داستان آن بی خوابی طاقت فرسا

سلام ... بالش را روی سرم فشار می دهم . سعی می کنم به همه ی رویاهای خوب دنیا فکر کنم . به همه ی چیزهایی که می خواستم و نیامدند یا که نماندند . به همه ی چیزهایی که می خواهم و نمی آیند و اگر بیایند ... سعی می کنم لبخند بزنم ... هدفون را توی گوشم فشار می دهم : "توتو کوتونیو " دارد توی گوشم بهم buona notte می گوید : بالش را روی سرم فشار می دهم و در ترانه غرق می شوم . فکر می کنم به تو ... به "تو"یی که این روزها بیشتر گم شده ای و "من"ی که کمتر دنبالت می گردد . راستش ، خب ! فقط دیگر دستم را سایبان چشم هایم نکرده ام و دیگر به آن در بسته خیره نشده ام و دیگر روزها را نمی شمارم و "هنوز" برایم آن قداست تنهای گذشته را ندارد . فقط همین ها ! و الا من همان من هستم و تو همان تو . و فاصله همان فاصله ی احمقانه ی بین یک پرنده و یک قفس . و پرنده همان پرنده ی احمقی که بی قفسش دارد بال بال می زند . بی قفسش که یک سال و هفت ماه است که شکسته است ! گفتم که ! دیگر روزها را نمی شمارم .کارم از ماه و سال هم گذشته است ... دارم به انزوای اعصار می رسم ... خوابم نمی برد ... خوابم نمی برد ... به آبان و کاوه فکر می کنم ؛ و به "مرگ" که چه قدر قشنگ می تواند باشد . چه قدر " عاشق " ... سعی می کنم به "باغ های کندلوس" فکر کنم . حتا به فیلم بانمک دیشب که اسمش ترجمه شده بود : "ستارگان زندان" ... سعی می کنم به صدای کمی تودماغی "توتو کوتونیو" فکر کنم و به این بونانوته ای که به همه ی بی خواب های عالم می گوید ... خوابم نمی برد ... بلند می شوم و پای کامپیوتر همیشه روشن می نشینم و تایپ می کنم ... می نویسم این شب را که مثل هزاران شب دیگر در سفیدی می گذرانم ... این شب را که مثل شب های گذشته های کمی دورم دیگر تاریک و دوست داشتنی و عمیق نیست ... خوابم نمی برد ... کجایی که برایم لالایی بخوانی ؟ کجایی ؟ اصلن نمی خواهد مثل این توتو کوتونیو بهم بگویی " شب به خیر عشق من " ! فقط برایم بخوان تا خوابم ببرد . بخوان : لالا لالا گل پونه .................. غزل این جور نمی مونه لالا لالا گل نعنا ................. غزل بی خوابه و تنها لالا لالا گل مریم ............ لالا لالا گل مریم گل مریم ... گل مریم ... گل مریم ...

   + غزل کریمی - ٢:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۱٢

داستان من و فیلم دیدن و آرزوی جیپ قرمز

- ببینم ! اینجاها قبر متری چنده ؟
- مفت ! تو بمیر ...

برای بار نمی دونم چندم نشستم و " باغ های کندلوس " رو دیدم ...
...................
چه قدر اون سکانسی که آبان داره نماز می خونه و کاوه داره کنارش خم و راست می شه و حرف می زنه رو دوس دارم ...

..................
سلام ...
اون نوشته ی بالا ، داستان من نبود ! داستان آبان و کاوه بود . داستان من هنوز که هنوزه داره خاک می خوره ... ینی دیگه داستانی نیست فعلن ! ینی مثل همه ی این روزا و هفته ها ...

پی نوشت : بذار قضیه لوس بازی شه ! می گم : من دلم یه خونه تو کندلوس یا افجه می خواد ...

پی نوشت 2 : جیپ قرمز رو که دیگه نگو ! اون که جزو مقدساتم محسوب می شه !

   + غزل کریمی - ۱:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۱۱