سلام ... 

دلم برای تمام قرارهای هرگز نیامده تنگ شده !

   + غزل کریمی - ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٤/٢۳

من این جوری ام ؟

سلام ...

دوستی در کامنت های پست قبلی ، در مورد من اظهار لطف فرموده بودن ... می خواستم امشب جور دیگه ای به روز کنم ... اما کامنت ایشون تصمیمم رو عوض کرد . از دوستانی که مایلن در مورد نوشته ها و عقاید من نظر بدن ، می خوام که حرفاشونو در ادامه ی این بحث تو کامنتینگ این پست برام بگن . برام مهمه که در موردم چی فکر می کنین . و در مورد این دوست که این طوری در موردم ( و در مورد فمینیسم به طور کلی ) قضاوت کرده :

kشنبه 16/4/1386 - 1:20
از اونایی که فکر می کنن باید زنهای معصوم رو از زیر سیطره مردان٬این موجودات پست فطرت دراورد؟
من از فمینیست بودن و مرد سالار بودن٬هر دوش٬متنفرم!
اگه هم کلی آزاد اندیشی بازم اشتباه میری که از این قصه شروع کردی!
توام تو شهری که مرداش از کور عصا میدزدن دنبال محبتی
آخه با هزار درد دیگه الویت با این چیزاست؟

سلام به ناممکنیکشنبه 17/4/1386 - 0:24

سلام . امیدوارم این جناب k این کامنت منو بخونن : نه ! از اوناش نیستم . هیچ جا هم نگفتم . مردا هم موجوداتی پست فطرت نیستن . زن ها هم همه موجوداتی معصوم نیستن . هیچ جا اینا رو نگفتم . نمی دونم از کجای نوشته های من این برداشت ها رو داشتی دوست عزیز . و نمی دونم چرا فمینیست بودن رو الزامن مترادف با زن سالار بودن و ضد مرد بودن می دونی ؟! ... من فمینیستم و فمینسم رو مترادف با برابری خواهی برای هر دو جنس و دیدگاه فراجنسیتی داشتن در رویارویی با حقوق انسانی می دونم ... بعدش هم : نکنه مثلن یکی از اون هزار درد دیگه ، سهمیه بندی بنزینه ؟! چه دردی فراتر از به دیده ی کالا نگاشته شدن ؟ چه دردی فراتر از خود را کالا دیدن ؟! ... حرف من اینه که تقصیر آغاز از زن هاست ... از خیلی های خودمون که خودمون رو چیزی فرودست انسان می بینیم ...

پی نوشت مهم : کسی نمی دونه چه جوری می شه این وبلاگو از سیطره ی فیلترینگ بیرون آورد ؟ خیلی غصه دارم از این بابت ! آخه یکی به اینا حالی کنه وبلاگ من مال فیلتر شدن و این حرفا نیست ! )):

   + غزل کریمی - ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۱٧

یادم تو را فراموش

سلام ...
یکم : ز خود گریخته ام از شکنجه گاه همیشه
       مرا دوباره تحمل کن ای پناه همیشه
       به جرم عشق تو تکفیر و طرد گشته ام آری
       به جرم عشق تو یعنی همان گناه همیشه
                                        * بهروز یاسمی

دوم : تو یادم آورده بودی ش انگار ... و من که یادم آوردمت ...

سوم : سرکار خانم رهبر در برنامه ی شبکه سه فرمودند که ما داریم سعی می کنیم قانونی رو تصویب کنیم که مرد حتمن فقط با اجازه ی همسر اولش بتونه دوباره ازدواج کنه !!
مامانم هم بلافاصله اضافه کرد : خب این کار رو که شاه بنده خدا هم کرده بود !
و من فکر کردم که زن هایی که خودشون اجازه می دن شوهرهاشون دوباره ازدواج کنن چه جور موجوداتی هستن ! و البته اون کسایی که این جور قانونا رو اختراع می کنن ...

چهارم : چه علاقه ای به این بدلیجاتی که به نام « طلا هندی » باب شده دارند . همین هایی که اصلن نشان نمی دهند که طلا نیستند ... وقتی یک دست از این النگوها را می اندازند دستشان ، انگار دنیا را بهشان داده اند از ذوق . یک جوری که اگر بهشان می گفتی تمام حقوق پایمال شده تان را بهتان برگردانده اند ، آن قدر ذوق نمی کردند !
گاهی فکر می کنم واقعن اون جا چی کار می کنم ؟ دارم چی رو به اون زن ها هدیه می دم ؟ به خاطر چند مشت ریال ؟

پنجم : من نمی دونم چرا از بین این همه وبلاگ باید وبلاگ بدبخت من فیلتر بشه ! نه که در حالت عادی بازدید کننده زیاد داشتم ... حالا هم که واسه خیلی از آ اس پ ها فیلتر شده ! بعدشم نه که من خیلی جنم دارم ضد رژیم و ضد مذهب بنویسم ! ای لعنت بر فیلتر و فیلتر گذار !

ششم : اخلاقم بسی « مرغی » است در حال حاضر ! اه ! 

هفتم : دن کامیلو دست هایش را از هم باز کرد ، آهی کشید و گفت : « دیگه راهی برای بازگشت وجود نداره . امروزه آدم ها از روغن چراغشون برای روغنکاری ماشین ها و اسلحه های کثیفشون استفاده می کنن . »
مسیح گفت : « در قلمرو خداوند اون قدر روغن هست که آب در رودخانه ها هست . » *

هشتم : چه معنی داره تو یه پاراگراف از یه کتاب خوب که توسط نشر مرکز چاپ شده ، یه بار کلمه ی جمع بسته شده با « ها » رو سر هم بنویسن ، و یه بار دیگه جدا ؟!!

نهم : گاهی باید بیام ؛ صدای تو رو بشنوم ؛ چهره ی تو رو ببینم ؛ در هوایی که تو توش نفس می کشی ، شریک بشم ؛ تا باور کنم که هنوز هم دنیا زیبایی هایی داره ! اینو بفهم لطفن !

دهم : ز خود کوچاندی ام ؛ مرغ مهاجر ساختی از من ...

* دن کامیلو و پسر ناخلف / جووانی گوارسکی / مرجان رضایی / نشر مرکز / چاپ : دوم ، ۱۳۸۶

   + غزل کریمی - ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۳