داستان آن زنی که به زیر بغلش کرم موبر می زد

سلام ...
یکم : آه من پرواز می خواهد دلم
           ای خدا این دست ها را بال کن
           ای خدای بال ها ، پروازها
           لا اقل یک شب مرا خوش حال کن !
                                                        ناصر کشاورز / از کتاب " چکه ای آواز تکه ای مهتاب "

دوم : تجربه ی خوندن کتاب های کودکان و نوجوانان ، برای من همیشه تجربه ای شیرینه . گاه دوباره خوانی کتاب هایی که زمانی – مثلن پانزده سال پیش – خونده مشون و گاه خوندن کتاب هایی که در زمان نوجوانی از قلم انداخته بودمشون یا که اون موقع هنوز منتشر نشده بودند .
سه گانه ی " کوه های سفید " ، " شهر طلا و سرب " و " برکه ی آتش " که جان کریستوفر نوشته شون هم از اون تجربه های ناب بود که این روز تاسوعایی قسمتم شد !
اجر مترجمای کتاب ، که حدود سی و پنج سال پیش  زحمتشو کشیده ن ، با ... !
* عجیب با این " ویل " – قهرمان اول داستان - هم ذات پنداری کردم من ! یک آدم عجول سر به هوا – و گاهی سر در گم – که خیلی اشتباه می کنه و همیشه تلاش می کنه که اشتباهات گذشته را تکرار نکنه و عاشق ماجراجوییه و در عین حال در انزوای خاص خود به سر می بره . فقط این که من مثل اون همیشه خوش شانس نیستم و یکی دیگه این که مثل اون به مسایل علمی بی علاقه نیستم !

سوم : ................

چهارم : دسته کلیدم شده عین دسته کلید دزدا ! خوب که نگاه می کنم می بینم کلی کلید به درد نخور مونده رو دستم :
*کلید کمد دانشکده که مدت هاست به رحمت ایزدی پیوسته
*کلید کمد کانون صنایع دستی که اونم به رحمت ایزدی پیوسته
*کلید انبار مواد گروه صنایع دستی ( که از روش برای خودم یواشکی ساخته بودم ) و حالا قفلش عوض شده
*کلید قبلی قفل مغازه که دزد برد
*کلید اتاق کانون های دانشگاه که الان نمی دونم از اون اتاق چه استفاده ای می شه
*کلید کارگاه سفال دانشکده ( که از روی اون هم واسه خودم یواشکی ساخته بودم ) و الان فاز نمی دم ( اگه سری به دانشکده زدم ) حتا از پنجاه قدمی ش هم رد شم
...
خدایی نمی دونم چرا اینا رو نگه داشته م . شاید برام یه جور خاطره هستن . شاید هم فقط از روی تنبلی و فراموش کاریه که در نمی آرم بندازمشون دور !

پنجم : مامانم و خانوم برادرم نشسته بودن و از خاطرات زمان شاهشون می گفتن که از زن ها در تبلیغات تلویزیون چه جورهایی استفاده می شده :
* زن بیچاره رو برای تبلیغ یه جور کرم موبر لخت می آوردن جلوی تلویزیون و زنه که زیر بغلش از اون کرم ها زده بوده ، قر می داده و می گفته :
نتراش … نخراش … بوکو کوییک بزن به جاش !
مامانم و خانوم برادرم کلی برای اون زن ها متاسف بودن که این طوری ازشون استفاده ی ابزاری می شده .
من رفتم رو منبر که : من بیشتر برای زن هایی که هر شب توسط شوهراشون مورد استفاده ی ابزاری قرار می گیرن و خودشونم خبر ندارن که تبدیل به چه فاحشه ای شدن متاسفم !
مامانم و خانوم برادرم یه جوری نیگام کردن که انگار کفر گفته م …

ششم : معلم زبان ایتالیایی مون خودش هم ایتالیاییه . می خوام برای لکچر ( یا به ایتالیایی : lettura ) ای که دارم می نویسم ، از واژه ی " خوش تیپ " یا " خوش هیکل " استفاده کنم که معنی شو به ایتالیایی نمی دونم . از معلم می پرسم ؛ یه جور بدی نیگام می کنه و به فارسی می گه : حالا بعدن تو این کتاب می خونین . فعلن زوده معنی شو بهتون بگم ! بعد سرشو تکون می ده و زیر لب به ایتالیایی می گه : از حالا به چه چیزایی فکر می کنن !!
خیلی باحال بود ! انگاری که ازش خواسته بودم معنی یه فحش ناموسی رو به ایتالیایی بهم بگه !
زنیکه !

هفتم : من همچنان تنهام و همچنان : dance me to the end of love …

   + غزل کریمی - ٤:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٢٩

سپید پوشیده بودم ...

سلام ...
از برف ، این را دوست دارم که رویش آرام آرام راه بروی و زیر پایت قرچ قرچ یواشی بکند و کیف کنی !

فقط ای کاش خداوند باری تعالی یک فکری هم به حال یخ بندان بعدش می کرد : نمی شد بعد از برف ، یخ بندان نمی شد ؟


پی نوشت :
خدمت آقای سینا علی محمدی خودمان : چون نتونستم برات ( براتون ) تو وبلاگ کامنت بذارم اینجا می نویسم ... وبلاگتون مبارک و بالاخره خیاط هم در کوزه افتاد و اینا ! بعدشم : لازم نیست بری نزدیکی همین پایتخت ... توی همین بغل گوش خودمان خیلی ها هستند که دانه ای برای خوردن ندارن ... فقط ای کاش می شد آدم ها را هم با چند تا دانه ارزن سیر کرد .
شعار نمی دم ( نمی دیم ) هیچ کدوممون حاضر نمی شیم از پول سیگار و سفر و خوش گذرونیمون بزنیم تا اونا سیر شن !
شعار نمی دم . فقط خودم می دونم و خدا که چند جین شال و کلاه و دست کش از مغازه رد کردم برای اون بچه هایی که تو این سرما دیگه به فکر شکمشون هم نیستن . چون کسی که از سرما یخ بزنه ، فرقی نمی کنه سیر باشه یا گشنه !

   + غزل کریمی - ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٢۱

سمفونی زندگی

سلام ...
این روزها قشنگ ترین صدایی که می شنوم ، صدای تق تق نوک یاکریم هایی ست که برایشان روی کانال کولر دانه پاشیده ام !

   + غزل کریمی - ۱:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٢٠

جور دیگر

سلام ...
می خواستم جور دیگه ای به روز کنم . اما از اون جایی که بنده امروز خیلی دموکراسی می باشم ، به حرف آقای «سلوچ» احترام می ذارم و جور دیگه ای به روز نمی کنم !
این جوری به روز می کنم که اصلن هم عصبانی و اینا نیست !

تجربه گر
(تاثیر گذار، درون گرا، آرمان گرا، متفکر)
تو ، یک تیپ "تجربه گر" هستی . اگرچه تو کمی خجالتی هستی (اعتراف کن!) ولی در عین حال عاشق نظارت و کنترل کردنی . وقتی که مشکلی سر راهت بوجود می آید ، خیلی سریع ، قاطع و بدون ملاحظه مشکل را از سر راهت برمی داری . ناتوانی های خودت ، و ناتوانی های دیگران ، به راحتی تو را آزار می دهند . تو آدم هایی را که خیال می کنی باهوش نیستند ، دوست نداری . اگرچه در عوض بحث کردن با این گونه افراد ، خیلی زود همه شان را ندیده می گیری .
در روابط و دوستی ها ، احساسات و عواطفی قوی داری . و چون درون گرا هستی ، مردم تو را به عنوان فردی که می شود به او اعتماد کرد می شناسند . ولی واقعیت این است که علاوه بر حل کردن مشکلات ، تو دوست داری که مشکل هم بسازی ! ضمناً به احتمال خیلی زیاد به کسی که دوستش داری ، خیانت می کنی . و اگر این کار را کردی ، به احتمال خیلی زیاد ، به این کار ادامه می دهی .
تو آدم خوش قلبی هستی . ولی خوب چه کسی نیست؟!

اینا رو این سایت می گه . خب ! البته خدا رو شکر که اون چند درصد رو واسه ی عدم خیانت من باقی گذاشته ! از بارگاه حق تعالی خواستارم که همون چند درصد رو شامل بنده کنه ! چون به شدت از خیانت دچار دل به هم خوردگی می شم . چه از طرف خودم باشه ، چه از طرف یارو !

پی نوشت : متبرّف شدن هوا باعث خونه نشینی امروز بنده شد ! مامان به دلایل مختلفی از جمله بروز سرماخوردگی و برونشیت مجدد ، زمین خوردگی حاد و عدم وجود مشتری در این هوای برفی ، بیرون رفتنم رو قدغن کرد !

پی نوشت ۲ : البته که خونه موندنم صد در صد به دلیل احترام به حرف مادر گرامی بود ؛ نه این که از روی تنبلی باشه !

پی نوشت ۳ : چرا هیشکی نفهمید که آخه ببم جان ! همشهری که جمعه ها منتشر نمی شه !
...........
تو پست قبل ، منظورم همشهری دوازدهم دی ( چهارشنبه ) بود !

   + غزل کریمی - ٤:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱٦

به کجا چنین شتابان ؟

سلام ...
همشهری - چهاردهم دی :
پدر جنایتکاری که بعد از ربودن دختر هشت ساله اش از یک مراسم عروسی وی را به قتل رسانده بود ، در جریان بازجویی ها گفت : « دخترم را کشتم تا در آینده دچار فساد نشود ! »
وقتی تحقیقات پلیسی نشان داد دختر خردسال توسط پدرش در حمام خانه شان در اسلامشهر به قتل رسیده ، مرد جنایتکار دستیگر شد و تحت بازجویی قرار گرفت . وی با اعتراف به قتل دخترش گفت : « ۴ سال قبل از همسرم جدا شدم و در این مدت دخترم با او زندگی می کرد . از ۶ ماه قبل تصمیم به قتل نرگس گرفتم و به شیوه های مختلفی برای کشتن او فکر کردم تا این که سرانجام او را با خفه کردن به قتل رساندم ... دختر بچه ها فرشته هستند اما بعد از ۲۰ سالگی به فساد کشیده می شوند . بنا بر این من حق پدری ام را ادا کردم تا نگذارم در آینده دچار مشکل شود ! »
...
واقعیت دارد !
ولی دم خودش است . حتا اگر مادر دختر هم آن قدر آگاه باشد که بخواهد دمار از روزگار پدر کثیف در بیاورد ، در بدترین حالت این پدر عزیز اعدام نمی شود . چون اگر مادر بخواهد طرف قصاص شود ، باید نصف دیه را پرداخت کند !
گفتم بدترین حالت ، چون ممکن است وکیل این پدر شریف ! ادعای جنون آنی برای موکل خویش کند و کار تمام !!


پی نوشت : حالا که آن همه داد و بیداد کرده ام ، تا می رسند بهم سلام می کنند و احترام و اینها !
جواب سلامشان را خلاصه می دهم و توی دلم می گویم : زرشک !
حالا که فهمیده اند من هم می توانم مثل خودشان کولی بازی در بیاورم و دریده بازی ، حالا که فهمیده اند قدرتی دارم و می توانم روی حرفم بایستم و آن همه اراجیف که گفتند اشکم را درنیاورد ... حالا لابد در شان خودشان و من می دانند که بهم سلام کنند !
می گویم زرشک و باز هم : گور ... !

   + غزل کریمی - ۳:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱٤

راه رفتن روی ویرانه های زندگی

سلام ...
پسره نیم ساعت تموم ( شایدم بیشتر ) واستاده بود تو راهرو و به خیالش می خواست منو مجاب کنه که از خر شیطون بیام پایین . من در تمام این مدت داشتم به فحش هایی که رفقاش ( که مثل خودش مودب نبودن ) بهم داده بودن فکر می کردم . فکر می کردم به این که اعتراض نسبت به چادر زدن یه هیات مذهبی توی کوچه ، چه ربطی داره به این که من فاحشه هستم یا نه . فکر می کردم به تموم این سال هایی که بدون حضور بابام زندگی کرده م و تموم این سال هایی که کار کردم تا حتا زیر منت برادرم نباشم . تموم این سال هایی که قوی ترین دختری که می شناختم بودم و همیشه و همه جا خودم گلیم خودمو از آب کشیده بودم بیرون ...
اون دفترچه شو درآورده بود و داشت لیست کمک های پنج هزار تومن پنج هزار تومن پسر بچه های کوچولو به هیات رو نشونم می داد و من داشتم به شنیدن جمله ی " ولش کن ! این دختره بی صاحبه ! " از دهن دوست هاش ( که مثل خودش با ادب نبودن ) فکر می کردم .
پسره نیم ساعت تموم ( شایدم بیشتر ) خودشو خفه کرد تا یک کلمه ازم بشنوه : " عیب نداره . اجازه می دم چادر همین جوری بمونه "
اما من نگفتم . من فقط خیره نگاش کردم و گفتم که از اولشم قرار نبود نظرم عوض شه .
مامان نیم ساعت تموم ( شایدم بیشتر ) با التماس به من - دختری لجوج و یک دنده - نگاه کرد . اما من انگار می خواستم تمام حقوق پایمال شده ی زنان بی عرضه رو از پسره بگیرم !
گفتم نه ! و قرار شد توی همین هفته بیاد و چادر را پاره کنه تا اون قسمتی که خونه ی ما هست ، خبری از چادر نباشه .
گفتم نه ! و پسره دلخور شد - و همچنان مودب - و گفت که با این طرز فکر به هیچ جا نمی رسم . من به این فکر کردم که از وقتی دیگه بچه نبودم - مثل همه ی روزهای بچگی م - برای هیچ کس بد نخواسته ام ، حتا دشمنام .
گفتم نه ! و می خواستم با نه گفتنم ، توی سر همه بزنم که فاحشه هستم یا نه ، بی صاحب هستم یا نه ، دریده هستم یا نه ، می تونم حرف خودمو به کرسی بنشونم . حرفمو که چیزی جز یه حق کوچیک فراموش شده نیست !
...
حالا ، بعد از گذشتن پنج ساعت از مناظره ی دل نشینم با پسره ، بعد از یک شب زنده داری مطابق معمول این شبانه هام که با کتاب و موسیقی گذشت ، احساس گرسنگی می کنم . می رم پایین و جعبه ی شیرینی رو که پسره برای آشتی کنان آورده بود می بینم  . اولین شیرینی رو که می ذارم دهنم ، به این فکر می کنم که واقعن ارزش همه ی اینا رو داشت ؟ حتا شکستن دل آدمی که سال تا ماه نمی بینمش و ده روز محرم لخت می شه سینه می زنه برای امامی که من هیچ احساس فوق العاده ای نسبت بهش ندارم ؟ فکر می کنم به این که حتا شکستن دل همچین آدمی هم برای من خیلی زیاده . من طاقت شکستن دل هیشکی رو ندارم . حتا اگه دل نشکستن به این قیمت تموم شه که یه عده بی سر و پای معتاد بشنین بشکن بزنن که...
دومین شیرینی رو که می ذارم دهنم ، به خودم می گم : " گور بابای همه ی این قلدر بازی ها و یک دنده بازی ها و حرف پیش بردن ها ! "
شیرینی که از گلوم پایین می ره ، به این فکر می کنم که همه ی این دعواها به نخوردن یه دونه از این شیرینی های آشتی کنان نمی ارزه ! گور بابای همه ی زنایی که می ذارن مردا گه رو بپاشن توی صورتشون !
یادم می آد که آخرش به مامان گفتم : " فکر می کنی واسه م سخت نبود که جلوی اون همه التماس کم نیارم و از حرفم برنگردم ؟! "
خرده های شیرینی رو که از لای دندونام پاک می کنم ، به این فکر می کنم که فردا که برم بهشون بگم که منصرف شدم و می تونن اون چادر لعنتی شون رو نگه دارن ، ممکنه دو تا قضیه اتفاق بیفته :
1- بگن عجب دختر باحالیه ! خدا خیرش بده !
2- بگن عجب دختر بی عرضه ایه ! دیدی آخرش نرم شد ؟ همه ش لوس بازی بود !
...
خب ! نفس آرومی می کشم و می گم : گور باباشون ! هر کی هر چی گفت !
مثل همیشه ! مثل همیشه تصمیم می گیرم حرفای دیگرونو به هیچ جام نگیرم !

پی نوشت : کشف های زیادتری هم در خودم صورت دادم . یکی ش این که امشب یه هویی احساس کردم شاید لازم باشه دیگه آی دی پیرمرد رو از مسنجرم پاک کنم . امشبی که امروزش خرده شکسته های دلم یه بار دیگه زیر پاهای پیرمرد له شد .
مثل همیشه ( مثل همیشه ی این روزها و سال هام ) تصمیم می گیرم که له شدن توسط دیگرون رو  به هیچ جام نگیرم !

پی نوشت ۲ : بادبادک باز* تموم شد و تا چند روزی با امیرجان و حسن زندگی کردم ... واقعن انگاری که می دیدمشون و می شناختمشون ... امشب دوباره جنگل واژگون** رو خوندم ( با اشتیاق کسی که این کتابو تا حالا نخونده ) و عجیب این که تا ته کتاب اصلن نمی دونستم قراره چی بشه ؛ انگار نه انگار که قبلن دوبار دیگه هم خونده بودمش ! دو نقطه دی !


* بادبادک باز / خالد حسینی / زیبا گنجی - پریسا سلیمان زاده / انتشارات مروارید / چاپ دوم - ۱۳۸۴
** جنگل واژگون / جی دی سالینجر / بابک تبرایی و سحر ساعی / انتشارات نیلا / چاپ یکم - ۱۳۸۵

   + غزل کریمی - ۳:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱۱

خوب ، بد ، زشت

سلام ...
یکم : روی سبزه غذا بخورید
          عجله کنید
          روزی هم
          سبزه روی شما غذا خواهد خورد
                                                                   ژاک پرور

دوم : هر بار آن ها می خواهند نقل قول زیبایی بیاورند ، از شاعران ما وام می گیرند و هربار ما می خواهیم ، از سروده های شاعران آنها استفاده می کنیم .
هر دو – شاعران ما و شاعران آنها – یک چیز را گفته اند . شاید هم با یک زبان ادبی یکسان . تفاوت فقط در یک چیز بسیار کوچک است : قرن ها فاصله !
خیام ما این داستان خاک و کوزه و سبزه و مرگ را در حدود قرن یازدهم هجری سروده ، ژاک پرور آنها ، در قرن بییستم !

سوم : همان موقع هم همه چیز را می دانستم . همان موقع که توی تاریکی دراز کشیده بودم و تو را نگاه می کردم که خوابیده بودی – خودت را به خواب زده بودی – و فرامرز اصلانی داشت می خواند ...
همان موقع همه چیز را می دانستم . اصلن لازم نبود تو فردایش بهم بگویی : « تو خوبی ! اما من به درد تو نمی خورم . این را می فهمی ؟ »
فقط نمی دانم این سماجت احمقانه چیست که هربار وادارم می کند به حفظ چیزی که می دانم از دست رفته ...

چهارم : یک دقیقه هم توی مطب نمانده بودم که نسخه را داد دستم و گفت به سلامت ! تشخیص آلرژی داده بود علت گوش دردم را ! دو سه روز بعدش که بیماری شدیدتر شد و راه تنفسم بسته ، رفتم پیش پزشک دیگری که چیزی حدود یک ربع مرا در مطب نگه داشت و با دقت گوش و حلق و ریه ام را معاینه کرد و فشار و گرفتن تاریخچه و این جور چیزها . تشخیص برونشیت حاد داد با یک نسخه ی پر و پیمان . موقعی که داشت می گفت : تعجب می کنم چرا از اول آنتی بیوتیک تجویز نشده ، کم مانده بود به دکتر اولی فحش ... بکشد !
خدایی ، نه به اولی که بیمارش را مثل مگسی از خود دور می کرد ؛ نه به این یکی که نه تنها تاریخچه ی همه ی بیماری هایم را ازم گرفت ؛ بلکه اسم و آدرس دکترهای زمان کودکی ام را هم از مامان می پرسید !

پنجم : فکر کنم حالا دیگر می توانم نفس بکشم !

ششم : قبول شدم ! با این که هزار بار به خودم گفتم که : خب ! شاخ غول نشکسته ام و این حرف ها ؛ اما نمی توانم خوشی عجیبی را که سال ها بود این طور زیر پوستم ندویده بود – حس خوب درس خواندن و نمره گرفتن – کتمان کنم !
امتحان سختی بود با درصد ریزش بالا . از 560 نفر ، 260 نفر قبول شدند ! من هم یکی از آنها !
خب ! امتحان زبان ایتالیایی را می گویم دیگر ! زبانی که تمام این پاییز مرا به خود مشغول کرد با کلاس هایی که تا یاد دارم تنها کلاس هایی بودند که برای رفتن به سرشان ، بی نیاز از هیچ بهانه ای بودم : با علاقه سر کلاس ها نشستم و با علاقه درس خواندم و نه دوری راه بهانه ی نرفتنم بود و حوصله ی تنگ !
سر پیری و معرکه گیری !

هفتم : بالاخره « بادبادک باز » شروع شد !
یک نفس تا صفحه ی صد و چهل را خواندم . این هم از مزایای بیماری و خانه نشینی !

هشتم : خواستم از برنامه ی نود این هفته بنویسم ، که دیدم بهرنگ خیلی زودتر و بهتر از من نوشته .
بخوانید : صفایی فراهانی، خاتمی ، فوتبال

   + غزل کریمی - ۳:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٥