نو پرابلم !

سلام ...
چرا ما هی فکر می کنیم که هیچ وقت عوضی ها و بیمارای روانی سراغ ماها نمی آن ؟ و همه ی آدمایی که دور و برمون هستن گل و مامانی ان ؟
چرا ما هی فکر می کنیم ما خودمون هیچ وقت عوضی و بیمار روانی نمی شیم ؟
چرا ما هی فکر می کنیم رفتارمون با آدمای دور و برمون هیچ وقت مثل عوضی ها و بیمارای روانی نیست ؟

   + غزل کریمی - ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٥/٢٩

تمام جهان یک ابر بزرگ است

سلام ...
یکم : مثل بهار ، آمدنت ناگهانی است
         در من بدون آن که بدانم وزیده ای !

         این بار چندمست که من عاشقت شدم ؟
         این بار چندمست به جانم وزیده ای ؟*

دوم : می زنم به تمام کوچه های بن بست . چنگ می کشم دیوارها را تا شاید از بن بستی شان کم شود . خاک سیمان می رود  تو گلویم . سرفه می کنم ... سرفه می کنم ... تمام جهان یک سرفه ی بزرگ می شود ؛ می شود ابری و راه می افتد بالای سرم و تمام کوچه های بن بست را با من می آید .

سوم : سرفه می کنم . سرفه یعنی : خانم ها ٬ آقایان ! لطفن به من توجه کنید ! من دلم گرفته . و گرفتگی ش اندازه ی تمام بن بست های جهان می ارزد ! شما نمی خواهید به دیوارهاش چنگ بکشید ؟!

چهارم : سرفه می کنم . تنهایی ام آن قدر بزرگ است که با هزار تا سرفه ، هزار تا ابر بزرگ هم از دلم ، از سینه ام ، از گلویم بیرون نمی آید . تنهایی ام انگار هر بار که سرفه می کنم بزرگ تر می شود .

پنجم : با خودم می گویم : ببین ! سرفه از گریه هم بدتر است ! بس کن این حکایت را ...

ششم : شربت اکسپکتورانت برای دل خوب است یا سینه یا گلو یا چشم ؟

* مژگان عباسلو

پی نوشت : چه قدر ننوشتن بده ! حتا از نوشتن هم بدتره !
پی نوشت ۲ : وقتی حالت بده ، وقتی تلفن ها یا به نبودن می رسند یا به « الان کار دارم » ... یعنی که یا به نبودن می رسند یا به نفهمیدن ... راهش اینه که ولو شی و فیلم مسخره ی « بی وفا » که توش حمید گودرزی اینا بازی می کنن رو ببینی ... بعدش که تموم شد ، دوباره به تلفن که وسیله ایه واسه نبودن و نفهمیدن زل بزنی و حالت بد بمونه !

   + غزل کریمی - ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٥/٢٧

ساحل شکسته

سلام ...
آخی ! هیچ فکر نمی کردم کرکره ی مغازه م می تونه این قدر مهربون باشه !
اینو از وقتی فهمیدم که آقای کرکره ساز اومد و کل قرقره و نقاله و میله ی بالای کرکره رو آورد پایین و دوباره سوار کرد !
امروز این قدر نرم و روون بالا پایین می شد که نگو !

پی نوشت : بذار بگم من تو رو اون اندازه دوس دارم
                که ساحلو دوس دارن زورقای شکسته ...

پی نوشت ۲ : راستی ! اگه ساحل هم بشکنه ، اون وقت زورق باید چه کار کنه ؟!

پی نوشت ۳ : به دوستی که

k
 می دانمش : دوست عزیز . مهم بود برام . اما این روزها آن قدر کم می توانم زندگی را تاب بیاورم که نه به وبلاگ می رسم و نه به ...
بگذار تنها این روزها را زنده باشم ؛ تا روزگاری نزدیک که ... و ببخش مرا ! باشد ؟

   + غزل کریمی - ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٥/۱٠