حرف دارم ... چند تا !

سلام ...
سر نوشت : حالا راستش پرم از گفتن و نگفتن ...
باشه ... نمی گم ...

نوشت :
*یه جا نوشتم : منوچهر آتشی را دوست داشتم : خودش را ؛ و نه شعرهایش را ... مرتضا ممیز را دوست داشتم : کارهایش را ؛ و نه خودش را ... و حالا دعا می کنیم که خدا هر دو تایشان را بیامرزد ... .............. حالا می نویسم : چه قدر آدم های متفاوت وقتی می میرند شبیه هم می شوند ناگزیر ...

* بلیت کنسرت شجریان تا سقف ۲۵۰ هزار تومان خرید و فروش شد . که چی ؟ ... هیچی ! زنده باد هنر ... هنر مقدس !

* بیست و پنج نوامبر هم گذشت ... من یادم نبود ... توی فروشگاه کوچکم سرگرمم و به هیچ چیز جز پول درآوردن فکر نمی کنم ... اصلن به من چه که خشونت علیه زنان فراوان است و مردان هنوز جنس قوی و برتر ... زنده باد من ! نماینده قشر وسیعی از زنان پاکدامن !!

پی نوشت : یه باغبونی دانشگاه داره ( قد یه وجب ... سیبیل سفیییییییییییییید و ده وجب ! ) که صبح به صبح می آد در مغازه و بهم می گه : سلام حاج خانوم ! ................ همین بابا تا چند ماه پیش می اومد دم دانشکده یا توی حیاط و ما رو می دید که ولو روی زمینیم ... بهم می گفت : سلام دخترم .............. چه الیناسیونی در من صورت گرفته ها !

   + غزل کریمی - ۸:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٩/۱٠

همین امروز ...

سلام ...

... و من همین امروز که دلتنگم ، باید سری به صفحه ی پیام های وبلاگ تو بزنم ... و همین امروز ...

... امروز ، از این کافی نت که سر و صدایش اصلن نمی گذارد آدم ... و این که این جا را شاید به خاطر همین سر و صدایش دوست دارم که اعصاب آدم را خورد کند ؛ و این موسیقی سیاوش قمیشی که ...

خوشبختی اش این جاست که دوستت دارم ؛ خوشبختی اش این جاست که هستی ، حتا اگر نخواهی و نخواهیم ... و خدا که می خواهد ...

خوبم ؛ به چشم روشنی همه ی دلتنگ های عالم ... همه ی آن هایی که یک نفر هست که دوستش بدارند و به خاطرش کلافه شوند ...

... و من همین امروز کامنتینگ تو را باز می کنم ... که چه بشود ؟ ... که گور پدر هر چه دلتنگی ... من که زنگ نمی زنم و تو هم که ...

... به قول خودت ... به قول عزیز خودت ... گاهی شیرینی عشق رنگ و مزه ی دیگری می گیرد ... مزه ی تلخی که مثل یک فنجان قهوه ی غلیظ به آدم آرامش می دهد ... آرامش کاذب ...

خوش باش ... به سلامتی « ... » خوش باش ...

   + غزل کریمی - ٦:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٩/۸