آرزوهای بزرگ

سلام ...
باشه باشه ! اصلن هم غرغر نمی کنم که این چه وضعشه که هر دفه یه بازی مد می کنین و اینا ! خب می خواین حس کنجکاوی ( معنی ش می شه : کرم فضولی ! ) تون رو ارضا کنین دیگه !
روزبه  یه جوری برام نوشته بود « می آیی رفیق ؟ » که خب ؛ نتونستم نیام دیگه !
اینم آرزوهای من ... به شیوه ی خودم :
یکم ( آرزوی مهم ) : آرزو دارم بعد از مرگم عکسم رو روی اعلامیه ی مرگم چاپ کنن . دوست ندارم ناموس پرستی رو ! به خصوص در مورد چاپ عکس یه مرده ! به خصوص که اون مرده خودم باشم !
دوم ( آرزوی قشنگ ) : آرزو دارم یه روز دوباره با هم روی اون ریشه ی از خاک بیرون اومده ی اون درخت دربند بنشینیم و تو بگی : داره زیادی م می شه ! شاید هم این بار من بگم !
سوم ( آرزوی دور ) : آرزو دارم روزی برسه که هیچ زنی نیاد با دلهره برای زن دیگه ای تعریف کنه که شوهرش بعد از سی سال دوباره زن گرفته . هیچ خواهری به خاطر حرف زدن با یه پسر ، توسط برادرش کبود نشه . هیچ دختری از ترس پیدا نکردن شوهر ، علایق جنسی ش رو پنهان نکنه . به هیچ زن بی شوهری گفته نشه « بی سرپرست » ... می فهمین ؟ آرزو دارم زن ها « انسان » فرض بشن ... و البته همین طور مردها هم ! آرزو دارم انسان ها ، انسان باشن ! نه حیواناتی که ...
چهارم ( آرزوی محال ) :  آرزو دارم اون قدر پول داشته باشم که بتونم بدون دغدغه ، به سفر برم : مکزیک ، مصر ، چین ، یونان ، ژاپن ، ایتالیا ، فرانسه و یک عالمه کشورهای باحال دیگه ... به اضافه ی یک عالمه کشورهای دیگه که به نظر من باحالن ولی شاید بقیه باهاشون حال نکنن : یه عالمه از کشورهای آفریقایی و یه عالمه از کشورهای آمریکای لاتین ! آرزو دارم برم گم شم بین فرهنگ های رنگ و وارنگ و سیاه و سفیدشون ... و بعد برگردم توی همین اتاق نارنجی م ، و به همه ی اون جاهایی که دیدم فکر کنم !
پنجم ( آرزوی نزدیک ) : آرزو دارم یه فضای مناسب داشته باشم برای این که همه ی کتاب هام ، سی دی هام ، کاست هام ، کاغذهام ، زنگ هام ، خرت و پرت هام رو خیلی مرتب توش بچینم . یه فضا که دیوارهایی داشته باشه که بتونم همه ی عکس هام ، نقاشی هام ، خط خطی هام ، نوشته های درهم برهمم ، و یک عالمه آت و آشغال رو که از این ور اون ور جمع کرده م ، بچسبونم روش ! که دیوارهاش دیگه دیوار نباشن : پنجره باشن برای این که بتونم خودم رو بهتر ببینم !

راستش فکر می کنم ممکنه یکی از خواننده های وبلاگ هامون ، جناب خدا باشه ! و این جوری یه کم بهتر آرزوهامون به دستش برسه !
این دوستان هم اگه دوست دارن آرزوهاشون رو منتشر کنن ، من دعوتشون می کنم :
پنیرخامه ای      نادر و ناصر      سین هفتم        آیلار        به اتفاق بانو   ( راستش خیلی فکر کردم تا ببینم این آدمو دعوت کنم یا نه ! ولی قسمت شد و دعوتش کردم ! )

   + غزل کریمی - ۳:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢٦

پراکنده ها

سلام ...
یکم :  



دوم :
کاش میلان بزند توی دهان منچستر ! یک فینال کاملن انگلیسی خیلی مسخره می شود دیگر !

سوم : گاهی یادم می رود دوستت دارم . از بس که عصبانی ام ازت ! گاهی که یادم می آید دوباره ، پره های بینی ام می لرزند و صدات توی سرم می پیچد و هوش از سرم می پرد ! همین است دیگر ...

چهارم : گاهی با خودم فکر می کنم ای کاش این قدر همه نمی دانستند غزل کریمی که توی بیست و شش سالگی قدم می زند و چه کاره است و چه خوانده و با کی دوست است و این ها ، نویسنده ی این وبلاگ است . شاید آن موقع راحت تر می نوشتم . دلم می گیرد برای همه ی جمله هایی که توی سرم وول می خورند برای نوشته شدن ، اما ملاحظات احمقانه ای که همیشه توی زندگی ام داشته ام ، نگذاشته اند به نوشته شدن برسند .
فارغ از این که چه می نویسد و چه قدر باب میل من هست یا نیست ؛ من از « چه طور » نوشتنش خوشم می آید . این دختر را می گویم : http://beingdoxtar.blogspot.com

پنجم : آماری که این وبلاگ منتشر کرده را دوست ندارم . دوست ندارم ، چون خودم هم دارم اینجا زندگی می کنم و خودم هم جزو آن دسته از زن هایی هستم که خانواده کمترین تاثیر را در آموزش روابط جنسی برایم داشته است . جامعه ی آماری اش البته محدود است به خوانندگان وبلاگ . و این خودش یعنی یک تعداد جوان با سواد ِکمتر سنتی به پرسش ها پاسخ داده اند . و باز هم این یعنی که واقعیت خیلی بدتر از آن چیزی است که در اینجا آمده . یک نگاهی بیندازید :
http://asimplesurvey.blogspot.com

ششم : این دو تا جا را هم ببینید ( شرح ندارد ! )
http://i14.tinypic.com/29yjh3c.jpg
http://www.il-ireland.com/il/qofl07/index.php 

   + غزل کریمی - ٥:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢۳

کشف الاسرار اندر احوالات غزل

سلام ...
یک روزهایی بود که در وبلاگستان مد شده بود ملت بیایند و لیست بلند بالای افتخاراتشون رو توی وبلاگشون پابلیش کنن . اما من که این کار را نکردم ! چون اول این که از مد به شدت بدم می آد ؛ دوم هم اصلن مگه من چه شخصیت مهمی هستم ؟!
اما همون موقع ها یک لیست بلند بالا از سوء سوابقم تایپ کردم و گذاشتم برای روزی که آب های این مد جدید از آسیاب افتاده باشد ! فکر کردم شاید امروز همان روز باشد !!
این شما و این هم لیست بلند بالای سوء سوابق من که تا دنیا دنیاست چونان لکه های ننگی بر سرتا پای من خواهند بود !
لازم به ذکر که این لیست اصلن چیز خنده داری نیست ؛ باید به حالم گریه کنید !
۱) در بچگی چون چشم هایم انحراف دید داشت ، مرا توی هیچ عکس یادگاری ای راه نمی دادند .
۲) داشتن یک جهیزیه ی کامل از اسباب بازی ها در عنفوان کودکی
۳) در ۸ سالگی سر خریدن یک ست کامل تلسکوپ و میکروسکوپ چنان شیونی سر بابای مرحومم راه انداختم که : اصلن تو نمی خوای من دکتر بشم !
۴) شروع به عمل شنیع شعر گفتن از ۹ سالگی
۵) کلاس اول چون قدم خیلی بلند بود مدرسه بهم بزرگ ترین سایز شلوار ورزشی را داد که تازه اول راهنمایی اندازه ام شد .
6) در دوران راهنمایی چون مریض بودم فقط هفته ای سه روز مدرسه می رفتم .
7) عضو بسیج دانش آموزی در سال اول دبیرستان
8 ) رد شدن از جلوی ساحت مقدس رفسنجانی به همراه یک قبضه ژ۳ در استادیوم آزادی در سال اول دبیرستان
9) عضو گروه سرود دبیرستان
10) در بند و بساطم یک عدد اسکناس ده تومانی متبرک شده به دست مقام معظم رهبری پیدا می شود !
11) دوره ی پیش دانشگاهی ، چون حوصله نداشتم ، چهار تا از امتحان های پایان ترم را ندادم .
12 ) حضور سلحشورانه در 4 دوره انتخابات به عنوان نماینده ی فرماندار !
13 ) حضور در چندین و چند برنامه ی شعر و نقد شعر صدا و سیمای جمهوری اسلامی  پخش شده از شبکه های یک و سه در فاصله ی سال های 78 تا 80
14) دارای یک عدد ساعت رومیزی اهدایی سیمای خانواده
15) روزنامه نگاری و تصویر سازی در نشریات معلوم الحالی چون : آینده سازان ( وابسته به انجمن اسلامی دانش آموزان ) ، سروش جوان ، جام جم ، همشهری و ...
16 ) چاپ اشعار در نشریات معلوم الحالی چون : آتیه ، رسالت ، جام جم ، خانه ، سروش جوان و نوجوان ، ایران ، باز هم رسالت و ...
17 ) دارای رتبه ی 72 منطقه ی یک و 91 کشوری در کنکور هنر سال 79
18 ) دارای سه بار مشروطی ( یک بارش با معدل زیر ده ) در دانشگاه آن هم در رشته ی هنر !
19 ) همه ی 32 دندان حاضر در دهانم خراب هستند ( بلکه هم بیشتر ! )
20) سهیل محمودی ، عبدالجبار کاکایی ، علی اکبر هاشمی رفسنجانی ، فایزه هاشمی ، علی دایی ، ابراهیم حاتمی کیا ، مشفق کاشانی ، حمید سبزواری ، شهرام شکیبا ،آیدین آغداشلو را از نزدیک دیده ام .
21 ) خیلی های دیگر را هم از نزدیک دیده ام که به دیدنشان جدن افتخار می کنم : قیصر امین پور ، منوچهر آتشی ، مصطفا معین ، ابولفضل زرویی نصرآباد ، ابراهیم نبوی ، مانا نیستانی ، نیک آهنگ کوثر ( و خیلی کاریکاتوریست های دیگر )
22) کلاس دوم دبستان را جهشی خواندم
23)   تا اول دبیرستان نمی دانستم معنی دوست پسر چیست !!
24) تا بیست و یک سالگی دوست پسر نداشتم ولی با پسرهای زیادی دوست بودم .
25) الان هم دوست پسر ندارم ولی با پسرهای زیادی دوست هستم .
26) کارت دانش جویی ، کارت کتاب خانه دانشکده و دانشگاه و هر  کارت شناسایی که به دانشگاه مربوط باشد را گم کرده ام .
27) رابطه ام با رییس نهاد رهبری دانشگاهمان خوب بود !
28) در دانشگاه زبان انگلیسی را پیش خوردم و همان واحد را هم با ارفاغ استاد شدم ده !
29) سابقه ی چهار سال حضور خستگی ناپذیر در عرصه ی پرشین بلاگ
30) بزرگ ترین آرزویم این است که پول دار شوم !

در خاتمه برای خودم خواهان مغفرت از جامعه و درگاه خداوند هستم .
پی نوشت : بماند که به احتمال زیاد خیلی هایشان را هم به خاطر نداشتم که بنویسم !

پی نوشت ۲ : این با بازی یلدا فرق می کنه ! گفته باشم !

   + غزل کریمی - ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢٢

این « تو » آن « تویی » نیست که فکر می کنی ! تعمیمش بده به همه ی دوست هات فقط .

سلام ...
می روی تک و تنها روی آن میز بلند وسط می نشینی و سینی نان و سیر و پیاز حلقه ای و دلستر را می گذاری جلوت ، و به میز کنار آکواریوم نگاه میکنی که دیگر جای تو نیست ؛ جای تو نیست چون آکواریوم خالی شده . ماهی هایش معلوم نیست توی کدام غروب تنهایی یک دفعه زده به سرشان که بمیرند !
زل زده بودم به آکواریوم توی پله ها و تو را فراموش کرده بودم - تو را که نه ، سایه ات را - زل زده بودم و داشتم ماهی های راه راه و رنگی را نگاه می کردم که تو پرسیده بودی : خیلی ماهی دوست داری ، نه ؟ نگاهت کردم . لابد آن موقع داشتی به لحظه ای فکر می کردی که بلافاصله بعد از گفتن « دوستت دارم » پریده بودم  آب تنگ ماهی را عوض کرده بودم . راستش ماهی را و تو را یک اندازه دوست دارم عزیزم ! چون هر دویتان خیلی راحت از دست آدم لیز می خورید !
نان و سیرهای بوفالو دیگر مثل سابق نیستند . این بار دوست نداشتم ! نمی دانم ایراد از بغض توی گلوی من بود یا از سبزی و نمی دانم چه چیزهای دیگر اضافه شده به نان و سیر .
یادم می آید می گفتی می خواهی کمش کنی و من نگران نگاهت می کردم که : امیدوارم . و تو خیره می شدی به دور که : امیدواری !
حالا که نگاه می کنم می بینم هیچ تلاشی نکرده ای برای کم شدنش . غرق شده ای و داری هی پایین تر می روی و نمی دانم شاید خودت هم خبر داری از این وضع . شاید هم خیلی بهتر از من ! اما این را اگر نگویم بغض توی گلویم گیر می کند و دیگر نمی توانم هیچ نان و سیری را قورت بدهم : داری تمام می شوی همین روزها ! ناامیدم کرده ای و دیگر هیچ انتظاری ازت ندارم . هیچ انتظاری از تو برای خودت !
حالا تمام چهاراه ولیعصر پیاده راه تنهایی خودم است : خود خودم ! و نان و سیرهای بوفالو دیگر نه مثل سابق است ، نه مثل سابق خواهد شد ! چه تنهایی بخورمشان ، چه با تو !
دارم کم می آورم از دوستی با تو ، که خودت را غرق کرده ای . خودت را پرت کرده ای توی چاهی - که نامش را هر چه می خواهی بگذار - خودت را فراموش کرده ای توی یک شیرینی قشنگ که یک روز می رسی و می بینی تمام تو را از تو گرفته و یک پوسته ی شکرک زده ازت گذاشته روی زمین . گذاشته روی زمین که بایستی و با پوزخند نگاهش کنی !
ناامید شده ام : از تو ، از نان و سر ، از آکواریوم ، از ماهی ، از بودن ، از خودم ، از خودم که هیچ نمی فهمم ... از خودم که ...
رستوران تا اطلاع ثانوی تعطیل است !

   + غزل کریمی - ٥:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢٠

بی حسی روی تن داغ فنجان

سلام ...
نگاهم کردی و گفتی : کمی تلخ است ؛ اما باید تحمل کرد . تحمل کردم . گذاشتم تلخی برود لا به لای همه ی دردهام ، خنده هام ، شعرهام . گذاشتم داستان تو آن قدر تلخ شود که بشود مثل یک فنجان قهوه سر کشیدش و از داغی اش داغ شد !
قول داده بودی بهم . مثل همه ی آن قول های نیامده ی دیگر که فقط حرفشان بود . و من که باورت کرده بودم بی هیچ چون و چرایی - که چون و چرا تنها به کار معامله می خورد - من اما توی این داستان به فکر برد و باخت نبودم . تنها به فکر یک جفت چشم بودم که سیاهیشان کمی به قهوه ای می زد . به فکر یک فنجان قهوه ی تلخ داغ .
بی حس نشدم اما . از آن همه ، تنها تلخی اش با من بود . اصلن مگر می شود هم تلخی را حس کرد و هم بی حس بود ؟
نگاهت کردم و گفتم : ای کاش می شد روی دل هم اسپری بی حسی زد ! نگاهم کردی و گفتی : به سلامت !
ار اتاق زدم بیرون و به اسپری تلخی فکر کردم که مدت ها پیش روی دلم پاشیده بودی ؛ اما از بی حسی خبری نبود . اصلش این بود که باید تلخی اش زود می رفت و بی حسی اش ادامه می یافت ! اما تلخی اش که نرفت ، و از بی حسی اش خبری نبود هیچ .
از اتاق زدم بیرون و همه ی پیاده روها را با فنجان های قهوه ی تلخ داغ فرش کردم .  همه ی پیاده روها را که مرا از تو دور می کرد !
این تلخی برای من زیاد بود راستش ! خیلی زیادتر از یک فنجان قهوه یا حتا یک عالمه پیاده روی بی بن بست !


پی نوشت : آن قدر داستان ننوشته ام که حتا وقتی داستانکی هم می نویسم ، خودم باور نمی کنم این نوشته شده یک داستان ؛ یا چیزی شبیه آن !

   + غزل کریمی - ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱۸

یکی از پرنده ها

سلام ...
که بگویم چه ؟ که بگویم همه ی این تعطیلات به بیماری و سردرد و تنهایی گذشت ؟
که بگویم من دوست داشتم ای کاش مجبور نبودم عروسی پسرخاله بروم ؛ اما نه به بهای این که پسرخاله ی کوچکم نزدیک های شب دامادی اش آن طور بیمار شود و امروز این طور ببینمش ؛ تازه امروز که مثلن خوب شده بود و آمده بود مهمانی !
که بگویم خواب هایم پریشان است و توی خواب هایم یک عالمه شب می بینم و یک عالمه درد و یک عالمه ترس - ترس ، که من این همه در زندگی عادی ام باهاش بیگانه ام - 
که بگویم شب ها دیرتر از همه ی شب های تنهایی هایم خوابم می برد آن هم به لطف گوسفندهای فراوانی که در آسمان وجود دارند !
که بگویم چه قدر آن جمله ی لوس را دوست داشتم که :
« پارسال عید خیلی بد بود چون تو رو نمی شناختم ؛ امسال بدتره ، چون تو رو می شناسم اما کنارم نیستی ! »
که بگویم چه ؟ بنویسم که چه قدر از آسمان تکان بخورد ؟ بخوانم که چند تا شاخه ی دور و نزدیک به رقص دربیایند ؟ چند بار بگویم ؟ چند واژه را مثال بیاورم که خدا را خوش بیاید که بشود حرف حسابی از زبان دختری که این روزها این همه کم شده ؟


پی نوشت : شبنم که آن عبارات را از یک عاشقانه ی آرام نادر ابراهیمی برایم گفت ، فکر کردم چه قدر دلم می خواست من آن آقاهه بودم که به دنبال عسل ناب به دامنه های سبلان می رود ... احساس می کنم تمام این مدت عسل تقلبی را به جای عسل ناب بهم قالب کرده اند و من نمی دانستم ؛ من ندانسته خود را اسیر یک چیز بدلی کرده بودم ! تمام این سال ها ... تمام آن لحظه های بی قراری ...

   + غزل کریمی - ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱۸

فوتبالانه

سلام ...
برد و باخت مهم نیست ؛ مهم این است که بازیکنان قرمز و آبی روی چمن سبز دراز بکشند و همدیگر را ماچ کنند !

پی نوشت : یکی از بزرگ ترین آرزوهام اینه که بتونم همین روزا قسمت پایانی سفرنامه ی هندم رو بنویسم ! پررویی رو می بینین ؟ نزدیک یک ماه و نیم از این سفر می گذره ؛ ولی من هنوز تو کف این سفرنامه هه هستم !

   + غزل کریمی - ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱٠

دختری با گوشواره ی مروارید

سلام ...
اصلن خاصیت قندون اینه که بشکنه دیگه !
وقتی سالمه ، حواست نیست بهش !

پی نوشت : یک دوستی دارم ، که زیاد قندون می شکنه . دلم براش تنگه . برای چشمای روشنش که هم پر از مهربونیه ، هم کلی آدمو می ترسونه ... امیدوارم این قدر قندوناش زیاد باشن که هر چی هم تند تند شکستن ، نی نی جانم ککش هم نگزه !

   + غزل کریمی - ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٩