ای ول !

خود نوشت : ندارد !

پی نوشت :راستشو بخوای روان پزشکه اون قدر هم بد نبود ... باعث شد یکی دو تا از پنجره ها بلرزن ... یکی شون از شادی ؛ یکی شون از اشک ... خوب بود !

   + غزل کریمی - ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۳٠

...

سلام ...

شعرهایم را خیلی وقت است نمی نویسم . شعر برای شنیده شدن است ؛ اگر شنیده نشود می میرد . نمی ماند که بشود غزل ... مثنوی ... سپید ... سیاه ... شعرهایم را می گذارم مثل لقمه ای توی گلویم گیر کند ؛ اما ننویسمشان که شنیده نشوند و یخ بزنند ...

بعدش ، دیگر این که حالم خوب است و برای عاشق ماندن هیچ سعیی نمی کنم ؛ برای عاشق نماندن هم ... شده ام آن سربازی که از جنگ شکست خورده بر می گردد ، اما به نشان های لیاقتش آن قدر افتخار می کند که اصلا مملکت درب و داغونش را نمی بیند ؛ خانه های ویران را نمی بیند ... تنها شهامت خودش را می بیند و ... شده ام سربازی تنها که از جنگ با خودش ویران ، اما سرفراز برگشته ...

... این نوشته خیلی بیشتر از این ها کش داشت اما این جا آن قدر شلوغ است که اصلن نمی توانم تمرکز کنم ... ببخش ...

پی نوشت : این کتاب « چند روایت معتبر »* عجب چیزی بود ... داستان هایش را هم که کنار بگذارید ، آن تکه هایی که آغاز هر داستان نوشته بود ، بد جوری چنگ می انداخت به گلوی آدم ... به چشم های آدم ...

 

* چند روایت معتبر / مصطفا مستور / مجموعه ی داستان / نشر چشمه

   + غزل کریمی - ٦:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٢٩

هيچی نيست ...

سلام ...
زنده ام ؛ به ميزان لازم ... و خوب ؛ به ميزان کافی ...
اما راستش نمی دونم چرا ميزان ديسکانکتيويته ام بالا رفته !
رفقا ببخشن !

...

   + غزل کریمی - ۸:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٢۸

همين !

سلام ...
... و يک روز می رسد که پنجره ها از شادی می لرزند ...

پی نوشت : ندارد .

   + غزل کریمی - ٩:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٢۱

« تو » یعنی یک فاشیست احمق عزیز !


سلام ...

هر جور دلت بخواد راه می ری ...

هر جا دلت بخواد می ری ...

هر وقت دلت بخواد برمی گردی ...

هر چی دلت بخواد می پوشی ...

هر چی دلت بخواد می گی ...

...

همه برای کار بهت اعتماد دارن ...

همه تو رو « آدم حسابی » می دونن ...

راحت می تونی رو کمک های مالی دیگران حساب کنی ...

لازم نیست واسه ی هر کاری توضیح بدی ...

همیشه « حق » با تو اه ...

...

برادر جان !  من مونده م که واقعن تو چرا این قدر کم « پیشرفت » کردی !

 

پی نوشت : نمی دونم چرا باز فمینسمم عود کرده !

 

   + غزل کریمی - ٩:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۱٤

بعد از تمام تکرارها ...


سلام ...
سرنوشت : ... دوستت داشتم که گذاشتم بهم بگویی :« دوستت دارم » !

نوشت : کفش می خرم ؛ کیف می خرم ؛ روان نویس می خرم ؛ پولیور می خرم ؛ انگشتر می خرم ؛ بلوز می خرم ؛ شلوار می خرم ؛ عروسک می خرم ... و همه ی این ها به خاطر این است که به خودم کادو داده باشم ؛ که به خودم تبریک گفته باشم ؛ چون : حالم خوب است !

 

   + غزل کریمی - ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۱۳

حتا سلام هم بی معنی است ...

..................................................................................
.........................................................................
..............................................................................................
...........................................................................................................................
.................................................................

   + غزل کریمی - ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٧

حرف های قديمی !


سلام ...

یکم : ... پرنده شو که به اندوه من سری بزنی ...

 

دوم : اینو چند وقت پیش نوشتم ... حس فرستادنش نبود !

 

سوم : نمایشگاه تمام شد ؛ و حالا لابد لازم است تشکر کنم از آن هایی که آمدند و ... و آن هایی که نیامدند و ... بگذار اسم نبرم از آن هایی که نیامدند و بسیار خودخواهانه بگویم « فقط امیدوارم واقعا بلایی به سرشان آمده باشد که نیامده اند ! چون هیچ جور دیگری نیامدنشان برایم توجیح پذیر نیست ! »

و اسم ببرم از ... از مریم حبیبیان ، احسان پرسا ، عباس موسوی ، نفیسه صادق پور  ،  حمید سهرابی ، میثاق غیرتیان  ، سمین غیرتیان (عزیزم ) ، حامد عسگری  ، فرنازمحمدزاده ،  شمیم ... moli .... معصومه ... رضا ... مینا ... ندا ... هایده ... میلاد ...   و خیلی ها از بچه های دانشگاه ......که روز گشایش گالری زحمت کشیده بودند و ...

و نام ببرم از خیلی مهربانان دیگری که روزهای بعد ...  

یکتا ... حامد ... الهام ... ایران ... مهدی شادکام ... جاناتان ... نفیسه صادق نژاد ... آرزو ... و خیلی های دیگر ... و روزبه عزیز که ... که اصلن انتظار نداشتم بیاید و آمد ...

و شاید خوب باشد سپاس ویژه ای داشه باشم از آن هایی که از نمایشگاه خرید کردند ... دستشان درست !

و قدردانی کنم از تلاش های میثاق بابت چانه زدن بر سر قیمت قاب آینه ای که دلش می خواست ( که زهی خیال باطل که حتی به خاطر گل روی سمین هم حاضر به کوتاه آمدن نیستم ! ) هر چند این برادر هنوز هم اولین سوالی که ازم می پرسد این است : « قاب آینه م را فروختید ؟ » ... !!!

 

چهارم : حالا دیگر باید واقعا احساس کنم سفال گر هستم ... هرچند ...

   + غزل کریمی - ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٦

مثل هميشه ...

سلام ...
سرنوشت : تا تو با منی زمانه با من است ...

خود نوشت : ای کاش وقتي خواهشی داری ، وقتی توی مخمصه ای ، وقتی طرف مقابلت بهت قول می دهد ، به تو و به قول های خودش و به حرمت خيلی چيزها وفادار و متعهد می ماند ، تو هم پيش خودت فکر کنی شايد او هم خواسته هايی کوچک داشته که به حرمت تو ، به حرمت وجود تو ، به زبان نياورده . خواسته هايی که بر آورده شدنشان ، نه به هيچ جای اين زمين و آسمان و نه به هيچ جای روح و دل و جان تو ضرر نمی رساند ...
ای کاش فکر می کردی ...

پی نوشت ۱ : بهت بر نخورد عزيزم ! می دانی که من اهل گلايه نيستم ... اين را برای خودم نوشتم که يادم بماند خودم اين طور نباشم !

پی نوشت ۲ : اصولن بشر خودخواه است ؛ از اين دخترک گرفته تا ...

   + غزل کریمی - ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۳

...

سلام ...
من زنده ام ... حالم هم خوبه خوبه ...
می نويسم ؛ به زودی ...
سپاس از همه تون ...
تا روزی که بنويسم : 

   + غزل کریمی - ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۳