درحوالی روزهای بی قراری

سلام ...

یکم :
خوشحالم
دیروز به من گفت
که دوستم دارد
خوشحالم و مغرور
آزادم چون روز
زیرا دیگر نگفت
که همیشه دوستم خواهد داشت
                                                      ژاک پرور

دوم : امشب چه قدر دلم می خواست باهاش حرف می زدم و صداشو می شنیدم . اما زنگ نزدم . فک کنم این بعد از مدت هاس که تو زندگی دارم با خواسته های لحظه ایم مبارزه می کنم ؛ برای این که مدتی طولانی تر حفظشون کنم !

سوم : اجازه می دم یه چیزهایی ته قلبم فرو بریزه . فک می کنم یه چیزایی رو باید از دلم پرت کنم بیرون . راستش ، نه می گم دیر شده و نه می گم که هنوز خیلی زوده ! فقط فک می کنم لابد حالا دیگه وقتشه که یه چیزایی شروع کرده ن به تکون خوردن تو دلم . یاد گرفتم دیگه جلوی هیچ اتفاقی ( مخصوصن از نوع غیر عادی ش ) رو نگیرم !

چهارم : جمعه ، ینی که سیزده سال از سیزده سال پیش گذشت . ینی که نصف عمر منو ، تو در سفر بودی و هستی . و این نصف عمر کم کم می شه به دو سوم عمر و بعدشم لابد به سه چهارم عمر . امیدوارم بیشتر از این طول نکشه . همیشه از عمر بالای پنجاه شصت سال بدم می اومده ...

پنجم : بعد از هف هش سال رفتم بهش زهرا . دلم براش تنگ شده و بود و فک می کردم اونجا پیداش می کنم . همیشه تو خونه بود ؛ همیشه همه جا بود الا بهش زهرا . ولی از دیشب ، پرپر شده بودم واسه بهش زهرا رفتن ... امروز انگاری واقعن جیم زده بوده زیر اون سنگه که بالای سرش یه سرو گنده روییده ... به طرز احمقانه ای دلم نمی خواس گریه کنم . مخصوصن وختی می دیدم مامانم روبروم نشسته و عاشقانه به سنگه زل زده و نوازشش می کنه !
رفتم ازش اجازه بگیرم فک کنم ! یا شایدم مشورت ! بعدشم رفتم سر سنگ بابای راننده هه ! این دفه فک کنم واقعن می خواستم اجازه بگیرم !
* آدم باید واسه دوس داشتن کسی از باباهاشون اجازه بگیره ؟
** سوال اصلی اینه که اصلن دوسش دارم ؟!

پی نوشت : خانوما آقایون ! من کلی با این کامنت های باحال ، حال می کنم که طرف اسمشو ننوشته و تو کامنتش بهم ابراز علاقه کرده یا فحش داده یا این که مثل این کامنت قبلیه نوشته که با این که حالش از خودم به هم می خوره ، به نوشته هام عشق می ورزه ! ای ول ! دیدن این جور کامنتا باعث می شه توهم بزنم من موجود مهمی ام !
جون مادر پدرتون منو از از این توهم در بیارین !

   + غزل کریمی - ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٧/٢۱

سوگنامه ای برای مترجم لحظه های نوجوانی ام : حسین ابراهیمی الوند

سلام ...

توی ظل آفتاب ایستاده ام و هی چشم هام را تنگ تر می کنم که شاید آشنایی ببینم . مترجم لحظه های نوجوانی ام آرام رو به رویم خوابیده . از میان جمع مصطفا رحمان دوست را می شناسم و اسد الله شعبانی و چند تا نویسنده و مترجم دیگر . از کانون کسی نیامده انگار . یا اگر هم آمده ، من نمی شناسمش .

مسجد جامعی در تشییع پیکر حسین ابراهیمی الوند مترجم و نویسنده

دورتر «ب» را می بینم که با چهره ای آرام دارد به پرسش های خبرنگاران پاسخ می دهد . چهره اش با وقتی که داشت از توی قاب آینه نگاهم می کرد ، هیچ فرقی ندارد .

دلم می خواهد بروم کشیده ای به صورت «ب» بزنم که چرا بهم نگفته بود این پدری که حالا نیمه جان توی خانه افتاده و پسرش هر روز دنبال دارو و کپسول اکسیژن اش است ، همان مترجم سال های نوجوانی و کانون است : « حسین ابراهیمی الوند » که یادم می آید چه قدر هم تاکید داشت که الوند آخر فامیلی اش به کسر الف است و نه به فتح آن !

توی گلویم گلوله شده ؛ نمی دانم به خاطر «ب» آمده ام ، یا به خاطر پدرش ، یا به خاطر خودم ! بیشتر فکر کنم به خاطر خودم است ، که تکه ای از نوجوانی ام ، تکه ای از سال های شیرین مربی کانون پرورش فکری بودنم را پیچیده اند لای ترمه ، که ساعتی دیگر زیر خروارها خاک دفنش کنند . یاد مینی بوس کانون افتاده ام که مرا و بچه ها را می برد به جشنواره ی کتاب کودک ، تا مترجمی را ببینند که همیشه اول حرف هایش را با این جمله آغاز می کرد : « من حسین ابراهیمی الوند ( به کسر الف ) هستم ! » یاد مرکز شماره ی ۲۰ افتاده ام که برای روز جشن پایان تابستانش ، آقای ابراهیمی را دعوت کرده بودیم ... یاد تمام لحظه هایی افتاده ام که کتاب به دست ، با ناامیدی می کوشیدم شیطنت بچه ها را پشت میزهای سفید کانون آرام کنم ...

شاید دلم می خواست «ب» نگاهش به من می افتاد تا من هم - به تسلیت - سری برایش تکان بدهم . با این حال ، تا حس می کنم نگاهش دارد به سویی که من ایستاده ام برمی گردد ، سرم را می دزدم که مرا نبیند ...

توی گلویم گلوله شده . تکه ای از کودک بودن هایم را پیچیده اند لای ترمه و برایش الرحمن گذاشته اند .مسجد جامعی رفته آن بالا و دارد حرف می زند . من به تکه ی ترمه پوش سال های دورم فکر می کنم ، که توی ۱۵ سال فعالیت مترجمی ، حدود صد کتاب ترجمه و چاپ کرده است . می شود سالی ۷ کتاب . فکر می کنم به این که چند تا از آدم هایی که اینجا ایستاده اند ، اصلا سالی ۷ کتاب خوانده اند !
فکر می کنم به ...

**
مادرم زنگ می زند : « شلوغ بود ؟ » لحنش گرفته است . انگار می داند که الان من می گویم : « نه چندان . مگر بازیگر سینما بود که شلوغ بشود ؟! »


پی نوشت : فکر نمی کردم مرگ یک مترجم - یا به هر حال نویسنده - این قدر رویم اثر بگذارد ... فکر کردن بهش خیلی سخت است :(

   + غزل کریمی - ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٧/٥