آخرين دندانه ی اين شانه يا آخرين دانه ی اين تسبيح ...

سلام ...
تقریبن ده روز پیش ، یه دفه احساس کردم موهام موجودات خیلی اضافه ای روی سرم هستند ؛ قیچی رو برداشتم و ... سرمو خلوت کردم ...
حالا دیگه فقط با شونه ی مردونه باید موهامو مرتب کنم ... وقتی دیدم هیچ کدوم از شونه ها موهامو نمی گیرن ، رفتم سر کمد و سراغ اون « کت » که یازده ساله دیگه کسی تنش نکرده و از جیبش شونه ای رو برداشتم که یازده ساله دیگه موهای پدرمو شونه نکرده ... شونه رو که به سرم کشیدم ، یکی دو تا از دندونه هاش که خیلی سست شده بودن شکست ...
به جای این که یاد خیلی از مسایل فلسفی بیفتم یا دلم برای پدرم تنگ شه یا یا یا ، فقط یاد این جوک مسخره افتادم که :
یه روز یه اسکاتلندیه خیلی ناراحت بوده . رفیقش ازش می پرسه چی شده طرف می گه یکی از دندونه های شونه م شکست . رفیقش می گه این که ناراحتی نداره خب با بقیه ی دندونه هاش موهاتو شونه کن ... اسکاتلندیه سرشو تکون می ده و می گه آخه این آخرین دندونه ی شونه م بود !

............................

اخبار نمایشگاه :
• هم چنان نیازمند یاری سبزتان در زمینه ی تبلیغ نمایشگاه در وبلاگ هایتان هستیم !
• هر کی دعوتنامه رو توی وبلاگش گذاشت ، یه ندا بده که از لطفش باخبر بشم و اینا !
• نشانی اینترنی دعوتنامه : http://bb.domaindlx.com/qazal60/qqq12.jpg
• نشانی وبلاگ گروه ما : http://sepandaar.persianblog.ir
• هم چنان باز هم نیارمند یاری سبزتان هستیم ........ خدا خیرتون بده !

   + غزل کریمی - ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٧/٤