من ؛ بنویسید : خالی !

سلام ...
در من هیجانی گنگ وزیدن می گیرد ؛ مثل همه ی آدم های توی قصه های عامه پسند که هر چیز تازه ای سر به هوایشان می کند و باب قصه ای تازه را برای سرگرم شدن ملت فراهم می آورد .
کارگردان گفته این بار قصه را کمی به عمق ببرم و مشتی استعاره و حرف های قلنبه سلنبه ی روشن فکر مآبانه توی حلقش بریزم . من اما ، هنوز توی کف آن دختر و پسر داستان قبلی ام هستم که با هم خودشان را از کوه پرت کردند ؛ تو بگو : با هم ازدواج کردند ! فرقی هم نمی کند : از کوه هم اگر پرت شوی ، شاید ، شاید دستت به شاخه ای چیزی بند شود و قسر در بروی ! ازدواج هم کنی شاید همین جورها شود ؛ گیریم با یکی دو درصد شانس بیشتر !
استعاره ها مدت هاست از کنار گوش هایم و از نوک قلمم رد شده اند . آدم برای چندرغاز پول نویسنده گی که نمی آید بنشیند تمام دست آوردهای عمری تاریخ ادبیات ایران و جهان را روی پیش خوان بریزد ! این بار اما باید دوباره برشان گردانم به ایستگاه اول نوشتنم . کارگردان ، طرح تازه می خواهد ، با ساخت و پرداخت تازه . شاید هم فقط ساخت و پرداختش تازه باشد کافی است : همان داستان دختر و پسر و عشق و دیوار را پیش بکش ؛ منتها از پارک و خیابان و مجالس مهمانی ببرش توی کافی شاپ ها و پاتوق های روشن فکری : جلسات شعر و خلسه و عرفان ...
×
سرم را می کوبم به دیوار . نه دیوار دردش می آید ؛ نه من ! خیلی وقت است با هم خو گرفته ایم . دختر توی داستان درآمده بهم گفته باید قیدش را بزنم ! می خواهد برود رکورد کتاب خوان ترین فرد ایرانی را بشکند و وقتی برایش نمی ماند که صرف یک پسر کند ؛ آن هم پسری که همه ش توی عالم هپروت است ... راستش را بخواهی ، دست خودم نبود روز اول که آن زهرماری را دست پسره دادم . پیش خودم گفتم این طوری بیشتر روشن فکر مآبانه در می آید . بعد ، کم کم قضیه ی باران درخت و آویزان شدن از دست های خدا و سفر به زحل پیش آمد . و آن وقت بود که حال دختره به هم خورد و مثل چی به پسره حمله ور شد و پسره فکر کرد یک عالم سرباز سرخپوست دارند برایش آواز : دختری که از ابرها گریزان است را می خوانند و خندید و دور آتش رقصید و خواست دست دختره را هم بگیرد که با هم بچرخند که یک دفعه دختره جیغ کشید ...
قضیه خیلی کش نیامد بعد از آن ! بعدش دیگر دختره رفت و اتاقش را پر کرد از هر چه کتاب چاپ جدید از هر موضوع و قالبی که می شد .
بعدش حالا من گیر کرده ام با این پسر حشیشی که روز به روز مصرفش بالاتر می رود و این دختره که با تمام ناشرها قراداد خرید بسته ... خرجشان بالا رفته دیگر ! خرج زهرمار پسره و کوفت و مرض دختره ! دیگر از توانم خارح است !
×
هیجانم خوابیده دیگر . دختر و پسر را به زباله دان انداخته ام و دارم برمی گردم خانه . کارگردان برایم گفت که داستانت خیلی آدم را دچار تشویش می کند و ذهن مردم نسبت به هنرمندها کثیف می شود و روشن فکر بودن هیچ ربطی به غرق شدن در کتاب و افیون ندارد و مردم دوست دارند داستان های خانوادگی پر از فنجان های چای و چراغانی و کف و بوق و لباس سفید و اسفند ببینند ؛ آخرش اگر ونگ و ونگ بچه ای هم در کار باشد که چه بهتر ّ!
گفت که هیچی از روشن فکرها و هنر و تجدد نمی دانم و بهتر است همان قضیه ی کوه و این ها را داستان کنم .
×
برمی گردم خانه . خانه را بوی حشیش و کاغذ سوخته گرفته . نه دختره قصد دارد ولم کند ، نه پسره ! فیلم نامه را می اندازم توی قابلمه ی آب جوش که روی گاز است و آرام به پخته شدن استعاره ها و کنایه های دنیای پر دود و دم روشن فکر ها نگاه می کنم .
می روم دوش آب سرد بگیرم .

   + غزل کریمی - ۱:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٤/۳۱

عنوان ندارد

سلام ...
... خوب که فکرش را می کردم می دیدم که در آن نمازخانه ی خلوت با تو خیلی خوش می گذشت ، خدا جان . چون از صورتت پیدا بود که خیلی راحتی !*

*گل های معرفت ( مجموعه ی سه داستان ) : اسکار و بانوی گلی پوش / اریک امانوئل اشمیت / سروش حبیبی / نشر چشمه

   + غزل کریمی - ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٢۸

نوستالوژی !

سلام ...
به به ! فردا شب شبکه ی دو می خواد فیلم شعله رو پخش کنه !
خیلی دوس دارم بدونم « بسنتی » هنوز هم بعد از بیست سال ، روی شیشه می رقصه ؟
اونم تو سیمای جمهوری اسلامی !!

   + غزل کریمی - ۸:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٢٧

رازهای لابد

سر و صداها خوابیده . تو از لا به لای نامفهوم ها سرک می کشی تا مرا پیدا کنی لابد . من اما ، گم شده ام توی هیاهویی که تو را هوای شنیدنش نیست .
از ای کاش ها که بگذریم ، به لابد می رسیم ؛ به ناچار . و من ناچارم از بودن این روزها و دویدن دنبال آن راز سنگین که یک روز توی کوچه ی بن بستی خوابید . و تو لابد نشسته ای گوشه ای و خیره شده ای به برعکس همه ی اتفاق ها . برعکس رازی که روزی خودت توی باغچه دفنش کردی .
ناچارم از نوشتن این واژه ها . از ریختن این جمله ها توی حلق ای کاش های دیروزم ، و لابدهای امروز ، و نمی دانم های همیشه ام . برای تویی که هرگز شناسنامه ای نداشته ای و نامت از تمام اندوه ها بالا می رود و در تمام سیب ها عطر می شود و در تمام بی سرانجامی ها جاری . برای تویی که در نبودن هایم غزل می شوی و چرخ می زنی و رازها را دفن می کنی . و رازها را هیچ وقت می کنی .
ای کاش روزی خودت هیچ وقت شوی !

پی نوشت : به قول « یانیس ریتسوس » : همه چیز راز است !
پی نوشت ۲ : از صدا خسته ام و به خنده دچار !
پی نوشت ۳ : می خواهم زنده بمانم .

   + غزل کریمی - ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٢٤

پرسش تخصصی !

سلام ...

عزیزم ! هری پاتر خیلی دوس داری که منو شبیه هری پاتر می بینی ؟!

   + غزل کریمی - ٩:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٢۳

قدیم ترها هم که می نوشتم / برای این روزها که دستم به نوشتن نمی رود !

از یک وبلاگ قدیمی خودم که قدیم ها بود ..
 
پنجشنبه، 14 اسفند، 1382
نامه ی ششم ...

سلام !

این یکی رو برای تو نمی نویسم ! برای تو که نه دوستم داری و نه دوستم نداری ! برای تو که حتی به این موضوع فکر نمی کنی که من دوست داشتنی هستم یا نه ! تو در تمام این بازه ی زمانی لعنتی ( که همه ش هم به پایانش فکر می کنی ) فقط به این موضوع فکر می کردی و می کنی که هر چه بیشتر منو احمق کنی ... منو عاشق کنی ... و اون وقت خودت بری و بالای یه کوه وایستی و به من نگاه کنی و سرمست بشی از ذلتم ! نه ! این یکی رو برای تو نمی نویسم ! ...

این یکی رو برای سیم آخر می نویسم ... برای سیم آخر که دو سال پیش همین روزها روی ماسه‌های ساحل نوشهر بهم گفت : تو از اونایی هستی که آدم فکر می کنه همیشه تنها می مونن ! نه به خاطر این که نمی شه دوستش داشت ؛ بر عکس چون خیلی هم دوست داشنتنی است !

و حالا من یادم رفته بود که اون این حرفا رو به من گفته بود ... اما وقتی توی وبلاگش اینا رو نوشت ، یادم اومد ... یادم اومد که اون موقع فقط سکوت کردم ... حرفی نداشتم که بگم . ولی الان می خوام جوابشو بدم :

نه بابا ! من که فکر نمی کنم خیلی هم این حرف شما کاملن درست باشه ! خودم که فکر می کنم این تنهایی یه دلیل دیگه داره : شازده کوچولو رو که خوندین ؟ روباهه رو یادتونه ؟ یه دفعه زد به سرش و عاشق شد ... اهلی مسافر کوچولو شده بود ( مسافرکوچولو اهلیش کرده بود ) آخرش مسافرکوچولو رفت به سیاره ی خودش تا بره پیش گل سرخ ( که مسافر کوچولو رو اهلی کرده بود ) ... آخرش روباهه تنها موند ... می دونین ! من اون روباهه ام !

   + غزل کریمی - ٧:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/۱٦

یک روز معمولی از زندگی معمولی یک دختر معمولی !

سلام ...
یک : توی آینه به خودم اخم می کنم . شده ام عین کلاغ سیاه توی قصه ها . با مانتو و مقنعه ی بلند و مشکی ، و ناخن هایی که رنگی نیستند . هیچ اثری از آن دختری که مردم همیشه می بینند نیست . ظاهرا که نیست !
خیلی وقت بود سراغ شغل های دولتی نرفته بودم . یادم رفته بود چه شکلی می شدم آن روزها ! به خودم امید می دهم : فقط همین امروز ... روزهای دیگر بهتر می پوشم .

دو : خانم پیر تا بخواهد برسد جلو ، اتوبوس راه می افتد . جمعیت داد می زنند : نیگر دار ! این وسط مردک میانسالی می گوید : آقا ولش کن ! برو ! با غیظ نگاهش می کنم : حالا کمک نمی کنی هیچی ، مرض داری بگی راه بیفته ؟ بلند داد می زنم : آقا نگه دارین ... اتوبوس می ایستد . حرصم را سرش خالی می کنم : سر رو کم کنی با تو هم که شده بلندتر داد زدم .
اعصابم خورد است : چرا زودتر داد نزدم ؟ چرا سر رو کم کنی با او ؟ ... خانم پیر پیاده شده است ...

سه : خیابان هنر : هفته ای یک بار اجرای کار هنری در سطح شهر . اولیش : چهارراه ولیعصر - چهارشنبه 14 تیر - ساعت 6 تا 9 عصر .
کوبیدم رفتم برای جلسه ی توجیهی گروه سفال و مجسمه . به میزان بسیااااااار زیادی اعصابم به هم ریخت . قضیه اش مفصل است . یک پست بهش اختصاص می دهم .

چهار : خستگی هایت را گاهی اگر با یک دوست صحبت کنی ... گاهی اگر خوب باشی ... و یادت برد خستگی هایت را در خنده هایت و خنده هایش .
چه قدر این دوستی های بی دغدغه خوبند و لازم و ناچار ...

پنج : یک چیزی در تابلوی روی دیوار رستوران اذیتم می کند ... یک چیزی که نمی دانم ... مهم این است که دارم اذیت می شوم !
چه قدر قارچ برگرشان دیرپز است !

شش : خوش به حال کسی که پوشه ی طرح هام را پیدا کند . حتا اگر در ایران قانون کپی رایت هم داشتیم ، او میتوانست با خیال راحت از طرح هام استفاده کند . می دانید ؟ بدبختانه اصل طرح هام را گم کردم امروز !
بی خیال ! چه خوب که هنوز خودم پیدا ام !

هفت : نی نی می خواست واسه خونه ی قوطی کبریتی ش پرده بخره . با هم رفتیم مولوی . پرده فروش ها با مشتری هایشان همه کار می کردند جز فروش پارچه !
بعدش رفتیم بوفالو - که فکر کنم تا حالا توش 50 بار نون و سیر خوردم ، فقط نون و سیر - و کنار آکواریوم نشستیم و پنجاه و یکمین نون و سیر را خوردیم .
چه قدر ماهی ها زنده بودند ... زنده شدم !


پی نوشت : دیشب خیلی خسته بودم . خسته ، اما زنده . به همین دلیل ، این گاه نگار امروز نوشته شد .

 

 

   + غزل کریمی - ٧:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/۱۳

خواب و خیال من ... تو نیستی دیگه ! باور کن رفیق !


سلام ...
چه طور جرات می کنی بیای تو خواب من و این طوری بقیه ی روزمو خراب کنی ؟
باور کن خیلی سعی کردم تا حضورت رو تو این زندگی لعنتی کم رنگ کنم .
هنوز زوده ... هنوز زوده ...

پی نوشت : خوشحالم که امامزاده دیده بان بدجوری به سخن رانی و آه و افسوس افتاده ن ... وقتی من می گم بچه ی قرتی های انگلیسی ... یعنی همین !

   + غزل کریمی - ۱:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/۱۱

من بی تکرار

سلام ...
امروز داشتم فکر می کردم واقعن چرا باید تو زندگی م همیشه به دنبال توضیح دادن به دیگران باشم ؟ وقتی یکی نمی فهمه ، نمی فهمه ! و این اصلن ربطی به شعور و اینا نداره . به تفاوت بین سبک زندگی آدما ربط داره . به عادت ها . عادت های فردی ، نه عادت های خانوادگی . به این که من عادت دارم اول نگاه کنم و بعد حرف بزنم و یکی دیگه عادت داره اول حرف بزنه بعد نگاه کنه یا این که اول فکر کنه بعد حرف بزنه یا این که اصلن حرف نزنه !
چیزی که برام مشخصه اینه که سبک زندگی و عادت های شخصی من ، دیگه خیلی شخصی اند . و شاید اصلن به ساحتشون توهین بشه اگه زیاد راجع بهشون حرف بزنم - وراجی کنم - و بهتره خفه خون بگیرم و راحت و آسوده کار خودمو کنم .
چیزی که همیشه بهش اعتقاد داشتم ، این بوده که خودخواه ترین آدما اونایی اند که فکر می کنند بقیه همه عضو یه جور گله اند و فقط اونا هستند که از این گله جدا اند و با همه فرق دارند - احتمالن هم فرقشون فقط تو اینه که یه بره ی خنگ اند که با گرگه دوست می شه ! -
اعتقاد خودم اینه که من با همه ی آدما فرق دارم . و بقیه ی آدما هم با بقیه ی آدما . و اگه این وسط همه بخوان به هم توضیح بدن که چه فرقایی با بقیه دارن ، یه بلبشویی چیزی راه می افته ! البته توی هر بیشه ای جنگلی دشتی ، همیشه یه سری حیوون هم هستند که زندگی گله ای دارن : بعضیاشون گرگ اند . بعضیاشون بز ، بعضیاشون مرغ ماهی خوار ، بعضیاشونم مورچه و ملخ و عقرب ! فرق های اونا تو چارچوب گله هاشون می ره و برای رسیدن به شخصیتشون - اگه خدانکرده بخوای برسی - لازم نیست تک تکشون رو مورد مطالعه قرار بدی . کافیه یه نگاه به کل گله بندازی : حله !

پی نوشت : احساس می کنم وبلاگم مدتیه خیلی فمینیستی شده . وبلاگی که قراره روزنگار شخصی من باشه . نکته اینه که فمینیسم ، فقط یکی از مسایلیه که من باهاش درگیرم . چیزای دیگه ای هم هستن که می تونم ساعت ها روزها ماه ها راجع بهشون وراجی کنم ! رو همین حساب فکر کردم این فمینیسم لعنتی رو از این وبلاگ بکشم بیرون ، بندازم تو یه وبلاگ دیگه . عصیان رو واسه همین راه انداختم . احتمالن هفته ای یه غرش اون تو داشته باشم !!

   + غزل کریمی - ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/۱٠

اخبار مردانه !

سلام ...
مسابقات شطرنج رده های سنی آسیا در تهران برگزار شد . امروز روز آخر این مسابقات بود . فارغ از نتیجه ی تیم های ایرانی ، می خواهم به نکته ی مسخره ای که همیشه هم در اخبار ورزشی تکرار می شود اشاره کنم .
گوینده ی اخبار ، اشاره به پایان این مسابقات و قهرمانی هند می کند و سپس گزارشگر با چند شطرنج باز کودک و نوجوان گفت و گو می کند . حدس می زنید این چند نفر دخترند یا پسر ؟ پاسخ : پسر هستند ! در این گزارش هیچ اشاره ای به حضور دختران در این مسابقات نمی شود . در صورتی که این مسابقات در دو قسمت دختران و پسران برگزار شده بود !
دلم نمی خواهد حرف های تکراری راجع به تفکر جامعه نسبت به زنان و دختران و این که فرض بر این است که زنان جنس دوم هستند بگویم . حرف های بیهوده ای است ...
نود درصد اخبار ورزشی شبکه ی خبر و اخبار ساعت شش و چهل و پنج دقیقه ی شبکه ی سه  به ورزش مردان اختصاص دارد . و از این میان تنها در بخش خبر ورزشی ساعت یک و ربع شبکه ی سه ، یک قسمت اخبار ورزشی بانوان وجود دارد ! مسخره است : ابتدا به اخبار ورزشی توجه کنید و سپس همکارم اخبار ورزشی بانوان را تقدیم می کند !
یعنی این که ورزش مردان یک کل است و ورزش زنان زیرمجموعه ای از این کل ! برگزاری مسابقات تنیس فیوچرز مردان در حالی که ما فقط نام تنیسورها را می دانیم و حتا به چهره هم آنها را نمی شناسیم ، مهم تر از برگزاری مسابقات سراسری مثلن کاراته یا والیبال زنان است .
به این دو جمله دقت کنید :
*تیم ملی فوتبال ایران فردا عازم آلمان می شود .
*تیم ملی فوتبال بانوان ایران با تیم فوتبال زنان برلین مسابقه خواهد داد .
می خواهم بپرسم چرا قید مردان در جمله ی اول نباید به کار برود ؟
در مورد هیچ کدام از اخبار ورزشی کلمه ی مردان به کار نمی رود ولی تا به زنان می رسند تاکید می کنند : تیم بانوان .... بانوی تکواندوکار ...
مسئله این است که فرض بر این است که ورزش ٬ کار ٬ علم ٬ هنر و خیلی چیزهای دیگر ، فعالیت های مختص مردان هستند و گه گاه زنان خودشان را قاتی این برنامه ها می کنند که باید حتمن به آن اشاره شود !
واقعن لزومی دارد که بخش جداگانه ای به نام اخبار ورزشی بانوان وجود داشته باشد ؟

پی نوشت : آن وقت من از خوشحالی برد تیم ملی فوتبال مردان آلمان برابر تیم فوتبال مردان آرژانتین خودم را خفه می کنم . یکی نیست بهم بگوید : آخر زن ! به تو چه !

پی نوشت ۲ : ولی دلیل نمی شود با افتخار به حضرت رود راوی نگویم : برو بچه قرتی آرژانتینی ! برو جوجه !!

   + غزل کریمی - ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٩

بدون شرح !

سلام ...

چه احساسی بهت دست می ده وقتی بالای یه طاق نصرتی چیزی ، این جمله رو ببینی :

اگر حضرت فاطمه مرد بود ، قطعا لیاقت پیغمبر شدن را داشت !

                                                               مقام معظم رهبری

   + غزل کریمی - ٧:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٧

کتاب تازه

سلام ...
« فرانی و زويی » سالينجر رو شروع کرده م به خوندن ... همون نثر سر در گم ، اما هدف مند و دوست داشتنی سالينجر ... با کنايه ها و طنز عاميانه ی پنهان ...

نمی شد مهرجويی « پري » رو اين قدر شبيه اين کتاب نسازه ؟ ... اه !


پی نوشت ... بعدن : واقعن که ! معلوم نیست اين فرانسوی ها که نصف عمرشون به يادگرفتن طرز استفاده ی انواع قاشق و کارد و چنگال می گذره و نصف ديگه ی عمرشون به شمردن تعداد لباس شب هاشون توی جالباسی ، از جون فوتبال چی می خوان ... ديدين چه طوری پادشاهان اسپانيايی خرد و خمير شدن ؟

   + غزل کریمی - ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٧

زوال عقل

سلام ...
یکم : تمام ماه و سالم را گرفته
         همه فکر و خیالم را گرفته
         نمی دانم بسازم یا بسوزم
         غم عشق تو حالم را گرفته
                                             جلیل صفربیگی

دوم : یک فیلم نامه ی غم انگیز
مکان : دانشگاه – بازیگران : من و یک خانم محترم تقریبن دوست داشتنی حدودن 19 ساله
( در کشاکش بحثی طولانی ) :
من : ... یا مثلن چرا حتمن باید دختر برای ازدواج از پدرش اجازه بگیره ؟
خانم : خب ... زن ها ماهی یک هفته عادت ماهیانه دارن و تو این یک هفته عبادت نمی کنن ...
من : ( لب هایم را به هم می فشرم )
خانم : ... و توی این یک هفته ایمانشون ضعیف می شه ...
من : ( ابروهایم بالا می روند )
خانم : و در نتیجه عقلشون کم می شه !
من : ( ابروهایم به فرق سرم می چسبند )  این چرت و پرتا چیه ؟ ...
خانم : قبول کن ! در نتیجه ما زن ها عاقل و منطقی نیستیم و برای کارهای عقلانی مثل ازدواج احتیاج به اجازه داریم ...
من : ( صدایم هم همراه ابروهایم بالا می رود ) برو بیرون تا چیزی بهت نگفتم ... برو بیرون !
* فیلم نامه در همین جا تمام می شود . شما می توانید هر پایانی برای آن در نظر بگیرید !

سوم : تو نوشته ی قبلی یادم رفت نام بچه قرتی های طرف دار انگلیس را بنویسم ؛ شرمنده !

چهارم : داری تو خیابان راه می روی . یک دفعه سرت گیج می رود و خون به مغزت نمی رسد و ولو می شوی کف ایستگاه اتوبوس . زن ها ، مردها می آیند و می روند و نگاهی بهت می اندازند و پچ پچی ... هیچ کس نمی گوید خانم خرت به چند من ! آن قدر کف ایستگاه دراز می کشی و عق می زنی تا کمی حالت بهتر می شود . از کیفت بطری آب را بیرون می آوری و کمی می نشینی و سنگینی نگاه ها را می فهمی . حال بدت را یادت می رود وقتی حال بد دیگران را می بینی که اهمیتی به آن چه نزدیکشان اتفاق می افتد نمی دهند ...
توی این ممکلت اگر در حال مرگ هم باشی کسی نمی آید دل جویی . می گذارند بمیری تا ییایند و روی مرده ات کفاره بیندازند ...

پنجم : من اصلن از مکزیکی ها خوشم نمی اومد . اما حیف شد حذف شدند ؛ دیگه نمی تونم خوش تیپی رافایل مارکز رو ببینم و کیف کنم . ( اینم نوشتم که حضرت رود راوی ذوق کنه . فکر نکنه فقط اون می تونه تیکه بارم کنم . خودمم به خودم تیکه می ندازم ! )

   + غزل کریمی - ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٥

جام جهانی - ۴

سلام ...

خوش حالم که ......................
این آلمان روز به روز بهتر می شه و مشت محکمی می زنه بر دهان بچه قرتی های طرفدار برزیل و آرژانتین و ایتالیا ...

 

   + غزل کریمی - ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/۳