داستان ما و آن بادبادک باز

سلام ...
بادبادک باز ... kite runner ... یا به افغانی اش : گودی پران باز ...
عالی بود . موسیقی بی نظیر ، ریتم تند و کند شونده ی فیلم را تا پایان همراهی می کرد . ریتمی که تا پایان تو را با خود می کشاند : سوار بر گودی پران در اوج آسمان ؛ تا از آن بالا نگاه کنی تمام تنهایی یک انسان را و تمام تاریخ را ...

پی نوشت : نمی دونم اگه کتابشو نخونده بودم هم این قدر از فیلم لذت می بردم یا نه . ولی فیلم خوبی بود !

پی نوشت 2 : به سیاق سال های عنفوان جوانی ، از بازیگر نقش " امیر " در فیلم خوشمان آمد و بسی دلمان خواست با او ازدواج کنیم !

پی نوشت 3 : از اول فیلم هی گفتم چهره ی این آقاهه که نقش بابای امیر رو بازی می کنه چه قدر آشناس ... وسط های فیلم که باباهه پیر شده بود ، فهمیدم ای دل غافل ! این آقاهه همون " همایون ارشادی " خودمونه !
عجب !

پی نوشت بی ربط : و یکی از بزرگ ترین افتخارات عمر من اینه که تا حالا از هیشکی کادوی ولنتیان نگرفتم !
...
امسال هم به عهد هر سال !

پی نوشت بعدن : الان نیگا کردم دیدم یادداشت قبلی هم تو فضای بادبادک و اینا بوده ... خدایی هماهنگ شده نبود ها !

   + غزل کریمی - ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٢٦

داستان آن دختری که دلش می خواست بپرد

سلام ...
نسیم و نخ بده ، از خاک تا رها بشود
به یک اشاره ی تو روح بادبادکی ام !
                                                  « حسین منزوی »


پی نوشت : پرواز یعنی که دست هات را از هم باز کنی و یک آرزوی بزرگ بکنی ؛ مثلن : آرزوی پرواز !

   + غزل کریمی - ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٢٢

داستان آن دختری که مرزبان خوبی نبود

سلام ...
خسته ، کدر ، عصبی
خسته ، کدر ، عصبی
خسته ، کدر ، عصبی
هیچی بیشتر از این نیستم این روزا ...
هیچی کمتر از این نیستم این روزا ...
در تلاش برای رهایی از همه ی اون چه که نباید باشم ... فقط دارم قلپ قلپ آب می خورم ؛ بی اون که حتا یه ذره به ساحل نزدیک تر شم ...

حالم از خودم به هم می خوره ... یه خود حال به هم نزن می خوام !


پی نوشت : لازم نیست بگین ! می دونم ! در مرز شکننده ی افسردگی قرار دارم ...

   + غزل کریمی - ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/۱٤

داستان آن زنانی که وضعیتشان سفید بود

سلام ...
این یک کامنته ... برای یه دوست خوب که حتا خودشم نمی دونه که چه قدر برام عزیزه ... و محترم ... و دوست ... دوست ... امیدوارم هیچ وقت هم ندونه ! جدی می گم !

مرسی از مهمونی آبی غیر منتظره ت ... دلم می خواست بگم : شب یک ساعته ی خوبی بود ... اما نمی ...
..........
اینم از نفهمی های منه ! ولی من مدتیه تبدیل به یه موجودی شده م که مجهول الهویه س ! و الان حتا اگه بهم بگن کل زندگی ت دود شد رفت هوا ... بگن تمام عزیزانت رو از دست دادی ... بگن اصلن خانوم جان ! هر چیز مقدسی که تا حالا برات وجود داشته و بهش اعتقاد داشتی ، همه کشک و پشم بوده ، به هیچ جام برنمی خوره ! می فهمی ؟ اون قدر حوادث غیر منتظره - بد ، خوب - تو زندگی رو سرم آوار شده که دیگه هیچ اتفاقی برام اعتبار غیر منتظرگی رو نداره ! من منتظرم ... منتظر هر چیزی !
اینه که وختی تو رو می بینم که اون قدر ناراحت و شوکه ای ، می شینم مثل گاو نیگات می کنم ... مثل یه گاو مهربون ...
امیدوارم هر چه قدر دلت خواسته ، بهم فحش داده باشی ! چون دلم خنک می شه ! دلم خنک می شه که یکی هست برای این بی تفاوتی م چند تا فحش بهم بکشه !
هر چند ... از تو ... !
هوم ...
شبت به خیر ... شبت فقط !
شبمون که چند ساله هست و معلوم نیست چه قدر دیگه باشه ...


پی نوشت : ماهنامه ی زنان توقیف شد :
 http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8611080537

پی نوشت ۲ : دلم برای وضعیت سفیدمون می سوزه !

   + غزل کریمی - ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٩

داستان آن دختری که ابروهایش را تاتو نکرده بود

سلام ...
سرنوشت : خودم را به دست باد سپرده ام ؛ بادی که آرام در من می وزد و تمام امکان ها را دست می اندازد . تمام امکان ها را برای عادی بودن ...

خود نوشت : یکی از باحال ترین سرگرمی هام اینه که به قیافه ی خانومایی که ابروهاشونو تاتو کرده ن نگاه کنم و حدس بزنم قیافه شون قبل از تاتو چه شکلی بوده !
راستش ، معمولن به این جواب می رسم : خیلی متفاوت تر از اینی که الان هستن ! نه الزامن بهتر یا بدتر !

پی نوشت : چه قدر قیافه ها شبیه هم شده ... قیافه ی ابرو تاتو کرده ها را می گم ... قیافه ها از فکرهاشون ( که دیگه شاید وجود خارجی و داخلی ندارند ) هم جلو زده اند ...

پی نوشت ۲ : خیلی خوشحالم از این که دارم ایتالیایی می خونم ؛ خیلی !

پی نوشت ۳ : نمی دونم چرا گذاشته م بهم بچسبه ؛ ولی خیلی آزاردهنده نیست . این روزها خیلی چیزا برام اعتبار گذشته شون رو از دست داده ن : بعضی چیزا اعتبار جدیدی پیدا کرده ن ؛ بعضیا رو هم به هیچ جام نگرفتم ! گذاشته م بهم بچسبه و باهاش وقت می گذرونم . بهتر از تنهاییه . اینو مطمئنم . مطمئن و شاید راضی و شایدتر خوشحال ...

   + غزل کریمی - ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٥

داستان آن دختری که ناکام ماند

سلام ...

لعنتی ! یک عالمه تایپ کردیم ... همه اش پرید ! حالمان بسی گرفته است ! هم این زمان دیسکانکت می شویم تا زمانی دیگر اگر رخصتی بود و حالی و مقالی ، از نو سفره ای پهن کنیم و نوشته های برباد رفته را سامانی دهیم و این جا را بیاشوبیم !
الحال ، حسی نیست برای عقده گشایی مجدد ...

   + غزل کریمی - ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/۳