داستان من و آن سیمرغ و آن دو تا درخت

سلام ...
اصلن ای کاش جای من بودی و دو تا درخت سبز زل زده بودند بهت و تو هی دلت می خواست از شاخه های درخت ها تاب بخوری . آن وقت شاید این درد بی درمان را می دانستی ؛ این هوس کودکانه را که بدوی تا بالای قله ی مه آلودی که رویش دو تا درخت سبز ، دارند برایت می رقصند .

پی نوشت : و من که سفت چسبیده ام به این دشت برهوت که تویش نه درخت هست نه سراب نه ستاره ! و دو تا درخت سبز بالای قله ی قاف ؛ و سیمرغی که تا پرش را آتش می زنی ، بیشتر غیب می شود ! و من که سفت چسبیده ام به غمناکی دلم که خیال پرواز ندارد !

   + غزل کریمی - ۸:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۱٩

گاهی ...

وقتي يک دنيا تلخي و بدبختي روي کسي آوار شود ، اگر ياس و نااميدي زمينش نزند ، يا سر از فلسفه در مي آورد ، يا به طنز و شوخي پناه مي برد ! 

                                     چارلي چاپلين

   + غزل کریمی - ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۱٧

...

سلام ...
انگورها از بند آویزان بودند تا تو سر برسی و شرابشان کنی . تو سر رسیدی و انگورها در شراب چشم هات غرق شدند !

پی نوشت : بنده هم یک لیست - از همه ی لیست ها بلند بالاتر - از افتخارات که نه ، از سوء سوابق خود داشتم که تایپش هم کردم . اما دیدم بدجور ستم است که ما هم مثل عوام ادای این جوجه بلاگرها را دربیاوریم . این شد که نگذاشتیمش این جا ! حالا شاید چند ماه بعدتر که آب ها از آسیاب افتاد حال کردم و گذاشتمش که ملت صفا کنن !

پی نوشت ۲ : پرانتز بسته به روز است : http://qazal.blogfa.com

   + غزل کریمی - ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۱٢

بدون عنوان

سلام ...
سلاخی زار می گريست
به قناری کوچکی دل باخته بود

احمد شاملو

   + غزل کریمی - ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٩

سلام آقای هیچ کس !

سلام ...
همه چیز ، همه جا ، برام تاریکه .
فقط تو نقطه ی روشن این ماجرا هستی .
نقطه ی تاکید این داستان .

   + غزل کریمی - ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٥