هنوز ...

سلام ...
یکم : هنوز
            دامنه دارد
        هنوز هم که هنوز است
                                    درد
                                           دامنه دارد
        شروع شاخه ی ادراک
        طنین نام نخستین
        تکان شانه ی خاک
        و طعم میوه ی ممنوع
        که تا تنفس سنگ
                                  ادامه خواهد داشت

         و درد
         هنوز دامنه دارد ...
                                                          « قیصر امین پور »
 

دوم : خسته نشدید از بس قیصر را بر تاج و تخت شاعر انقلاب بودن نشاندید و از آن بالا رهایش نکردید تا بیاید همین دور و برها ، بین خودش و مردمش شاعر باشد ؟ قیصری که این سال ها فقط از « دردهای مردم زمانه » می گفت و « و قاف حرف آخر عشق است » ...

آن هم از آن بزرگداشت احمقانه ای که توی خانه ی هنرمندان برایش گرفتند ! بزرگداشتی با رعایت نکات زیر :
* خوانش مقاله ای ابتدایی در حد دوره ی دبیرستان بر اساس اشعار قیصر توسط یک جوان به زعم خود دارای بنیه ی علمی ادبی
* خاطره گویی « غزل تاج بخش » از اقوام و دوستان خود و ربط دادن هرگونه ی آن به حال قیصر
* ذکر احوالات قیصر از سوی افراد بسیار بی سواد ( چه به لحاظ شناخت قیصر و چه به لحاظ شناخت شعر )
* خاطره گویی مصطفی رحماندوست از روزهایی که مثل خیلی ها به قیصر حسادت می کرد ... و هیچ هم از این رفتار شرم نداشت ...

بقیه ش را من نبودم خوشبختانه . لابد بقیه ی نکات بزرگداشت هم به پرباری نکات ذکر شده در بالا بودند !

سوم : « من شرق و غرب عالم را گشته ام و به اروپا هم که نرفته ام ، اطلاع موثق دارم که مردم دنیا از وضع جهان خسته اند ! »
فکر می کنید جمله ی حکیمانه ی بالا از کیست ؟
پاسخ را در بند ششم همین نوشته بیابید !

چهارم : بعد از مدتی چت با یه آقایی که فکر می کنی آدم محترمیه ، طرف برمی گرده و بهت می گه : « ببین من تصمیم دارم برای مدتی با یه دختر ازدواج کنم !! تو حاضری ؟ »
چه حالی می شی ؟

پنجم : ..................... ( راستش موقع تایپ این نوشته ، یادم رفت دقیقن چی می خواستم اینجا بنویسم ! )

ششم : بله ! شما درست حدس زدید ! این جمله ها فقط از دهان دکتر محمود احمدی نژاد می تواند دربیاید !
هر کسی که هم از روی دشمنی می خواهد بگوید محمود جان بلد نیست از این حرف ها بزند ، برود صفحه ی اول اعتماد ملی پنجشنبه را ببیند تا کور شود !

   + غزل کریمی - ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/۱۸

تو مانده ای و ما مُردیم

سلام ...

ناگهان چقدر زود دیر می‌شود...
یکم : این جنازه ی تو نیست نیست
         من کفن سرم نمی شود
         یعنی ای پدر تو رفته ای ؟
         من که باورم نمی شود !
                                       افشین علا

دوم : مثل همیشه لبخندی زد و آیه را بهم نشان داد و گفت : « پدر سوخته را می بینی ؟ از صبح تا حالا این قدر گریه کرد که بالاخره این عروسک هجده هزار تومانی را روی دستمان گذاشت ! » و آیه ، عروسک « سارا » به بغل آمد و نسشت روی زانوی پدر و خودش را برای من لوس کرد ! آن موقع تازه کلاس اول بود ...
حالا ، دخترک بزرگ شده و چهره اش همان لوسی همیشگی که کمی هم همراه با غرور بود را دارد ... اما دیگر کسی نیست که ...

سوم : پدر بود برام بی اغراق ! از ده سالگی با قیصر بزرگ شدم و شعرهاش را که خواندم لرزیدم و به چشم هاش که نگاه کردم لرزیدم و به صداش که گوش دادم لرزیدم ! دوست داشتن قیصر بهانه مان بود برای پیدا کردن خاطره های مشترک و دوستی های جدید ... دوستی با اعظم ، حدیث ، محمد ، خیلی ها ، خیلی ها ...
روزهای جنگ جمعه ی سروش نوجوان که سرک می کشیدم تا قیصر را ببینم و ازش می ترسیدم هم ! روزهای دفتر شعر جوان که لازم نبود سرک بکشم تا قیصر را ببینم ولی باز هم ازش می ترسیدم ! و این ترسیدن از روی احترام بود و دوست داشتن ...

چهارم : می روی توی خانه ی شاعران و یک مشت پشه را می بینی که حالا برای خودشان شده اند « صاحب عزا » ! دلت می خواهد بروی یخه ی سهیل محمودی را بگیری که : « آخر مرتیکه ! ... » به بهروز یاسمی که پای تلفن این ها را می گویم های های می کند و گریه اش ...

پنجم : چند هزار نفر ؟ چند هزار نفر آمده اند تا برایت ... برای خودشان گریه کنند این بی تو بودن را قیصر ؟ مگر حیاط خانه ی شاعران چه قدر بزرگ بود که آن همه داغ را توانست در خود جمع کند ؟ مگر حوض وسط حیاط که گاهی کنارش می ایستادی و شعرهای ما را گوش می دادی ، چه قدر بزرگ بود که توانست آن همه اشک را در خود جای دهد ؟

ششم : بهروز یاسمی را می بینم در خود مچاله شده ... پیر شده از یک ماه پیش تا حالا ... نگاهش می کنم که : « برای چه آمده اید با این حالتان ؟ » یاسمی همیشه خندان ، با بغضی بی انتها می گوید : « فدای یک تار موی قیصر ... »
فکر می کنم به یک تار مویی که می ارزید به صد تا محمودی ها و کاکایی ها و عبدالملکیان ها و قزوه ها ...
فکر می کنم به همه ی این هایی که مانده اند و خود را صاحب عزا می دانند ...

هفتم : دعواها تمام نشده اند . هر خبری که بشنوید ، از روی حدس و گمان است ... قیصر هنوز نه در گور کنده شده ی آماده ای در قطعه ی هنرمندان دفن می شود ؛ نه در شهر زادگاهش گتوند دزفول ... تازه امشب می خواهند بروند ببینند که وصیت نامه ای چیزی در این باره داشته یا نه ...
ای کاش نبودم و نمی دیدم که پیکرش را چه طور از این سو به این سو می کشیدند ...

پی نوشت : من مثل خیلی ها فکر نمی کنم ! قضاوت نمی کنم ! هم همسرش و آیه حق دارند که قیصر را اینجا در تهران نگه دارند ؛ هم پدر پیرش که با خود ببردش به دزفول ...
هم این همه سیل گریان که التماس می کردند به خانواده اش ، که شاعرشان را بگذارند همین دور و برها بماند ...
اما فکر می کنم به خودم ، که این قدر که دوست دارم شاعرم اینجا بماند ، واقعن چند بار بر سر مزارش حاضر خواهم شد ؟!
بگذاریم خانواده ی شاعر خودشان با هم دعوا کنند ... فقط ای کاش زودتر تصمیم می گرفتند ، تا شاعرمان را امروز این طور بر سر دست ها از این سو به آن سو نمی بردند ...

   + غزل کریمی - ٦:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٩

بیش از این یارای گفتنم نیست

سلام ...

سه شنبه چه تلخ و چه بی حوصله
                                            سه شنبه چرا این همه فاصله ...

* قیصر شعر ایران ( دکتر قیصر امین پور ) درگذشت !


پی نوشت : بهروز یاسمی هم یکی از عزیزترین های شعر معاصر برای من هست ، مدتیه به خاطر دیسک کمر رو تخت افتاده :( براش دعا کنین زیاد !

پی نوشت ۲ : تشییع پیکر عزیزترین قیصر دنیا : چهارشنبه ساعت ۹ صبح از مقابل خانه ی شاعران ایران ( خیابان شریعتی - خیابان کلاهدوز ( دولت ) - نبش خیابان نعمتی )

پی نوشت ۳ : تا نگاه می کنی 
                        لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ...
                                ... ناگهان
                                        چه قدر زود
                                             دیر می شود !

   + غزل کریمی - ۳:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/۸

ذکر احوال

سلام ...
هوم !
در حال حاضر دختر خوبی ام و هیچ گونه ناهمواری ای ندارم ...
با تمام این روزا که کار و کار و کار و فشار و سر و کار داشتن با آدمای ابله زبون نفهم ...

هی ! می خواستم شنبه ای بیام بنویسم که خیلی خوشحالم و اینا ... که یه بار سنگین از رو شونه م برداشته شد ... باری که زیرش داشتم له می شدم ! ولی خوب که فک کردم دیدم یه بار سنگین تر روی شونه م گذاشته شده ! فقط خوبی ش اینه که این دفه له شدنی در کار نیس و حملش برام لذت بخشه !

باید خیلی مواظبش باشم ...

پی نوشت : اصلن دختر خوب بودن ینی چی ؟!!

   + غزل کریمی - ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٢