خبر به دورترين ...

سلام ...
یکم :
- خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد
نخواست او به من خسته – بی گمان – برسد
- شکنجه بیشتر از این ؟ که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد
- چه می کنی ؟ اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد ، ...
- رها کنی برود از دلت جدا باشد
به آن که دوست ترش داشته ، به آن برسد
- رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد
- گلایه ای نکنی بغض خویش را بخوری
که هق هق ... تو مبادا به گوششان برسد
- خدا کند که ... نه ! نفرین نمی کنم ... نکند
به او – که عاشق او بوده ام – زیان برسد
- خدا کند که فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد ...
                                                                           از : « نجمه زارع »
                                                                    که بود و هست و خواهد بود !

دوم : چند ماه پیش بود که روح الله برایم این شعر را خواند ... و من گیج شده بودم ! اصلن همه ی شعرهایش این طور بود . ندیده بودمش اما خوب می شناختمش ... شعرهای مرا ، او می سرود ! خیلی شاعر بود ... خیلی بیشتر از این که این دنیا تحملش را داشته باشد !
حالا مهدی آمده و یک جمله برایم آف گذاشته که : رفت ! تمام شد ! حالا تنها کاری که می توانیم بکنیم این است که برای شادی روحش فاتحه بخوانیم ...
مرده شور هر چی حمد و سوره و غزل و سپید است را ببرد !

سوم : ذکر واجب قبل و پس از هر نفسم این روزها این است : « تو اسم نداری ، تو شکل نداری ! » ... فعلن که کار می کند !!

چهارم : شمارش معکوس شروع شد : نه روز مانده تا گشایش نمایشگاهمان . حتمن بیایید و به بقیه هم بگویید بیایند . مخصوصن به آن هایی که پول دار و با سلیقه هستند !! ... این هم دعوت نامه :


در ضمن کسانی که لطف می کنند و می خواهند دعوت نامه را توی وبلاگ هایشان بگذارند ، از این آدرس استفاده کنند :

http://bb.domaindlx.com/qazal60/qqq12.jpg

   + غزل کریمی - ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٦/۳۱

ای ول !

سلام ...
فیلم نامه ی تراژیک – در یک سکانس نسبتا معمولی !
پلان اول – پل مدیریت – ساعت نه و نیم صبح :
سوار شخصی می شوی که بروی میدان انقلاب . ماشین پراید است و چهار نفر سوار کرده . کرایه می شود چهارصد تومان ؛ آن هم در شرایطی که آقای چاق بغل دستی ات تو را له و خفه کرده ! چهار صد تومان یعنی همه ی موجودی نقدی توی کیفت !
پلان دوم – میدان انقلاب – ساعت ده صبح :
• عابر بانک ملت رو به روی سینما بهمن : خراب است !
• عابر بانک سپه دور میدان : توی صف طولانی می ایستی تا نوبتت بشود . به خود پرداز که می رسی ، بهت پول نمی دهد که : متاسفانه موجودی شما کافی نیست ! می خواهی از خودپرداز موجودی بگیری ، دوباره همان پیغام را می دهد : متاسفانه موجودی شما کافی نیست ! ... آخر چه ربطی دارد !
• عابر باک ملت آن طرف میدان : خراب است !
• عابر بانک رفاه کمی آن طرف تر : بعد از کلی دنگ و فنگ که کارتت را بلعیده ، پیغام می دهد : متاسفانه قادر به ارایه ی خدمات به شما نیستیم !
• عابر بانک صادرات کنار سینما پارس : توی صف طولانی می ایستی . با خودت می گویی این یکی دیگر کار می کند ؛ مخصوصن که کارت خودت هم سپهر است و ... صف خیلی زود جلو می رود ! به عابر بانک می رسی و می بینی که نوشته به علت وجود نقص در مرکز ، از ارایه ی خدمات معذوریم ! ( واقعن چرا جلویی ها حتمن باید خودشان می رفتند این جمله ی دلنشین را ببینند ؟! )
• عابر بانک ملت خیایان کارگر جنوبی : خراب است !
• عابر بانک ملی رو به روی دانشگاه تهران : توی صف معمولی می ایستی . فعلن که مردم دارند با کارت های بانک های مختلف پول می گیرند ... نوبت تو که می شود : از ارایه ی خدمات معذوریم !
• عابر بانک ملت کمی آن طرف تر : خراب است !
• عابر بانک ملی سر خیابان وصال : خیلی شلوغ است ؛ خیلی ! آدم های توی صف ، یکی در میان عصبانی می شوند و فحش می دهند و می روند !
• عابر بانک ملت سر خیابان فلسطین : این یکی سالم است ... توی صف می ایستی . صف به کندی جلو می رود . آقایی جلوی دستگاه ایستاده و هزار بار کارتش را توی دستگاه فرو می کند ... ریز می شوی که ببنی سیستم از چه قرار است : زبان سیستم را انگلیسی انتخاب کرده و هی بدون آن که مبلغ مورد نیازش را وارد کند ، ok   را می زند ! بالاخره یک آدم عاقل کمکش می کند که مبلغ شصت هزار تومان را وارد کند . دستگاه پیغام می دهد که : موجودی حساب شما کافی نیست ! آقای عزیز ، چند بار دیگر امتحان می کند ؛ نمی شود ! همان آدم عاقل دوباره کمکش می کند که از دستگاه موجودی حسابش را بگیرد . موجودی : 265 تومان ! آقای عزیز تشریف می برد و هزار تا نگاه حاکی از تنفر نثارش می شود ! آقای عاقل کارتش را توی دستگاه فرو می کند . دستگاه کارتش را تف می کند بیرون ، چند بار این قضیه تکرار می شود . دختر پشت سری ات می گوید : « اگر این یکی هم بهت پول نداد برو از توی بانک بگیر » حرفش را قبول می کنی و کارتت را فرو می کنی . دستگاه کارتت را تف می کند بیرون !
• عابر بانک صادرات چهارراه ولی عصر : با هیچی پول توی جیبت وارد بانک می شوی . می خواهی از موجودی سپهرت برداشت کنی که بهت می گویند : شماره ی رمز کافی نیست . باید شناسنامه همراهت باشد ! حالا شناسنامه از کدام گوری بیاوری !
تشنه و گرسنه به این یکی دو ساعت هدر شده ات فکر می کنی و این که توی جیبت حتی یک بلیت هم نیست که به خانه بروی و پول برداری ! چند تا بانک دیگر هم باید بروی ... شاید ... !
• عابر بانک صادرات زیر پل کالج : پول نمی دهد !
• عابر بانک ملت نبش چهارراه کالج : خراب است !
• عابر بانک سپه کمی آن طرف تر : پیغام : موجودی حساب شما کافی نیست ! موجودی حسابت را از دستگاه می گیری ، می زند فلان قدر ... درست است خب ! اما دوباره که سعی می کنی ، همان شیغام قبلی را می دهد ... با فتح ناچیزی که داشته ای ( همان گرفتن موجودی ) کناری می ایستی تا بعد از نفر پشت سری ات دوباره سعی کنی . آقای محترم کارتش را هزار بار توی دستگاه فرو می کند و هر بار چهل هزار تومان ناقابل می گیرد و توی کیف خانم محترم می گذارد ! بعد از این که یک سیصد هزار تومانی گرفت ، معذرت خواهی می کند و می رود ! دوباره کارتت را توی دستگاه فرو می کنی و ............. معجزه رخ می دهد ! پولت را بهت می دهد ! ساعت دوازده است و تو بعد از دو ساعت تلاش مذبوحانه !! موفق به دریافت سی هزار تومان ناقابل از حسابت شده ای !
تشنه و گرسنه با اولین هزار تومانی که گرفته ای آب معدنی و روزنامه می خری و سر خیابان ویلا سوار ماشین می شوی که بروی آن طرف شهر با این سی هزار تومان رویایی ، سفال  ها را از کوره بیاوری کارگاه !
................ خسته نباشی دلاور ! ....................

   + غزل کریمی - ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٦/۳٠

اندر احوالات !

سلام ...
یکم : طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق ؛ لیک
                         چو درد در تو نبیند ، که را دوا بکند ؟
                                                                      جناب حافظ

دوم : به قول سهراب سپهری : « من روزها نقاشی می کنم . هنوز روی دیوارهای دنیا برای نقاشی های من جا هست . پس باید به سرعت کار کرد ! »  من هم روزها و شب ها را با کار کردن سپری می کنم و خط می کشم روی همه ی دیوارهایی که بدون تابلوهای من تنها مانده اند ...

سوم : ... اما عجیب دلم دیوار « تو » را می خواهد که سر بگذارم رویش و ساعت ها ساعت ها ساعت ها بشوم تابلوی دختری که بدون اشک گریه می کند ...

چهارم : نگفته بودم ؟ ... نهم تا چهاردهم مهر نمایشگاه داریم : من و شبنم و یه ریزه هم یکی دیگه از بچه ها ... نمایشگاه آرایه های داخلی سفال و چوب هست و توی نگارخانه ی اندیشه برگزار می شه ... خودمو با کار کردن برای نمایشگاه غرق کرده م ... خوبه ! راستی ! هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم ! اگر توی روزنامه ها ، صدا سیما ، یا هر کوفت و زهرمار فرهنگی هنری دیگه ای آشنا دارید ؛ یا دلتان می خواهد دعوت نامه ی نمایشگاه را توی وبلاگ هایتان بگذارید ، بگویید که شدیدن محتاج الطاف کریمه تان هستیم !

پنجم : : آخه من برای تو چی بنویسم پسر جان ؟! چی بنویسم که فهمیده باشی و یاد گرفته باشی و ... اصلا مگه می شه این چیزا رو از کسی پرسید یا به کسی یاد داد ؟ ...
حالا یک چیزهایی نوشته ام که فکر کنم فردا برایت بگذارمش این جا ...

   + غزل کریمی - ۱:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٦/٢٠

حالا تا بعد

سلام ...

تولدشه !
آخيييييييييييييی ! يه سالش شد !

پی نوشت : يادت باشه استاد ! آخرش برام کامنت ننوشتی ... می کشمت : رسما !

   + غزل کریمی - ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٦/۱٥

پراکنده نوشته ام ؛ زيادی هم ! می دانم !

سلام ...
یکم : به مرز شعله ی خورشید می رسم امروز
         و می خورد حالم از سکوت ماه به هم !

دوم : ای بابا ! بی خیال بهرنگ جان ! باور کن این که من هفتم شهریور به دنیا آمده ام ، به همان اندازه جزو اطلاعات عمومی به درد نخور است ... به همان اندازه که می دانی هر سال دو تن رنگ برای نوسازی برج ایفل مصرف می شود !

سوم :
* نمی دانم حوالی چندم مرداد بود و دلتنگ آمدنت بودم ... دلتنگ نوشتنت ...
افتاده بودم روی زمین و منتظر بودم کسی بیاید پرنده ام را که داشت می مرد ، نجات بدهد ! افتاده بودم روی زمین و نفسم بالا نمی آمد . افتاده بودم روی زمین و دنیا را فقط همان یک وجبی که رویش افتاده بودم می دیدم ...

نمی دانم نخست تو آمدی یا من ... نمی دانم من گشتم دنبالت پیدایت کردم ؛ یا این که همان جا که افتاده بودم ماندم و تو آمدی پیدایم کردی ! هر چه بود ، یک دفعه دیدم پرنده ام دارد آواز می خواند . راحت نشسته روی اولین شاخه ی دم دستش و زده زیر آواز ...
...
حالا امشب دوباره پرنده ام ساکت شده . نمی دانم خوابش برده ، یا ... ! راستش گاهی این طوری می شود . خسته می شود از خواندن و خواندن و خواندن و گاهی شنیده نشدن ! ... می دانم ! می دانم که بیشتر وقت ها آن قدر آوازش بلند است که حتی تو هم مجبور می شوی بشنوی اش !

چهارم :
رفتم مسافرت خیر سرم ! 30 ساعت مسافرتم طول کشید که از این میان حدود دوازده ساعتش را توی اتوبوس بودم !
از یادداشت های توی اتوبوس :
ساعت 11 صبح
... و این شهری بود که این بار تنها کم تر از 18 ساعت تویش بودم . دو سال بود که نیامده بودم و حالا 18 ساعت ، تلافی سهم این دو سال بود ! فکر می کنم که هیچ  حسی ندارم : نه از این که آمده ام و نه از این که به این زودی دارم برمی گردم . باید می آمدم ... اصلا بگذار فرض کنم نیامده ام . مانده ام تهران و همه ی این ساعت ها را خواب بوده ام ؛ و خواب دیده ام که ... اصلا بگذار فکر کنم ... اصلا فرض کن چند روزی هم مانده ام که « آب و هوایی » عوض کنم . وقتی « حال و هوا » عوض نمی شود ، چه فرقی می کند چندین و چند روز یا تنها 18 ساعت ؟ حالا دوباره یک پنج – شش ساعتی را توی اتوبوس پیش رو دارم برای نوشتن و کتاب خواندن و موسیقی گوش دادن . حالا یک پنج شش ساعتی وقت دارم برای فراموش کردن ...
...
بعد از ظهر :
... چرا این قدر ویلان تو ام این لحظه ها را ؟
... انگار جایی جا گذاشته امت ؛ جایی بین گنج نامه و بابا طاهر ...

پنجم : ... !

   + غزل کریمی - ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٦/۱۳

سفر به ديگر سو

سلام ...

دوباره شرع کرده م به « حرف خوردن » ... تنها دل خوشيم اينه که : اين نيز بگذرد ! و امیدوار به اين که سو هاضمه نگيرم !

پی نوشت : تاتر « پنجره ها » رو نرين ... چرته ! حتی حضور فرهاد آييش و علی نصيريان هم کمکی بهش نکرده ... نرين ها !!

پی نوشت ۲ : طاقت ندارم دیدن اين جوری ات را
                   يا بدتر از آن : يک دقيقه دوری ات را !

پی نوشت ۳ : گفتا که تو در چنگ مني ،چونت نزنم؟
                            من چنگ تو ام !من چنگ تو ام!
                                 زخمه بزني، زخمه نزني، من در طربم...

پی نوشت ۴ : ... !

   + غزل کریمی - ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٦/۱۱

عنوان هم ندارد !

سلام ...

پی نوشت : نمی دونين وقتی يه نفر بهم می گه : « وای اين کاردستی تو هست ؟ دستت درد نکنه ! » چه قدر خودمو کنترل می کنم که نزنم تو دهنش ! مامانم هم همين طور ! البته اون گاهی سعی می کنه که به طرف توضيح بده اين يه کار هنريه و با کاردستی فرق داره ؛ ولی معمولن موفق نمی شه !
* توجه داشته باشين که اون آدم واژه ی کاردستی رو برای يکی از سفال های من که روش فکر ، انرژی ، حس ، وقت و تخصص گذاشته بودم به کار برده بود !

پی نوشت ۲ : ندارد !

نکته ی انحرافی : متن اصلی اين يادداشت رو پاک کردم . نه اين که از اين جا پاک کرده باشم ها ! از توی ذهنم پاکش کردم !!

   + غزل کریمی - ٤:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٦/۱٠

در ميان خون و گلوله و نيرنگ به دنيا آمدم تا ...

سلام ...

خدا کنه به روز شه !!

سلام ...

آژیر ، دود ، همهمه ی هزار هزار لب ناخوانا که دارند زمزمه ات می کنند ...

- خانم ! چند سال بعدتر قرار است این خاک تقدیم به شما شود ؟

- آقا ! چند سال قبل تر بود که با هم مردیم ؟

من دلم آجر می خواهد ؛ که پرتش کنم توی شکم هر چه ونوس است ... هر چه الهه است ... من دلم خود مرگی می خواهد ! خود کشی نه ها ! خود مرگی ... تو به من قول زاده شدن می دهی ؛ من دلم با تو مردن می خواهد ...

- آقا ببخشید ! ایستگاه یکی مانده به آخر که شد ، به من می گویید ؟! می خواهم قبل از شما پیاده شوم ...

همیشه پیش از آن که فکر کنم اتوبوس ها به آخر خط رسیده اند و من هنوز در خواب بوده ام . دلم می خواهد این دفعه زودتر از یک نفر پیاده شوم . پیاده شوم و تا ایستگاه بعد که آخرین ایستگاه باشد را یک نفس و یک تنه بدوم و به ریش و گیس سواره ها که توی ایستگاه ، ویلان ایستاده اند بخندم ... دلم می خواهد به تو بخندم !

من دلم تانک می خواهد که از رویم رد بشود و من بشوم اسطوره ی خاک ، که نه در بر گرفته باشدم ؛ بلکه من شده باشم واسطه اش با هوا ، هوای دود گرفته ی جاری بین بمب ها و ستاره ها و منورها ...

- تک تیراندازها اشتباه کردند . هدف را معکوس زدند ... تک تیراندازها گند زدند به سرنوشت و کف نوشت و دل نوشت ماها ...

من دلم نوشدارو می خواهد . قبل و بعد از مرگش فرقی نمی کند ... قبل و بعد از بمبارانش فرقی نمی کند ... مهم این که بخورم به سلامتی تو و آن دم تنها آن دم زنده شوم از مسیحای شراب تو ، سراب تو ...

 

پی نوشت : چه قدر شیرین تر این که ببینی :

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید

معشوق همین جاست ؛ بیایید بیایید !

و آن وقت ساکت گوشه ای کز کنی و نگاهش کنی و بدانی دست بزنی ، آب می شود !

 

پی نوشت 2 : جوجه ! تو می خوای به من بگی چطور دوستت داشته باشم شیرین تره ؟! تو برو به فکر لحظه های بی خوابی و بی تابی خودت باش ... من اوکی ام ؛ اوکی ؟

 

پی نوشت 3 : پلنگ و نی نی و مادمازل و سیبیل مهمانم بودند . دختر مهربان هم قرار بود باشد که افتخار ندادند ! کی باشد از خجالتشان دربیاییم ! ... پلنگ و سیبیل اندازه ی چند شبشان غذا خوردند ... شکم پلنگ آن قدر باد کرده بود که اگر نگرفته بودیمش ، مثل این بالن های هلیم رفته بود هفت فلک را سیر کند ! نکته ی جالب این بود که پلنگ جان وقتی تو حرف کم می آورد یا حرفی سر دلش سنگینی می کرد که نمی خواست بگوید ، زودی می گفت : « غزل تولدت مبارک ! » ... من که سوادم تا پنجاه بیشتر قد نمی ده ؛ ولی فکر کنم خیلی بیشتر از این حرف ها این جمله را استفاده کرد !

 

   + غزل کریمی - ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٦/۸

گهگاه که ستاره ها چشمک می زنند

سلام ...

دلم می خواست بپرسم : « چرا برای غزل کریمی ؟ » نپرسیدم ! گذاشتم همان طور بچسبد به وبلاگش و تنوره بکشد روی دیوارهای تنهایی ام ...

... و سینه ی ساحل زیر چشم های تو کبود می شود ...

از میثاق ممنوم که این چند روزه برایم پدر شده بود و برادر و دوست و رفیق و چند تا افراد دیگر !!

 

* شاید خوب نشده باشم ؛ اما ...
شاید گلو دردم ساکت نشده باشد – و بدتر هم شاید شده باشد – اما ...
شاید صدایم هنوز بوی ماندگی بدهد ؛ اما ...
اما هنوز هم تو هستی و خدا و آسمان که بشود از دست این دنیا بهشان ، بهتان پناه برد ...

خوب می شوم !

*پی نوشت هشتم شهريور : چرا اين پرشين بلاگ باز ديوانه شده ............. نمی تونم بلاگمو به روز کنم !

 

   + غزل کریمی - ٤:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٦/٦

چه روزها که بی بهانه گذشته اند ...

سلام ...
یکم :
...  مانند هيچ كس به تماشا نشسته ام، مانند هيچ كس به تماشا نشسته اي
من آن دو چشم قهوه اي خيس اشك را، تو اين سكوت مسخره و مضحكانه را

دارم شبيه خاطره ها مي نويسمت: پاييزها و پنجره ها و پرنده ها…
زل مي زنم به چشم تو و گريه مي كنم اين ارتباط ساده ولي ناشيانه را،

اين عصرهاي با تو قدم ، شعر، گفت و گو…اين صبح هاي با تو سلام و سحر به خير
اين را كه اسم كوچك تو مثل قاصدك پر كرده ميز و دفتر و ديوار و خانه را

زل مي زنم به چشم تو و گريه مي كنم، زل مي زني به چشم من و گريه مي كني
مانند هيچ كس به تماشا نشسته ايم غمگين ترين تراژدي اين زمانه را

آرام روبه روي هم و بغض در گلو، بي هيچ صحبتي ، غزلي، عاشقانه اي
تو اين سكوت غمزده ی ناگزير را…من آن دو چشم قهوه اي پر ترانه را ...
                                                                        از : « زهرا باقری شاد »

دوم : گلویم درد می کند . استخوان شده ای در گلویم و بیرون نمی آیی ؛ بیرون نمی آورمت . درد می کنی . زخم می شوی و راه نفسم را بند می آوری . فکر می کنم : «  ای کاش همه ی راه ها به رم ختم نمی شد ! » مرده شور هر چی ضرب المثل و ضرب العسل را ببرد !! ... ای کاش همه ی راه ها به گلوی آدم ختم نمی شد ... گلویم دارد می سوزد از بس راه ها آن جا با هم دیدار کرده اند .

سوم : تقدیم به دوستی که سیاه پوش خودش بود ...
مرده ها زجر می کشند وقتی ندانند مرده اند ! این را از فیلم « چه رویاهایی می گذرند » یاد گرفته ام . زنده ها هم زجر می کشند ، وقتی ندانند زنده اند ... تو مرده بودی و باور نداشتی و دوست دارانت را هم مرده می خواستی ! من سعی کردم ؛ ولی نمی توانستم مرده باشم . من زنده بودم ؛ هر چند باورش سخت بود !

چهارم : این رفیقمان « معصومه » مدتی پیش برایم میل زده بود و قاتی حرف هایش این غزل را هم – که فکر کنم از قیصر امین پور است – آورده بود :
- اگر چه هزاران « غزل » ساختیم
« غزل » را ولی خوب نشناختیم ...
..................
فکر کردم خیلی نامردی است اگر سپاس نگویمش !

پنجم : گلویم درد می کند ؛ به استخوان و این حرف ها هم هیچ ربطی ندارد !

   + غزل کریمی - ٤:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٦/٥

اين جا : زمين ؛ من : ... !

سلام ...
برای روزبه ... که بی دلیل خوب است !
***
... روز بود و کشتی کوچکی که می رفت جزایر « بیوک آدا » و جمعی از دوستان عزیز که همه جا باید « ایرانی » بودن خودشان را ثابت کنند ( و این اصلن بد نیست ها ! گفته باشم ! ) ... و می خواندیم و می زدیم و می خندیدیم ... و من که کلاه به دست گرفتم و از جماعت برای خواننده ی جمع پول و هدیه جمع کردم ! و دوستان عزیز غیر هم میهنی که در آغاز با تعجب نگاهمان کردند و ساعتی بعد در کف زدن و شادی همراهی مان کردند ( لابد فکر می کردند که تا به حال جمع نوازنده ی دوره گرد به این زیادی ندیده اند ! ) ...
... و من که می نوشتم و تو که سرت را کرده بودی توی دفترم که ... و بنیامین که ارتودنسی دندان هایش را بهانه می کرد برای انجام ندادن هر کاری ؛ از تخمه خوردن گرفته تا کف زدن و ... ! و نیما که وقتی بهش تخمه تعارف کردم ، کلا پشیمان شدم ؛ از بس این بچه – و بقیه ی دوستان – کم رو بودند و پلاستیک تخمه را قاپ نزدند ! ... و راحله که سرش به کار واکمن خودش گرم بود ...
... شب  بود و اسکله ی پر از دود ماهی های کباب بر آتش و گوشی برای شنیدن صداهایی به بعیدترین زبان های دنیا . و گوش ما که فقط « سکوت سرشار از ناگفته هاست » را با صدای « شاملو « می شنید !
... شب بود و پائولو – که فکر کنم اسمش کوشان بود – و بقیه که از دیسکو برمی گشتند و خودشان را ایتالیایی جا زده بودند تا کلاه اشانتیون بگیرند ! ... راستی ! تو هم بودی ؟! ...
... شب بود و نوای موسیقی سنتی ترکیه که توی میدان سلطان احمد جاری بود و مسخره بازی مسوولان اردو که « باید دخترها ساعت یازده و نیم هتل باشند ! » و شماها که زودتر از ما دخترها راه افتادید تا هتل که ما ناراحت نشویم ... بماند که بعدش کی دوباره جیم زدید و تا کدامین نصفه ی شب بیرون ماندید !!
... آن جا شب و روز فرقی نداشت ... آن جا فقط صمیمیت را یاد گرفتم و این که یک مسافرت به سادگی می تواند دورترین آدم ها را به هم نزدیک کند ... و شاید نزدیک ترین آدم ها را چه قدر دور ...
مرسی روزبه ! مرسی ! این روزها می خواهم یادم بیاید که شب و روز نباید با هم فرق کنند ...

   + غزل کریمی - ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٦/٤

عنوان ندارد

سلام ...

امروز بالاخره تصميم گرفتم اصلن تولد نگيرم ... مزخرفه ... مزخرف ...

يادداشت خصوصی :
جناب جان ! اگه بعد از پابليش اين يادداشت به اين جا سر زدی ، يه سر به کامنت های پست قبلی بزن ... يه چيزی اون جا واسه ت دارم ...

   + غزل کریمی - ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٦/٤

به من نگاه نکن ... من يه سيب گندیده ام که خودش هم به خودش نگاه نمی کنه ...

سلام ...
امشب هوا سرده ... خیلی سرده ... باد می آد و شلاق می شه روی سرم . شدتش حتا از ضربه ی دستمال های رنگی دخترا هم بیشتره ... از ضربه ی دستمال های دخترای رنگی ...

امروز همه ش شب بود ... نه غروب بود و نه ظهر و نه صبح زود : فقط شب بود ؛ و من هی خوابیدم . خواب دیدم تو را که با من می رقصیدی ؛ روی شیشه شکسته های بخار گرفته از باران و سرمای بیرون می رقصیدیم ؛ و من سردم بود و پاهایم هی قرمز جاری می شدند و من محکم تر توی بغلت تانگو می شدم ... گفتم که : خواب می دیدم !!

هوا شهریوره ! می ترسم : از همه ی شهریور و از همه ی این روزها می ترسم ... از بیست و چهار سالگی م می ترسم ... از بیست و چهار سالگی یه تنها – که به قول مامانش این روزها گم شده – می ترسم ... از خودم می ترسم ؛ که نمی تونه دوست داشتنت رو و خواستنت رو کتمان کنه .... از تو می ترسم ؛ از تو می ترسم ؛ از تو می ترسم  ؛ از تو می ترسم ... از این روزها می ترسم ؛ از این روزها که با شدت هر چه بیشتری دارن رد می شن و رد می شن و تمومم می کنن ... این روزها که رد می شن ، یعنی این که هر روز ، یه روز بیشتر به تموم شدن « ما » نزدیک می شم ... مهم نیست کی باشه . مهم اینه که هر روز بیشتر نزدیک می شم ... نگو که ما « ما » نیستیم ... نگو ... نگو ... نگو ... نگو ... نگو ...

هوا شهریوره . هوا بیست و چهار سالگی م رو داره تو گوشم کشیده می زنه ... و یک سالگی این وبلاگ رو – که خدا می دونه چه قدر به من و چرت و پرت هایی که این جا حواله ش کردم می خنده ! – مثل صدای تلق تولوق یه قطار از خط خارج شده برام تکرار می کنه ... 6 روز مونده تا تموم بشم ... و 14 روز مونده تا این جا هویتی به نام « ... » پیدا کنه ... وبلاگ بدبخت !!

هوا شهریوره . من از مسافرت رفتن می ترسم ... از رقصیدن می ترسم ... از گریه کردن می ترسم ... از سکوت می ترسم ... از شنیدن حال و هوای خودم توی صدای تو می ترسم ... از حضور خودم که بد جوری داره توی چشم می زنه می ترسم ...

چرا نمی تونم بلند داد بزنم : دوستت دارم ... چرا نمی تونم زمین و آسمون رو با بلند دوستت دارم گفتن هام به لرزه در بیارم ... چرا .......................................................................

می ترسم ... بلندم کن !

   + غزل کریمی - ٢:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٦/٢