نه به افسانه می ماند ، نه به واقعیت / قسمت سوم

سلام ...

 

* آگرا به سنگ های مرمر سفیدش معروف است ؛ اما به همان اندازه ، سنگ های قرمز هم به چشم می خورد . مخصوصن در « خانه ی اکبر شاه » که نیم ساعتی با شهر فاصله دارد و یک جور ارگ است که تویش بانک و مدرسه هم پیدا می شود !

 

 

 

 

* عبدالباری ( لیدر هندی فارسی زبان تور ) می گوید قبل از رسیدن به آگرا از خانه ی اکبرشاه بازدید می کنیم . دوستان هم سفرمان می خندند که : ای آقا ! ما خودمان توی ایران اکبرشاه داریم ! لازم نبود برای دیدن خانه اش این همه راه بیاییم که ! عبدالباری لبخند می زند ، در حالی که یک کلمه هم از این حرف ها حالی اش نشده !

 

* خانه ی اکبرشاه موزه ای است از هنر ایران ساسانی ، ایران اسلامی ، یونان و هندو ؛ و لابد چند تا تمدن دیگر که من کشف نکردم ! ستون ها تزییناتی دارند از طرح های اسلیمی ، خرطوم های فیل ، گل نیلوفر ، خطوط هفت و هشت و یک عالمه چیزهای دیگر که از قرون و تمدن های گوناگون بیرون کشیده شده اند و در یک ستون چند متری ، به هم پیوند خورده اند .

 

* توی حیاط ، اکبر شاه آن وسط می نشسته و برای خودش رقص چهار دختر را نگاه می کرده که هر کدام برای مورد توجه واقع شدن ، مشغول بیشتر خفه کردن خودشان بوده اند . حالا انعامشان چه بوده ، خدا می داند !

 * همه اش از تور عقب می مانیم ! آنها دارند برای خودشان تند تند نگاه می کنند و عکس می گیرند که ببرند ایران و به دوستان و آشنایان نشان بدهند که : ما اینجاها بودیم ! ما ، اما توی هر ساختمان می ایستیم که به صحبت های لیدرهای گروه های مختلف اروپایی گوش بدهیم . توی یکی از ساختمان ها – که مخصوص عبادت و روشن کردن شمع بوده – من و لئا بحثمان می شود سر یک قسمت از توضیحات لیدر انگلیسی که درست می گوید یا نه ؛ با صدایی نیمه آهسته مشغول صحبتیم که خانمی بسیار بسیار محترم ، با لحنی بسیار شایسته و محترمانه بهمان تشر می زند :  shut up !  ... مشعوف می شویم !

 

 

* پشت خانه ی اکبرشاه ، دروازه ی بلند قرار دارد که ورودی مسجدی بزرگ است که آرامگاه پیر مزار و یکی دو تا آدم دیگر را در خود جای داده . هم سفرانمان که زودتر از ما رفته اند و آنجا را دیده اند ، می گویند : نمی خواهد بروید ، آنجا هم مثل همین جا بود ! ما خونسرد نگاهشان می کنیم و سرمان را می اندازیم پایین و از پله ها بالا می رویم .


 

* توی مسجد چند تا هندی که فارسی بلد هستند تا می فهمند ایرانی هستیم ، دورمان را می گیرند و شروع می کنند با لهجه ی افتضاحی فارسی بلغور کردن . من لئا را نگاه می کنم که : بیا از دستشان در برویم ! آنها تندی می گویند : ما از شما پول نمی خواهیم ! و ما را می برند به سمت آرامگاه پیر مزار و پسرکی که نوارهای پارچه ای و نخ می فروشد برای چیزی در مایه های دخیل . توجه من زیاد جلب نمی شود ، اما لئا سر شوق آمده و قیمت می گیرد ... دهانمان باز می ماند : یک تکه نخ معمولی را می خواهد به بهای چیزی در حد یک جفت کفش ( مثلن ) بفروشد ! معلوم شد چرا رفقایش از ما پول نمی خواستند !


* آن قدر این هندی های فارسی بلد با حرف زدن هایشان مخمان را می خورند که از خیر سیر دیدن مسجد می گذریم ! ضد حال قشنگی بود ! برمی گردیم به سمت خانه ی اکبرشاه و عبدالباری که مانده تا این شاگرد تنبل ها را به مینی بوس برگرداند .

 

 

 

* ما 615 هزار تومن داده ایم ؛ یک خانم و آقا 620 هزار ؛ خانم و آقای دکتر فرهودی حدود 900 هزار تومان ؛ و بقیه ی هم سفران ، حدود 700 تومان . و با این تفاوت قیمت ها ، توی آگرا همه را می برند به متلی بسیار دور از شهر که از جمله امکاناتی که دارد ، حضور عقرب در اتاق هاست ! خوشحالیم که مبلغ تور با هتل 3 ستاره را پرداخت کرده ایم چون هر میزان دیگر هم می پرداختیم ، باز هم همین آش و همین کاسه بود . باز گلی به جمال شرکت « کیمیا پرواز قرن » که مثل بقیه ی آژانس ها ، برایمان خالی نبسته که هتل هایتان چهار و پنج ستاره است ! البته ، بماند که چندان راست هم نگفته بود ! به گفته ی آژانس ، باید هتل هر سه شهر ما سه ستاره می بود ؛ اما هتل ها در جیپور 4 ستاره ، در آگرا بدون ستاره ، و در دهلی 5 ستاره بودند ! دو نقطه پی !!

 

* شب تا حدود ساعت 3 در لابی متل می گذرد . با داد و بیداد من ، گلدان شکستن آقایان کلهر و مرادی ( دو تا از هم سفران ) ، میانجی گری دکتر فرهودی ( که بهترین فرد از لحاظ عقل و زبان انگلیسی خوب بود برای این کار ! ) و سیاست کثیف انگلیسی مآبانه ی آقای طباطبایی ( یکی دیگر از هم سفران که سال ها در انگلیس زندگی کرده بود و به شدت مانند انگلیسی ها بلد بود جریان را به نفع خودش پیش ببرد و بقیه را هم بزند داغون کند ! ) نتیجه هم این می شود که تور ، می پذیرد که ما را دو وعده شام و یک وعده ناهار در آگرا مهمان کند . البته باقی قضایا را چون خاطراتی تلخ و احمقانه بود روایت نمی کنم . فقط یادتان باشد : وقتی از آژانس های جهانگردی ایرانی توری می گیرید که مجری آن یک شرکت در کشور مقصد است ، زیاد به ستاره ی هتل ها اهمیت ندهید ! بلکه آن توری را انتخاب کنید که ارزان تر است ! چون آنها شما را هر جا که دلشان بخواهد می برند !

 

* نیمه شب ، اتاقی دو تخته در متل kadamb khonj با دو تخت اضافه شده به اتاق ! شب سختی است ؛ چهره های برافروخته ی من و لئا ، غرغرهای خانم کلهر و وسواس بیش از حد خانم مرادی ، که اشکمان را برایش درمی آورد ! چراغ ها خاموش می شوند . من کلاهم را می گذارم روی سرم و به شوق فردا که تاج محل خواهیم رفت ، این ساعات باقی مانده را به صبح می رسانم !


** ادامه دارد . فقط مانده دهلی که آن هم ...


پی نگار :


حتی معماری مغول هم به این سبک شبیه معماری چینی خودش را در خانه ی اکبرشاه نشان داده بود .

 

 

سگ ها همه جا بودند .

 

 

 

قلعه ی رد فورت در آگرا

 

پی نوشت : خبر شادی بخش و بهار آور است :‌ شادی صدر و محبوبه عباسقلی‌زاده آزاد شدند
عیدتان مبارک . عیدتان گرم . به کوری چشم همه ی میله ها و آهن های سرد !

پی نوشت ۲ : دیدید تا من فیلم یاد هندوستان کرد ، جناب خاتمی هم از حسادتشان عزم سفر هند کردند !!
این هم شاهدش : روزنامه هندی : محمد خاتمی به هند سفر می‌کند

   + غزل کریمی - ۸:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٢۸

بس که همراهش غم و ادبار می آید فرود / بر سرم این عید چون آوار می آید فرود

سلام ...
سرنوشت : می خواستم کمی از دلتنگی های هرروزه ام بنویسم ؛ اما نشد !

خود نوشت :
شادی صدر و محبوبه عباسقلی زاده را آزاد کنید

پی نوشت : این شب ها ، سرگرمی م شده « شمع بازی » ! تنها چیزی که بعد از دو ماه و نیم طعم لذت بردن رو به یادم آورد ، ریزش اشک شمع ، و دنبال کردن حرکت آنها روی سطوح گوناگون بود !!

   + غزل کریمی - ۱:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٢۳

نه به افسانه می ماند ، نه به واقعیت / قسمت دوم

سلام ...

 

آگرا را از تاج محل شروع می کنم . نه از خانه ی اکبرشاه که آن هم گفتنی های خودش را دارد . ..

 



 

* خیلی کوچکی وقتی آن جوراب های مخصوص را پایت می کنی و می رسی پای آن گنبد سپید و بالا را نگاه می کنی که شعور شرقی هنر معماری ایرانی را در شرقی دورتر نگاه کنی . خیلی کوچکی وقتی دست می کشی به ستون های استوار و ضد زلزله ای که آن گنبد سپید را در آغوش کشیده اند . خیلی کوچکی وقتی تاریخ اساطیری نه چندان دور را ورق می زنی ...
تاج محل ، برای من یک اسطوره است . اسطوره ای فرای تمام تعاریفی که از یک اسطوره در ذهنمان نقش بسته . و این اسطوره ، دور از دست رس ترین بود برایم تا همین چند وقت پیش که عزم سفر نکرده بودم هنوز ! راستش را بگویم ، به پایش که رسیدم ؛ کوچکی خودم را که دیدم ؛ از قبلش هم برایم دور از دست رس تر شد ! 

 

* وقتی بهت می گویند این یکی از عجایب هفتگانه است ؛ بپذیر و نپرس چرا ! فقط باید ببینی تا بفهمی آنها که دیده اند ، چرا این قدر عجیبش می دانند ! فقط باید ببینی ! 

 

* تکیه دادم به دیواره ی ایوان پهن و حرکت رنگ ها را نگاه می کنم و گاهی لئا را که رفته گوشه ی ایوان کز کرده و به مراقبه نشسته ! دلم می خواهد بدوم و گوشه ی ساری هر کدام از زن هایی را که از جلویم رد می شوند بگیرم و بکشم ؛ تا تکه ای از رنگ های زنده ی این سرزمین را به یادگار بردارم ! دلم می خواهد بدوم و تک تک آن زن های رنگارنگ ساری پوش را در آغوش بگیرم ! که چه قدر رنگ هایشان آدم را سر ذوق زندگی کردن می آورند و چه قدر رنگ هایشان مرا حسود می کنند که دیگر به این خراب شده ی کلاغ سیاه ها برنگردم و همان جا بین تمام کثیفی ها و زشتی ها و زیبایی هایش بمانم ؛ بمانم مسحور رنگ هایی که در هر گوشه ی شهر ، به رقص و حرکت درآمده اند ! 

 

* توی بنای تاج محل هیچ چراغی روشن نیست ؛ و این فرصتی است برای هندی ها که چراغ قوه هایشان را به دست بگیرند و روی هر کدام از سنگ های یشم و لاجورد و مرمر و ... بازی نور را برای توریست ها شروع کنند و پز مرغوبیت سنگ مرمرشان را بدهند که نیمه شفاف است و برخلاف بسیاری از سنگ ها ، نور را از خودش عبور می دهد . من اما ، دلم غنج می رود برای ایران سال های دور ، که هر چه بود و نبود ، هنری داشت چنین و معماری داشت چنان و ممتاز محلی داشت آن سان که شاه جهانش برایش این سنگ های مرمر خالص را به بهانه بگیرد . من دلم غنج می رود برای آن گنبد سپید ، که از هر سنگ دیگری هم ساخته شده بود ، برایم همین قدر شگفت و شگرف بود ! 

 

* فرصت کم است و هم توری هایمان دلشان می خواهد بروند پول هایشان را بریزند توی جیب این هندی ها و سوغاتشان از سفر ، نه حس و حالی تازه باشد از زیارت این سپید شگفت ؛ که چمدان هایی باشد پر از پارچه ها و لباس ها و دیگر آت آشغال های هندی برای همسر و فرزند و دوست و فک و فامیل ! حسودی ام می شود به اروپایی هایی که بی دغدغه ولو شده اند روی نیمکت ها و دارند با عظمت معماری ایرانی برای خودشان حال می کنند ! تا می آیم نگاه کنم ، فرصت یک ساعت و نیمه تمام شده و باید تمام حسرت این سال هایم را جا بگذارم توی آن باغ ! حالا که فکر می کنم ، می بینم بهتر بود خودم را گوشه ای گم و گور می کردم و از تور جا می ماندم ؛ می ماندم و تنها ... تمام اعصار را فریاد می کردم از بلند ترین پنجره ی جهان !


 

ادامه ی نوشته های سفرم را ، ادامه ی آگرا را که خانه ی اکبرشاه بود و دردسرهای هتل ، و نیز دهلی را ، در فرصتی دیگر – زود زود – می نویسم ! با تمام این ها که سرم این روزها گرم پول درآوردن شب عید است !

پی نگار :


آنها دلشان می خواست با چهره های ما عکس بگیرند ؛ ما دلمان می خواست با رنگ لباس هایشان ! مهربان می زدند پنجابی ها !





پیرمرد نازنین که زنگ زد تا دعوایم کند که چرا عکس ها را برایش ای میل نکرده ام ، تازه فهمیدم چه قدر دلم برایشان تنگ شده ! دکتر فرهودی و همسرش را می گویم که مهربان ترین بودند در سفر هند برایمان !

   + غزل کریمی - ٧:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/۱٩

نه به افسانه می ماند ، نه به واقعیت / قسمت نخست


سلام ...

هند را توی یک هفته و ده روز نمی شود دید . شاید توی یک ماه هم ؛ شاید هم خیلی بیشتر از این ها وقت لازم باشد ؛ شاید هم ، هر قدر هم وقت داشته باشی ، باز هم نتوانی هند را ببینی . هند را که زیر خروارها کثافت و بدبختی و مدفوع حیوانات پنهان شده ! هند را که افسانه ای است مدفون ، در لا به لای واقعیت های دنیای متمدن استعمار و استثمار !

این ها تکه پاره های روحم هستند ، در سفری که هنوز هم برایم یک رویاست ! نه از آن جهت که خوب بود و آرامش گم شده ام را بهم برگرداند . که از لحاظ جالب بودن و هیجان انگیز بودن و راز بودن و رمز بودن ! سفری که خوب نبود ، تنها جالب بود و همین !

شنبه 28 اسفند 85

* توی این هواپیمای کوچک ماهان ایر هندی زیاد است . هندی ها بلند حرف می زنند . خیلی . به نظرم تنها صدای هندی هاست که توی هواپیما می پیچد . توی صف گیت هم که بودیم ، ایرانی ها با صدای بسیار آهسته حرف می زدند ؛ اما هندی ها 

* از فرودگاه که بیرون می آییم ، باید سوار مینی بوس شویم برای رفتن به جیپور . موقع سوار شدن به مینی بوس ، به رسم مهمان نوازی هندی ها حلقه ی گل ریسه مانندی را به گردنمان می اندازند . مشعوف می شویم و راه پنج ساعت و نیمه تا جیپور را می آغازیم .

* لطفن بوق بزنید !

در جاده های ایران ، پشت کامیون ها ، مینی بوس ها و ماشین های دیگر بیشترین جمله ای که می بینی ، یک چیزی است در مایه های « سلطان غم مادر » و ... در هندوستان ، اما پشت بیشتر ماشین ها نوشته شده : « لطفن بوق بزنید ! » و شما به هر ماشینی می رسید که پشتش این جمله نوشته شده است ، باید بوق بزنید ! اگر نه ، بی احترامی کرده اید به راننده ی ماشین جلویی تان ! یادتان باشد : توی هند هرکاری هم نکردید ، بوق زدن را فراموش نکنید ! این یک رسم است !

* جیپور به شهر صورتی معروف است . دیوارهای خیابان و خانه ها همه پوششی صورتی رنگ دارند . به خاطر نوعی خاک و نوعی سنگ قرمز رنگ که در منطقه یافت می شود . یاد ابیانه می افتم . ابیانه ای که روستاست ، اما وضع بهداشتش از این شهر مهم هند بسیار بهتر است ! هوا تاریک شده است که به این « صورتی » می رسیم و برای استراحت به هتل « هوا محل » می رویم ...

* در پیاده رو ها که راه می روی ، باید مواظب باشی پایت را روی کثافت حیوانات نگذاری . باید مواظب باشی تا چشم هایت روی صحنه های نازیبای کنار پیاده رو ها ثابت نماند ... جیپور ، شهر صورتی ! که اسم غریبی می نماید برای شهری پر از گدا و کولی و سگ و گاو و میمون . اسم غریبی می نماید برای لبخندهایی که تنها به کار بهتر گدایی کردن می آیند . اسم غریبی می نماید برای زن های گدای کنار خیابان ، که از روی تفریح یا هوس یا هر چیز دیگر، آلت تناسلی کودکشان را به دهان می برند !

* فیل سواری ، یعنی که دوره گرد ها دوره ات کرده باشند تا چیزهای کوچک صنایع دستی و تصاویر و کارت پستال هایشان را به تو قالب کنند ! یعنی که تو آن قدر چانه بزنی تا به جای خریدن 5 فیل کوچک به بهای صد روپیه ، بتوانی 15 تایشان را صد روپیه بخری ! و بعد هم ببینی که هم سفرت دقایقی بعد تعداد بیشتری را صد روپیه می خرد !

فیل سواری یعنی که پشت یک خاکستری مهربان بنشینی و آرام آرام از تپه ای بالا بروی که بالایش قلعه ی آمبر قرار دارد . و تا می رسی به آن بالا ، به داستان « فیل در تاریکی » فکر کنی . و فکر کنی که در روشنایی هم می شود قرائت های گوناگونی از فیل داشت ! از یک خاکستری مهربان که گهگاه خرطومش را می چرخاند و آب بینی اش را فواره وار به اطراف  و تو  می پاشد !

* فکر کنم تمام گربه های هند را سگ ها خورده اند ! سرتاسر هند را بگردی گربه پیدا نمی کنی . در عوض به طور متوسط در هر متر مربع سه تا سگ می بینی که معمولن هم ولو شده اند روی زمین و به لاشه می مانند . اما نزدیک که می روی لای چشمشان را باز می کنند تا سلامی عرض کرده باشند . سگ هایی آرام و اهلی و کثیف !

* خرید در هند یعنی که آن قدر مخ بزنی تا بتوانی قیمت یک لباس را از هفتصد روپیه ، برسانی به صد و پنجاه روپیه ! و تازه ، مطمئن باشی که باز هم دارد سرت کلاه می رود ! 
راه می افتیم ، با لئا ، از خانه ی مهاراجه مهارانی تا پیاده روهای سقف دار و ستون دار جیپور صورتی ، صورتی چرک ، برای خریدن لباس و زیورآلات هندی ... 
نمی شد جیپور ، شهر سبز بود یا قرمز یا نارنجی یا حتا بنفش یاسی ؟!

* برمی گردیم به هتل هوا محل . با « ریکشا » که سه چرخه ایست با صندلی دو نفره ای در عقب و رکاب زنی خسته در جلو ؛ که شرقی ترین راه ها را رکاب می زند برای حدود هفتصد هشتصد تومان  به پول ایران  کرایه ... و ما که از پشت سرش او را نگاه می کنیم و نمی دانیم باید برایش نگران باشیم که این طور یک نفس رکاب می زند و به هن و هن می افتد و ما آن عقب نشسته ایم و داریم لذت نسیم خنک شبانگاهی جیپور را می بلعیم ؛ یا برایش خوشحال باشیم که در این آشفته بازار فقر و بی کاری و نیروی انسانی زیاد ، وسیله ای دارد و پاهایی قوی ، و یک عالمه توریست که می تواند کرایه ای چند برابر ازشان بگیرد تا خوشبختی اش از یک فنجان چای برسد به دو لقمه نان و گوشت !

** ادامه دارد  آگرا و دهلی اش بماند برای نوبتی دیگر . به خصوص آگرا ، که تمام ابرها را می خواستم برای گریستنش ؛ برای گریستن تاج محلش ، که بود و من نبودم !

پی نگار :

* هر چه بود ، زیبایی های دلچسبی هم داشت ؛ مثل پرواز این کبوتر چاهی ها


* شبیه این ریسه های گل را موقع استقبال به گردنمان انداختند


* بدون شرح

 

   + غزل کریمی - ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/۸

اینجا : تهران ؛ شهری تمیز !

سلام ...
من دوباره اینجایم ؛ و با خودم هزار حرف نگفته دارم و هزار طرح ندیده !
پاره هایی از روحی آشفته در سرزمینی که ... !

   + غزل کریمی - ٢:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/۸