داستان آن زن و شوهرهای خیانت کار

سلام ...

تلویزیون داره یکی از همون سریال های مزخرف همیشگی ش رو نشون می ده . همین سریال " روز حسرت " رو می گم . قضیه مال قسمت های اون هفته شه که فریده رفته بود پیش معصومه و دو تا هوو نشسته بودن با هم حرف می زدن ...
القصه !
حالا ما نشستیم سر سفره خونه ی آبجی مون و داریم شام می خوریم . با مامان و نوه ها و اینا ...
این وسط شوهر آبجی مون - که خیلی خوشش می آد پا تو کفش ما کنه و چرت و پرت بپرونه - در می آد که : تو رو خدا ببین ! فقط تو ایران این جوریه ها ! هی زن ها حسادت می کنن به هم ! تو کل دنیا قضیه ی رابطه با زن دیگه ای حل شده س !!
خطابش کاملن به منه - به من که حدودن شیش ماه  ، بلکم بیشتره که به جز سلام چیزی به هم نگفتیم -
بدون این که به طرفش برگردم ، می گم : خب آره ! تو کل دنیا اگه زن یا مرد هر کدومشون معشوق یا معشوقه بخوان ، می رن می گیرن ؛ ولی تو ایران زن اگه معشوق بخواد سنگسارش می کنن و مرد اگه معشوقه بخواد ، می ره قانونیش می کنه !

به من چه که آبجی مون یا مامان یا بچه چی جوری من یا شوهر آبجی مون رو نیگا می کنن !
لعنتی !


پی نوشت : حالا خوبه این شوهر آبجی مون تا جایی که از وجناتش پیداس ، عمرن ... ش رو داشته باشه که بره دنبال زن دیگه ای ! هر کی ندونه فکر می کنه این یارو چه ...ایه ! با این طرز کلامش !

   + غزل کریمی - ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٢٩

داستان هایی کوتاه

سلام ...
یکم : می خواست کوره در دل انسان بنا کند
        مقدور چون نبود ، جگر آفریده است !
                                                   غلامرضا طریقی

دوم : ساعت ده و نیم شبه و من طبق عادت هر شبم دارم تکه ای از مسیر مغازه به خونه رو پیاده می رم . سر چارراه ، آقاهه دوان دوان خودشو به من می رسونه و یه صد تومنی به طرفم دراز می کنه : خانوم ! این پول ! دیگه پیاده نرین !
با چشم های از حدقه در اومده نیگاش می کنم . می گه : گفتم لابد پول ندارین که دارین این وقت شب پیاده می رین !
هم خنده م گرفته هم یه کم عصبانی شده م : هر کی داره پیاده می ره ینی که پول نداره ؟ ینی این قدر مغز تو کوچیکه ؟
خدایاااااااااااااااااااااااا !

سوم : آنتیگونه می گه که این عکسم خیلی تو مایه های سبک گوتیک و ایناس ! هی عکسه رو نیگا می کنم و سر درنمی آرم کجاش به گوتیک رفته ! ولی خب وختی آنتیگونه می گه ، خوب لابد هست دیگه !



چهارم : اشکان عزیزم برق دانشگاه تهران قبول شد . هیشکی اندازه ی من خوشحال نیست ! هیشکی اندازه ی من خوشحال نیست که بچه ، شریف قبول نشده !
بچه ناراحته که چرا شریف قبول نشده . چون همه ی رفقاش اونجا قبول شده ن . من فکر می کنم : چه خوبه که شریف قبول نشده ! چون از اینی که هست منگل تر می شد بچه م ! می گم : خوشحال باش بابا ! عوضش دخترای دانشگاه تهران باحال ترن ! دو نقطه دی !
بچه که می گم ، ینی یه موجود لاغر صد و نود و پنج سانتی متری که شماره ی کفشش هم در حدود چهل و هشته ! ولی خب ! بچه س دیگه !

پنجم : ورق هایی که دکتر سه سال پیش بهم داده بود رو می گم : این همه وخت نوی نو مونده بودن ... اما این روزا به برکت سیاست های دولت کریمه ، وختی برق می ره از شدت کمبود امکانات ، سرگرمی هر شب من و مامان شده ن ... رنگشون دیگه داره می ره ... 

دکتر ! خوبی ؟ رنگ و روت به جاس ؟

   + غزل کریمی - ۳:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۱٧

داستان آن مردم مومن

سلام ...
و این از برکات نظام مقدس جمهوری اسلامی و دین مبین اسلام است که من در این چند روز اخیر نزدیک به ماه مبارک رمضان ، مقدار زیادی استن و هد بند مخصوص حجاب فروختم !

بی ربط :

برای بهتر مستفیض تر شدن از زیر بغل مستر پرزیدنت ، آدرس عکس اینه :
http://i33.tinypic.com/11m73ap.jpg

   + غزل کریمی - ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۱۳

داستان آن دختری که اشتباه فکر می کرد

سلام ...
همیشه فکر می کردم یکی باید بیاد و منو نجات بده . منو خوب کنه . یکی که دکترم باشه ...
همیشه فکر می کردم یکی رو که داشته باشم ، دیگه خوب خوبم !
همیشه فکر می کردم ( بی اون که خودم دقیقن بدونم ) اونی که می خوام برام باشه ، یه جور دکتره ! نه یه جور همدل !
............
اشتباه می کردم ! به همین سادگی ؛ به همین سختی !

   + غزل کریمی - ۱:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۱۱

داستان آن سیب زمینی که خیلی شیکمو بود

سلام ...
یکی از قشنگ ترین ، تنهایانه ترین ، مهربانانه ترین ، پر تبریکانه ترین و خوشمزه ترین تولدهام بود امروز !
............
سیب زمینی مکزیکی ، هات پوتیتو یا هر چیز دیگه ای ، عبارت بود از یه آقای سیب زمینی شیکم گنده که خوب تو فر تنوری شده بود بعدش پوره شده بود و بعدش یه عالمه چیزای مختلفو زده بود به خندق بلا ! از تن ماهی گرفته تا ذرت و فلفل دلمه ...
معرکه بود ! حتا اگه به بهانه ی پاستا پستو مامانتو ورداشته باشی بری گلستان و بعد ببینی پاستا پستو زده به چاک و یه جای دیگه بساط ایتالیایی شو به راه کرده .
مامان می گفت این سیب زمینیه شکل کیکه . ای کاش شمع آورده بودیم همین جا تولد می گرفتیم !
خوب بود . دست کم از خیلی تولدای کلیشه ای که توش کیک هست و شمع و " هزار سال زنده باشی " بهتر بود . هزار سالو می خوام چی کار ؟ همین یه شب واسه من بس بود که با مامان خانوم پاشم برم یه کم مسخره بازی دربیارم .
................
در ضمن به نظر من " همیشه پای یک زن در میان است " اون قدرا هم باحال نبود . من فقط با تیتراژ پایانی ش حال کردم .

در ضمن 2 : اون قضیه ی صورتی و ایناش بدجور رو اعصاب من بود !


پی نوشت : من هنوز آسیب پذیرم . من هنوز باید حواسم به جاهایی که می رم و چیزایی که می بینم و حرفایی که می زنم باشه .
پی نوشت ٢ : ...
پی نوشت ٣ : راستش خیلی دلم می خواست تو پی نوشت بالایی یه شعر محشر بنویسم . ولی هر چی گشتم ، هیچی پیدا نکردم !

   + غزل کریمی - ۱:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۸

داستان تولد من

سلام …
به دنیا آمدم تا ببارم . تا اشک بریزم تمام تنهایی ها را . آمدم تا عاشق باشم و تمام عاشقی را زیر سوال ببرم از نهایت تنهایی . به دنیا آمدم تا تنها باشم . تا تمام مقدرها برایم سرود تنهایی را زمزمه کنند … به دنیا آمدم تا بزرگ ترین ابر جهان باشم …
……
به دنیا آمدم تا اعتراض کنم . تا فریاد بزنم آوارگی تمام دوران ها را . آوارگی زن ها را ، مرد ها را ، دل ها را ... یه دنیا آمدم تا بزرگ ترین طوفان جهان باشم ...
........
به دنیا آمدم تا عاشق باشم . تا نوازش کنم گیسوی تمام معشوقان عالم را . تا دست بگیرم و برقصم و برقصانم تنهایان را ... به دنیا آمدم تا لطیف ترین نسیم جهان باشم !
...........
به دنیا آمدم اما فراموش کردم . فراموش کردم آن چه را که باید می بودم و آن چه را که باید می شدم . و از تمام " بودن " هایم ، تنها " تنهایی " را یادم ماند و یادم آمد و شدم تنهایی با کوله باری بر دوش از تنهایی ...
فراموش کردم خدایا ! خدایی که هستی و می شوی و می رسی ! فراموش کار آفریدی مرا . که چه قدر به دردم خورد این فراموشی که اگر نبود ، نبودم ! و اگر نمی ماند ، نمی ماندم . که این فراموشی مرا در بر گرفت و یادم داد چگونه به آغوش باد بسپرم دردهایم را و چگونه به دست آب های روان بسپارم سرودهایم را که از اندوه لبریز بودند !
حالا می خواهم فراموش کارتر از این ها هم بشوم . بشوم آن دختری که یادش رفته کوله اش را کجا گذاشته و فراموش کرده تنهایی را . می خواهم پیله ام را به دور بیندازم و با لباس تازه ای راه بیفتم دور این شهر و داد بزنم : خانم ها ! آقایان ! این منم : دختری که زاده شده و دارد می رقصد ؛ رقصی تند به نام فراموشی . که یادش برود برای چه پرتابش کردند توی این جهان و برای چه خواندندش که بیاید و نفسش را ... این منم : می خواهم برای خودم زندگی کنم . می خوام تمام تقدیرها را زیر سوال ببرم . می خواهم تندتر از این ها برقصم . می خواهم در زندگی غش کنم ، بمیرم ، از نو زاده شوم !
زاده شوم برای رقصیدن ، خواندن ، دیدن ، شنیدن ، شنیده شدن . بشوم بزرگ ترین خاطره ی جهان . بشوم آن چه " شاید " ، نه آن چه " باید " !


پی نوشت : به قول شبنم ذلیل مرده « مرسی عزیزم ! تولد تو هم مبارک ! »

پی نوشت ٢ : مزه ش به این بود که فکر کردم ...... چه قدر باحال بوده خودتو نیگه داشتی تا تقویم موبایلت دقیقن هفت شهریور رو نشون بده تا تو بتونی اون اس ام اس رو بفرستی ! البته خب اینم می شه که قبلن فرستاده باشی و تنظیمش کرده باشی واسه فرستاده شدن تو اون ساعت ! من که ازت نپرسیدم خب !

   + غزل کریمی - ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٧

داستان آن غار و آن یار و آن تاریکی !

سلام ...
یکم : ای کاش کسی از عاشقی بو ببرد
        دل را به شکار چشم آهو ببرد
        خسته شدم از خودم ، خریداری کو ؟
         تا قلب مرا به شرط چاقو ببرد !
                                             جلیل صفربیگی

دوم : همه ی چراغ قوه ها و هدلایت ها خاموش می شوند . سکوت می کنیم . تاریکی ، سکوت و ناباوری این که به جز تو ، سی نفر دیگر هم دارند نفس می کشند و ... نیستند ! هستند ؟
نور و صدا که نباشد ، حرکت مفهومی پیدا نمی کند . پس یعنی که خودت می مانی و خودت و فقط ذهنت ...
کسی نیست ! اما حس می کنی تنفس تمام آن سی نفر دیگر را که معلوم نیست توی تاریکی مطلق به چه نگاه می کنند و توی سکوت محض ، گوش به کدامین ندای درون نهاده اند !

سوم : رفته بودیم " غار کهک " ... پر از استالاگمیت و استالاگتیت و سنگ های لیز و سقوط و صعود از ارتفاع ده متری دهانه ی غار و تاریکی و هیجان و سرسختی و کمک های دوستانه و ... دوستی های تازه ...
...
گفتم " سکوت محض " ؟ ... اگر می گذاشتند آن گروه بی ادب دیگر که با ریز خنده های گاه و بیگاهشان امانمان را بریدند !

چهارم : مهرناز رفت ... ندا هم این هفته و البته سعید و وحید هم ... من مانده ام و این چار دیواری نارنجی که معلوم نیست تا دو ماه دیگر همچنان مال من باشد یا نه ... من مانده ام و آن مغازه ی لعنتی توی آن محله ی لعنتی با آن مشتری های لعنتی و ... من مانده ام و این همه دیدنی که ایران دارد و می شود رفت و دید و این همه شنیدنی که ایران ندارد و مجبوری که بشنوی ... من مانده ام و ترس هایم و خنده هایم و لذت بردن هایم و شیطنت هایم ... من مانده ام و همه ی این ها ، به اضافه ی دلتنگی هایم برای دوستان رفته ام و برای شاید شهری ندیده در آن طرف دریاها ...

پنجم : همین پنجشنبه تولدمه . همینی که هست ! جشن مشن هم نداریم . ولی از هرگونه کادو استقبال می کنیم ... نبوووود ؟

ششم : یه چیز قشنگی که ازت شنیدم ، یه چیز قشنگی که از هر کسی نمی شه شنید ، این جمله بود : من به دوست داشتن و دوست داشته شدن نیاز دارم .
می دونی : همین یه جمله ت منو کشت !!
می دونی ٢ : آخه راستش خودمم همین تیریپی ام !

هفتم : می رم بازار ...........ساعت طرفای پنجه ........... برق رفته ......... گرمه ......... می آم مغازه ........... ساعت طرفای شیشه ......... برق نرفته ، یکی دو سات دیگه ش می ره ........... گرمه .......... تاریکه ............. ول می کنم می آم خونه ............ نیم ساعت بعدش برق می ره ............. گرمه .......... تاریکه ........... خسته م ......... عصبانی ام ........... بی حوصله ام .......... موبایلم شارژ نداره ........... گوشی تلفنمون با برق کار می کنه ............. هیچ گهی نمی تونم بخورم !
آقای احمدی نژاد ! تا حالا نمایشنامه ای به این قشنگی خونده بودین ؟

   + غزل کریمی - ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٥