من می چشم از چشم های مهربانت / یک بار دیگر مزه ی عاشق شدن را

شعر : علیرضا بدیع
عکس : منصور نصیری

   + غزل کریمی - ٩:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/٢٩

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت / پیاده آمده بودم ، پیاده خواهم رفت


   + غزل کریمی - ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/٢۸

تیم ملی استقلال

سلام ...

خیلی دوس دارم این تیم ملی از گروهش هم صعود نکنه ! تیم ملی رو دوس دارم ؛ اما مجمع استقلالی های مقیم این تیم رو نه !

از قلعه نویی متنفرم !
اگه حجازی یا پور حیدری یا هر آبی بی شعور دیگه ای اومده بود سر تیم ملی برام این قدر زجرآور نبود که این آقا هست !
هیچ وقت خاطره ی اون بازی سال هفتاد و سه ، و وحشی بازی های دوستمون رو از یاد نمی برم ...

امیدوارم با این تیم به رده ی ۱۴۵ جهان برسیم !

آآآآآآآآآآمین !

پی نوشت : آآآآی ! هر چی فکر می کنم ، یادم نمی آد « قلعه نویی » درسته یا « قلعه نوعی » !
البته جفتش آدمو یاد یه موجود پلشت می ندازه ! پس اون قدرا مهم نیست !

   + غزل کریمی - ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٥/٢٦

اطلاع رسانی !

سلام ...
... اما من سِحر نمی دانم !
                                           ...

پی نوشت : من امروز در اتوبوس تبدیل به یک سیب زمینی پخته شدم !
پی نوشت ۲ : یعنی که پول نداشتم سوار تاکسی بشم !
پی نوشت ۳ : این عکسو دوسش داشتمش !!!!!!!!

   + غزل کریمی - ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۱٧

من و وزیر بازرگانی سابق و کباب بلدرچین !

سلام ...
شام جایی مهمان بودیم برای مثلن گودبای پارتی : رستوران سنتی دشت بهشت . که جای قشنگی بود و خنک بود و صدای دلنشین شرشر قطرات آب و بازی های رنگی انواع و اقسام جونورهایی ( منظورم فانوس و گلیم و این هاست !! ) که از سقف آویزان شده بود .
و اجرای موسیقی سنتی زنده که تیریپ کاباره و این ها به محفل داده بود . با چند تفاوت : سرو دلستر به جای مشروب و آبجو ، و رقص دختر پسرهای کوچولو موچولو روی سن به جای ... !
و حتا من نمی دانستم بین آن همه آدم مهم !!!!!! از آقای شریعت مداری - وزیر سابق بازرگانی - گرفته ، تا خانم و آقای نقشینه - پولدارترین خانواده ی این مملکت خراب شده - چه می کردم !
یک نکته ای هم بود که آقای وزیر سابق دقیقن رو به روی سن نشسته بودند و جناب خواننده از ترس ایشان با صدایی رسا اعلام کرد که : « البته همه ی اینایی که ما این جا می خونیم مجوز ارشاد دارن ها !! » و در این جا بود که آقای وزیر سابق هیکل مبارک را ولو کرد روی تخت و از خنده غش کرد !

* این بود انشای من درباره ی این که شب تابستانی نیمه ی مرداد را چگونه گذراندم !

   + غزل کریمی - ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۱٥

اوه ! شت !

سلام ...
خیلی احساس مزخرفیه :
یه بعد از ظهر جمعه می گیری می خوابی و کابوس می بینی !
حالا کابوس چی ؟
علیرضا نیکبخت واحدی که کلاه کاغذی بزرگی سرش گذاشته و داره از مردم لبنان حمایت می کنه ! بدتر از اون : مرتب هم بهت لبخند می زنه !!

   + غزل کریمی - ٥:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۱٤

برای یک دوست ...

سلام ...
نیمه شب است و من خسته از سردردی که تمام روز را برایم جهنم کرد ، سردردی که حتا با هدیه ی حامد ( رفتن به کنسرت موسیقی ) و حتا چند تا استامینوفن کدیین و خوابیدن و فشار دادن دو دست روی سرم و دیدن حامد و یکتا و ایمان و یک عالمه بچه های خوب دیگه هم خوب نشد ...

و چشم هام که هی پر و خالی می شوند . و اختیار که دست من نیست . و دلم که برای یک نفر که این روزها خیلی خسته است گرفته . و دست هام که هیچ کاری ازشان برنمی آید . و خودم که از دستش - خود خودم را می گویم - خیلی عصبانی ام چون انگار حضورش آن یک نفر را بیشتر خسته می کند ...
خیلی برایش احترام قایلم ؛ آن قدر که چشم هام برایش پر و خالی بشوند و آن قدر که بخواهم خوب ترین آدم دنیا باشم تا مبادا آسیبی بهش برسد / برسانم !
نیمه شب است ؛ و من که خسته از سردردی فجیع ، نشسته ام پشت کامپیوتر و این واژه ها را نه به اختیار خودم تایپ می کنم .
نیمه شب است ؛ و انگار تمام ابرهای عالم توی دل من شب زنده داری به پا کرده اند !
نیمه شب است ؛ و من به یک نفر دارم فکر می کنم که گفته بود اگر گریه کنم ... اگر ...
نیمه شب است و من آرام به خودم ، و به تمام خسته گی های یک نفر آدم مهم و قابل احترام - و احتمالن دوست داشتنی - شب به خیر می گویم و چراغ اتاق را روشن می گذارم تا ابرها دلشان نگیرد که دوباره بارش را از سر بگیرند .

و من ... با سلامی دوباره به آفتاب ، می روم که خواب های قشنگ ببینم ؛ به خاطر آن یک نفر ! آخر خودش گفت : دل به دل ... !

پی نوشت : سردرد عزیز بنده هیچ ربطی به آن یک نفر و هزاران یک نفر دیگر نداشت ! خودش سرخود آمد که بعد از یک بیماری چند روزه ، امروز را هم به کامم زهر کند ! نمی دانم چرا لازم دیدم توضیحی ...

پی نوشت ۲ : شب به خیر ؛ شب به خیر همه ی خسته هایی که صبح های زود پا می شین و شب های دیر می خوابین ...

   + غزل کریمی - ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۱٢

برای تویی که بزرگ شدی ):

سلام ...
امشب که باهات حرف زدم ، دوری به وجود اومده بینمون رو بیشتر حس کردم . وقتی داشتم بهت می گفتم : هی ! مبارک باشه گذشت ربع قرن از زندگی ت ؛ خودم حالیم نبود که دارم چه قبر قشنگی برای خاطره های مشترکمون می کنم ... برای خاطره های دو تا دختر کوچک ؛ که حالا یکی شون بزرگ شده و یزرگ شدنش رو در وجود یه مرد کرمانشاهی - یه جوون به نظر تو شایسته برای ازدواج - دیده ... یکی شون که بزرگ شده و بزرگ شدنش رو در گوش دادن به حرف نامزدش برای نیومدن به اینترنت و حتا چک میل نکردن دیده ! بزرگ شدنش رو در بستن بقچه ش برای سفر به کیلومترها اون طرف تر دیده ... بزرگ شدنش رو در خیلی چیزا دیده که عمرن به فکر اون یکی دختره - که من ، من هنوز کودک - می رسیده !

می دونم دیگه این جا رو نمی خونی . و این یه کم برای من ناراحت کننده س - که وبلاگ نوشتن رو با تو شناختم - اما راستش باید می نوشتم . باید این ناگزیر رو می نوشتم که توی این دنیا ، شاید فقط منم که هیچ وقت هیچ وقت دهم مرداد رو فراموش نمی کنم ، که تولد تو اه - تویی که حالا این همه بزرگ شدی - و این عدم فراموشی هم فقط یه دلیل مسخره داره : من تنها آدم دور و برت هستم که دقیقن چهار هفته بعد از تو به دنیا اومده . و چهار هفته ی دیگه ، همین احساس مزخرف تو رو در مورد تموم شدن بیست و پنج سالگی ش و گذشت ربع قرن از زندگی ش داره لابد !!

سفرت از کودکی به بزرگ سالی ، خوش  باشه ! من که فعلن جام راحته حتا اگه هزار تا از این ربع قرن ها از عمرم بگذره ، تنها چیزی که دلم می خواد هم چنان حفظش کنم کودک بودنه ... کودک ماندن !

پی نوشت : هی رفیق ! من علاوه بر این که تازگیا به مبل هامون عشق می ورزم ، باید بگم که از دیشب تا حالا علاقه ی عجیبی هم به قوری چای سازمون پیدا کردم !! گفتن نداره که ! خودت دلیلشو بهتر از من می دونی عزیزم !  

پی نوشت ۲ : از مهدی قاسمی

   + غزل کریمی - ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۱٠

ای سیب سرخ غلت زنان ...

سلام ...
این شعر نیست ؛ یعنی نشد که شعر بشود . فقط شد تکرار یک راز وحشی ، که خیلی وقت ها توی نگاهم تاب می خورد !


خواستم شروع عاشقانه ای ...
یا که ساده تر : ترانه ای ...
یا که ساده تر : سلام بی بهانه ای ...
خواستم ؛ ولی نشد !

خواستم تو را به شکل شعر در بیاورم
راز سبز ٍ بودن تو را
غزل کنم به روی آسمان باورم
خواستم ، ولی تو از زمین و آسمان فراتری
از نگاه خیس دختری که شاعر است
- خیال می کند که شاعر است -
می پری .
می روی ستاره می شوی
روی دست آب های سبز راه می روی
رنگ سبز می زنی
تمام شعرهای خسته و مریض را
غصه های کوچک و بزرگ ،
دردهای ریز ریز را

بعد ،
دختری که شعرهاش
بوی ماندگی گرفته اند
دست هاش
آسمان راز وحشی تو می شوند
راز وحشی ستاره ای
که بی بهانه توی دست باد تاب می خورد
از نگاه خیس دختری
- که رودخانه است -
آب می خورد !

   + غزل کریمی - ۱:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/٩

it could happened to me !

سلام ...
احساس می کنم یه موجود اضافی ام که هیچ کس دوست نداره برام وقت بذاره ...

احساس مزخرفیه . می شه گفت یه جورایی گندم بزنن !

عمرن بذارم این وضعیت تا یک ربع ساعت دیگه بیشتر ادامه پیدا کنه !!

به شدت حالم بده و از اون افسردگی های زمان بیماری گریبان گیرم شده !

بی خیال ! گندم بزنن با این وبلاگ به روز کردنم !! آخر نویسندگی و ژورنالیسمه این پستم ! و آخر کلاس و این کوفت و زهرمار ها !

کی گفته همه ش باید مته لای خشخاش بذارم واسه نوشتن ؟

   + غزل کریمی - ۸:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۸

بهشت من ...

سلام ...
تهران داغ است . تهران جهنم وحشتناکی است که تمام ابعاد وجودی آدم را می سوزاند !! تهران غول بزرگی است که همه ی ما را در شکم بزرگ خودش جا داده و دارد ذره ذره هضم می کند !
تهران جهنم است ... اما ... اما ... تو که از بهشتت ، از بهشت کوچکت برایم می گویی ، فکر این جهنم از سرم می پرد و سفر می کنم تا حوض و نیمکت و نسیم و سایه و آرامش ... و نیمکت که فقط به اندازه ی دو نفر جا دارد و من که خودم را جمع و جور  می کنم تا ... !
باز هم بگو ! باز هم برایم بگو !

پی نوشت : دارم از سردرد می میرم ... در حد انفجار ...

پی نوشت ۲ : خوش به حال دیوار که سایه ی تو رویش افتاده !

پی نوشت ۳ : گاهی که چهارشنبه است ، در یکی از خیابان های شلوغ تهران جهنمی ، برنامه ی خیابان هنر را برگزار می کنیم . این منم که دارم به قول دوست عزیزمون گل بازی می کنم !!



* این جا پیاده روی کنار پارک ملت است ؛ سومین اجرای ما در خیابان هنر پایتخت . حدود ده روز پیش .

** با سپاس از دوست تازه ام « لیلا طاهری » که عکاس است و پای ثابت برنامه های ما

   + غزل کریمی - ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/٧

یک قشنگ

((اسکیموها برای برف ۵۲ کلمه ی مختلف دارند چون برف برایشان مهم است.فکر می کنم ما هم  باید در ارتباط با عشق چنین باشیم.))

مارگارت آتوود


*ممنون از جلیل صفربیگی که اینو از وبلاگش کش رفتم .

** البته من شخصن نمی دونم این که برای عشق ۵۲ کلمه ی مختلف داشته باشیم ، چه دردی از دردهای من و شما درمان می شه ! ولی خب حتمن می شه دیگه !!

   + غزل کریمی - ۸:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/٦

همشهری هم حال داره ها !!

سلام ...
*همشهری - امروز - صفحه ی آخر :
نتایج یک تحقیق نشان می دهد ۵۷ سالگی شادترین سال زندگی مردان و زنان است . دانشمندان می گویند با توجه به این که در این سن مشکلات مالی کمتری برای خانواده ها وجود دارد و فرزندان تشکیل زندگی مشترک داده اند و از والدین خود جدا شده اند به همین دلیل دیگر دغدغه ی چندانی برای پدران و مادران وجود ندارد .

من : اوهوم ! پس بگو چرا تو درست توی همین سن مردی ! لعنتی ! خیلی خوش حال بودی ؟ آره ؟!

*همشهری - امروز با حافظ :
یارب سببی ساز که یارم به سلامت
باز آید و برهاندم از بند ملامت
خاک ره آن آن یار سفر کرده بیارید
تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت

من :  

   + غزل کریمی - ٧:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۳