این روزها ...

سلام ...

هفته ی پیش فیلم « آفساید » ساخته ی جفر پناهی رو دیدم . فرصت نشد راجع بهش بنویسم . راستش الان هم که فکر می کنم می بینم نمی خوام چیزی راجع بهش بنویسم !

فقط این که : یه فیلم فمینیستی قشنگ به دور از شعارهای مسخره ی به درد نخور - که تهمینه میلانی توش استاده - که شاید فقط جعفر پناهی از عهده ش برمی اومد . با یه انتخاب نام هوشمندانه . و یه توزیع به موقع هوشمندانه - که قطعن یک قران از فروش سی دی های رایت شده ی توی بازار به جیب پناهی نرفته - که درست همزمان با ایام الله جام جهانی بود .

آفساید ... دخترایی که می رن استادیوم برای بازی ایران و بحرین و مثل مهاجمی که تو آفساید قرار می گیره و از جریان بازی خارج می شه ، اونا هم بازداشت می شن و از جریان بازی خارج می شن .

آفساید ... موقعیتی که خیلی از زن ها تو خیلی از لحظات زندگی توش قرار می گیرن !

پی نوشت : دقت کنین که اصلن راجع به فیلم ننوشتم !

پی نوشت ۲ : این روزها کارتون زیاد می بینم : کمپانی هیولاها ، شرک ۲ ، در جست و جوی نیمو و ... کارتونایی که چند سال بود گوشه ی اتاقم خاک می خوردن .

پی نوشت ۳ : این روزها کتاب خوندن رو دوباره از سرگرفته م : « عشقی بدون شین بدون قاف بدون نقطه » از مصطفا مستور و « تمام زمستان مرا گرم کن » از علی خدایی . یه کم برام غریبه بودن از بس که اون روزا فقط از نویسنده های زن دهه ی هفتاد و هشتاد می خوندم ... فقط یه کم البته !

پی نوشت ۳ : با تمام این ها ، می دونم همه ی اینا از سر بی حوصلگیه ... دو هفته س به ساز دست نزدم ... و همه ش خاطرات روزی روزگاری ، یک سال پیش ، تهران برام مرور می شه ... با مرور این خاطرات فقط لبخند می زنم و به خوش بختی های کوچیک و بزرگ دنیا فکر می کنم ... نه ! اصلن عذاب آور نیستن ؛ ولی خوب ! وقت گیرن ! ... الان کجایی جناب ؟!

   + غزل کریمی - ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۳۱

بیست و نه سال پیش ، بیست و نه خرداد

سلام ...
این قدر خسته ام که نمی تونم کاری کنم . حتی نوشتن درباره ی این که امروز بیست و نه خرداده و بیست و نه سال پیش دنیا از وجود چه انسانی محروم شد ...
خسته ام . با تمام این که تمام امروز رو خوابیده م خسته ام ...
همین !

   + غزل کریمی - ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢٩

انا مایه دار !

سلام ...

هی ! من خوشحالم ...
کی بورد خریدم ...
توجه : من دیگه از این به بعد با آن اسکرین کی بورد تایپ نمی کنم ... کی بورد واقعی دارم ...

   + غزل کریمی - ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢۸

جام جهانی - ۳

سلام ...
جمهوری چک هم ستاره داشت ؛ زیاد . غنا از ما هم ضعیف تر و کم تجربه تر بود . ولی آن ها دو هیچ بردند ، ما دو هیچ باختیم .

فارغ از همه ی علاقه ای که به فوتبال دارم ، دوست داشتم ببریم . چون فوتبال انرژی هسته ای نیست که آقای احمدی نژاد به نام خودش تمام کند . سلول های بنیادی نیست که به نام حزب اللهی ها تمام کنند . المپیاد نیست که به نام بسیجیان تمام کنند .
ولی نعمت فوتبال همه ی مردم هستند و بیشتر از همه ، بچه های کوچه های خاکی که دیرک دروازه شان دو تکه آجر است ؛ و تا آخر عمرشان هم سوار ماشین ضد گلوله نمی شوند !

سربلندی ایران در جام جهانی ، هیچ ارتباطی به انقلاب و ریش و تسبیح و انگشتر عقیق و چفیه نداشت ... اگر سربلند می شدیم ؛ و اگر حاجی دادکان ، رییس نبود ...

   + غزل کریمی - ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢٧

من و پوسیدگی هزاران قرن ...

سلام ...
مامان می گه این قدر به این چیزا فکر نکن ؛ می پوسی .
من می گم بهتره با افکار خودم بپوسم تا با افکار دیگرون !

می دونم . یه جای کار که نه ، کل قضیه ایراد داره . بوی تعفن همه جا رو برداشته . و الا خدا ما رو آفرید برای نفس کشیدن و سرشار بودن . نه برای پوسیدن .

   + غزل کریمی - ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢٦

خبر فوری

سلام ...
امین قلعه ای زنگ زد گفت مهندس موسوی خوئینی ( دبیر کل سازمان دانش آموختگان ایران) و بهاره هدایت (‌دبیر کمیسیون زنان دفتر تحکیم وحدت) هنوز تو اوین هستن ... کارشون بیخ پیدا کرده .

   + غزل کریمی - ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢٥

جام جهانی - ۲

یاشاسین علی دایی !

سلام ...
اس ام اس بلاگ که می گن اینه ، نه اون !

* مراحل رشد : نوزاد - خردسال - کودک - نوجوان - جوان - میان سال - کهن سال - پیر - اسکلت - فسیل - علی دایی !

* ۵ دقیقه سکوت کن . بعدش ۵ تا فحش به علی دایی بده ، ۵ تا فحش به میرزاپور ! بعد این اس ام رو به ۵ نفر سند کن . دیگه شب احساس آرامش می کنی !!

* سلام . الان علی دایی این اس ام اس رو زد : با علض معذلت ضمن عذل خواهی به ملدم شلیف ایلان گول می دم دل جام جهانی ۲۰۱۰ جبلان کلده و گلزنی کنم .

* در پیامی محبت آمیز احمدی نژاد از دایی تشکر کرد و گفت مرا از اس ام اس های مردم نجات دادی .

   + غزل کریمی - ٩:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢٥

ظهور تحجر در کامنتینگ من !

سلام ...

برای من خودخواهی قابل پذیرشه . افکار متحجرانه قابل پذیرشه . نفهمی قابل پذیرشه . اما قابل پذیرش نیست که یه آدم لوس که رفتار به اصطلاح شاعرانه داره ، این طور بخواد توهین کنه و نسنجیده خشک و تر رو با هم بسوزونه . قابل پذیرش نیست ؛ ولی با تمام این ها ، چون به دموکراسی اعتقاد دارم ، کامنت احمقانه ی احسان پرسا رو پاک نمی کنم . می ذارم بمونه تا همه بخونن و بخندن . بخونین !

پی نوشت : برای من جالبه که چرا از بین این همه خواسته : منع چندهمسری، لغو حق طلاق یکطرفه ی مرد، حق ولایت و حضانت بر فرزند توسط پدر و مادر به طور مشترک، تصویب حقوق برابر در ازدواج (مانند حق بدون قید و شرط اشتغال و حق تابعیت مستقل زنان متاهل و...)، تغییر سن کیفری دختران به 18 سال، حق شهادت برابر، و لغو قانون قراردادهای موقت کار و دیگر قوانین تبعیض‎آمیز ، چرا اینا گیر دادن فقط به حق طلاق !

پی نوشت ۲ : احسان عزیز ! در اسلام ، ناشزه یعنی زنی که از شوهر تبعیت نمی کنه . بنابر این اون جمعیت به اصطلاح تو ۱۰۰ نفره ، قطعن همه شون ناشزه نبودن . چون تعداد زیادی شون مثل من اصلن مجرد بودن ! بیشتر دقت کن آقای متدین رومانتیک !

پی نوشت ۳ : بماند که اون جمعیت خیلی بیشتر از ۱۰۰ نفر بودن ... خیلی ...

   + غزل کریمی - ٩:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢٤

آن چه بود و نبود

سلام ...
اسامی تعدادی از بازداشت شدگان دیروز :
1- زهرا حیات غیبی ، 2- محمد موسوی ،3- مجتبی نادرمنش ،4 - فریده برهانی -5- سمیرا صدری ، 6- بهاره هدایت ، 7- عاطفه یوسفی ، 8- معصومه لقمانی ، 9- دلارام آرام فر ، 10- دلارام علی ، 11- نوشین احمدی خراسانی ، 12- کاوه مظفری ، 13- فواد شمس ، 14- ژیلا بنی یعقوب روزنامه نگار، 15- ترانه بنی یعقوب ، 16- لیلا محسنی نژاد ، 17- مریم خراسانی ، 18- عاطفه یوسفی ، 19- سیمین بهبهانی 20- شهره کشاور، 21- اعظم الهامی ، 22- مصطفی بیات ،23- مهدی سیامی ، 24- رضا محسنی نسب ،25 - بهمن احمدی 28- وحید میر جلیلی ،29- امین قلعه‌ای ، 30- لیلی فرهادپور ۳۱ -  موسوی خوئینی

چند تایی رو می دونم که سرنوشتشون اوین بوده . بقیه رو نمی دونم .

Women in  IRAN  -تجمع زنان

Women in  IRAN  -تجمع زنان

Women in  IRAN  -تجمع زنان

Women in  IRAN  -تجمع زنان

Women in  IRAN  -تجمع زنان

*قطعنامه پایانی خوانده نشده تجمع 22 خرداد زنان

*گزارش لوس بازتاب  

* گزارش رها

* گزارش زنستان

* گزارش سیاهکل

 

   + غزل کریمی - ٤:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢۳

جهان دیگری ممکن است

سلام ...
از زن ها می ترسند . از این که زن ها آگاه باشند می ترسند . و الا آن همه نیرو نمی ریختند توی هفت تیر که با باتوم بزنند توی سرمان و توی دهنمان !
به قول روزبه : تعداد « پلیس» ها بیشتر از « آدم » ها بود ...

* دلم گرفته . دلم برای دست های بسته مان گرفته !

   + غزل کریمی - ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢٢

هر کی به عدالت اعتقاد داره بجنبه !

 

   + غزل کریمی - ٤:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢٢

خبر ساده بود ...

به مادرم گفتم
دیگر تمام شد
باید برای رونامه تسلیتی بفرستیم ...

   + غزل کریمی - ٥:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢۱

جام جهانی - ۱

سلام

این لمن هم با اون جایگیری ش !
دیدین قبل از بازی اولیور کان عزیزم چه غمی تو چشم هاش بود ؟

ای کلینزمن ! خیلی دوست دارم ! اما باید مشکلاتتو با کان حل کنی !

آخرش این لمن آلمانو حذف می کنه ...

   + غزل کریمی - ٩:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۱٩

اين هجدهم

سلام ...
شد سه ماه !


 

   + غزل کریمی - ٢:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۱۸

تجمع مسالمت آمیز زنان در اعتراض به قوانین زن ستیز

logo-zananzzzz.jpg


از زمان تدوین قوانین در انقلاب مشروطه، طی 100 سال گذشته، تلاش زنان ایرانی همواره متوجه دستیابی به حقوق برابر و انسانی بوده است. اما با وجود تمامی این تلاش ها، در کلیه قوانین از جمله قوانین مدنی و جزایی، حقوق اولیه زنان همچنان نادیده گرفته شده و بن بست های قانونی بسیاری را بر زندگی زنان جامعه ایرانی تحمیل کرده است.
ما زنان در 22 خرداد سال گذشته یک دل و یک صدا اعتراض خود را به کلیه قوانینی که حقوق زنان را نقض کرده ابراز داشتیم اما مطالبات بر حق ما همچنان بی پاسخ مانده است. بدین سبب امسال نیز در پیگیری قطعنامه 22 خرداد سال گذشته دوباره گرد هم خواهیم آمد و خواسته های مشخص خود را از جمله منع چندهمسری، لغو حق طلاق یکطرفه مرد، حق ولایت و حضانت بر فرزند توسط پدر و مادر به طور مشترک، تصویب حقوق برابر در ازدواج (مانند حق بدون قید و شرط اشتغال و حق تابعیت مستقل زنان متاهل و...)، تغییر سن کیفری دختران به 18 سال، حق شهادت برابر، و لغو قانون قراردادهای موقت کار و دیگر قوانین تبعیض‎آمیز اعلام خواهیم کرد.
از این رو از همه شهروندانی که به نقض حقوق زنان در قوانین موجود اعتراض دارند می خواهیم به گردهم آیی که به این منظور در روز دوشنبه 22 خرداد ماه 1385 (ساعت 5 الی 6 بعدازظهر در میدان هفت‎تیر) برگزار می‎شود بپیوندند.

   + غزل کریمی - ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۱٧

حرف هایی از این دست

سلام ...

این نوشته را تا آخر بخونین . ارزششو داره !

امروز فقط دو تا نقل قول دارم !
*یکی از حامد ( که توی کامنت دونی یکتا نوشته بود ) :

کویر از آن جهت که بزرگ است و بی انتهاُ که بی ارتفاع است و خاکیُ که وسیع است و بی انتها که زلال است و پر ستارهُ که سرما و گرما به یک جا دارد کویر شده است... که نسبتی دارد با دریا بزرگی اش و نسبتی با آسمان یکرنگی بی مثال اش و نبستی با سادگی خدا. نه که در لابلای واژه های کلیشه و مبالغه به باطل بکشم نه... اما... کویر بی شک از آن جهت کویر است که سادگی را همه جا می گسترد مثل دریا مثل آسمان. با شکوه تر گاهی چون که خاک را کرده جنس اش... جنسی شبیه همین اندام نیمه خاکی ما... این است که حس غرابت بی مثالی می دهد وقتی دستی می کشی در لابلای خاک ها و می دهی به جریان هوا .... که انسانی است رفته از یاد زمین ایستاده بر کناره ی زندگی .. جایی لابلای همین کویر و اب .. در برهوتی که خدا خودش را به عیسی ها و موسی ها نمایان کرد... این رازی است یکتا . رازی ناگشودنی در لابلای هر دانه کویر... رازی که به سخن گفتن انسان و خدا اگاه است.. رازی که ستایش خدا را در هر صدای بادی از روی تپه ای زمزمه می کند... رازی به بزرگ کسی یا چیزی شبیه من و تو .. رازی که هر ۱۰۰ سال عده کمی را می کشاند به دنبال خود.. نوشته بود لی لا برایم از مومیا و عسل مندنی پور .. خواسته که نصفه شب وقتی همه جا ساکت است بروم شیر اب را باز کنم که چکه کند و توی تاریکی به صدای چک چک گوش بدهم. نوشته این صد رازی دارد که هر کس ان را بفهمد دیگر همه جا ی دنیا برای اش یکسان است....راز این صدا ها یکتا... رازی است شیه بودن کل کائنات بر سر ما... صدای گذر شهابی شاید .. صدای حرف های خدایی شاید ... صدای چیز های کوچکی که فراموش می شوند در ازدحام عشق ها و دوستی ها و قهر ها... کویر شبیه انسان است ... پر رمز و راز. پر از حرف هایی که با صداهایی عجیب گفته می شوند. پر از گیاه هایی که دارند به زور زنده گی می کنند در دلش ... پر از اب هایی که در زیر سینه گرم اش جاری مگه داشته. کویر خسیس نیست که اب را دریغ کند. کویر پر رمز و راز است. به جستجوی همه چیزی ادم را خسته میکند. چه راهی باشد به سمت معشوقی و چه راهی به سوی خدایی و چه اصلا تماشای محیطی به بلندی اسمان و خاک در جوار هم... در این جا می شود به خود خود رسید ... به جهت سادگی درعین شلوغی و پر رمز و رازی. به مفهوم ای شبیه تلاش برای ماندن رسید... کویر سهمی از زمین است که آب را از دست داده است. کویر تجربه دریا بودن را دارد . این است که یک قدمی از دریا پیش است ... این است که احساس خالی بودن اش را نه که خجالب بکشد که به رخ همه طبیعت میکشد... که کوه های اش هماین جا پویا است یکتا. که در هر چیزی حرکتی است. و در دل کاکتوس هایی که مغرورانه دارند وفاداری شان را به این بزرگ افرینش نشان می دهند... کویر یعنی که خدا...اگر که بیننده باشی....

* یکی از روزبه ( که توی اسپارترا نوشته بود ) :

تیم ملی با نیمی از یارهای دوازدهم به آلمان رفت!

توی برنامه یار دوازدهم، وقتی گزارشگر از نماینده های محترم مجلس و هر صاحب نظر! دیگه ای میپرسید به نظر شما یار دوازدهم تیم ملی کیه، بالای ۹۰ درصدشون میگفتن همه مردم ایران، یا ۷۰ملیون ایرانی! اما این بار هم نماینده های نیمی از این ۷۰ ملیون رو به ورزشگاه راه ندادن! دو شب قبل از بازی ایران ـ بوسنی توی برنامه نود، کلیپ عصار پخش شد که اتفاقا!!! توی اون همه هواداران تیم ملی که نمادی از همه مردم ایران بودن! رو مردها تشکیل میدادن. اما جالب تر از اون، روی دیگه سکه بود. کلیپ آرش رو واسه جام جهانی دیدین؟ باز هم احتمالا اتفاقا!!! توی اون کلیپ این بار همه هوادارها زن هستن. جالبه. یه جا انسان رو حذف میکنن و جای دیگه اون رو صرفا به خاطر جذابیت های بصری برجسته میکنن!

عکس از: منصور نصیری
به هرحال باز هم بچه رفتن آزادی و باز هم باهاشون برخورد شد. ما (من و بهاره و دو تا دیگه از دوستامون: غزل و نازلی) هم رفتیم ولی متاسفانه وقتی رسیدیم که همه رفته بودن و دیگه دیر شده بود...
مطالب نوشته شده درباره استادیوم:
باید با تک‌تک آدم‌ها حرف بزنیم
یک اتفاق باحال و کمی سوررئالیستی!
سهم من، سهم زن، نیمی از آزادی
گزارش BBC
گزارش نسرین
رها
وارش

   + غزل کریمی - ۳:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۱٥

هر کس دیگه ای ...

سلام ...





هفت سال پیش ، من یه دختر ساده - و تا حدی خنگ و عقب مونده - بودم که از جنوب شهر- پرت شد به خانه ای در میدان کتابی ، جایی در شمال شهر ... خانه ی کاریکاتور ایران رو می گم که سه چهار سالی ، تمام هست و نیست و دار و ندار من - یک دختر جنوب شهری تشنه ی دانستن - بود !
کاریکاتوریست نشدم . مثل خیلی چیزای دیگه ای که دنبالشون رفتم و نصفه نیمه ولشون کردم ! اما از اون روزا خیلی چیزا برام موند ... خیلی آدما ... خیلی دوستا ... افتخار شاگردی تو کلاس بهترین کاریکاتوریستا :
* حمید بهرامی ... جوون شری که کلاسش بمب خنده بود . * فایز علی دوستی ... آروم و باوقار و شیرین . * بهرام عظیمی ... که از جوادبازی ها و برک هلی کوپتری هاش خاطره هایی برامون داشت ( همون داوود خطر تبلیغات نیرو انتظامی )  * افشین سبوکی ... ساکت و مرموز و دوست داشتنی ( که دوستی با سحر عجمی رو بهم هدیه داد . ) خیلی های دیگه ...
* مانا نیستانی ... که تا نشناخته بودیش ، برات یه آدم یبس بود که حس و حال هیچ کاری نداشت ؛ چه برسه به شوخی . اما وقتی می شناختی ش ، یه رفیق خدا بود همه رقمه . یه موجود بی نهایت جوک ، که میمیک چهره ش عمرن تغییر می کرد : آروم و جدی و ...
پنج سال پیش همین روزا بود که سر کلاس کمیک استریپ ، جشن تولد ۲۸ سالگی ش رو  گرفتیم ...
** اون روزا تا نیک آهنگ کوثر یه کم چاق می شد ، می خندیدیم که : نیک آهنگ باز دلش زندون می خواد تا لاغر شه !
بودند این جور کاریکاتوریستا ... اما مانا نیستانی نبود ...
** انگار یه جوجه کوچولو رو بازداشت کرده باشن ... آخی !
** عشق هری پاتر داشت ! اگه ملاقاتش رفتین ، براش هری پاتر ببرین ...

بیوگرافی مانا

پی نوشت : از زبان یه ترک افراطی : ترک بی غیرت از فارس هم بی شرف تره !

   + غزل کریمی - ۱:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۱٤

آن چه دیدم

سلام ...

بی هیچ اضافه ای : مرنجاب - چهارم و پنجم خرداد هشتاد و پنج .

 

   + غزل کریمی - ٤:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۱۳

کویر ، خدا بود !

سلام ...
خدا ریز ریز شده بود توی مشت هام که شن ها را تو هوا می پراکند . خدا منتشر شده بود زیر پاهام که سبک بودند روی سنگینی اش ! خدا بود . خدا مثل همیشه بود : زیاد و زیبا و منتشر و نزدیک ...

زیارت بود ؛ مثل وقتی سرم را روی شانه ات گذاشته بودم و چشم هات را می پاییدم . شهود بود ؛ مثل وقتی حرف می زدی و من تا دست های تو می رسیدم . راز بود ؛ مثل وقتی سکوت می کردیم . نیاز بود ؛ مثل وقتی «دوستی» حضور داشت ...حضور بود ؛ بود ؛ بود ...

* می گن کویر آدمو معتاد می کنه . من که هنوز یه کام نگرفته خرابش شدم . تهران که برگشتم ، حالت موقعی رو داشتم که تو رفته بودی . من معتادت نبودم . مطمئنم . شاید تو معتادم بودی که حالا این حسو دارم !

** جرات نداشتم ازش بنویسم . از حضور مطلقی که مثل یه خواب سنگین جلوی چشم هام گسترده بود . می ترسیدم خوابم خراب شه . حالا بیدار شده م و فهمیده م که دوباره شده م یه آشغال تو این کثافت خونه ای که یه روز یه آدم بی کار اسمشو گذاشت تهران !

*** مرنجاب ، کاروانسرایی تو دل کویر ، اون ور کاشان . کویری با تپه شنی های پی در پی و دریاچه نمک و کویر نمک . و جزیره ی سرگردانی که برای کویر اسم عجیبیه .

*** ای کاش دوربین نبرده بودم . می تونستم بهتر ببینم بدون دوربین !

پی نوشت : عکس ها رو به زودی می ذارم ببینین . با تمام این که این روزها سرم شلوغه .

   + غزل کریمی - ۱:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٩

یک شب ...

سلام ...

چه قدر آقاهه مهربون بود ، وقتی ما رو داشت نگاه می کرد که که داشتیم با اون چوب خنده دارها ، تیکه های ماهی هشت پا و ترشی خوش مزه ی ژاپنی رو نوش جون می کردیم ! طفلی همه ش نگران بود بدمون اومده باشه ؛ هی سس های جور واجور میاورد تا چاشنی کنیم .

بیست و شیش هزار تومن اصلن هم پول زیادی نیست واسه یک ساعت تیریپ ژاپنی !

* کویر که رفتم ، شاید نزدیک ترم باشی .
** بهش نگفتم . ولی شاید درست نبود تو این موقعیت من ، این قدر ازش حرف می زد ...

   + غزل کریمی - ۱:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٤