هیچ کدام ، آنها نیستیم

سلام ...
من دیگر آن دختر ۱۹ ساله ی پر شر و شور نیستم که انسیه با صدای شاد کشداری از پشت شمشادهای دانشکده صدایش بزند : غزل ... من که هیچ ! هیچ کدام از بچه ها هم دیگر آن بچه های هجده تا بیست ساله ای نیستند که با رتبه های دو و سه رقمی آمده بودند نشسته بودند سر کلاس های رشته ای که ... توی دانشکده ای که ... توی دانشگاهی که ...
صدیقه را یادم می آید که وقتی جواب های نیمه متمرکز آمد و معلوم شد گرافیک قبول نشده ، آن همه سر کارگاه حجم سازی اشک ریخت ... و خودم را یادم می آید که قبول نشده بودم و گریه هم نمی کردم و صدیقه را دلداری می دادم ؛ با این که تنها به عشق گرافیک کنکور داده بودم ... اما انگار آن روزها فکر می کردم توی همین رشته هم می شود خیلی چیزها یاد گرفت ... و انگار تازه آن روزها بود که کشف کرده بودم غیر از تصویر سازی ، سفال گری هم می تواند مرا مسحور خودش بکند ...
حالا صدیقه رفته و دارد توی یک دفتر خدمات مخابراتی کار می کند ! صدیقه ای که چند بار شاگرد اول شد ...
مریم را یادم می آید که عشق طراحی لباس داشت و قبول نشده بود ... که بعدش سفال را دوست داشت و گرایشش تشکیل نشد و مثل من نبود که صبر کند با ورودی های بعدی گرایش تعیین کند ... که بعدش حالش از چوب به هم بخورد و پایان نامه اش را فلز بردارد ... که تازه طرح هایش را هم بدهد من برایش بکشم ...
حالا مریم آخر این هفته عروسی می کند و می رود دبی ... شاید آنجا بتواند طراح مد خوبی بشود ...
فاخته را یادم می آید که حالا نشسته توی خانه اش و با پول های شوهرش کیف می کند ... سارا را که پنجشنبه ای عروسی ش بود و معلوم نیست بالاخره کی می خواهد از کارگاه اجاره ای ش پول دربیاورد ... نیشتمان را که بالاخره رفت ولایت خودش و حالا بین کردها گیر افتاده و نمی تواند از جایش جم بخورد - نیشتمان عزیزم که شنیع ترین شیطنت ها از جلد او بلند می شد - ... فاطمه را که پول تهران ماندن نداشت و برگشت خوزستان که آیا در آن شهر کوچک بتواند کاری پیدا کند یا نه ... خیلی های دیگر را که یا مشغول فسیل شدن در خانه هایشان هستند ؛ یا مشغول فسیل شدن در شغل های بی ربطشان ...
خودم را ... خودم را که این طوری شده ام ... و پنجشنبه ای با مدیر گروه سابق سر یک میز نشسته بودیم و داشتیم رقص صدیقه و کیوان را نگاه می کردیم ؛ رقص سارا و حامد را ؛ فاخته و هاشم را که نمی رقصیدند ؛ زینب و امین را که ... و خانم سهرابی که ازم پرسید : چه کار کردی بالاخره ؟ و من که خندیدم ... خندیدم و دوست هام را نگاه کردم که هر کدام شوهری دارند و لیسانسی و شغل بی ربطی ... خندیدم و مدیر گروه سابقم را نگاه کردم که نمی دانم بالاخره فهمید که چرا درس را رها کردم یا نه ! خندیدم و گفتم : هیچ کار ! فقط بعد از ول کردن دانشگاه دو تا نمایشگاه برگزار کردم ... خندیدم و پیش خودم گفتم : نه شوهر دارم ؛ نه لیسانس ؛ نه کار بی ربط و با ربط ؛ فقط دو تا نمایشگاه برگزار کردم و بعدش هم چسبیدم به پول درآوردن های مقطعی و خرج کردنشان در سفرهای دلچسب ... و مدیر گروه سابقم که نمی دانم فهمید چرا من نمایشگاه برگزار کرده ام و بقیه نه ؛ بقیه به جز سارا که با هم نمایشگاه داشتیم ؛ لبخند زد و درد سر سازترین دختر دانشکده را نگاه کرد که با لباس بلند زرشکی و طلایی و کلاه حصیری نشسته کنارش و دارد رقص دوستش را در لباس عروسی نگاه می کند ...


پی نوشت : یک سی دی تازه خریده ام به نام « سُرمه » که موسیقی تلفیقی گیتار و عود است با کمی پیانو و فلوت ریکوردر ... که خیلی خوب است و یک جاهایی ش ملودی کاملن ایرانی دارد و یک جاهایی ش ملودی کاملن اروپایی ... که باز هم خیلی خوب است !

   + غزل کریمی - ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢٢

غزل پلیتیکال !

سلام ...
عجب بحث سیاسی ای شده بود توی تاکسی ! با چهار نفر آقا که یکی شان فکر می کرد شاه عباس یکی از خدمت گزارترین پادشاهان ایرانی بوده ، دیگری فکر می کرد دوره ی خاتمی هم به گندی دوره ی احمدی نژاد بود ، سومی فکر می کرد اگر رییس جمهور بشود اجازه می دهد هر کسی فقط یک بار به زندان برود و بار دوم اعدامش می کرد ! و چهارمی هم همه ش می گفت : تقصیر از مردم ما است ! مشغول بحث شدم و در نهایت لذت بردن از این بحث احمقانه ، همه را هدایت کردم ! تا جایی که اولی مرتب فحش را کشید به شاه عباس و تشیع و این که دین باید در سیاست بزند کنار ! دومی اعتقاد پیدا کرد بهترین راه رفراندوم است و البته احمدی نژاد دست کم گند زده به وجهه ی بین المللی ایران ، سومی ( که راننده بود ) تصمیم گرفت برود امارات پیش برادرش زندگی کند چون آنجا برای این افکار غیر دموکراتیک بهتر است و البته شب ها به جای مسافرکشی می تواند برود دیسکو ! و چهارمی فهمید که خودش هم جزو همان مردم است و اگر رفراندوم هم بشود باز هم به همین نظام رای خواهد داد !

   + غزل کریمی - ۸:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢٠

یکی که خیلی است

سلام ...
به مادرم فکر می کنم . به این که من که این همه اولدروم بلدروم می کنم ، اگر جای او بودم چه می کردم ؟ اگر جای او بودم و با یک تصادف همه ی زندگی ام را بر باد می دیدم : نه حقوقی که بعد از مرگ شوهرم برایم بماند ؛ نه حساب پس اندازی ؛ نه شغلی ؛ نه املاک و مستغلاتی ! تنها خانه ای قدیمی که آدم را از مستاجری نجات می دهد ! اگر جای او بودم و نمی خواستم زیر بار منت هیچ کس و ناکسی بروم ؟ اگر آن همه هزینه های کمر شکن کفن و دفن و هزار کوفت و زهرمار روی دوشم بود ؟ اگر نمی خواستم به دید دیگر بیوه ها به من نگاه کنند ؟ اگر نمی خواستم پسرهایم یا برادرهایم یا برادر شوهرم در آینده برایم تعیین تکلیف کنند ؟ اگر دختر دانش آموزی داشتم که مریض است و با این که انتظار بیهوده ای از مادرش ندارد ، اما به هر حال تا ۱۳ سالگی در ناز و نعمت بزرگ شده ، چه می کردم تا رنج نداشتن ، بیش از رنج نبودن پدر آزارش ندهد ؟ چه می کردم تا بتوانم خانواده ام را همین طوری دو نفره ( خودم و دخترکم ) سر پا و سر زنده نگه دارم ؟
حالا که فکر می کنم می بینم من که این همه الدروم بلدروم می کنم ، از پسش برنمی آمدم ! خوب که فکر می کنم می بینم گذشتن از همه ی آن سختی ها و رسیدن به اینجایی که الان هستیم ، به چیزی شبیه معجزه نیاز داشت ؛ معجزه ای از جنس مادرم !

پی نوشت : زیاد باهاش بحثم می شود ؛ مدت هاست آن طورها برایش درد دل نکرده ام ؛ فرزند ناسپاسی هستم ؛ چند سالی است که از حالت آن دختر صبور و منطقی بیرون آمده ام ؛ توقعم ازش زیاد شده ! همه ی این ها را می دانم ! اما دلیل نمی شود مادرم را معجزه ای عزیز ندانم که اگر نبود ، من نمی توانستم این همه اولدروم بلدروم کنم !

   + غزل کریمی - ٧:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۱۳

تبعید

سلام ...
هر یک از ما فرشته هایی هستیم
که تنها یک بال داریم
فقط هنگامی قادر به پروازیم
که به یکدیگر بپیوندیم

پی نوشت : احساس می کنم همون یک بالم رو هم دیگه ندارم !

   + غزل کریمی - ٩:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۱٠

 

هیج وقت تا حالا کسی با گوشت کوب روی دلت کوبیده ؟

   + غزل کریمی - ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٩

 

سلام ...
زمین سفت است ...
نمی تواند مرا در خود فرو ببرد .
دارم له می شوم !

   + غزل کریمی - ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٩