یک غزل تازه

سلام ...
حالم بد است و هی غزلم شور می زند
نبضم ترانه ای است که ناجور می زند

مردی شبیه اسم تو از جنس چشم تو
در ذهن من نشسته و تنبور می زند

دف می زند ، وَ حلقه ی دستان خسته اش
بخت من و تو را گره کور می زند

بخت تو را که قافیه را باختی عزیز !
بخت مرا که هی غزلم شور می زند !

بعدش مساحت غم و تنهایی مرا
یک دست سرد و یخ زده هاشور می زند

من دست خالی ام ، وَ دلم ضعف می رود
ساز شکسته ام نت ناجور می زند

غزل کریمی - شهریور هنوز داغ ۸۵

پی نوشت : لطفن برایم بگویید هر چه قدر این شعر خوب بود و هر چه قدر هم بد !

پی نوشت ۲ : شعرم که از تنور در می آید ، از آتش حالم می کاهد . الان خنک ترم !

   + غزل کریمی - ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٢٥

در جست و جوی زمان از دست رفته

سلام ...
سرنوشت : به تیغم گر زنی دستت نگیرم
              و گر تیرم زنی منت پذیرم

خود نوشت : و من عینکت را با گوشه ی روسری ام پاک کرده بودم و تو گفته بودی : این که بیشتر لک لکی شد !
و من گفته بودم : بد است مجانی برایت روی شیشه ی عینکت نقاشی کردم ؟
و تو خیره شده بودی توی چشم هام و خندیده بودی .
... و عجب نگاهی داشتی ؛ و عجب خنده هایی !

پی نوشت : آلبوم " بی قرار " شهرام ناظری را شنیده اید ؟ ... امروز " بی قرار " بودم من !

   + غزل کریمی - ٧:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٢٤

ببخش اگر ... !

سلام ...

یکی از گوشی ها رو خیلی محکم پیچوندم . سیم سل بم با یه ناله ی تلخ ... !

خیلی دلم گرفته ! سیم رو می شه با یه سیم تازه عوض کرد ؛ دل نازکت رو چی ؟

   + غزل کریمی - ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٢٤

برای « نخود »

سلام ...

زندگی م بی تو هم خوب می گذره ؛ اما نه قشنگ !
همین .

   + غزل کریمی - ٩:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٢٢

!!!!!!!!

سلام ...

فکر کنم آخرش فرشته ی مرگم هم متولد ۱۳۶۱ باشه !!!!!!!!!!!!!

   + غزل کریمی - ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٢٠

پیف پیف

سلام ...

من عصبانی ام !
تولد منجی عالم بشریت هم به من هیچ ربطی نداره !

آخه این دری وری ها یعنی چی ؟!!

http://www.eurekalert.org/pub_releases/2006-09/uowo-mhg090506.php


* هایپر لینک نمی تونم بدم ! همینی که هست !

   + غزل کریمی - ٢:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۱۸

ریزش کلمات در فا مینور !

سلام ...
و هر سال بیایم بنویسم برایت که تا چه اندازه بهت مدیونم ؛ و اگر تو نبودی نمی دانستم عقده هایم را چه جور دیگری وا کنم ؛ و اگر تو نبودی - بی هیچ اغراقی - شاید تا حالا کارم به جنون کشیده بود ؛ و اگر تو نبودی ...
شاید زیاده روی کرده ام راستش ! این که بیایم و هر خاکی که بر سرم می شود را بریزم توی الک کلمات - که بیشتر وقت ها هم غربالی است با دانه های درشت - و آن وقت جمله ها را روی سر تو بپاشم تا مگر شانه هایم کمتر از خستگی بار روزهای سفید ، سیاه و بیشتر خاکستری ا هلال شوند .
شاید زیاده روی کرده ام ؛ اما دچار بوده ام این ریزش کلمات را ، برای این خودم دچار ریزش نشوم . و مدیونم تو را به خاطر بودنت . و مدیونم خودم را به خاطر آفریدنت !

* سلام به ناممکن دو ساله شد ...

   + غزل کریمی - ٩:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۱٥

اخطاریه ی رسمی

سلام ...
از : غزل بدبخت بی نوا
به : همه ( دوست و دشمن )
پیرو مذاکرات قبلی ، خواهش مند است از هرگونه دعوت و پرزنت بنده به انواع و اقسام نت ورک های جدید و قدیمی خودداری فرمایید . در غیر این صورت با شما برخورد خواهد شد !
لازم به ذکر است ( برای هزارمین بار ) بنده هیچ علاقه ای به پولدار شدن ندارم ! 

پی نوشت : ای کاش باورمان می شد علایق ناب شخصی هر کسی ، بهترین ثروت اوست . ای کاش دوستان و دشمنان بگذارند من همین طوری توی کتاب هایم ، سی دی هایم ، فیلم هایم و ... و ... و ... بپلکم !

پی نوشت ۲ : باخت بسی فضاحت آمیز آرژانتین را به حضرت رود راوی تسلیت عرض می کنم . ان شاالله که تیمشان در بازی های رسمی و مهم جبران کند تا فشار خون دوستان بی خود بالا نزند .... آآآآآمین !

   + غزل کریمی - ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۱٢

برای « ب »

سلام ...
مرا به وسوسه ی خیس و دور جاده ببخش
مرا به سختی این ماجرای ساده ببخش*

فقط تو می توانستی آن طور بی رحمانه باهام حرف بزنی . و من به این بی رحمی احتیاج داشتم .
اما راستش ، من یک پیاده ام که وسط این جاده ایستاده و دلش نمی خواهد سوار هیچ ماشینی بشود . منتظر است تا آن پیاده ی دیگر بیاید و با هم انتهای جاده را قدم بزنند .
گفتی ؛ گفتی ؛ و من شنیدم و سخت بود و خوب بود و همه را می دانستم شاید . اما مرا ببخش اگر نمی خواهم برگردم . نمی خواهم سوار شوم . نمی خواهم بنشینم . مرا ببخش اگر وسوسه ی ایستادن تمام مرا پر کرده .
برنمی گردد ؛ سوار نمی شود ؛ نمی نشیند ؛ می دانم او هم ایستاده فقط ! اما توی یک جاده ی دیگر ، که نمی دانم چه قدر از جاده ی من دور است . آن ایستاده ی دیگر را هم ببخش . ببخش به خاطر وسوسه ی خیس جاده ی خودش که تا تمامش را نگاه نکند ، برنمی گردد .
من ایستاده ام و افق برایم خیلی دور از دست است ؛ اما هست .
و چه خوب که تو هستی و آن ایستاده ی دیگر ... که ذات « بودن » مقدس است .
و چه خوب که من هستم و با تمام سختی اش ، جاده ای دارم و ایستاده ای و جاده ی دیگری - هر دو بی انتها - و افقی که شاید روزی دو تا ایستاده ی موازی را به هم برساند !

* از حمید سهرابی

   + غزل کریمی - ۸:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۱٠

واگنی برای خانم های غیر محترم

سلام ...
سر تا پایمان را عسل زدند این مترویی ها ! از بس دم به دقیقه توی هر ایستگاه چند بار اعلام کردند واگن های ابتدا و انتهای قطارها ویژه ی خانم های محترم است و ورود آقایان محترم به این واگن ها اکیدن ممنوع است !
البته خب ! من چون اصلن خانم محترمی نیستم ، معمولن به ایستگاه که می رسم اولین واگنی را که داری صندلی خالی باشد پیدا کنم می پرم تویش . کم شده که توی واگنی که مخصوص خانم های محترم است و تا پله ها فاصله ی زیادی دارد سوار شوم .
جالب این بود که امروز برای اولین بار یک آقای محترم مسوول ایستگاه سرم داد زد که خانم ! بفرمایید توی واگن مخصوص خانم ها سوار شوید !! گیر داده بود که از آن واگن خالی نازنازی بیرون بیایم و بروم آن واگن مخصوص محترم ها !
و خب ! گفتم که ! من اصلن خانم محترمی نیستم و با نگاهی سرشار از خباثت در همان واگن نشسته ماندم ! و آن آقا هم عصبانی بر جای ماند !

* واقعن خانم های محترم کشورهای اروپایی که واگن مخصوص ندارند ، چه خاکی توی سرشان می ریزند ؟

پی نوشت : ممنون از همه ی اونایی که تولدم رو تبریک گفتن . از چت و آف لاین و اس ام اس و تلفن و کامنت ...
و ممنون از همه که فقط به تبریک خشک و خالی قناعت کردن و از کادو مادو خبری نبود !
امسال رکورد شکستم تو کادو نگرفتن .

و در پایان ممنون از اونایی که تولد من براشون مهم نبود ... ممنون ؛ چون هستن . و همین « بودن » خیلی خوبه ...

   + غزل کریمی - ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۸

هفتم شهریور هزار و سیصد و شصت

دلم می خواد باهات حرف بزنم ؛ دلم می خواد راجع به کتاب باهات حرف بزنم ...


* تولدم مبارک

   + غزل کریمی - ۱:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٧

بعد از چیزی حدود یک سال ؛ یک غزل تازه

چیزی شبیه قصه ی آغاز آب ها
یا صفحه ی به نام خدای کتاب ها

مثل تمام آمدنی ها که می رسند
آمد میان هلهله ی اضطراب ها

رقصید روی دایره ی ذهن من ، و بعد
آواز خواند توی نگاه حباب ها

آمد نشست روی همان نیمکت که من
زاییده بودمش وسط التهاب ها

زاییده بودمش وسط باغ کودکی
جایی میان خاطره ی آفتاب ها

آمد ، رسید ، باد شد و در تنم وزید
آمد مرا رساند به اوج عقاب ها

چیزی درست مثل تب ابرها که باز
شرمنده اش شوند تمام سراب ها

آمد که در تمام غزل ها روان شود
چیزی شبیه قصه ی آغاز آب ها

* غزل کریمی

   + غزل کریمی - ۸:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۱