دوستت دارم و می لرزم

سلام ...
خب ! فعلن خدا برگشته سر کارش و من دارم آندره آ بوچلی گوش می دم که خیلی خوبه !
یه ترانه ی غم انگیز از بوچلی رو ترجمه کرده م که دوسش داشتم و امیدوارم که شما هم !
و این ترجمه شاید یک دهم حس این ترانه و برداشت من از اون رو برسونه ! سواد ایتالیایی من هنوز اون قدر بالا نیست . اینجا گذاشتمش تا دوستانی که بلدن ، کمکم کنن . امیدوارم بوچلی هم منو ببخشه بابت این ترجمه ی ناقص !
و این که ترجمه ی انگلیسی ترانه رو هم دیدم . اما خب خیلی برداشت آزاد بود از این ترانه و زیاد متعهد نمونده بود به شعر اصلی . واسه همین به درد خوندن و لذت بردن می خورد فقط . نه به درد یه منبع یاری دهنده !
همینا !
...................



زندگینامه ی آندره آ بوچلی :
http://www.hamavaz.com/modules.php?name=News&file=article&sid=2666
...................
دریافت ترانه ی tremo e t'amo :
http://www.sharemation.com:80/qazal/10___TREMO_E_T__AMO3.WMA
...................

ترانه ی "دوستت دارم و می لرزم" از آلبوم "رویا" که سال 1999 به بازار اومده :

T'amo e tremo
Disse la donna
Al suo soldato
Che non tornava

دوستت دارم و می لرزم
زن می گفت
به سربازش
که بازنمی گشت

La sua voce
Nel vento correva
Sopra la neve
Dove lui combatteva

صدای ( غم انگیز ) ش
در باد می دوید
بر فراز برف ها
جایی که او می جنگید

Tremo e t'amo
Disse e piangeva
Nel buio della sala
Qualcuno rideva
Per far torto alla paura
A questo amore che gia finiva

می لرزم و دوستت دارم
می گفت و می گریست
و در تاریکی آنجا
کسی می خندید
برای غلبه بر ترس
از این عشق ِ به پایان رسیده .

Il ricordo tradisce la mente
Il soldato non sente piu niente

خاطرات به روح خیانت می کنند
سرباز دیگر هیچ چیزی احساس نمی کند

D'improvviso
Fu preso alle spalle
Dal suo nemico
Che strano parlava
Delle rose, del vino e di cose
Che un'altra vita gli prometteva
Ma quante spose
La guerra toglieva
Dalle bracia della prima sera

ناگهان
( از پشت سر ) شانه های دشمنش را گرفت
که این چنین عجیب سخن می گفت
از گل ها ، از شراب و از چیزهایی
که در زندگی دیگری به اون قول می داد
آه ! چند تا عروس
جنگ در اولین شب سوزان
در آغوش می گرفت !

Tremo e ho freddo
Disse il soldato
Al suo nemico che lo guardava
La sua voce nel vento restava
Sulla platea che muta ascoltava

می لرزم و سردم است
سرباز می گفت
به دشمنش که نگاهش می کرد
صدایش در باد می ایستاد
بر فراز وسعتی که دگرگون شنیده می شد ...

   + غزل کریمی - ٢:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٢۸

داستان آن خدای تنبل

سلام ...
حالم بده .
خدا فعلن رفته مرخصی !
:(

   + غزل کریمی - ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٢٤

داستان من و حاج اکبر

سلام ...
حاج اکبر یه سرگرمی جدید پیدا کرده :
رو به روی مغازه ی من - جلوی قصابی سید - وایسته و داد بزنه : به به ! بدو بدو ! عجب سیرابی ایه !!


پی نوشت : حاج اکبر قبل از این ، سرگرمی دیگه ای داشت :
جلوی میوه فروشی خدایار - که بغل دست قصابی سیده - وا میستاد و داد می زد : به به ! باغت آباد ! عجب سیبیه ! ( یا عجب هندونه ایه یا عجب هر چیز دیگه ایه ! )

پی نوشت 2 : حاج اکبر یه آقای شیکم گنده س با چشای بسیار هیز که احتمالن سرخ از الکل هم هست که چن تا مغازه اونور تر از مغازه ی من مغازه ی گچ بری و تزیینات ساختمون داره و هر از چند گاهی می آد دم در مغازه ی من و می گه :
آبجی ! چن تا از اون کرست مرست های جنس خوبت بده ببریم واسه خانوم !!

پی نوشت 3 : طبیعیه که من هیچ وقت برای خانوم حاج اکبر "کرست"! خوب ندارم و حاج اکبر مجبوره بره لباس زیرهای خانومشو از جای دیگه تهیه کنه !

پی نوشت 4 : البته واضحه که حاج اکبر همچنان هر از گاهی می آد دم مغازه و می گه ... ! دونقطه دی !

   + غزل کریمی - ٢:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٢٢

داستان دلتنگی من

سلام ...
هی توی چشم هام جمع می شوم . نه مثل آن وقت ها . مثل همین وقت ها که کم هست و اما مثل همیشه غیر قابل درک ، حتا برای خودم !
هی توی زبانم جمع می شوم . مثل همیشه ! مثل همیشه که سر یکی به درد بیاید و این بار آن "یکی" تو باشی . از زمین و زمان می گویم و از ستاره و از ابر . اما از خودم نمی گویم . از این ابری که توی دلم جمع شده و نمی دانم کدام طوفان به این سو آورده اش . مثل همیشه ! فقط از همه چیز می گویم و از هیچ چیز نمی گویم . و این بار تو هستی که گوش می شوی و حوصله ات سر می رود و من می دانم که این بار که تو هستی ، می فهمی ! و خوبی ش در این است که می فهمی ! حتا اگر از این همه توی زبان جمع شدن هام به ستوه بیایی و از این توی چشم هام جمع شدن هام دیوانه بشوی ...
خوبی ش همین است : خوبی تو ، که می فهمی و اما باز صدات در نمی آید و برعکس من اصلن توی زبانت جمع نمی شوی و من حرصم می گیرد !
من حرصم می گیرد که از زمین و زمان می گویم و از خودم نه ! و تو می گویی با تو تمرین کنم تا بتوانم از خودم بگویم ! اما خودت هیچ نمی گویی ! باشد ! تو که ادعایی نداری ... نگو !

   + غزل کریمی - ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٢٠

داستان بی داستان !

سلام ...

پرسپولیس زلزله ...



پی نوشت : چند روزی نیستم . روز بازی پرسپولیس استقلال هم نیستم . امیدوارم حالا که من نیستم ، صدا و سیما نتونه بازی رو پخش مستقیم کنه !!
دیگی که واسه من نمی جوشه ، می خوام سر سگ توش بجوشه ! دونقطه دی !

پی نوشت ٢ : البته ما یه دیگ دیگه داریم که واسه ما می حوشه . اونم این که دارم می رم ماسوله و انزلی و خوش بگذره همه ش !

   + غزل کریمی - ٤:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۱٠

داستان من و آن لذت های بی پایان هستی !

سلام ...
شب ... کافی شاپ ... خوشی ...
بعد :
چهارراه ولیعصر ... پیاده روی ... تنها ... انقلاب ... موسیقی ... کتاب ...
لذت راه رفتن روی سنگ فرش تازه ی خیابان انقلاب ...
لذت نگاه کردن به ویترین کتاب فروشی ها ...
چه قدر کتاب نخوانده ام ...
چه قدر کتاب نخوانده ام ...
لذت دیدن کتاب یکی از شاگردهای زمان کانون و فرهنگسراها که برایشان معلمی شعر می کردی و سعی در به گمراهی کشاندن و شاعر نگه داشتنشان بودی : اندیشه فولادوند
حتا اسم کتاب یادم نیست . فقط نگاه کردم و ذوق کردم که رویش نام اندیشه فولادوند هست . حتا نرفتم تو که لای کتاب را باز کنم ! همین که دیدم یک جورهایی به من پیوند می خورد ، کیفورم کرد !
لذت خودخواهی ! خودپرستی شاید !
لذت این که همه کتاب چاپ کرده اند و من نه !
لذت به هیچ جا نرسیدن شاید !
لذت دیدن سی دی " آن و آن " و نخریدن تا به " سیاه و سفید " رسیدن که مشتری همیشگی اش هستی و آن و آن را تمام کرده و برگشتن دوباره تا سر وصال و خریدن سی دی ...
لذت خریدن یک سی دی موسیقی فولکوریک ایتالیایی و بعد ، شب توی خانه گوش دادن و رقصیدن ...
لذت قدم زدن ... قدم زدن ... قدم زدن ... قدم خوردن ... قدم شدن ...


پی نوشت : کتاب " سپیده دم ، عصر یا شب " رو هم خریدم که هنوز نخوندم . هر چند می دونم " یاسمینا رضا " خوندن اصولن کار سختیه . دست کم واسه من . " بی گاه " سینا سرلک رو هم خریدم که ...

   + غزل کریمی - ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٧

داستان آن سازی که سازگار می زد

سلام ...
ساز می زنم ؛ آرام . توی خودم زمزمه می کنم : تنها نیستم ... فقط زمزمه می کنم و سازم را دیگر با نت " لا " کوک نمی کنم . سعی می کنم با نت " دو " کوک کنمش تا شاید گشایشی باشد بر این تصنیف قدیمی ... ساز می زنم ؛ آرام . لبخند می زنم . می خواهم دیگر دلم " شور " نزند . حتا اگر شور ، عاشقانه ترین دستگاه هستی باشد ...  ساز می زنم . بعد از مدت ها ساز می زنم ...


پی نوشت : آن بربت بیچاره را نگو که حالا ایستاده گوشه ی اتاق و غمگین مرا نگاه می کند ! آن بربت عزیز را نگو که از رویش خجالت می کشم و نگاهش نمی کنم . که دیگر نمی خواهم سازم او باشد ! اصلن مرا چه به سازی که دیده شود ؟ من خودم می سازم و ساز می شوم !

   + غزل کریمی - ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٥

داستان این شب ها

سلام ...
از دعاها ، جوشن کبیر رو دوس دارم و مناجات حضرت امیر رو ...
چون که خدا رو خیلی مهربون می بینن و مهربون صدا می کنن .

خدا هست !
خدا مهربونه !


پی نوشت : من مذهبی نیستم ؛ ضد مذهب هم نیستم . بعضی چیزای قشنگ رو باید دوست داشت ...
همین !

   + غزل کریمی - ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۱