بذار کفر تو را در بياورم از تو !!

سلام ...

...

   + غزل کریمی - ٢:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٤/۳۱

پاهايی که با هم رفتند ...

سلام ...
* خدا بود . آن قدر که حتی من بی چشم و رو هم می توانستم ببينمش . خدا بود ؛ خيلی بيشتر از درخت های آلبالوی ترش و شيرين و کوه ها و رودهای هميشه خروشان ...

از قزوين که راه بيفتی ، باید دو ساعتی را توی گردنه ها و پيچ های آن چنانی جاده تحمل کنی ( هر چند من آن قدر خوب بودم که از اين تکان ها و اين ور آن ور شدن هايش هم شدید کيف می کردم ! ) تا برسی به روستای « کوچنان » ( یا به قول فرناز : نون کلوچه !!! ) يکی از هزار و خرده ای روستای « الموت » ...

بوی هوای تازه ... بوی پشگل تازه ... بوی نان تازه ... بوی آب تازه ... بوی خاک تازه ... بوی سرسبزی تاره ... بوی تازگی هر چيزی که بشود توی اين دنيا تصور کرد ... حتی بوی يک « غزل » تازه که داشت زير پوستم جان می گرفت و ...

خدا سرخ بود ! آلبالويی و شاتوتی و گيلاسی ... همان بود که باید باشد : خوش مزه ! باور نمی کردم آن قدر هست که می شود گرفتش و بهش گفت : « آهای ! آقای خدا ! شما چه قدر خوش تیپ هستید ! ... چه قدر مهربانید ... آهای خدا ! چه قدر دست هايتان از سر اين دخترک بزرگ است و سايه ی درختتان سرشار ... »

خدا آمده بود پايين ؛ دستم را گرفت و کشاند بالای کوه تا با سرخی آلبالوها خونش را در رگ هايم ، چشم هايم ، روحم ، روحم ، روحم جاری کند ... چرا تا حالا اين طور ندیده بودمش ؟!

یادداشت خصوصی :
( آهای ! فرناز و الهام ! ناراحت نشين اگه از شماها نمی نويسم ! آخه اين خداهه حسابی فکرمو مشغول کرده ! )

بيشتر از اين نمی کشم واسه نوشتن ! گفتم که : حرف ها از دهانم می افتند و نمی دانم کجا گمشان می کنم ... شاید روزی ديگر نوشتم ... البته شاید !!!

   + غزل کریمی - ٢:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/۳٠

گفتی بمان می خواستم اما نمی شد / گفتی بخوان بغض گلويم وا نمی شد !

سلام ...
...

   + غزل کریمی - ۳:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢٩

به تاخت برو دخترک ... از هيچ چيز نترس !!

سلام ...
يکم : معجزه اتفاق افتاد !!!!!! فردا دارم می رم يکی دو روز « الموت » ... آلبالو خوری و ... خدا کنه خوش بگذره ........... دعا ... دعا ... دعا ... دعا ... ...

دوم : ...

سوم : ...

چهارم : ...

پنجم : ديروز تولد مائده و مصطفی بود . چه اين جا رو بخونین ، چه نه : تولدتون مبارک ! ( احتمالا اين دختره « هستی » می خونه اين جا رو ؛ دختر جان ! پيام منو برسون ................ )

ششم : « درخت زيبای من » رو تموم کردم . همين روزا يه يادداشت واسه ی « زه زه » می نويسم ... واسه ی بچه ای که خيلی بزرگ بود ......................

هفتم : دارم توی هوايی نفس می کشم که هر لحظه مرا با خود دورتر می برد ... دووورتر ... دووووووووووورتر ... ديشب بزمی داشتم با مولانا ... صفايی بود . و دوووووووووووووووووووووووووووورتر رفتم ... غرق شدم ؛ مثل همان ماهی که يک روز توی زلالی دو تا چشم گم شد ... قشنگ بود ؛ قشنگ است ...

هشتم : مرا گويی که رايی ؟ من چه دانم ؟!
            بدين زاری چرايی ؟ من چه دانم ؟!
                                                   از : حضرت مولانا

نهم : به قول بزرگ ترهای بد جنس : ايام به کام !!!!!!!

دهم : آخ جون ! دارم می رم الموت !!!!! گفته بودم ؛ نه ؟ ... حالا که چی ؟ ... خوب ذوق دارم ديگه ! ... مشکلی هست  ؟!!!!!!!!!!!  ...

   + غزل کریمی - ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢٦

آرامم ؛ مثل يک تکه گل نرم ، که سفال گر هنوز با آن چيزی نساخته است !!

سلام ...
يکم : ...

   + غزل کریمی - ٦:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢٥

نقطه ها ...

....................................................................................................................
....................................................................................................................
.............................................................................................................
..................................................................................................................
...................................................................................................................
....................................................................................................................

   + غزل کریمی - ۱:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢۳

ببخشید که گفتم ببخشید !!!!!!!

سلام ...
...

   + غزل کریمی - ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢٠

چه قدر دهانتان بزرگ است آقای قاتل !!!

سلام ...
و هی گاز می زنی به سيبی که منم و هی فوتم می کنی توی چشم هزار تا بدخواه که نمی فهمند اين چيزها را ؛ که نمی فهمند آوازخوانی من برای تو نه از سر دل دادگی ، که از سر شعف است . شعف يک کبوتر تنها که دارد توی نگاه تو ، صدای تو ، توی دست های وحشی تو تخم ريزی می کند !

و هی گاز می زنی و نمی خوری ام . و مثل تفاله ای پرتم می کنی بين اين همه هراس ، که نفرين شوم و تا دنيا دنياست ، همين سيب گاز زده ای که هستم بمانم ...

چه قدر دهانتان بزرگ است ! هر چه قدر اين سيب گندیده را گاز می زنید از بزرگی دهانتان کم نمی شود ! تا کی می خواهید دهانتان را گور زندگانی من کنید ؟!

لطفا بس کنید ! می خواهم به مرگ طبيعی بميرم !!

   + غزل کریمی - ۳:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٤/۱۸

دلم يک دوست می خواهد !!!!!!!!!!!

سلام ...
ديشب توی خواب حرف می زدم ... شبنم گفت ! موقع فيلم نگاه کردن خوابم برد و ساعت ۲ نصفه شب که يک دفعه از خواب پریدم شبنم گفت داشتی حرف می زدی ...

دلم گرفته ؛ دلم يک گردش بيرون شهر می خواهد . با يک نفر که با آدم راه بياید و آدم را بفهمد ... هيچ کس نيست به جز شبنم ، که راستش دلم نمی خواهد با او بروم ... اين يک بار را دلم نمی خواهد ... راستش از بس خوب است دلم نمی خواهد با او بروم ؛ نه اين که بد باشد يا دوستش نداشته باشم ... اما گاهی آدم دلش می خواهد از بهترين دوستانش - که از خواهر هم برايش عزيزتر است - کمی فاصله بگيرد ، تا محدوده ی شخصی اش حفظ شود . احساس می کنم فاصله ام با شبنم خيلی خيلی کم شده ! باید کمی بيشترش کنم !

دلم يک گردش بيرون از شهر می خواهد ؛ کسی نيست !

   + غزل کریمی - ۸:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/۱٥

يک شب ديگر هم بمان سيلويا !

سلام ...
ديشب رفتيم نمايش « يک شب ديگر هم بمان سيلويا » را دیديم . برداشتی آزاد از زندگی سيلويا پلات شاعر آمريکايی - انگليسی است که چيستا يثربی نوشته و کارگردانی ش کرده . حتما ببينید ... راجع بهش حرف نمی زنم برای اين که حرف نداشت !!!!!!!!
يادتان نرود : تير و مرداد ۸۴ - تالار سايه ی مجموعه ی تاتر شهر - ساعت ۷ غروب

   + غزل کریمی - ۸:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/۱٤

تنهايم از خودم ...

سلام ...
شرطی شده ام ! انگار تا وقتی پشت مانيتور ننشينم و نوک انگشتانم از ضربه زدن به کمه های کی بورد درد نگيرد ، نمی توانم واگويه کنم لايه لايه های پنهان روحم را ...

چند وقت است روی کاغذ ننوشته ای دختر جان ؟ چند وقت است سراغ آن دفتر قرمزه - که تمام دار و ندارت است - نرفته ای ؟ چه قدر از اين کامپيوتر لعنتی می ترسيدی ؛ يادت هست ؟ يادت هست تا قبل از وبلاگ نويسی ، تنها چند يادداشت کوتاه توی حافظه ی اين ماشين لعنتی save کرده بودی ؟ ... حالا دو سال است کارت شده هر روز پشت مانيتور نشستن و زل زدن به حروف ناآشنای تایپی ... که دلت را روی يک مشت صفر و يک بباری ... روی يک مشت لامپ خاموش و روشن که ...

شرطی شده ام . حتی الان که دارم اين چرت و پرت ها را روی اين کاغذ تحرير می نويسم احساس گناه می کنم ! انگار نباید کاغذهاي روی زمين را خط خطی کنم . احساس می کنم تمام کاغذهای دنيا را خط خطی کرده ام و حالا ديگر دنيا يک آشغال دانی بزرگ از دست نوشته های من است ... چه قدر تنهايم ... چه قدر بدون دفتر يادداشت و کاغذهای پاره پوره ی درد دل با خودم تنهايم ... شرطی شده ام ... و کاش اين « ناررررررنجی » نبود که اين واژه ی شرطی شدن را توی تله سی يژ دربند به من ياد بدهد ... ای کاش اصلا هيچ آدم ناررررررنجی ای توی دنيا وجود نداشته باشد . تنهايم از حضور ناررررررنجی ها ... تنهايم از بی تفاوتی چشم هايم و دست هايم با زردها ، قرمزها ، آبی ها ، سفیدها ، سبزها ، بی رنگ ها ... بی رنگ ها ... بی رنگ ها ... تنهايم ؛ می دانی جناب ؟ می فهمی ؟ ...

                                               يک غروب يکشنبه ی دلگير که چيزی جز پياده روی و نوشتن حالم را خوب نمی کرد ...
و
                                                            چيزی جز دیدن يک دوست عزيز و دوست داشتنی حالم را بدتر ... !

پی نوشت : دلم
                 يک ماهی تنهاست
                 که دارد
                 توی چشم هايت غرق می شود
                                                     از « خودم »

پی نوشت ۲ :
دردهای من
جامه نیستند
          تا ز تن در آورم
« چامه » و « چکامه » نیستند
تا به « رشته ی سخن » در آورم
نعره نیستند
                 تا ز « نای جان » بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است ...
                                                 قیصر امین پور
                                                 از کتاب : آینه های ناگهان

   + غزل کریمی - ۱:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٤/۱۳

بی نوا حداد عادل !!!!!!!!

سلام ...
شرق تيتر زده بود که :

در اعتراض به تشريفات غير اسلامی
حداد عادل در بلژيک غذا نخورد !

خدايی خيلی دلم براش سوخت ! ای کاش زودتر برگرده ، بلکم بر سر خوان نعمت مقام معظم رهبری بتونه چيزی کوفت کنه ! چند روز بيشتر اون جا بمونه ، از گرسنگی می ميره که بی نوا ! ( حالا دقيقا نمی دونم ؛ شاید هم تا حالا برگشته باشه ! من خبر ندارم !!!!! )

   + غزل کریمی - ٢:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/۱۱

حالا چی می شه ؟!!!!!!!

سلام ...
ديشب خواب دیدم يه پلاستيک پيدا کردم که توش يه سگ هست با دو تا توله ش ... هر سه تاشون سرشون گوش تا گوش بریده شده بود ! من با نگرانی زياد برای يکی از توله ها ( که هنوز زنده بود ) تلاش می کردم سرشو روی بدنش بچسبونم ... نمی شد ؛ نمی شد ... !!

   + غزل کریمی - ٩:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٩

این يادداشت ها مخاطبشان ... اصلن بی خيال ... اوکی ؟

سلام ...
يکم : تو قله ی خيالی و تسخير تو محال
        بخت منی که خوابی و تعبير تو محال
                                   قيصر امين پور ، از کتاب گل ها همه آفتابگردانند

دوم : می دونی ... اگه من بودم ، ترجيح می دادم تا نصفه شب يا حتی دم دمای صبح بیدار بمونم و تمرينامو حل کنم ؛ ولی اون مسخره بازی رو در نیارم !!! ... خب ! البته اگه من بودم ! ولی من که نبودم ؛ تو بودی !!!!!!!!!

سوم : معصومه و هایده رفتن ... بابای معصومه که اومد دنبالش ، وقتی داشت با ماشين دور می شد ، يه دفه يه خالی بزرگ تو وجودم حس کردم ؛ يه حس شبيه اين که : خدا می دونه که ديگه کی اين بچه های مهربون رو می بينم ...
راستش ، يه کم بعد فکر کردم که اصولن زندگی همينه ! وقتی از يکی داری خداحافظی می کنی ، هميشه باید به اين فکر کنی که ديگه ممکنه نبينيش ... مثل ده يازده سال پيش که تو صبح زود از من و مامان خداحافظی کردی و من خواب آلوده جوابتو دادم ... تو رفتی و من اصلن فکر نکردم ممکنه ديگه نبينمت ...

چهارم : « زن زيادی » خيلی فيلم چرتی بود . اصلا از اين تهمينه ميلانی انتظار ناشتم فيلمی بسازه اين قدر سطحی ... اما « ماهی ها عاشق می شوند » به رغم فيلم نامه ی خطی و معمولی ای که داشت ، خيلی خوب بود ... يه آرامش قشنگی توش موج می زد ؛ يه آرامش همراه با شادی کودکانه ای ، که من يکی رو مجبور کرد تصميم بگيرم حتمن يه بار ديگه ببينمش ...

   + غزل کریمی - ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/۸

چرت و پرت !

سلام ...
شبنم و سه تا ديگه از اراذل و اوباش پريشب مهمونم بودن ... خيلی خوب بود ... خيلی ...

دلم نمی خواست هيچی بنويسم ... انگار دارم تو اين حس و حال آروم و خوب شنا می کنم و دلم نمی خواد هيچ کس مزاحمم بشه ؛ حتی خودم !!!!!!!!!

رفتيم مسافرت : کرج !!!!!!!!! من و شبنم . و اين قدر توی مترو مسخره بازی درآورديم که تلافی همه ی اين روزا در اومد !

کامپيوترم بازم خرابه ! خاک بر سرش ! الان دارم از سايت دانشگاه می نويسم ...

امروز تو سفره خونه ی سنتی دانشگاه مهمون خانم زهرا رهنورد بوديم ( رياست دانشگاهمون ) ... می خواستن به خاطر اين که عمرمون رو توی کانون های فرهنگی هنری دانشگاه تلف کرديم ، ازمون تشکر کنن !! ... در خلال جلسه بوهايی به مشام خورد مبنی بر اين که ممکن است ايشان يکی از وزرای کابينه ی رييس جمهور منتخب باشند ! ... الله اعلم !

   + غزل کریمی - ۳:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٧

راست می گويند !

سلام ...
يکم : تفال می زنم ؛ به مولانا :
        المنة لله که ز پیکار رهیدیم
        زین وادی خم در خم پر خار رهیدیم
راست می گوید لابد !

دوم :بی خوابی به سرم زده ! سری هم به حافظ می زنم :
       دوش در حلقه ی ما قصه ی گیسوی تو بود
       تا دل شب سخن از سلسله ی موی تو بود
راست می گوید ...

سوم : آقاهه راست می گفت ! بايد اين فيلم را بدون مامان می ديدم . « بوتيک » را می گويم ... اگر امشب - ساعت يک و نيم - کرمم نگرفته بود که بنشينم پای فيلم ، لابد يک شب ديگر می ديدم با مامان ... راستش خوش حال شدم که مامان نديد . حالش بد می شد ... و شايد ...
هی روزگار ! کوچک تر که بوديم پدر مادرهايمان برايمان تعيين می کردند که چه فیلم یا کتابی مناسب است و چه چیزی نه ! حالا ما برای آن ها تعيين می کنيم ! بد زمانه ای شده !

چهارم : « نازلی »* را تمام کردم . سه تا داستان داشت که من اين حس را نسبت به هر کدام داشتم :
رعنا : چه قدر اين مريم داستان شبيه من بود .. شايد من ِ چند سال پيش ؛ شايد هم من ِ آينده ! حال و هوايش - به طور کلی - حال و هوای خيلی از زن ها بود ...
شيوا : زن ... زن شرقی عاشق ...
نازلی : نفهميدمش !

پنجم : چند وقت بود تا صبح بيدار نمانده بودم ؟ چند وقت بود دخترک تا صبح برای خودت قصه ی هزار و يک شب نگفته بودی ؟! ... امشب از آن شب هاست که بايد توی تاريخ بزرگ شود ... تاريخ زندگی دختر کوچکی را می گويم که هم خودش هم ديگران بی خود اصرار دارند بزرگ شود !

ششم : می دانی ؟ دليل آن که از آن جوک بدم می آيد اين نيست که مرتب داری تکرارش می کنی . دليلش يک چيز ديگری است که هم به من ربط دارد ، هم به تو ، هم شاید به یک عزیز دیگر ! اما راستش شاید هيچ وقت بهت نگويم ! يکی طلب تو ! فقط لطفا ديگر حتی به آن جوک اشاره هم نکن . خب ؟!

هفتم : حالم خوب است ... حالم هم چنان خوب است ! و من هم چنان با قدرت به سوی بهتر شدن و زندگی کردن می تازم ... حالا گيرم فکرم کمی مشغول است ؛ اين که دليل نمی شود که حال آدم بد باشد . فقط دليل می شود که آدم دل تنگ شود : دل تنگ بی خيالی و يک چيزهای ديگری ...
همين هم خوب است ... زندگی م به روال عادی ( روال عادی خودم ؛ البته ! ) برگشته ... می دانی ؟ ديگر نمی گويم : دارم برمی گردم ؛ دارم خوب مي شوم ... می گويم : رسيدم ! خوب شدم ؛ خوب هستم ...
دلت بسوزد ! اين تو نبودی که حالم را خوب کردی ؛ خودم بودم ؛ شايد هم ... !

   + غزل کریمی - ۳:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٤

نامه ای برای دخترکی بی ... که خودم باشم !

سلام ...
هی توی گوشم می خواند ؛ هی سرم فرياد می کشد ؛ اما مگر من گوشم به اين حرف ها بدهکار است ؟!

نه خانم جان ! نه ! گوش من طلبکار است . گوش من از همه ی لحظه های تنهايی آدم ها طلب کار است ! نمی خواهد بی خود توی گوشم بخوانی که ... !

ببخشيد ! باز هم دارم بی هوا سر راهتان سبز می شود . خودم می دانم ديگر از اين حرف ها گذشته ؛ خودم می دانم ديگر نبايد ... ديگر اصلن ... خودم می دانم ! ببخشيد ! اما راستش حواسم نيست و هميشه با طناب خودم می افتم توی چاه ... نه ! حالا اين دفعه چاله است ! زود می توانم از تويش بيايم بيرون ...

ببخشيد ! اما تقصير خودش است ! من که از اولش گفتم دیگر حال و هوای کسی در سرم نيست . من که گفتم ديگر دوست ندارم دست هايم توی آرامش دست های کسی ديگر بميرند ... من که گفتم می ترسم ؛ از خودم می ترسم ...

حالا هی بگو حواست ... حالا هی توی خودت دفن شو که ...

اصلا از جانم چه می خواهی جناب ؟ من که گفتم ديگر سرم به کار خودم گرم است ... من که گفتم حال و هوايم آفتابی که نه ، نيمه ابری است . و روزگارم بدک نيست ... حالا هی تو می خواهی ابری اش کنی که باران بزند و حالم را بگيرد ؟

تقصير خودش است ! و الا اين دفعه من رفته ام توی لاک خودم و بيرون نمی آيم که نمی آيم ... اما لامصب ايستاده بالای سرم و دارد هی با پتک می کوبد که اين لاک سنگی خراب شود . آن وقت يک جن بو داده از تويش بپرد بيرون که : « اين روزها دلم زياد هوايت را می کند ... حتی هوای ابری باران زا ! »

حالا هی بيا نصيحتم کن ! دخترک ! من گوشم به اين حرف ها بدهکار نيست ؛ برو طلبت را از آن جناب بگير ! فاتحه ی مرا بخوان دخترک ...

   + غزل کریمی - ٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/۳

تيتر ندارد ...

سلام ...
غم دارم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

   + غزل کریمی - ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢

می خواستم گنجشکه رو ببينه !

سلام ...
رفته بودم خوابگاه پيش شبنم که يه دفعه جلوی پام ديدمش ! افتاده بود رو زمين ؛ فکر کنم از توی لونه ش بالای درخت ... نزديک بود لهش کنم ؛ ولی سرم پايين بود و ديدمش ... ترسيده بود ! ورش داشتم آوردمش خونه ... يه جوجه گنجشک بود ؛ اسمشو گذاشتيم : « رها » !

... می خواستم گنجشکه رو نشونش بدم ؛ از اون همه آدم می خواستم فقط گنجشکه رو به اون نشون بدم و باهاش راجع به احساسی که دارم حرف بزنم ؛ احساسی که از داشتن يه جوجه گنجشک بی خانمان تنها که به من پناه آورده دارم ... از اون همه آدم ، فقط به اون زنگ زدم که بياد و گنجشکه رو ببينه ... دلم می خواست ببيندش ... ولی اون هيچ اهميتی نداد !

هيچ برات اهميت نداشت ! می دونم ؛ اصلن تقصير خودمه که گاهی دلم می خواد همه ی احساسات شخصيمو واسه آدما رو کنم ... آخه به تو چه که من از داشتن يه جوجه گنجشک چه احساسی دارم ... آخه يکی نيست به من بگه : « به اون چه که تو خوش حالی که داری تنهايی ت رو با يه جوجه گنجشک قسمت می کنی ! »

ببخشيد ! ديگه اين کارو نمی کنم ... ديگه سعی نمی کنم احساسات مسخره ی کودکانه مو با کسی ( مخصوصا با تو ) قسمت کنم !

   + غزل کریمی - ٤:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/۱