داستان یک شش تایی تازه

سلام ...
یکم : من
       سال های سال مردم
       تا اینکه یک دم زندگی کردم
       تو می توانی
       یک ذره
                  یک مثقال
                           مثل من بمیری ؟
                                                           قیصر امین پور - از کتاب دستور زبان عشق

دوم : انگار همین دیروز بود که ننه به دختره خیره شده بود و در گوش من گفته بود : من که هیچ خونم به جوش نمی آد براش ! تو چی ؟
انگار همین دیروز بود که من - دخترک سیزده ساله ی آن روزها - در گوش ننه گفته بودم : شما که باید خونت بجوشه ! ما رو کار نداشته باش ! اون به هر حال نوه ته !
ننه ! تمام این سال ها من دلم برایش تپیده . باور کن ! من خونم برای دختره به جوش می آید .
خب ! من هیچ شباهتی به هیچ کسی ندارم ! بگذار بقیه هر طور دلشان می خواهند باشند . من در تمام این سال ها "او" را دوست داشته ام ، بی که حتا لحظه ای دلم برایش بسوزد . راستش را بگویم حتا شاید او را بیشتر از "ف" و " س" و "م"دوست داشته ام !

سوم : " اما تو دیگه چرا ؟!!!
         تو که میدونی عشق یعنی چی . . . "
"ه " عزیزم ! واقعن فکر می کنی من می دونم عشق ینی چی ؟ دختر ! کامنتت جگرم رو سوزوند . همه ی قسمت هاش . بعدش ، توی می آی می نویسی که من می دونم عشق ینی چی ؟ راستش دارم از خودم می پرسم که اصلن برای چی واژه ای به نام "عشق " اختراع شده ! چه برسه به این که " ینی " شو بدونم !
چه قدر دلم برات تنگ شده دختر ...
گمونم می دونم "دلتنگی" ینی چی ! دست کم این رو می دونم ! خوب می دونم !

چهارم : این کامنت برام خیلی نمک داشت :
خدا برگشت... نمیدانم خدایی برگشت که هنوز امیدوار است دلش عاشقانه ترین دستگاه هستی را نزد یا خدایی که بعد از سیاه و سفید که این و آن را تمام کرده و برمیگردد تا با سی دی تازه اش به سبک ایتالیایی ها برقصد یا خدایی که در تنهایانانه ترین تولدش و خوشمزه ترین تولدشجان یک سیب زمینی شیکم گنده رو گرفت که شاید روزی آرزوی لاغر شدن رو داشته یا خدای دیگری که هنوز میتواند فراموش کند که کوله اش را کجا جا گذاشته است.... نمیدانم اما امیدوارم پیله اش را دور انداخته باشد و در حالی که رقص فراموشی را انجام میدهد فریاد بزند من هر روز زاده میشوم
نویسنده:
من افق هستم

خندیدم . منظورم خنده ی واقعیه که آدم از روی خوشی سر می ده !


پنجم : با تمام این ها ، از خودم راضی ام . و این که می گویم " با تمام این ها " خودم می دانم و خودم که یعنی چه ! حتا فکر کنم خدا هم نمی داند ! همین خدایی که تازه از مرخصی برگشته !

ششم : فردا توی خانه ی شاعران برای قیصر امین پور بزرگ داشتی برگزار می کنن . از ساعت 4 تا 7 بعد از ظهر . سراج هم گویا می خواد چند تا از شعرهای قیصر رو بخونه . خانه ی شاعران هم در خیابان کلاهدوز ( دولت ) نبش خیابان نعمتی واقعه .
گفتم که اگه کسی خواست ، بره . من خودم شاید نرم . احتمالن به خاطر حضور سراج خیلی خیلی شلوغ می شه و من این روزا اصلن حوصله شو ندارم .

   + غزل کریمی - ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٢

داستان حال من

سلام ...

حیف از "من " که آآآآآآآن قدددددددررررر "تو" رو دوس داشتم ! "تو"ی نامردم دروغ گوی خیانت کار رو !

پی نوشت : چهار سال پیش در چنین روزی نوشته بودم ...
http://naagahaan.persianblog.ir/post/44

و این نوشته را جدا بخونین ! این نوشته هیچ ربطی به حال امروزم و حال این روزهام و حال این یک ساله م نداره ...

پی نوشت ٢ : دو سال پیش هم - چند روزی قبل از ماجراهای خاکستری و اینها - نوشته بودم ...
http://naagahaan.persianblog.ir/post/337

و باز هم این نوشته را جدا بخونین ! این نوشته هم هیچ ربطی ....

   + غزل کریمی - ٢:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱