داستان زبان های چنین و چنان

سلام ...
آنتونلا آاوجللو ( antonella augello ) که مجبورمان می کند سر کلاس همه ش به ایتالیایی حرف بزنیم ، دو به دو که رو به روی هم می نشاندمان تا با هم به ایتالیایی گپ بزنیم ، ازمان که سوال می کند راجع به سلایق ، علایق ، کار و بار ، فرهنگ ، هنر ، کتاب و خیلی چیزهای دیگر ، و همه ی این ها به ایتالیایی ، و من سعی می کنم شرکت کنم توی همه ی این بحث ها و فعالیت ها و تلاش کنم برای بهتر حرف زدن ، سرخوش می شوم از این که دارم به زبان دیگری جز فارسی حرف می زنم . زبانی که دوستش دارم و به میل خود انتخاب کرده ام . به همه ی این سال هایی که مجبور بودم انگلیسی یاد بگیرم فکر می کنم و به این یک سال و نیم - کمی بیشتر یا کمتر - که دوست داشته ام این زبان را ... فکر می کنم به این که پیشرفتم در این زبان چند برابر زبان انگلیسی بوده ...
دوست دارم ایتالیایی را . حتا اگر تنها جایی که در آن به این زبان حرف می زنند ، چکمه ای باشد در جنوب اروپا . حتا اگر این زبان جز در ایتالیا به هیچ دردی نخورد . مهم این است که دوست دارم این زبان را و مهم این است که می دانم استعدادم در یادگیری زبان آن قدرها هم پایین نیست !

   + غزل کریمی - ۱:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢٩

داستان هایی برای چن تا آدم با حال !

سلام ...
به حامد :
یادمه یه بار بهت گفتم : فک نکن همه می تونن شمس باشن یا مولانا . اگه خودت اینجوری می تونی باشی ، دلیل نمی شه که بقیه هم می خوان یا می تونن که باشن ...
حالام می گم بچه ! اگه تو مولانایی ، من نیستم ! من متعلقم و متعلقم ( هم به فتح لام و هم به کسر لام ! ) و " نمی خوام " از این وضع در بیام . ینی که این منی که الان هستم " من " هستم . نه اون منی که دیگران هستن و شاید خیلی بهتر از من ِمن باشه !
سخته برام حامد . سخته این تعلقا . ولی دوس داشتنیه . و این شاید از نظر خیلیا با این که عاشق مسافرتم و سبک سفر می کنم متنافر باشه . اما یه مسافرم می تونه متعلق باشه و معلق هم باشه !
من مسافرم . همیشه در سفرم . همیشه چمدونم دستمه . و " چمدونم " یه چیزیه که بهش تعلق خاطر دارم و توش هر چیزی که فک کنی هست . پر پره ، ولی سبکه ! این جوریه که سبک سفر می کنم ولی سرشار ! و این سرشار بودنو دوس دارم . دل کندن برام سخته ، دل بستن هم ! شاید تو دوس نداشته باشی ! ولی من آدم سختی هستم ! با تمام آسون زدنم سختم . اصن نمی دونم خوبه یا نه . ولی این طوری ام ...
ممکنه الان برام روضه ی " تغییر " رو شرو کنی . تو رو خخخدا بی خیال ! خودت می دونی که چقد تغییرو دوس دارم . منتهاش تغییر از خود به خود برام مهم تره بچه . اگه من اولش از من به من نرسم ، کی می خواد برسه ؟ یا خودم به کی می خوام برسم ؟ مدتیه دارم تلاش می کنم به خودم برسم . به منی که تموم این سالا زیر یه خروار خرت و پرت قایم بوده و من نمی دیدمش ! ینی که یه چیز دیگه رو می دیدم که فک می کردم خودمه !
من " مرد " سفر که نه ، " زن " سفر هستم ! و فک می کنم باید برای زن و مرد سفر بودن ، به پش سرت نگا کنی ، چون اگه نگا نکنی ، یادت می ره از کجا اومدی و اینجا چی کار می کنی ! اون وخ دیگه اسم اون وضعیتی که توش هستی " سفر " نمی شه ! نمی دونم اسمش چی می شه ، چون تا حالا تجربه ش نکردم ! اما تصورشم به نظرم خوب نمی آد . اگه تو اینو تجربه کردی ، برام بنویس اسمش چیه !
...
بچه ! آخرشم بگم که مثه من که حرص تو رو در می آرم بعضی وختا ، تو هم حرص منو در می آری همون بعضی وختا ! اما کللن خیلی دوس دارم این کامنتای دیوونه گیتو ! دوس دارم این همه می نویسی و بعدشم دوباره می آی می خونی و می نویسی . ینی کلن وجودتو دوس دارم پسره ! چقده تو خوبی آخه !


به سهیلا :
اون شب ، تو یه معجزه بودی واسه من . معجزه ای که کاری کرد برام که هیشکی و هیچی نمی تونس ...
می دونی ! سخته برام بنویسم یه معجزه ی کوچولو از جنس شازده کوچولوی اگزوپری ! چون تو دیگه اون دختر کوچولوی کانون نیستی که با اشتیاق می نشست جلوم و فک می کرد اینی که داره براش از شعر می گه و از غزل و از قیصر و از خیلی چیزای باحال دیگه ( واسه اون موقعا می گم ) لابد یه آدم خیلی باحاله که خیلی حالیشه و ای ول ! دمش گرم !
اما باید بنویسم ! بنویسم که تو همون معجزه کوچولو هستی ، از جنس همون شازده کوچولو ! چون من اصن اون آدم با حاله نیستم ! من راستش از همون وختا هم انگاری همون آدمی بودم که این نقاشی رو شکل کلاه می دیدم یا هر چیز مسخره ی دیگه ای !

 

می دونی دخترک ! گاهی فقط ادای باشعور بودنو در می آوردم که شماها زیاد دلخور نشین از این مربی خنگی که می آین سر کلاساش ... این معلم خنگی که اونی نیس که شماها فک می کنین : یه آدمی که بزرگه ولی مثه بچه ها فک می کنه و زندگی می کنه ... می دونی ! من اینی بودم که خودم فک می کردم : یه آدمی که بچه س ولی مثه بزرگا فک می کنه و زندگی می کنه ... راستش ، واسه همین بود که همیشه تو درد سر می افتادم ... هنوزم می افتم البته ! ولی خب کمتر تر !
تو بزرگ شدی ... امیدوارم آدمی باشی نه از اون جنسی که من توی هیژده نوزده سالگی بودم ... امیدوارم تو درد سر نیفتی ! تو بزرگ شدی ... راستش منم بزرگ شدم . منتها نه از اون بزرگای خوب ! از اون بزرگا که به درد نمی خورن ! از اون بزرگا که دیگه مثه بچه ها فک نمی کنن ! هر چقدم که فک کنم دارم بر می گردم به بچه گیام و روز به روز سنم کمتر می شه ، جبران این بزرگ شدن احمقانه نمی شه !
واسه همینه که می گم تو یه معجزه بودی . چون من به معجزه احتیاج دارم . ینی به معجزه هایی که دیده می شن ... می دونی ! من دیگه بچه نیستم که هر چیزی به نظرم معجزه بیاد ! وگرنه نباید این طوری ولو می شدم که منتظر یه معجزه ی باحال توووپپپ مثه تو باشم !


به وحید :
حال کردی ؟ خوبه ؟ خوب شدم خب ! دیگه نیا غر غر کن که " خوب باش دیگه " با یه شکلک عصبانی بی ریخت که به جای این که آدمو به خوب شدن تشویق کنه ، فقط یه پوزخند رو لبای آدم می ذاره !

   + غزل کریمی - ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢٦

یک داستان صد در صد عاشقانه :(

سلام ...
سرنوشت : اوضاع بر وفق مراد نیست عزیز ! اوضاع دل و دست و دماغم را می گویم !


خود نوشت : یاد تو می افتم . یاد تو که رفتی و با رفتنت مرا این گونه سرکش بار آوردی ! یاد تو می افتم و « فرج علیپور » گوش می کنم . یاد تو می افتم و دلم می خواهد تمام این ها را رها کنم بروم جایی که نه از فک و فامیل هات خبری باشد نه از مامان نه از موسیقی لری نه از عکس هات نه از حتا تمام این خانه هایی که ساخته ای و مرا به یاد تو می اندازند ! بروم جایی که بی سرزمین باشم و بی پدر و مادر و بی جد و آباد و ناآباد و خراب ٍ خراب !
اما مگر پیدا می شود جایی که بشود در آن خراب شد و دوباره ساخته شد ، بی حسرت تویی که نیستی و منی که هستم ؟! بی حسرت تویی که مرا این گونه سرکش و نافرمان بارآورده ای رفیق بزرگ سال های دورم ! رفیق نیمه راه عزیزم که دیگر سال هاست برایم لالایی نمی خوانی !


پی نوشت : دیگر نمی توانم از دست مامان فرار کنم بروم توی « طبقه ی خودم » و گریه کنم ؛ های های گریه کنم ! این اتاق کوچک دیوار به دیوار با تمام اتاق های دیگر خانه ، جایی برای گریه کردن نیست ! جای خوبی برای پنهان شدن و پنهان ماندن و پنهان موسیقی گوش کردن نیست ! کجا فرار کنم ؟ کجا را پیدا کنم که « امن » باشد ؟!


پی نوشت سخت : داد زدم ! با تمام وجودم داد زدم ! سخت بود برایم . بیشتر از آنچه تحملش را داشتم سخت بود ! سخت بود خداحافظ گفتن به تمام آن در و دیوارها که تویش زیسته بودم و عشق ورزیده بودم و در آغوش گرفته بودم و در آغوش گرفته شده بودم ! به همه ی آن در و دیوارهایی که تویش کار کرده بودم و طراحی کرده بودم و با صدای بلند آوازهای مسخره خوانده بودم و گل پهن کرده بودم روی زمینش و به خیال خودم اثر هنری ! پدید آورده بودم !
سخت بود خداحافظ گفتن به در و دیوارهایی که چهل سال پیش تو ساخته بودی و حالا قرار است تا مدتی دیگر فروبریزند تا بابای یک نفر دیگر بیاید روی خرابه هایشان خانه ی دیگری بسازد !
اصلن مسخره بود خداحافظ گفتن به چیزی که می دانی قرار است خراب شود !
سخت تر از آن چه که فکر می کردم بود . خیلی خیلی ...

×××
بعدش آمدم و دوباره داد زدم و لرزیدم و شانه هایم را - تمامشان را - تکاندم روی سرامیک های این خانه ی جدید کج و کوله ، که اصلن برایم حکم خانه را ندارد ! فقط جایی است برای انبار کردن وسایل وحشتناک زیاد من و جایی برای خوابیدن و شاید کابوس دیدن ! جایی بین انباری و مسافرخانه !
×××
مسافرم اینجا . ای کاش مجبور نبودم چمدان هایم را باز کنم ...

   + غزل کریمی - ۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢٢

داستان یک ترجمه ی ساده

سلام
یه ترانه ی ساده و آروم ترجمه کردم . از " جینو پائولی " به نام " گربه "
همین !



ترانه رو از این جا می تونین گوش کنین :
http://boxstr.com/files/4773680_eb13i/LA%20GATTA.WMA

 LA GATTA

C'era una volta una gatta 
che aveva una macchia nera sul muso   
e una vecchia soffitta vicino al mare 
con una finestra a un passo dal cielo blu

یک روزی یک گربه بود
که یک لکه ی بزرگ روی پوزه داشت .
و یک اتاق زیر شیروانی نزدیک دریا
با پنجره ای که یک قدم تا آسمان آبی فاصله داشت

Se la chitarra suonavo     
la gatta faceva le fusa    
ed una stellina scendeva vicina  vicina
poi mi sorrideva e se ne tornava su.

وقتی که گیتار می زدم
گربه خر خر می کرد
و یک ستاره ی کوچک پایین می آمد ، نزدیک و نزدیک تر
بعد مرا به لبخند وا می داشت و دیگر به بالا باز نمی گشت

Ora non abito più là
tutto è cambiato, non abito più là
ho una casa bellissima
bellissima come vuoi tu.

حالا دیگر آنجا زندگی نمی کنم
همه چیز عوض شده ، دیگر آنجا زندگی نمی کنم
خانه ای بسیار زیبا دارم
بسیار زیبا ، آنچنان که تو می خواهی


Ma io ripenso a una gatta 
che aveva una macchia nera sul muso
a una vecchia soffitta vicino al mare
con una stellina che ora non vedo più

اما دوباره به یک گربه فکر می کنم
که لکه ای سیاه روی پوزه اش داشت
و یک اتاق زیر شیروانی نزدیک دریا
و یک ستاره ی کوچک ، که حالا دیگر دیده نمی شود

:(

اینم سایت جینو پائولی : http://www.ginopaoli.it/

   + غزل کریمی - ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱٦

داستانی کوتاه درباره ی حفظ موقعیت

سلام ...
سرنوشت : این چند روزه شاید نباشم . اثاث کشی به صورت جدی داره پی گیری می شه . کامپیوتر من ممکنه تشریف ببره خونه ی جدید !

خود نوشت : دیدین وقتی تو صف توالت عمومی هستین ، به طرز وحشتناکی حواستون به اطراف هست که مبادا کسی زودتر از شما تشریف ببره برای عرض ارادت ؟ عمرن بذارین کسی قسر در بره !
نمی دونم چرا خیلی هامون فقط تو صف توالت حواسمون به حفظ موقعیتمون هست !


پی نوشت : منظورم از خیلی هامون به طور مشخص خودم بود !

   + غزل کریمی - ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٥

داستان شهرداری بانمک تهران

سلام ...

این قدر کیف می کنم امسال رسمن حال شهرداری معظم تهران گرفته شده !
هی اومدن از اول پاییز کیسه های شن و نمک گذاشتن کنار خیابون ... بلکم تو عمرشون یه کار مفید کرده باشن ..
اما کووووووووووووووووو یخبندون ؟!!

   + غزل کریمی - ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٤