من یه عشق جاودانه / به تو تقدیم می کنم

سلام ...

یکم : سر و زر و دل و جانم فدای آن یاری

        که حق صحبت مهر و وفا نگه دارد

                                               حضرت حافظ 

دوم :

در فراسوی مرزهای تن ات تو را دوست می دارم .

 

آینه ها و شب پره های مشتاق را به من بده

روشنی و شراب را

آسمان بلند و کمان گشاده ی پل

پرنده ها و قوس و قزح را به من بده

و راه آخرین را

در پرده یی که می زنی مکرر کن

*

در فراسوی مرزهای تن ام

تو را دوست می دارم .

در آن دوردست بعید

که رسالت اندام ها پایان می پذیرد

و شعله و شور تپش ها و خواهش ها

                                                       به تمامی

فرو می نشیند

و هر معنا قالب لفظ را وامی گذارد

چنان چون روحی

                          که جسد را در پایان سفر ،

تا به هجوم کرکس های پایان اش وانهد ...

*

در فراسوهای عشق

تو را دوست می دارم ،

در فراسوهای پرده و رنگ .

 

در فراسوهای پیکرهایمان

با من وعده ی دیداری بده .

                                                                                                حضرت شاملو

 

   + غزل کریمی - ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱/٢۸

باران ...

سلام ...
یکم : با کسب اجازه بنده می بوسمتان
         با این کلمات زنده می بوسمتان
         دارید رباعی مرا می خوانید
         دارم رک و پوست کنده می بوسمتان!
      جلیل صفربیگی

دوم : و من در حوالی چشم هایت ، بهمن می شوم و برف ، که ببارم روی شانه های استوارت و خواب بروم کنار گونه و چانه و لب های تا همیشه شرقی ات ! تصویری که این روزها نقشه ی راهم ست !

سوم : چه قدر این گرد و غبار معلق در فضا تولید مثلشان زیاد است ! خسته نشدند از بس روی همه ی وسایل اتاق من نشستند و من پاک نکردمشان ؟

چهارم : فیلم شهر زیبا رو دیدم ... روانی شدم !

پنجم : همین ! فعلن چیز دیگه ای یادم نمی آد !

 

   + غزل کریمی - ۱:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱/٢٤

وقتی دوستی از کلماتت بالا می رود ...

سلام ...

اینو یه دوست ـ که خدا می دونه چه قدر برام دوست با ارزشیه ـ یه روز که اوضاعم قاتی پاتی بود واسه م نوشته بود . تازه از توی خرت و پرت های کامپیوترم کشیدمش بیرون ...

http://bb.domaindlx.com/qazal60/baraye%20to.jpg

راستش ، الان یادم نیست اون موقع دقیقن چه مرگم بود ! مهم اینه که دیدن این یادداشت ...

ازت ممنونم رفیق ... هزار تا ... هنوز و همیشه !

   + غزل کریمی - ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱/۱٩

این هجدهم ...

...

* کافه گودو جای خوبیه برای نوشیدن قهوه فرانسه ی سرد شده ، و فراموش کردن ، و امیدوار بودن ...

حتی اگه گرامافونشونو وقتی تو داری می ری تازه روشن کنن و توی همه ی فراموشی و امیدواری و نگاه کردن به رومیزی چارخانه و سیگار کشیدن دختر و پسر میز کناری ت و کز کردن روی صندلی لهستانی ، خِر و خِر تهویه ی پر سر و صدا تنهایی ت رو پر کنه !

   + غزل کریمی - ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱/۱۸

کشف تازه !

سلام ...
چه قدر شخصیت « سید جمال الدین » را دوست دارم ... معرکه ست .
و چه قدر تاریخ با اون چه که ما توی کتاب های تایخ می خوندیم ـ و حالمون را به هم می زد ـ فرق داره !
کسی کتابی سراغ داره که زندگی سید جمال الدین را با بیانی زیبا تعریف کرده باشه ؟

   + غزل کریمی - ٢:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱/۱٧

در تار و پود لحظه هایم

سلام ...
امروز نخستین روز کاری سال هشتاد و پنجم بود .
... و من دلم چه قدر برای فروشگاه کوچکم تنگ شده بود ... و برای جیک جیک بی صبرانه ی گنجشک ها که گوشم را پر می کنند ... و برای وراجی کردن با مشتری ها ... و برای تاکسی های خط دانشگاه تا ونک ( که آخرین بار با تو سوار شده بودم )

پی نوشت : می بینی ! همه ی راه ها به تو ختم می شود !

   + غزل کریمی - ٩:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱/۱٥

من بی تقصیرم !

* منبع : روزآن لاین

   + غزل کریمی - ٦:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱/۱٤

اخبار سیزده به در سال هزار و سیصد و هشتاد و عشق !

سلام ...
اخبار امروز :
* تا ساعت یازده و نیم صبح خوابیدم .
* به سنت حسنه ی مادربزرگ و پدربزرگ ها نشستیم و کاهو با سکنجبین ( همان سرکه انگبین ) میل کردیم .
* تخمه شکستیم .
* عمه جان که در روستا زندگی می کنند ، هوس آش ترش کرده بودند و ناهار آش ترش - که بسیار خوش مزه است - میل کردیم .
* دهنمان با فیلم هندی های تلویزیون آسفالت شد .
* سبزه هایمان را گره زدیم .
* بعد از ظهر به میزان قابل توجهی خوابیدیم .
* بیدار شدیم و مجددا طبق همان سنت حسنه کاهو با سکنجبین میل کردیم .
* طبق همان روش قبلی دهنمان آسفالت شد .
* سر وقت کامپیوتر آمدیم و جای یک نفر که دنیاست را در این سیزده به دری بسی سبز کردیم .
* با مامان جان رفتیم پارک دم خانه و بستنی گردویی کاله خودیم و سر راه سبزه هایمان را به جوی آب انداختیم تا سیزدهمان حسابی به در شده باشد .
* نشستیم با مامان کرانچی خوردیم .
* قرار است شام ، ادامه ی آش خوش مزه ی ظهر را بخوریم ؛ بدون عمه جان .
* هم چنان طبق همان روش کارآمد ، دهنمان دارد آسفالت می شود .


پی نوشت : قرار بود یک نفر که دنیاست هم امروز خانه بماند . تا ببینم اخبار امروز او چه بوده !

   + غزل کریمی - ۸:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱/۱۳

بازگشت

سلام ...

یکم : تو آمدی ز دورها و دورها ...

دوم : دیگر نوشتن را نه برای آرامش می خواهم ، نه برای تحمل ، نه برای واگویه ی زخم ! نوشتن حالا برایم آن درد ناگزیری است که بهم "بودن" را یادآور می شود . و این زیباست ... قسم خورده ام مثل قدیم ها هر روز اینجا را پر کنم ؛ مگر آن که به کامپیوتر و اینترنت دست رسی نداشته باشم ... ای ول !

سوم : حس می کنم از آن شب کمی بینمان فاصله افتاده و از آن حالت به هم چسبیده بیرون آمده ایم ؛ فقط کمی . و این "کمی" زیباست !

چهارم : فردا سیزده به دره ... و امسال اولین باره که از ته دل دوست دارم خونه بمونم ... اولین باره که ... امسال خیلی چیزها برام معناشون عوض شده ... خوبه ؟

پنجم : نمی دونم این روزها دقیقن چند هزاربار این ترانه ی "نازنین مریم" رو گوش دادم ! و این اصلن ربطی به خودخواهی نداره . ربطش فقط به اون بعد از ظهر قشنگیه که زنگ زدی و بعد از سلام گوش هام پر از این ترانه شد ...

ششم : امرز تولد باباکوچولومه ! گر چه اون دیگه انگار هیچ به یاد من نیست !

هفتم : مرا ببر امید دلنواز من / ببر به شهر شعرها و شورها ...

هشتم : همین !

پی نوشت : دعا واسه اون بیمار یادتون نره ... به شدت ...

 

   + غزل کریمی - ٥:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱/۱٢

نیاز

سلام ...

هر کی بلده دعا کنه ... برای یه بیمار ... و برای من ... و برای یک نفر که دنیاست ...

همین

   + غزل کریمی - ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱/۸

اول صبحی ...

سلام ...
* کی می دونه وقتی خورشید می ره آفتابگردونا کجا می رن ؟
   هی ! اونا خورشید همدیگه می شن !
...

یه تیکه ی کوتاه بود از یکی از کارتونای برنامه کودک امروز - کانال یک

   + غزل کریمی - ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱/٦