داستان من و آن شغل های خوب بی اهمیت

سلام ...

اگه دوست نداشتن صبح زود پا شدن و تا یه ساعت مقرر سر کار بودن و متنفر بودن از انجام دادن یه کار مشخص در تمام روزهای هفته و تمام هفته ها ، و بی اهمیت بودن داشتن یه درآمد مشخص در تمام ماه های سال ، جزو گناهان کبیره باشه ، و اگه بزرگ ترین گناه جهان باشه ...

خب ! من هیچ علاقه ای ندارم که به بهشت برین وارد شم !!

   + غزل کریمی - ٩:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢۳

داستان من و آن گنجینه ی عزیز شاهانه

سلام ...
گنجینه هایی دارم ...
گنجینه هایی عزیز ، عجیب ، دور از ذهن ...
زمانی من معلم بودم . معلم سفال ، نقاشی ، شعر و قصه و ...
زمانی من دانش جو بودم . دانش جوی صنایع دستی ، سفال و سرامیک
زمانی من کاریکاتور می کشیدم .
زمانی من نشریه ی دانش جویی در می آوردم .
زمانی من جشنواره برگزار می کردم ...
زمانی من خیلی کارها می کردم ...

خدایا !
از تو ممنونم به خاطر ساناز رنجبر و صبا مسلمی و نازنین پاریزی و فرشاد شمس و علی مردانی و احسان صالحین علی حسین زاده و مهسا صابری و خیلی بچه های دیگه که شاگردای نقاشی م بودن ... بچه های 5 تا 11 ساله که خیلی اذیتم می کردن و خیلی دوسشون داشتم . شاید باورشون نشه که هنوز نقاشی هاشونو دارم و هنوز چهره ی خیلی هاشون جلوی چشممه ...

خدایا ازت ممنونم به خاطر مهران گمشلو و حسین مسلمیان و حمیدالله و کاوه و کاوش و سهیلا آخوندی و خواهرش و خیلی های دیگه که شاگردای کلاس های شعر و داستانم بودن . بچه های 9 تا 15 ساله ای که زمانی الهام بخش شعرهام و تمام زندگی من بودن . شاید ندونن که هنوز نوشته هاشونو دارم ...

خدایا ازت ممنونم به خاطر استاد علوی که استاد مبانی هنرهای تجسمی 2 بود و هنوز مدیونشم به خاطر شناختی که از رنگ ها بهم داد ...

ازت ممنونم به خاطر همه ی این آت و آشغالایی که نیگه داشتم و یادگار زمان پر شر و شور دانش جویی م هستن : دنیای نشریه ی جشنواره و تحصن و اعتراض و عصبانیت و شب بیدار موندن و کلاس دودره کردن و خیلی چیزای دیگه ... که به خاطرشون به ورودم و موندنم توی دانشگاه افتخار می کنم ...

ازت ممنونم به خاطر افشین سبوکی و بهرام عظیمی و حمید بهرامی و مانا نیستانی و خیلی کاریکاتوریستای دیگه ... که دنیامو عوض کردن ... دنیای کوچیک منو ... ازت ممنونم به خاطر گروه کاریکاتور مترسک که با تمام مزخرف بودنش ، دوستی با " سحر عجمی " رو بهم هدیه داد که با تموم کم بودنش چه قدر عزیزه ...

گنجینه هایی عزیز و عجیب دارم که با هیچ چی عوضشون نمی کنم ... اینا اسناد " تاریخ زندگی من " هستن !!!!!!!!!


پی نوشت : دارم سعی می کنم خیلی از خرت و پرت هامو دور بریزم که بارمو برای خونه ی جدید و اون فضای مزخرف کمی که در اختیار خواهم داشت سبک کنم ... نمی شه ... نمی شه ... نمی شه ...

   + غزل کریمی - ٢:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۱٩

داستان مشاهدات من از آن دارالتادیب

سلام ...

به طور اتفاقی از کنار دبیرستانم رد شدم ... جایی که سه سال از عمرم توش سپری شد.

دلم گرفت. دلم خیلی گرفت ...

بیشتر به زندان شبیه بود تا مدرسه!

جایی با حصار ایرانیتی بلند دور تا دور دیوارها و پوشش های فلزی تیره جلوی تمام پنجره ها ...

 

اینا خاطرات من نبودند . اینا مشاهدات من توی یه روز بارونی بیست و هفت سالگی بودن ...

خاطرات من از روزای بارونی و برفی و تیره ی سیزده تا شانزده سالگی م ... یه چیزای دلگیر و اعصاب خورد کن دیگه ای هستن ...

   + غزل کریمی - ٩:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۱٢

داستان اشک های من

سلام ...
چن بار خواستم گریه کنم . اما ...
واسه چی ؟ تو رو خدا بگو واسه چی گریه کنم ؟ واسه چی بهت بگم ؟
اصلن بگو واسه چی پیش خودم گرفتم به گریه کردن و گاز گرفتن لبه ی تشک ؟ که بعدش برم مشت مشت آب بپاشم تو صورتم و تمرین کنم که چی جوری صدام عین گریه کرده ها نباشه ؟!
اصلن بگو ببینم ! مگه تو خودت نفهمیدی من هی بغض می کردم و هی الکی می گفتم گلوم درد می کنه ؟ مگه می فهمیدی هم فرقی می کرد ؟ من که می خواستم نفهمیده باشی ! و الا گلوم اون قدرا هم درد نمی کرد .
راستشو بخوای هیچ جای دیگه م هم اون قدرا درد نمی کرد : نه دلم ، نه سینه م ، نه روحم ! واسه همینه که می گم نمی دونم چرا گرفتم به گریه کردن و بعدش جلوی تو برونشیت و گلو دردم رو بزرگ تر جلوه دادم که مثلن نفهمی این چشامه که گرفته ، نه گلوم !
عصبانی ام ! از دست خودم نه . از دست چشم هام که بی هوا ابری می شن و بارونی . از دست پریود عصبانی ام . از دست این اتفاق تهوع آور ندانم چرای زنانه ناراحتم .
حالا دیگه حالم خوبه . ینی شده م همون دخترک خسته از کار روزانه که مهم ترین دغدغه ی حال حاضرش فرداس و این که باید بدهی ش رو به آقای لوازم آرایش فروش عمده توی بازار پرداخت کنه و خوشحاله که ادای بدهی ش به تعویق نمی افته و اعتبارش دست نخورده می مونه ...
من خوبم . حتا اگه گریه کرده باشم و یه کم سردرد ناشی از گریه داشته باشم . من خوبم ؛ چون می تونم مدیریت کنم رفتارهامو . دست کم تا حدی !
اینم که می گم من خوبم ، واسه الانم می گم . این یه جمله ی خبری ساده س . نه یه قانون دست و پاگیر زندگی !

   + غزل کریمی - ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢