بار سفر ...

سلام ...
کمتر از نه ساعت دیگر مشغول پریدن می شوم !
غیر از لباس و این ها ، چیزهایی که معمولن یادم نمی رود با خودم ببرم :
دوربین ، واکمن ، نوارهای موسیقی ، شارژر ، باتری اضافه ، یک کتاب شعر ، کاغذ و خودکار و ...

اما چیزهایی که اگر این بار یادم برود ، سفر به کامم زهر می شود :
کلاه ، آن عکس ها ، دفترچه ی صورتی ام ، و خاطراتم با تو ؛ که مرا از تو سرشار می سازد و تو را در این سفر با من همراه !

   + غزل کریمی - ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٢۸

بسیار سفر ...

سلام ...
چند روزی نیستم ؛ اگه خدا قبول کنه ، فیلم یاد هندوستان کرده ! دو نقطه دی !
اگه در بلاد فیل ها و طاووس ها و میمون ها و گاوها ، اثری از کافی نت یافتم ، می آم چند خطی هم اینجا می نویسم . اگه نه ، که هیچی ! رفت تا ده روز دیگه ...


پی نوشت : هر کجا هستم ، باشم ...  

   + غزل کریمی - ۳:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٢٧

اطلاع رسانی!

سلام ...
خسته ام ؛ خیلی ...

غیر از این : ولنتاین چیز لازم و مفیدی است ! مدتی بود درآمدم به شدت کم شده بود ؛ امروز تلافی شد !! خدا همه ی عشاق رو برای هم نگه داره !  

غیر از این ها : خدا لعنت کنه کسی رو که امروز اومد توی سالن و با خودش این ویروس لعنتی رو برام آورد ............ دارم سرما می خورم ):

   + غزل کریمی - ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٢٤

رژیم بی تو بودن

سلام ...
عزیزم ! من الان چهل روزی هست که رژیم گرفته م ! اون وقت تو نگران این چند روزی هستی که دارم دندونم رو روکش می کنم و نمی تونم خوب غذا بخورم ؟!

خوب غذا نخوردن خیلی هم به دندون ربطی نداره ؛ بیشترش به دل ربط داره اتفاقن !

   + غزل کریمی - ٩:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱٩

از همین دور بر ها ...

سلام ...

یکم : گیرم سلام ! خب چه ؟! بعد از سلام چه ؟!
         حالا که داستان غزل شد تمام ، چه ؟! *

دوم : سریال پرواز در حباب - همین امشب :
پسر : اتفاقن من چون تو آمریکا همه ش توی پانسیون بودم ، از این جور کارهای آشپزی و اینا خیلی خوب یاد گرفتم .
مادر : خب عزیزم ! چرا به جای این همه درد سر و زحمت ، نرفتی ازدواج کنی ؟!!!!!!!!!!!!
 

سوم : در نگاه کسانی که پرواز را نمی شناسند ، هر چه بیشتر اوج بگیری حقیر تر می شوی .

چهارم : امروز ، یه لحظه به شدت هوس کردم دستتو بگیرم و محکم محکم فشار بدم ...  فقط یه هوس کودکانه بود !

* از : سیامک بهرام پرور

   + غزل کریمی - ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱۸

سایه ها که پودر می شوند ...

سلام ...
تمام برگ ها روی زمین هرز می روند ... برگ ها دیگر سایه نیستند برای خستگی های رهگذری خسته از آفتاب ... برگ ها دیگر سایه نیستند برای عاشقانه های دو تا پرنده بر شاخه ای نزدیک ... برگ ها روی زمین ریخته اند تا رهگذری خسته از رفتن ها ، راه برود رویشان و ریز ریزشان کند روی تن داغ زمین . برگ ها هرز می روند تا دو تا پرنده بر شاخه ای دور قصه ی برگ هایی پودر شده زیر بارش آفتاب را به آسمان ببرند .

   + غزل کریمی - ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱٧

اطلاع رسانی !

سلام ...
هی ! راستش ... من هم دارم  « flight of idea » می گیرم ! :(

   + غزل کریمی - ۸:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱٦

دل من ، دل دیوانه ی من !

سلام ...

چه قدر دلم می خواد دوباره ساز بزنم ... امشب که عکس استاد فیروزی رو  توی یکی از سایت ها دیدم ، یک دفه یه چیزی ته دلم ریخت پایین ! مثل وقتایی که به تو نگاه می کنم ... بربت عشق است و تو !

بعد التحریر : ممنونم از جناب دکتر میثاق ! که هنوز هم وبلاگ بنده را می خونن ! ولی دکتر جان ! چرا به جای اسمت چند تا نقطه می ذاری تا من مجبور شم کلی اینترنت رو زیر و رو کنم تا بفهمم این جناب « چند نقطه » کدوم یکی از دوستان قدیم بنده هستند ؟

   + غزل کریمی - ۱:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱٤

بزن باران !

سلام ...
نوشته بودی که باز هم شعر بگویم ... چشم ! می گویم :

نپرس حال مرا ، آسمان من ابری ست
چهار فصل دلم لحظه لحظه بی صبری ست ...


* تو خود حدیث مفصل ...

   + غزل کریمی - ٩:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱۱

خانم با کلاه !

سلام ...
یکم : سروری بود
               جشنی
                   پرواز و پیوندی
        آقا بفرمایید ...
           شما اول می گذرید
                   یا من بگذرم ؟
        آقا شما اول حرف می زنید
                   یا من حرف بزنم ؟
        آقا کدام یک از ما
                   اول فراموش کند ؟
        آقا بگویید
                   شما اول زخم می زنید یا من بزنم ؟

                                               « چیستا یثربی »

دوم : راه رفتن روی لبه ی تیغ با راه رفتن روی یک نخ نازک خیلی فرق دارد . روی نخ که راه می روی ، باید تمرکز کنی تا مبادا پایت را کج بگذاری . می توانی وسط هاش مکث کوچکی کنی تا حواست بیشتر جمع شود . باید آرام آرام قدم برداری تا مبادا اشتباه کنی ... اما روی تیغ که راه می روی ، باید فقط تند تند قدم برداری . فرصت مکث کردن هم نداری ! چون تا آنی بایستی ، تیغ کار خودش را می کند ! تا آنی کند قدم برداری ، تیغ فرصت پیدا می کند به بریدن پایت فکر کند !
روی لبه ی تیغ که راه می روی ، همه ی فرصت های گذشته و حال و آینده را از دست رفته می بینی !

سوم : گویا این فیلم « سقف شیشه ای » که پنجشنبه شب و جمعه غروب از شبکه ی چهار پخش شد را همه ی دنیا دیده اند ، به جز خودم !! از اقصا نقاط ایران اس ام اس و آف لاین و کامنت و این ها می رسد که : « دیدیمت » ! و جالب این که ملت حس می کنند من « بازیگر » بوده ام در آن فیلم ! به نظرتان اگر کسی توی یک فیلم « خودش » باشد ، یعنی در آن فیلم « بازی » کرده ؟!

چهارم : کلاه با من غذا می خورد ؛ کلاه با من موسیقی گوش می دهد ؛ کلاه کنار من می خوابد ؛ کلاه به درد هایم گوش می دهد ؛ کلاه با من بیرون می رود ؛ کلاه تمام زندگی من شده است !!

پنجم : دعای ماه محرم : خداوندا ! شبی صاعقه ای بر هیات های عزاداری بزن و تمام طبل های بزرگ و گنده و غول آسایشان را با هم بترکان ! آآآآآآآآآمین !

   + غزل کریمی - ٢:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱٠