين باقی بمانی ؛ به همين بدی که هستی ! و به همين شفافيت ؛ و به همين رذالت ؛ و به همين مهربانی ... و به همين چيزهای احمقانه ی ديگری که ما آدم ها را دور هم نگه می دارد ...
جناب « ميم » عزيز ! بگذار فکر کنيم می شود به تو اعتماد کرد ... می شود از بدی ها و خوبی هايت لذت برد ... می شود فکر کرد برای خوب بودن دغدغه ی افکار عمومی نداری ! بگذار فکر کنيم می شود روی دوستی ات و همراهی ات حساب کرد ، بی اين که توقع يا چشم داشت متقابلی وجود داشته باشد ... بگذار فکر کنيم آدم بد ها هم دنيای دوستانه ای بين خودشان دارند که خيلی وقت ها قشنگ تر از دنيای مزخرف سرشار از اخلاقيات و عرف های آدم خوب هاست ...
راستش را بخواهی « ميم » جان ! بد کسی را برای قضاوت در مورد خوب بودن یا بد بودنت انتخاب کرده ای ! چون من هم يکی از همان آدم بدهاي اين فيلم بی سر و ته هستم !

   + غزل کریمی - ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۳/۱۳

مخاطب اول شخص مفرد تعطيل !

سلام ...
اين حرف ها ديگر مخاطب اول شخص مفرد ندارند !
نقطه ؛ سر خط !
...

... و رفت ! نقطه چين های آغاز اين جمله را هر طور خواستی تعبير کن . فرض کن خلاصه ی لحظه های کبودی دخترکی هستند که انگار آفريده شده برای دوست داشتن و رنج کشيدن ؛ و دوست داشتن اين رنج کشيدن ! ... اما تمام می شود دخترک ! تمام شد انگار !

اين بود که گذاشت ناررررررنجی برود پی کار خودش . برود برای خودش با زندگی اش بازی کند ؛ با زندگی آدم های دور و برش !

... و رفت ! جمله خبری نيست . ابهام است ... بگذار دلم را خوش کنم خواهر جان به اين که برنمی گردد ! بگذار دلم را خوش کنم برادر جان به اين که دارم آدم می شوم ... از آن آدم ها که دلم برايشان تنگ شده !

و چه ساده است فکر کردن به اين که دلم آن قدر تنگ و کوچک شده که ديگر جا برای هيچ کس ديگری ندارد ! آن قدر کوچک که ... دلم می خواهد داد بزنم ديگر خاطره ی هيچ کسی ، هيچ احمقی ، هيچ الاغی ، هيچ الاغ دوست داشتنی ای عذابم نمی دهد ! دلم می خواهد داد بزنم و باور کنم اين حس را که دلم کوچک شده و ديگر برای خودم هم جا ندارد ... دلم می خواهد احساس کنم که اين وضعيت دست کم چند سالی دوام می يابد !

   + غزل کریمی - ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۳/۸

دست های بی ملاحظه !

سلام ...
دلت می خواهد یک دفعه دست هایت غیب بشوند تا از دستشان راحت شوی ! هی دست هایت را توی جیبهایت می بری ؛ هی بندهای کوله پشتی ات را محکم می چسبی ؛ هی دست به سینه راه می روی ؛ هی دست هایت را توی هم قفل می کنی ... اما آخر سر ، دست هایت خسته می شوند و می افتند پایین ... و آن وقت است که دوباره حل می شوند توی دست هایی که انگار مثل روباه منتظرند تا دست هایت بیفتند پایین !

نمی توانی فرار کنی ! نمی خواهی انگار ! اما هی دست هایت را توی هم بیشتر قفل می کنی و هی خدا خدا می کنی که یادش برود دست هایت آن جا هستند . و هی آرزو می کنی که دست هایت آتش بگیرند بروند آسمان ! وقتی بی تفاوت دست هایت را توی دست هایش نگه می داری ، پیش خودت این فکرها را می کنی !

دوستت ندارد . دوستش نداری . کس دیگری را دوست دارد : می دانی ! دیگر کسی را دوست نداری : می داند ! ... وقتی دستت را می گیرد احساسی جز بلاتکلیفی بهت دست نمی دهد : نمی داند ! وقتی دستت را می گیرد احساسی بهش دست می دهد ؟ نمی دانی !

بی خیال می شوی ! دست هایت را از دست هایش بیرون می کشی ... می دانی چند ثانیه بیشتر طول نمی کشد که ... !

   + غزل کریمی - ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۳/۸

تربيت

سلام ...
گفتم : بعضی حرفا رو اگه سر موقع خودش نگی ، سوخت می ره
گوش نکردی !
گفتم : بعضی کارها رو اگه ...
گوش نکردی !
گفتم ؛ گفتم ؛ گفتم !
برای چی می گفتم ؟ برای کی ؟
حالا که فکر می کنم می بينم قسمت زيادی از عمرم رو صرف تعليم و تربيت آدمايی کردم که يا برام مهم بودن يا براشون مهم بودم .... آدمايی که يا تا بزرگ شدن خيلی فاصله داشتن ، يا اصلن استعداد بزرگ شدن نداشتن !
قسمت زيادی از عمرم رو برای تربيت ديگران صرف کردم ؛ در حالی که بايد برای تربيت خودم کنار می ذاشتمش !
حالا که فکر می کنم می بينم مدتيه از تربيت خودم عقب افتادم ...
چه قدر طول می کشه تا جبران کنم به نظر تو ؟!

   + غزل کریمی - ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۳/٥

توانايی های بالقوه و بالفعل بنده !

سلام ...
می تونم خودمو تا سر حد مرگ خسته کنم و در عين حال اصلن هم احساس ناراحتی نکنم ... می تونم ۵ روز تمام نخوابم ... می تونم در اين ۱۲۰ ساعت گذشته فقط ۶ ساعت خوابيده باشم و احساس نکنم دارم از پا می افتم ... می تونم از پا افتاده باسم ولی خودم نفهميده باشم و بازم ادامه بدم به کار و کار و کار ...

می تونم اصلن به روی خودم نيارم حضور آدمای دور و برم رو ... می تونم نبینم شيطنت های پسرها رو ... می تونم نشنوم دوست دارم گفتن های کسی رو ... می تونم بی احساس باشم ... می تونم وقتی کسی نوازشم می کنه ... دستمو می گيره ... بغلم می کنه ... يا نه اصلن : فحشم می ده ... سرم عصبانی می شه ... داد می زنه ... پرتم می کنه تو لجنزار ... پرتم می کنه توی خودم ... می تونم بی احساس باشم ...

می تونم روزهام رو فقط با يکی دو قوری چای سر کنم و شب تازه يادم بيفته از صبح تا حالا چيزی نخوردم ... می تونم رژيم لاغری مفرط بگيرم ... می تونم بميرم ...
قشنگ بميرم ...

می تونم چند ساعت مونده به حرکت اتوبوس به شيراز ، منصرف بشم و ساکمو بذارم زمين و با خيال راحت برم شب خوابگاه پيش شبنم و بر و بچ ميرزا قاسمی بخورم و جوک بگم و جوک بگم و ... می تونم بی خيال باشم ...

خيلی چيزا بلدم ... خيلی چيزا بلد بودم که يادم رفته ... حالا يادم افتاده ؛ قشنگ ! ...
همه ی اينا رو بلدم ... و جالبه که حالم خوبه ... در عين به هم ريختگی شديد اوضاع کاری و غيره ! بايد بگم که در آرامش خوبی به سر می برم ... نه از چيزی خيلی ناراحت می شم ؛ نه نسبت به چيزی خيلی خوش حال ! خوبه ! ای کاش ادامه داشته باشه ... خسته شدم از تکرار دل پيچه و اضطراب و دوست داشتن ها و غصه خوردن ها برای آدمايی که می تونن اين همه از آدم دور باشن ...

اگه اين روزها کم می نويسم واسه اينه که سرم خيلی شلوغه و فرصت خوردن و خوابيدن و نفس کشيدن ندارم ؛ و طبعا فرصت خواندن و نوشتن توی اين فضای مجازی احمقانه ی خوب !
والسلام !

   + غزل کریمی - ۱:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۳/٤