ماشین بازی توی آشپزخانه ی کوچک

سلام ...
کلی مخ طرف رو خوردم تا بتونم بهش حالی کنم دخترت که دلش ماشین اسباب بازی می خواد ، چیز بدی نمی خواد . بد نیس غیر از جارو برقی و عروسک و قابلمه ، توپ و ماشین و تفنگ هم تو وسایلش پیدا شه !

خانومه ناباورانه نیگام می کرد . اومده بود و می پرسید ماشین باربی دارم یا نه ، که من براش رفتم رو منبر ! به خیال خودش می خواست حالا که دختره دلش ماشین می خواد ، دست کم براش ماشین باربی بخره که دخترونه باشه !

بهش گفتم : مگه دخترت بزرگ شد فقط قراره تو آشپزخونه باشه ؟ ینی نمی خواد ماشین بخره و پشت فرمون بشینه ؟! یا شایدم مثلن دلش خواس ورزشکار بشه ... فکر نمی کنین این اسباب بازیا هم لازمن ؟

خانومه ناباورانه نیگام می کرد . ولی فکر کنم ناباوریش بیشتر واسه خودش بود ، که چرا تا حالا به این موضوع فکر نکرده ...


پی نوشت : یاد خودم می افتم که تو اسباب بازیام هیچ اسباب بازی پسرانه ای ـ به زعم خیلی ها ـ نبود . خودم که الان هیچ علاقه ای به دیگ و اتو و ماشین رخت شوری ندارم و از بچه داری هم بدم می آد ...

 

   + غزل کریمی - ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٦/٢٢

Take it easy !

سلام ...
یکم : تف به این زندگی !
تف !

پی نوشت : بوف پیتزا سبزیجاتشو ۳۵۰۰ تومن کرده !

دوم : روزنامه رو باز می کنم . از روی بیکاری فقط !همشهری محله ی ۱۷ . عکس یه نوجوون خوشگل و تیتری تو مایه های این که این آقا نفر اول مسابقات شعر دانش آموزی شده . فقط از روی بیکاری نگاهی به گزارش می ندازم . به نام « حسین مسلمیان » که می رسم ، چشم هایی عسلی و شیطونو می بینم و لهجه ای ترکی و کانون سال های ۸۱ و ۸۲ رو که پنجشنبه هام رو با حسین و چن تا پسر شیطون دیگه سر و کله می زدم تا کمی حواسشونو از شیطنت پرت کنم به سمت شعر و داستان ...
اوایل هیچی از شعر حالیش نبود ... ولی کم کم داشت پا می گرفت که من از کانون رفتم .
حالا واسه خودش یه پا جوجه شاعر شده کره خر !

پی نوشت : مربی های دیگه می گفتن بی خیال حسین شو ! این بچه همه ش واسه چش چرونی می آد . روزای دخترا هم همیشه این دور و برا می پلکه . حالام سر کلاسات می آد چون ... !
خدایی اگه چش چرونی باعث شده که خوب شعر بگه ، من که پایه شم !

سوم : می گم که خویه من معتاد نیستم ها ! اون وخ اون خواستگار خوشگلمو تو تورنتو چه می کردم ؟

پی نوشت : بالاخره خون بازی رو دیدم . ماهی ها عاشق می شوند رو هم دوباره .

چهارم : باید از بین دو تا یکی رو انتخاب می کردم : ناراحت بودن خودم ، یا ناراحت بودن مامان . حساب کردم دیدم اگه برم ، اون قدر گه بازی درمی آرم که ناچار اعصاب مامان هم به می ریزه . دومی رو انتخاب کردم ؛ چون دست کم آرامش خودم به هم نمی ریخت .

پی نوشت : وقتی دلت می خواد بری سفر و سفری که در پیش داری رو دوس نداری ، بهتره اصلن سفر نری .

پنجم : این روزها هی دارم روی خودم راه می رم که : باید برای هر پیشامد بدی آماده بود . بیشتر واسه بدآمدها آماده ام تا خوشامدها ! این طوری خیالم تخت تره !

پی نوشت : ندارد !

ششم : با چشمان تو / مرا به الماس ستاره ها نیازی نیست / با آسمان بگو !

 

   + غزل کریمی - ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٦/۱٤

نکاتی نغز

سلام ...

دلم مسافرت می خواد
دارم می رم مسافرت
دلم این مسافرتو نمی خواد

همینا دیگه !

   + غزل کریمی - ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٦/۱۳

آن که آمد ، من بودم !

سلام ...
پرم از مضامین و خالی ام از واژگان ...
چه اتفاق غم انگیزیه به دنیا اومدن !
ترسناک شده بودم امروز ...

پی نوشت : کفش های بیست و هفت سالگی م به نظرم گشاد تر از بقیه شون می آد ! امسال لابد کلکم کنده س دیگه !

   + غزل کریمی - ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٦/٧