کل می کشم تا تو داماد خاطره هايم شوی !

سلام ...
سرنوشت :
از تو ، از تویی که دوستم داری دلتنگم ...
... و سرشار ...

خود نوشت :
داغ می کنم توی دست هات ...
- رادیاتورش جوش آورده ؛ آب یخ بریز روش ، درست می شه ...
- یخ بیندازی بهتره ها ...
- بابا خب یه دقیقه این لامصب رو خاموش کن ...
خاموش می شوم . پارک می کنم کناری تا گنجشک ها بیایند از بالای درخت ها رویم چیز بد بیندازند . خال خالی می شوم : تمام سر و صورتم را نقطه نقطه کرده اند این گنجشک های شکمو ...
- جوش غرور جوانی است ؛ بهشان دست نزن خودشان می روند ...
- آب لیمو هم بزنی خوب است ...
- اگر بکنیشان ، جایش می ماند ها ...
جایش می ماند . جایت می ماند . بهت دست نزدم . نکندمت بیندازمت دور ؛ گذاشتم بمانی تا تاول شوی روی پوستم ، که آتش بگیرم ، که داغ کنم توی دست هات ، که داغ شوی روی صورتم که مردم بدانند غرور جوانی ام برایم بچه زاییده .
بهت دست نمی زنم . می ترسم توی دستم بترکی . مثل حباب ، که باید فقط بایستی و نگاهش کنی که توی هوا ، جلوی چشم هایت برقصد و دور بشود .
بهت دست نمی زنم . می ترسم دست هایم قفل شود توی تنت . انگشت هایم فشارت دهند و مچاله شوی و ... و لیز بخوری از دست هایم ، بیفتی پشت باور همه ی دختران شرقی عاشق !
دخترها برایت کل می کشند . دستمال های رنگی توی هوا می چرخند و می چرخند و می چرخند و دور برمی دارند و مثل شلاق توی سرم فرود می آیند . سرم گیج می رود . دارم زمین می خورم که یک دفعه می آیی و می گیری ام ؛ انار می شوم توی دست هات و پرتابم می کنی روی سر همه ی دختران ، که دانه هایم بپاشد توی آسمان ، که برود توی چشم دختران ، که کور بشوند و باد دستمال هایشان را با خود ببرد به میمهانی دامادی حبابی دیگر ...
...

پی نوشت :
دارم ذوب می شوم ... چشم هایت بدجوری کوره راه اند ، برای من گم شده توی این برهوووووووووووووت ...

پی نوشت 2 : راستی ! واقعن نمی دانی چرا « این ها » را همه اش برای من تعریف می کنی ؟!

پی نوشت 3 : چهار تا از اون نقاشی ها و یادداشت ها رو دیشب نتونستم بذارم تو وبلاگ ... اکانتم تموم شد . الان اونا رو هم ببینین .........................

*فقط ببخشين که خيلی بد ازشون عکس گرفتم !

   + غزل کریمی - ۳:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٥/۳۱

بدون شرح !

سلام ... اون آپ ديت اينه :

 

   + غزل کریمی - ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٥/۳۱

دل من کشف آتيش بود / هزاران سال پيش از من ...

سلام ...

..................................................................................................... .....................................................................................................

پی نوشت : حرف هايم را خوردم .

پی نوشت ۲ : پا به ماه يک آپ ديت استثنايی ام ... شاید همين امروز زايیدمش ~

پی نوشت ۳ : نه بابا ! بی خود فکر و خيال نکنين ... از لا به لای کاغذ پاره هام يک چيزهای با مزه ای پیدا کردم که ... حالا بذارين طبيعی به دنيا بياد ديگه !! ...

   + غزل کریمی - ٩:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٥/۳٠

من شاعر نيستم ...


سلام ...

* این مشکلیه که خیلی وقت ها با خیلی از مسایل دور و برم دارم ...

شانزده سالم که بود ، توی اون فضای بسته ی قبل از دولت خاتمی و کمبود جلسات شعر و محل زندگی من که توی نیمه ی جنوبی شهره شعرهایی می سرودم که الان وقتی می خونمشون خودم کف می کنم ! اون موقع مثل الان نبود که جلسات شعرخوانی و نقد شعر هر گوشه و کناری زرت زرت مثل قارچ در اومده باشن ... اما غزل های من که اون موقع بیشتر جنبه ی انتقادی داشتن -  اصلا قابل مقایسه با خیلی از دور و بری هام نبود ... غزل ها و مثنوی هایی که الان هفت هشت ساله به هر دلیل مزخرفی ، دیگه هیچ جا نمی خونمشون ...

 

اما حالا شعرهام نه خودم رو راضی می کنن ، نه اونایی رو که از سال های پیش می شناسنم . حالا بچه هایی رو می بینم که هم سن و سال من هستن و با یکی دو ماه شعر گفتن ، هم چین شاعری شدن که ...

 

آره ! آره ! می دونم ... در مثل که مناقشه نیست .... اما گاهی به خودم نهیب می زنم دارم می شم مثل خیلی از شاعرها که موندن تو تسلسل شعر گفتن چند سال پیششون و آوانگاردهای دوره ی خودشون رو محکوم کردن و آخرش این خودشون بودن که عقب موندن و در واقع مردن ... مردن ... آدم هایی مثل حمیدی شیرازی که توی سخنرانی هاش به نیما فحش می داد یا خیلی از دوستان ! دیگه  ... خودم اینا رو می دونم 1 اما مشکل من اینه که من اون قدرها هم از قافله عقب نیستم ... با شعر روز ایران آشنام و مطالعه م هم تقریبا قابل قبوله  ...

 

من شعر می گم که زندگی کنم ؛ نه این که زندگی کنم برای این که شعر بگم . به نظر من هنرها برای این به وجود اومدن که به ما در جهت درک زندگی کمک کنن ... من نمی تونم بفهمم چه طور یه پروانه می تونه توی دویست متری ساحل روی سطح آب دریا افتاده باشه و هنوز زنده باشه ! بدتر از اون این که آدم اون پروانه هه رو بگیره کف دستش و اون همه رو با یک دست شنا کنه و برسوندش ساحل و خشکش کنه ... پروانه ای که کلا عمرش حدود هشت ساعته ! وقتی احسان داشت اینا رو تعریف می کرد و بچه ها اساسی تو کف بودن ، من داشتم به حماقت خودم لعنت می فرستادم که مجبورم این اراجیف رو تحمل کنم ... آخه تولد یکتا بود و همه ی دوستان شاعر دور هم بودن . تولدی که توش ، تنها بحثی که مطرح نبود خود یکتا و حس و حالش بود ...

 

من خیلی چیزا رو نمی فهمم ... این که آدم شعر بگه و فرت فرت بدون هیچ دلیلی شعرشو تقدیم کنه به فلان رفیقش و هی قربون صدقه ش بره ... گاهی این بچه ها اون قدر واسه هم دیگه مجیز می گن و ماچ و بوس و بغل و آی لاو یو و اینا راه می اندازن که آدم فکر می کنه اینا هم جنس بازن ...

 

من نمی فهمم ؛ خانم جان ! آقا جان ! من نمی فهمم ... لابد شاعر نیستم ...

   + غزل کریمی - ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٥/٢٩

بی بال ، نپريدن !!

سلام ...

خسته ام ؛ فقط همين ! ... نمی دونم چرا اين قدر شونه هام سنگين هستن ...
اوهوم ! لطف می کنم و حال و هوای « وبگردی » تازه می کنم ...

تا بعدی که خسته نباشم ...

   + غزل کریمی - ۱:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٥/٢٩

تست هوش : واژه ی « شوهر داری » يعنی چه ؟

سلام ...

سرنوشت : دستم پر از دل است و حاکم تویی ، ولی
                  حکمی که می کنی به ورق ها نمی خورد

                 در دور بعد باز خودم دست می دهم
                این برگ های شوم بر اما نمی خورد !
                                                                                 از : سيامک بهرام پرور

بعد التحرير سرنوشت نخست : دوست عزيز ! سپاس از بابت تذکرتون که اين شعر هانی رضوی نيست و مال سيامک بهرام پروره . اما خدايی راحت تر نبود اين که نام شاعر رو زير شعرش می نوشتی تا من اشتباه نکنم ؟! ... خب چيه ؟ از بس اون دفتره پر از شعرهای هانی بود ، من فکر کردم اينم مال هانی رضويه !!

سرنوشت 2 : دیروز تلفن بی خودی قطع شده بود . امروز صبح آمدند درستش کردند . این یادداشت را دیشب افاضه فرمودم که نشد بفرستم بالا ( بالا بیاورمش ! ) ... امروز صبح که تلفن وصل شد و کانکت شدم ، به این قضیه ایمان آوردم که صدای جیر جیر مودم قشنگ ترین صدای اعصاب خورد کن دنیا است !

خود نوشت : توی واژگان خانواده اصطلاحی هست به نام « بچه داری » که معمولا کارهایی از قبیل بزرگ کردن و تربیت جسمی و روحی بچه رو شامل می شه . حمام بردن و غذا دادن و سر پا گرفتن و  حتی مثلن کتک زدن !! و این ها ! اصطلاحی هم هست به نام « خانه داری » که معمولا کارهایی از قبیل نظافت و غذا پختن و مهمانی دادن و تزیین خانه و مرتب نگه داشتنش رو در بر می گیره ... اتفاقن در همین زمینه اصطلاح موازی ای هم هست به نام  « شوهرداری » که حالا من نمی دونم وجه تشابهش با دو تا اصطلاح قبلی در کدوم یک از موارد زیره :
• نظافت شوهر
• تزیین شوهر
• سر پا گرفتن شوهر !!
• غذا دادن به شوهر

هر کی تونست پرسش چهار گزینه ای بالا رو حل کنه ، به حق همسر ایده آلی می شه !

پی نوشت : وای آرین ! نمی دونی وقتی صداتو شنیدم و اون قیافه ی بانمکت توی جشنواره ی نشریات ( مشهد ) یادم اومد ، چه قدر ذوقیدم ! بیشتر از اون وقتی دیدم که با تمام بزرگی ت ، هنوز هم بچه ای ... هنوز هم ... امیدوارم همیشه هم !

پی نوشت 2 : روز پدر را ( که فکر کنم فردا باشه ) به این بابا – که سه سال و نیمه می شناسمش و سه ساله که بابامه ! – تبریک می گم ! امید که بابائیتش فزونی گیرد !

پی نوشت ۳ : اين « سرنوشت » و « خود نوشت » نوشتن ما که به « پی نوشت » نويسی مان اضافه شده ، بماند !

   + غزل کریمی - ٢:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٥/٢٧

در جست و جوی نيمه ی غايب !

سلام ...
پارسال بود ؛ و شاید درست همين روزها ... يک بعد از ظهر داغ تابستانی ، که نشسته بوديم توی پارک سئول و ساندويچ گاز می زديم و چرت و پرت می گفتيم و می خندیديم ... يک دفعه بی مقدمه برگشت و گفت : « ببين غزل ! من هيچ قولي بهت ندادم ها ! ... منظورم قول ازدواجه !! » من با ناباوری نگاهش کردم و گفتم : « مگه قراره قولی هم بدی ؟ ... مطمئن باش اگه يه روزی ، لحظه ای برسه که احساس کنم دلم می خواد باهات ازدواج کنم ، اصلا منتظر نمی مونم ! خودم بهت می گم !! »
...

حالا يک سال از آن بعد از ظهر داغ کالباس خوران ما گذشته . بعد از ظهرهای زيادی رد شده . بعد از ظهرهای داغ و سرد ... سرد ... سرد ...

حالا اين روزها بعد از ظهرها ولرم هستند ! انگار داغی و سردی شان دست خودم است . مثل چای نوشیدن اين روزهايم ، که وقتی داغ داغ از قوری می ريزم توی ليوان ، ديگر منتظر سرد شدنش نمی مانم : کمی آب سرد می ريزم روی چای و سر می کشم !
داغی و خنکی اين روزهايم تا حدی - اندازه ی چند قطره آب سرد - دست خودم است !
...

حالا به اين فکر می کنم که اصلا چه قدر احمقانه است اين که يک دختر منتظر بماند پسری که دوستش دارد بهش پيشنهاد ازدواج بدهد ؛ و احمقانه تر اين که توی يک رابطه ی دو نفره ، دختره حتما انتظار داشته باشد که پسره بهش قول بدهد : قول ازدواج ... قول های احمقانه ی ديگر ! انگار يک رابطه ی دو نفره ، يک جور معامله است که : ببين آقاجان ! من وقتم را به تو اختصاص می دهم ؛ با هيچ پسر ديگری رفاقت نمی کنم ؛ خطرات اين رابطه را به جان می خرم ؛ هزار و يک کار ديگر می کنم ؛ تو هم به جايش به من « قول ازدواج » بده ! به جايش به من مقید باش ... به جايش ... به جايش ...
... مرده شور هر چه بده بستان را ببرد !

واقعا ارزش دوست داشتن يک آدم ، تنها به اندازه ی يک « قول » است ؟ يک قول - که ارزان تر از آن يافت نشود - می تواند تمام زندگی و هست و نيست آدم را پر کند ؟ ...

چرا بعضی از ما دخترها اين قدر احمقيم ؟ ... اصلا کدام خری بود که اولين بار اين جمله ی بانمک « بالاخره اين رابطه می خواد به کجا برسه ؟! » را باب کرد ؟

از اين جهت عرض می کنم « با نمک » که می دانم اين جمله از آن جمله های جادويی است که گاهی باعث می شود پسره شرمنده بشود و يک قول هايی به دختره بدهد ... البته گاهی هم فقط يک « قول » هايی ! نه چيزی بيشتر !


پی نوشت : موسيقی ، به جای خودش برگشت !

   + غزل کریمی - ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٥/٢٥

حتا اگر نباشی ، می آفرينمت !

سلام ...
« مواظب خودت باش » ، يعنی : تو را به خدا می سپارم ؛ به خدايی که در اين نزديکی است : توی روح و جان خود تو !

« مواظب خودت باش » ، يعنی : دلم برايت تنگ می شود ...

يعنی : يک نفر توی اين دنيا هست که هر لحظه دلش برای تو نگران است ؛ و نگاهش هم !

يعنی : راه که می روی ؛ نفس که می کشی ؛ حرف که می زنی ؛ هر کار می کنی ، به اين فکر کن که سايه ی نگران يک نفر به دنبالت دارد می آید و مواظب است آسيبی بهت نرسد ؛ آسیبی به خودت نرسانی !

يعنی : ...
يعنی : ...
يعنی : ...
مواظب خودت باش يعنی : من در وجودت رشد کرده ام و ريشه گرفته ام ...
يعنی : آهای آقای باغچه ! مواظب اين کوچولو که دارد قد می کشد باش ... مواظب باش خاکت پوک نشود اين بچه را زمين بزند ...

مواظب خودت باش يعنی : تنها دليل اين که بهت می گويم « خداحافظ » ، اين است که می دانم بعد از آن « سلامی » هست که به تو می رساندم ...

   + غزل کریمی - ٤:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٥/٢٤

توضيح غير لازم !

سلام ...

اين موسيقی را نه به ياد تو ، که به خاطر « تو » و برای تو  - که يک عزيزی هستی که نمی گويم کيست !! -  اين چند روزه می گذارم اين جا ... فقط اين چند روزه ...


پی نوشت : يک دو تا لينک تازه به وبگردی اضافه کردم ؛ بعد از مدت ها ...

   + غزل کریمی - ٧:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٥/٢۳

و از تو تا تو يک « من » راه است ...

سلام ...

*شاملو

   + غزل کریمی - ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٥/٢۳

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

شعر : فروغ فرخزاد
خط نگاره : ابراهيم حقيقی

پی نوشت : اين مامان جان ما ، استعداد شگرفی در کشف جايگزين برای در قوری داره !! هر وقت من در يکی از قوری هامون رو می شکونم ، اون زود يه در شيشه مربا يا هر چيز ديگه ای پیدا می کنه کاملا فيت سر قوری باشه و بشه باهاش راحت چای ريخت !

   + غزل کریمی - ٢:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٥/٢٢

... و من به تنهايی تنم دچارم ...

سلام ...
می شه اين قدر اسم اين خانوم خوب خوشبخت رو - که نه دوسش دارم و نه ازش بدم می آد - جلوی من نياری ؟ نمی دونم اگه امشب شمرده بودم ، می شد چند بار !

... دلم می خواد باور کنم که هيچ لحظه ی هيچ لحظه ی هيچ لحظه ی هيچ لحظه ی مزخرفی پيش نمی آد که احساس کنم حسودم ! ... ولی انگار گاهی نمی شه !

... موجود مزخرفی ام !

   + غزل کریمی - ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٥/٢۱

و در آغاز تو بودی ...

سلام ...

حسود نيستم اما تحملش سخت است
                                    که دست های تو در دست ديگری باشد !
                                                                             
از : 
« پانته آ صفايی »

همين !

   + غزل کریمی - ٢:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٥/٢۱

باران که از تو ترم کند ...

سلام ...
من استجابت حرف های تو بودم ؛ وقتی هنوز از شاخه نچیده بودی ام ...

دلم ساکت نشسته و هیچ نمی گوید . انگار توی خلسه فرو رفته و دارد توی این حال و هوا برای خودش می پلکد و صفا می کند ... بی خیالش شو خواهر ، برادر ! ... jipsy king   را عشق است ... !


پی نوشت : عاشق هدیه دادن و هدیه گرفتن بی دلیل و مناسبت هستم ! احساس می کنم وقتی به این شیوه به کسی هدیه می دهم ، تکه ای از قلبم را به او بخشیده ام : بی دلیل !!

پی نوشت 2 : افتاد ؟!!

 

   + غزل کریمی - ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٥/۱٩

تيریپ تازه !

سلام ...

پی نوشت : هر کی کد اون آهنگ tatu رو که قبلا تو وبلاگم گذاشته بودم رو می خواد ، به این نشانی میل بزنه تا براش بفرستم :   qazal60@gmail.com

پی نوشت 2 : هی ! امروز یه چیز دیگه رو هم زدم شکستم ! ولی به خدا این دفعه خود در قوریه از دستم پرت شد . من پرتش نکردم ! ... فکر کنم قضا بلا بود !

پی نوشت 3 : خب چیه ؟! ... امروز اصلا دلم نمی خواست یادداشت بنویسم ! فقط دلم می خواست پی نوشت بنویسم ! ... حتی حاضرم این تیریپ رو به عنوان یک نوع ادبی جدید و منحصر به فرد در تاریخ ادبیات کشور ثبت کنم !! ...

   + غزل کریمی - ٦:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٥/۱٧

شنبه ها آدم فيلم می شود !

سلام ...

دیروز شنبه بود و شنبه یعنی این که کار و زندگی ات را ول کنی و بروی توی صف سینماها و ...

اول رفتیم « خیلی دور خیلی نزدیک » را دیدیم : واقعا این فیلم واسه چی آن همه جایزه گرفته بود ؟ ... راستش فیلم برداری و چهره پردازی ش خیلی خوب بود ؛ ولی این دلیل نمی شود که برای فیلم نامه ی چرت و سطحی اش کاندیدای سیمرغ بشود ! می شد خیلی راحت خیلی از صحنه هایش را حدس زد و حتی به بعضی از دیالوگ هایش خندید ! داستانش هم ، که چه عرض کنم ! اصلا موضوع تازه ای نداشت : همان موضوع تکراری پزشک پولداری که به خدا اعتقاد ندارد و بعد ، تمام عوامل دست به دست هم می دهند تا این آقا ... ! واقعا ناامید شدم وقتی این فیلم را دیدم : ناامید از بقیه ی فیلم های امسال که در کورس رقابت با این فیلم جا مانده اند . ( البته اگر به صحت داوری جشنواره ی فجر اعتقاد داشته باشیم ! )

بعدش هم رفتیم « به من نگاه کن » را دیدیم . ساخته ی « شهرام اسدی » که فکر کنم توی سینماهای زیادی اکران نشده باشد . ما که رفتیم سینما قدس ... فیلم فوق العاده ای نبود ؛ اما خوب بود و قابل بحث . حیف که تعداد سینماهای نمایش دهنده اش پایین هستند . وقت کردید ، ببینیدش !

چه قدر این قسمت از حرف های « لادن مستوفی » را دوست داشتم :

... و برای من که زنم

چه پناهی امن تر از سکوت !

فیلم فوق العاده ای نبود ؛ ولی دست کم باعث شد از میزان عصبانیتم بابت پانصد تومان بلیت خیلی دور خیلی نزدیک کم شود !

   + غزل کریمی - ٧:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٥/۱٦

زين پس به جای « مدرسه » بگوييم : محله ی خلاف ها !


اصلا حوصله ی نوشتن ندارم ! وقتی به این فکر می کنم که جناب آقای احمدی نژاد برای پست وزارت آموزش و پرورش ، جناب آقای « محسن چینی فروشان » را پیشنهاد کرده اند : رییس فعلی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان .

خب ! تا این جای کار که مشکلی نیست . اما ...

من چند سالی توی کانون پرورش فکری کار می کردم . وقتی یک برنامه ای می شد و این آقای چینی فروشان برای سخنرانی تشریف می آوردند ، همه به اتفاق می گفتند : « باز هم این مرتیکه معتاد آمد ! »

اصلا قضیه حرف درآوردن و این ها نبود . اعتیاد این آقا به انواع افیون ها و ... آن قدر واضح بود که ... و انگار خودشان هم هیچ ابایی در مورد لو رفتن این قضیه نداشتند ؛ معلوم نیست پشتش چه قدر گرم که چه عرض کنم داغ بود که ...

بعد از این باید بچه هایمان را مثل قرون هفده و هیجده در خانه هایمان آموزش بدهیم . مطمئن تر است !

   + غزل کریمی - ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٥/۱٥

تنها صداست که می ماند ...

سلام ...
شب ها با چشم های تو می خوابم ؛ روزها با صدای تو آواز می خوانم ! ... انگار تمامی ندارد اين شوق رويش در هر دقيقه و لحظه ای که نفس می کشم ... انگار هر لحظه بالاتر می روم و با صدای گرم تو می آيم پايين که توی نگاهت ، توی نفس هايت آرام بگيرم !
... اگر بادبادک شدم                نخ من به دست تو بود
همين که تو می خواستی        به سويت می آمد فرود ! ...

چه قدر ساکتم از بودن و نبودنت ... و ديگر نه مساله ام بودن يا نبودن است ؛ نه وسوسه ام ! ... راستش را بخواهی فکر کنم از آغاز هم نبود ! تو ، تويی ! بی هيچ فعل و قید و نفی و اضافه ای ... بی ربط و بی عطف و ... !

پی نوشت : يک چيز ديگر هم فکر کنم ازت انتظار دارم : اين که دوستت داشته باشم !!

پی نوشت ۲ : بالاخره امروز دوباره کار سفال گری را شروع کردند ( غزل و شبنم را می گويم ديگر ! ) ... حس خوبی بود برگشتن به دنيای گل و گل و گل و ... ... اوه ! شماها چه می دانید اصلا !

   + غزل کریمی - ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٥/۱۳

هوا را از من بگير ؛ خنده ات را نه !!

سلام ...
يکم :  تو به نقش قهوه اعتقاد داری
         به پیش بینی ، به بازی های بزرگ
         من فقط به چشم هايت
                                    از مجموعه ی « عاشقانه های بی کلام »
                                   گزیده ی اشعار « پل ورلن »

دوم : فکر کنم نام خانم « شهرزاد شمس » هيچ گاه از يادم نرود : نخستين خانمی که توانسته در خطوط هوايی مسافربری ايران به عنوان خلبان مشغول به کار شود . چند سالی بيشتر از من بزرگ تر نيست ...
نمی گويم کار خيلی خيلی بزرگ و مهمی انجام داده ! اما جسارتی به خرج داده که خيلی از ماها حتی فکرش را هم به خود راه نمی دهيم . ( آن هم در مملکتی که برای اين که بفهمند يک زن می تواند خلبان اير لاين شود يا نه ، باید از مقام معظم رهبری استفتا کنند !! )

سوم : شبنم از اروميه برای من و خودش دو تا ماگ ( از این لیوان دسته دارهای خیلی بزرگ ) آورده بود . اسم ماگ خودش را گذاشت : آبراهام ! و برای ماگ من هم نام « سوزی » را پيشنهاد داد ! ببينيد بهش می آید يا ... ( حتما بهم يگید ! برام مهمه ها !! )

چهارم : ديشب رفتيم نمايش « .F.A.N.S » را دیديم ... من که می گويم ارزش اين را داشت که از ده صبح خودمان را ولو کنيم جلوی تاتر شهر ... شبنم اما ، با تمام تحسينی که برای نمايش قايل شد ، آن قدر خسته بود که دلش می خواست به زمين و زمان فحش بدهد ...
بازی وحشتناک عالی حبيب رضايی در کنار بازی های خيلی خيلی خوب پرويز پرستويی و مهتاب نصيرپور و البته ترانه علی دوستی و احمد مهران فر ، آدم را آن جنان ميخ کوب می کرد که ... که اصلا يادت می رفت قبل از نمايش به اين فکر می کردی که دلت می خواهد سمت راستت که شبنم نشسته ، سمت چپت چه عزيزی نشسته بود ... !!!
يک جوری بود که انگار با پنبه سر می برید ! وسط نمايش می خنديدی و مسحور بازی ها می شدی و ... آن قدر که نمی فهمیدی چه بلايی دارد سرت می آید ! تازه آخر نمايش می دیدی چه قدر دلت می خواهد ولو شوی روی سنگ فرش جلوی تاتر شهر و در حالی که ملودی موسيقی متن نمايش را با خود زمزمه می کنی ، آرام اشک بريزی ... تازه آن وقت می ديدی که يک چيزی دارد مثل پتک توی سرت می کوبد و داغونت می کند ... تازه آن وقت می فهمیدی که باید يک بيست ساعتی بخوابی تا يادت برود اين نمايش با داستان و بازی و کارگردانی و ... همه چيز ... همه چيز عالی اش چه بلايی سرت آورده !!
نمايش که تمام شد ، برگشتم و دیدم بهرام بيضايی و پری صابری پشت سرم نشسته اند ... يک چند ثانيه ای نتوانستم از جايم جم بخورم ! هر دفعه که بيضايی را از نزديک می بينم ، همين طوری می شوم . با بقيه اين طور نيستم ها ! فقط وقتی اين آدم را می بينم و فکر می کنم پشت آن چشم ها چه دنيای عجيب غريب - و شاید دوست داشتنی ـ  ای پنهان شده ... !

پنجم : مرداد ماه دارد به نيمه می رسد و روزهای داغ سينمای ايران هم دارد کم کم از راه می رسد : خيلی دور خيلی نزديک ، سالاد فصل ، بيد مجنون و ... اوووووووووه ! چه قدر کار دارم !!

ششم : آخيش ! حالا بهتر شدم ! نمی دانم اين مرض نوشتن کی می خواهد دست از سرم بردارد ! گاهی از دستش واقعا کلافه می شوم !!

   + غزل کریمی - ٩:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٥/۱٢

 

سلام ...

پرنده ها به تماشای بادها رفتند
شکوفه ها به تماشای آب های سپید ...

اين آخرين شعرم ، پيشکش به :
جادوی دست های وحشی « تو » ، که خواب را از سر کولی ها می پراند !

من : کولی اجاره نشين تبسمت
تکرار وحشی نت هشتاد و چارمت

محکم بزن ؛ خراش بينداز روی من
تا پر شود سه تار دلم از تلاطمت

می نوشم از شراب شعور حضور تو
نان می خورم از آينه ی آب و گندمت

گندم نگاه توست که پيمانه می کند
شوق نگاه گيج مرا . بعد ، هيزمت

آتش به جان اين غزل نصفه می زند !
...

کولی غريب گرد شما چرخ می زند
آرام بين همهمه ها چرخ می زند

تکرار می کند غزل نصفه نيمه را
می رقصد و سه تار به دستش ، که : ها ! بيا :

محکم بزن ؛ که لرزه بيفتد به جان من
آتش بگيرد آينه ی آسمان من

محکم بزن ؛ که پودر شوم توی دست هات
خاکسترم بماند بر روی دست هات

خاکسترم نفوذ کند توی پوستت
- ای بهترين مکاشفه ، جادوی پوستت -

حل می شود درون تو کولی خواب ها
مثل حلول آب درون حباب ها

آرام روی اين نت آخر سکوت کن
اين شعله را که مانده ... به ناچار فوت کن !

غزل کريمی ... هشتم مرداد هشتادو چار !

   + غزل کریمی - ۱:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٥/۱٠

...

سلام ...
تصميم گرفتم بعضی از نوشته هایم را پاک کنم . يعنی در واقع برای خودم نگهشان دارم . جای نگرانی نيست ؛ نه برای خودم ، نه برای تو و نه برای همه ی آن خوب ها و بدهايی که احوالات من برايشان مهم است !

يک جاهايی را پاک کردم و به جايشان سه نقطه گذاشتم . پيام هايتان که مهربانانه برايم نوشته اید هنوز سر جايشان هستند و خواهند بود . چون برای مخاطبان اينجا احترام بسياری قايلم و نمی توانم به جايشان تصميم بگيرم که چه چيزی را پاک کنم و چه چيزی را نه !

برايم دعا کنید . دعا کنید تا خدا را فراموش نکنم ! بهش بيشتر از هر روز و لحظه ای احتياج دارم . بيشتر از هر ثانيه ای که بی نفسش می ميرم ...

قربان همه : دختری که احتمالا می داند دارد چه کار می کند : جناب خودم !!

   + غزل کریمی - ۱:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٥/۸

تو را من زهر شيرين خوانم ای عشق !

سلام ...
... نه ! ... امروز حال و هوای نامه نوشتن نيست ! امروز فقط دلم می خواست ولو شوم روی صندلی گردان و هی minesweeper بازی کنم ! يا که دمر بيفتم روی زمين و بی هوش بشوم . نخوابم ؛ بی هوش بشوم ... الان تازه احساس می کنم بهترم و می خواهم بروم طراحی کنم ...

امروز دلم نه گريه می خواست و نه خنده ! ولی راستش هر کار می کنم نمی توانم اين گرهي را که به ابروهايم افتاده باز کنم ... قفل شده ؛ کلیدش هم افتاده توی يک رودخانه ی پر آب که تا حالا خيلی قربانی گرفته ! نمی دانم باید سر کدام پيچ يا آبشارش بايستم يا کجايش کم عمق و آرام است که بتوانم کلیدم را پس بگيرم !

هی ! کلیدم را پس بده ! مانده ام پشت در و الان هوا تاريک می شود ! سرپناهم آن جاست : پشت گره ابروهايم !

* موسيقی وبلاگ را عوض کردم . مدت ها بود می خواستم موسيقی قبلی را که پشتش هزار و يک خاطره افتاده بود ، بردارم ... ديشب بالاخره انداختمش دور ... انداختمشان دور ... اين موسيقی را فعلا دوست دارم که يادآور خاطرات کودکی ام ، کودکی مان است ... شاید چند روز ديگر عوضش کنم ؛ شاید هم نه !

* هيچ چيز در اين دنيا قطعی نيست ؛ هيچ چيز به جز خدا ... هميشه « شاید » ی هست ...

 

   + غزل کریمی - ۸:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٥/٥

از من به شما ... (۱) برای شبنم

سلام ...
چند بار از روی دلم رد شده ای که وقتی نيستی اين گونه بهانه ات را می گيرم خانم ؟ شده ای بلای جانم که می ترسم ازت ؛ و از هوشياری ات ؛ و از فهمیدنت ! شده ام همزادت که هی می رسم به چشمانت و هی می خندی که : « دیدی من هم ؟ » ...

از هم فاصله داريم ؛ شاید خيلی زياد حتی ! شاید مثل دو نفريم توی دو تا قطار ، که دارند توی دو تا خط موازی حرکت می کنند ؛ و هر از گاهی که به هم می رسند برای هم دستی تکان می دهند ! ... نمی دانم خانم ! شاید هم توی يک مسيريم : هم راستا و هم سو . ولی از هم فاصله داريم . نمی دانم کدام يک جلوتر هستيم ... مهم اين است که با تمام اين فاصله ها با هم هم سو بوده ايم ... انگار مجبورمان کرده باشند که حتمن شبيه هم باشيم ... بی چون و چرا !

کی بود که از دانشگاه تا ولی عصر را به بهانه ی فیلم دیدن و گم شدن توی فضای تاريک سینما پياده آمديم و دست آخر فيلم که ندیديم ، اما توی شباهت های دو تا دختر تنها گم شديم ؟! ... تمام يوسف آباد را پايين آمديم تا جايی پیدا کنيم که « کافی شاپ بخوريم !! » ... آخرش آن هم نشد ! تازه فهمیديم همه ی اين ها بهانه بوده برای اين که با هم راه برويم و حرف بزنيم و فکر کنيم هر کدام خواهر گم شده ی آن ديگری بوده که روزی به خانواده ی ديگری ( که شبيه خانواده ی خودش بوده ) سپرده اندش !

چند بار شده تا حالا که با هم ( و حتی با کمک هم ) گيج بازی در آورده ايم و خريت کرده ايم و زمين و زمان را به هم ريخته ايم و ... چند باز شده که عاقل بودنمان را به لحظه ای مسخره بازی فروخته ايم و بعدش هم جلوی چشمان ناباور بقیه ، پقی زده ايم زير خنده که : « اين ها حاليشان نمی شود ؛ ولشان کن !! »

قبول داری اين فاصله های گه گاه ( يا شاید هميشگی ) بين ما ، خيلی دلپذير بوده شبنم ؟ ... انگار اين فاصله ، باعث شده هم ديگر را بهتر ببينيم و بهتر بفهميم ... وقتی هر کداممان نياز به حرف زدن ، شنیده شدن و شنیدن داشته ، برايش شده ايم گوش و دهان و چشم ... و هر وقت هر کداممان دلش « سکوت » می خواسته ، برايش فقط يک « ذهن » بوده ايم و گاهی هم چشم هايی نگران ... و اين ها هيچ وقت نياز به واگويی نداشته ! هميشه فهمیده ايم در مورد هم ديگر آن چه را که باید !

چه قدر به دوستی خودم و تو حسودی ام می شود شبنم ! چند سال ديگر از عمرم باید برود تا دوستی و رفيقی و همراهی مثل تو پیدا کنم ؟

چه قدر از خودم و تو می ترسم ، وقتی می بينم تصور روزی نبودنت به وحشتم می اندازد !

راستش برای من - منی که اين قدر خرم - تصورش خنده دار بود که روزی بتوانم با يک دختر اين طور باشم : خوب و يک دست و هميشگی ! خرم ديگر ! فکر می کردم اين طور رابطه ها يا فقط در ماجرايی مثلا عاشقانه پيش می آيد ؛ يا برای منی که اين قدر فضايم از فضاهای دخترانه ی اين روزها به دور است ، فقط در دوستی با پسرها ... بخند ! بخندید ! به حماقت کودکانه ی من بخندید خانم ها ، آقايان ! من همينم ! شرمنده ! ... اما تو را که دیدم ؛ با تو که راه آمدم ؛ با تو که موسيقی گوش دادم ؛ با تو که حرف زدم ؛ با تو که خندیدم ؛ با تو که ... فهمیدم غير از من الاغ های مهربان ديگری هم وجود دارند که به خر بودن خودشان افتخار می کنند ... !

امشب فضای اتاق پر بود از صدای همايون شجريان و نوای « ناشکيبا » يش که به خاطر « جناب » توی ضبط گذاشتمش و به ياد « تو » گوش دادمش ... چه قدر دلم برای حرف زدن باهات و خندیدن با تو و به تو ! تنگ شده ...

اصلا غلط کردی اين تابستان را ماندی خانه ی ما که مرا اين طور عاصی کنی از تنهايی ... اصلا غلط می کنی تابستان که تمام شود برگردی خوابگاه و ... اصلا غلط می کنی خره که جوری رفتار می کنی که من اين قدر دوست بدارمت ! ... آن هم منی که هی دارم خودم را از هر چه تعلق مادی است ، پاک می کنم ! اما اگر فکر کنيم اين دوستی رنگ مادی ندارد چه ؟! ... بی خيال ! باز هم به مهمل نويسی و چرت و پرت گويی افتادم ... چه نيازی به معذرت خواهی از تو که اين قدر خوب می شناسی ام ؟!

باش ...
به قول قیصر امین پور :
هر چه هستی باش !
اما باش !

* و اما : وصيت من به تو اين است که ای شبنم ! اگر هشتاد سالت هم شد ؛ و اگر من تا آن موقع هنوز زنده بودم ؛ باید همين طور که الان هستی بمانی ( دست کم با من ! ) ... چون اين طور رفاقت ها باید آن قدر قوی باشند که سن و سال نتواند بهشان تو دهنی بزند !!

* و اما (۲) : وصيت می کنم همه ی فيلم ها و کاست های موسیقی ام و کتاب « انگار گفته بودی ليلی » و کتاب « دشمن عزيز » و همه ی کاغذها و مقوا رنگی های خوشگلم به تو برسد ! حق استفاده از طراحی هايم را هم به طور بی قید و شرط به تو واگذار می کنم ! باشد که خيرشان را ببينی خواهر

والسلام ......... نوشته شد به ساعت یازده شب ....... در تاريخ چهارم مرداد يک هزار و سيصد و هشتاد و چهار خورشیدی ......... توسط اين چاکر !!

   + غزل کریمی - ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٥/٤

از من به شما ...

سلام ...
نخستين نامه را شروع می کنم ...........

   + غزل کریمی - ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٥/۳

چرا مرا هميشه در ته دريا نگاه می داری ؟!

سلام ...
...

   + غزل کریمی - ۳:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٥/٢

من : سکوت !!

سلام ...
عصبانی ام ...

...........................................................................
اين يادداشت به زودی ويرايش خواهد شد . لطفا بعدا refresh کنید !!

 

سلام مجدد ...
حتی هنوز هم عصبانی ام ! اما نه به اون دليلی که بعد از ظهر بودم ................... به دليل حضور موجود مزخرفی به نام « نت ورک مارکتينگ » هست که کلهم اعصابمو به هم ريخته ! احساس می کنم هيچ رفاقتی تو دنيا نمونده و هر کی که زنگ می زنه و ادعای اينو داره که دلش واسه ت تنگ شده و زنگ زده تا حالت رو بپرسه ، فقط منظورش اينه که بعد از یه کم مخ زنی و یاد ایامی ... و ... با اين اراجيف رو اعصابت راه بره !

* در حال حاضر از هر چی « ای بی ال » و « گلد کوئست » و « گلد ماين » و « داياموند » و خزعبلاتی از قبيل پرزنت و آموزش و تجارت و ... حتی تلفن و رفيق و کوفت و زهرمارهای ديگه حالم به هم می خوره !

* دلم می خواد گراهام بل تا می خوره ، تو آتيش جهنم بسوزه !

...............................
اين يادداشت ديگه ويرايش نخواهد شد ! بلکه به زودی ( يعنی تا يکی دو ساعت ديگه ) با يک سلسله وصيت نامه در خدمت خواهم بود ! .............................. !

///////////// نوشته شد ؛ به ساعت : اواخر شب !! ///////////////

   + غزل کریمی - ٤:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٥/۱