just this

  ! Wen a game has ended , dont try to continue

   + غزل کریمی - ٩:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/٢٦

قصه ی ما و آن روزبه !

سلام ...
البته خیلی رو می خواهد که بعد از چهار ماه و نیم ، بیایی و کادوی تولد به کسی بدهی ! کاری که فقط ممکن است از این عنصر بر بیاید !

البته خیلی مزه می دهد که بعد از چهار ماه و نیم ، بروی و کادوی تولد از کسی بگیری . مخصوصن که کادویش کتاب و سی دی باشد و بوی پیتزا و این ها هم بدهد !

نمی دونم چرا نمی تونم هایپر لینک بدم ): منظور از این عنصر ، ایشان بودند : http://www.roozmir.blogspot.com

   + غزل کریمی - ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/٢٤

اعترافات قدیس آگوستین

سلام ...
بازی گشت و گشت تا رسید به من . خیلی وقت پیش هم رسید به من . از دست این دوقلوهای نازنین که ........... تا من تنبل بیایم بنویسم ، شد امروز ... که بنویسم رازهای مگوی زندگی باحالم را برای بقیه ای که دلشان لک زده برای فضولی در احوالات شخصی یک دختر خل و چل !

یک ) از بدو تولد داری انحراف دید و تنبلی چشم مادرزادی بودم . به عبارتی ، چشم هایم چپ بودند . تا این که در پنج سالگی با یک عمل جراحی سنگین و پر هزینه ، چشم هایم به صورت راست درآمد ! یکی از بد ترین چیزهایی که از کودکی ام به خاطرم مانده ، این است که توی هیچ عکسی راهم نمی دادند ! مرا که چشم هایم چپ بود و عکس بچه هایشان را خراب می کردم اگر کنارشان می ایستادم ! خوب یادم است انگار دنیا را بهم داده بودند وقتی بعد از عمل جراحی اجازه ی عکس گرفتن داشتم :(

دو ) یکی از بزرگ ترین آرزوهای نوجوانی ام ، ورزش کردن در حد قهرمانی بود . ولی باید اعتراف کنم هیچ استعدادی در این زمینه نداشتم : کاراته ، بسکتبال و هندبال . هر کدام را به قدر تشنگی چشیدم و کنار گذاشتم . برای این که آن قدر که خوب بلد بودم نقاشی بکشم یا شعر بگویم ، بلد نبودم « جودان زوکی » بزنم یا توپ را زیر سبد بقاپم !

سه ) بزرگ ترین کمبود زندگی ام « پشتکار » است . یا بهتر بگویم : عدم تصمیم گیری قاطع ! خیلی از کارها را شروع کرده ام و نیمه کاره رهایشان کرده ام . در خیلی هایشان استعداد داشته ام و در بعضی ها ، نه ! اما به جرات می گویم دلیل اصلی ول کردنشان ، نداشتن پشتکار بوده ؛ نه چیز دیگر . بعضی ها را تا همین الان هم ادامه داده ام ؛ اما نه آن چنان که باید و شاید ! به این لیست بلند بالا نگاه کنید : داستان نویسی . کاریکاتور . تصویرگری . شعر . روزنامه نگاری . موسیقی . مجسمه سازی ... خیلی چیزهای دیگر ... حتا شاید دانشگاهم هم یکی از آن ها باشد .

چهار ) یکی از افتخارات زندگی ام این است که می توانم نامم را در کتاب رکوردهای گینس ثبت کنم ! آن هم به عنوان صاحب شلوغ ترین اتاق شخصی ! امکان ندارد همت کنم و اتاقم را مرتب کنم و این مرتبی بیش از بیست و چهار ساعت دوام داشته باشد ! توی اتاقم همه چیز پیدا می شود : مقدار معتنابهی کتاب . مقدار معتنابهی مجله و روزنامه . مقدار معتنابهی کاغذ و مقوا . مقدار معتنابهی سی دی . مقدار معتنابهی کاست موسیقی . مقدار معتنابهی رنگ و قلم مو و این چیزها . مقدار معتنابهی عروسک قورباغه . مقدار معتنابهی گرد و خاک !

پنج ) بزرگ ترین سرگرمی ، دل بستگی ، آرام بخش و « کرم » من ، کتاب است ! این قضیه از نمی دانم چند سالگی ام شروع شده و نمی دانم تا چند سالگی ام ادامه خواهد داشت . با این تفاوت که آن وقت ها که پول نداشتم ، ماهی سه تا کتاب می خریدم و سی تا کتاب می خواندم . حالا که پول دارم ، ماهی سی تا کتاب می خرم و سه تا هم نمی خوانم !

خب دوستان ! کرم فضولی تان خوابید ؟ فهمیدید چه موجود شرم آوری هستم ؟!

برای ادامه ی این بازی لوس ، دعوت می کنم از :
 « اصلن به تو چه » : http://shabnamfaani.persianblog.ir
« روزبه » : http://roozmir.blogspot.com
« حامد » : http://aaylar.persianblog.ir
« لحظه های درنگ » : http://www.webmoly.com/blogfa  
« یکتا » : http://yak4453.persianblog.ir

   + غزل کریمی - ٧:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۱۸

نوستالوژی !

سلام ...
یاد فیلم پدر خوانده افتاده م ... اونجا که سانتینو مرده بود و چهره ش از ریخت افتاده بود و دون کورلیونه از رفیقش که تو کار کفن و دفن بود می خواست که چهره ی پسر مرده ش رو به حالت عادی نقاشی کنه تا مادرش ، این شکلی نبیندش !

امشب ، من هم دون کورلیونه ام ، هم سانتینو ، هم رفیق دون کورلیونه !


پی نوشت : چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند ...

   + غزل کریمی - ۱:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۱٥