داستان صبحی که با ماها خیلی بیشتر از دو قدم فاصله دارد

سلام ...
چه قدر برایم خوشایند است بعد از این همه افکار مغشوش و سردرگمی های روزمره ی یک خانم تهرانی ، بنشینم " رو به روی شبکه ی محترم چهار " و دو قدم مانده به صبح نگاه کنم . آن هم فقط به شوق آن تیتراژ پایانی ش که آدم را همراه می کند تا در کوچه باغ های دور دست - دور دست برای یک خانم تهرانی - رهسپار شوی و کیف کنی . بعد ، صدای گرم آقاهه را بشنوی که می گوید : ... اما صبح دیگری در راه است !



پی نوشت : و البته صدای این آقاهه یک جورهایی هم حال آدم را می گیرد ! حال آدم را که یک خانم تهرانی است و آن صبح دیگر را دوباره در تمام سردرگمی ها و دلمشغولی ها و کوفت ها و زهرمارهای یک شهروند تهرانی به سر خواهد کرد !


پی نوشت 2 : پس من کی پولدار می شم برم دور و ور افجه یا لواسون یا داماش یا یه همچین جاهایی یه تیکه زمین بخرم که توش هر غلطی خواستم بکنم ؟!! راستش ، اون وخت شاید دیگه دو قدم مونده به صبحو فقط محض خاطر تیتراژ آخرش نیگا نکنم !

   + غزل کریمی - ۱:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۳۱

داستان آن پرنده ی دروغ گو که خود را یک وجب از زمین بالاتر می دید

سلام ...
اغلب خواب می بینم دارم با یه ارتفاع کم از سطح زمین راه می رم . انگار یه چیزی - هوا یا یه چیز سیال نامریی دیگه - بین من و زمین سد ایجاد کرده . تند راه می رم . تند راه می رم و از تند راه رفتن و از توی هوا - یا روی هوا - راه رفتنم اصن تعجب نمی کنم ...


این منم ؟ منم که همیشه می گم : شاعرا همیشه یه وجب بالاتر از سطح عادی زندگی دارن می چرخن ؟ دارن زندگی می کنن اما با یه وجب ارتفاع از بقیه ؟
این منم که می گم از شاعرا فاصله گرفتم ، شاعر بودنمو به دست باد دادم ، شعرامو  گذاشتم در کوزه ، به تمام غزل های عالم گفتم برن تنهام بذارن که اگه تونستم دیگه شاعر نباشم ... اینا رو گفتم به خاطر همون یه وجب فاصله که گفتم شاعرا با بقیه دارن و من دوس ندارم که داشته باشم ؟
این منم که می گم : شاعرا دروغ گو ترین موجودات عالمن ؟ می گم : اصن این خود من که تمام عمرم دست کم به خودم دروغ گفتم ، به دوستام ، به عاشقام ، به معشوقام ، به دست هام ، به چشم هام ، به شعرهام !

مگه این من نیستم ؟ پس چرا هنوز اغلب خواب می بینم که دارم با یه وجب فاصله از زمین راه می رم - پرواز می کنم - می دوم ... ؟

شاعرا دروغ گو ترین هستن ... شاهد ، همین : من ! که دارم می گم دیگه شاعر نیستم !

شاعرا دروغ گو ترین پرنده ها هستن ! پرنده هایی که اوج پروازشون فقط به ارتفاع یه وجب می رسه ! نه ! شاعرا عقاب نیستن ! اما تند پرواز می کنن . اون قدر که از جریان اصلی زندگی غافل می شن ...


پی نوشت : شاید هم شاعر نباشم ! ینی هیچ وخت هم نبوده باشم ! ولی حق دارم راجع به شاعرا ( جماعتی که سال ها بینشون پرسه زدم و هنوز هم گاهی ... ) نظر بدم . هر چند شماها ( شماها که شاید شاعر باشین ، شاید نه ) خوشتون نیاد !

   + غزل کریمی - ۱:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٢٤

داستان من و آن دختر قجری که از هم رو می گرفتیم

سلام ...
من تنهات نذاشتم . می دونم تنهایی . ینی لابد حس می کنم دیگه . اما من تنهات نذاشتم . ینی از ته دل نمی خوام تنهات بذارم . فط می خوام خودت اگه واقعن واقعنش دلت خواس تنهاییت بیاد پیش من ، تنهاییتو بیاری پیش من .
چون تو دوستمی . چون من دوستتم . و حالا بعد این همه سال تازه فهمیدم تو اصن یه آدم دیگه ای بودی ، نه اونی که من می شناختمش . یه جور دیگه ای بودی . ینی از اولشم می دونستم تو یه جور دیگه ای هستی . ولی نه تا این حد .
چون تو دوستمی و حالا از دست خودم بیشتر از تو ناراحتم که چرا تو رو اشتباهی شناختم . تو رو که این قده دوستش دارم ...
چون تو دوستمی و حالا اختیار دوستی رو دادم دست تو که خودت ببری ش تو دشت و دمن اگه خواستی یا ببریش ته یه غار اگه خواستی !
من تنهات نذاشتم بچه . بیشتر خودمو تنها گذاشتم ! الکی اسم بقیه ی دور و بریامو که آدمای خوبی هم هستن گذاشتم " دوست " تا الکی باهاشون حال کنم ! اما من تنهام ! و می دونم به جز تو هیش دوستی ندارم !
من فقط دارم یه کم استراحت می کنم ! امیدوارم تو هم بتونی !
خوابمون که نمی بره ؟!

   + غزل کریمی - ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱۸

داستان هایی در حوالی آشپزخانه و دزد و درس

سلام ...
یکم : فقط سلام !

دوم : بهار امسال ، یک بهار معمولی بود برام . شروعش را می گویم دست کم ! و این خوب بود ! راستش خسته شده بودم از آن همه بهارهای پر از امیدهای عاشقانه ، پر از ترس های عاشقانه ، پر از اندوه های عاشقانه . خسته شده بودم از تمام آن " این بهار که بیاید ... " ها ! حالا تنها - ترس که نه - نگرانی ام ، امتحان دوم اردی بهشت است که می روم خانه ی مینو و با هم درس می خوانیم و می گوییم و می خندیم و از هم غلط می گیریم و به هم امید می دهیم . حالا تنها " ای کاش " م این است که : کاشکی من هم مثل مینو سخت کوش و با دقت بشوم !

سوم : تبلیغ بانک ملت ! با ایده ای جالب که بعید می دانم از جایی سرقت نشده باشد !
آقاهه می رود بانک و حساب باز می کند . برمی گردد طرف ماشینش که پیکان است و روکش ماشین را که بر می دارد می بینیم در واقع روکش ماشین پیکان بوده و زیر آن یک سمند مخفی شده ! صحنه ی بعد ، خانمه با بچه هایش توی آشپزخانه است و روکش وسایل قدیمی را بر می دارد و می بینیم که زیر روکش ها ، لباس شویی و یخچال نو مخفی شده ! صحنه ی بعد ، آقاهه دارد به خانه اش که قدیمی است نگاه می کند و یک دفعه روکش خانه کنار می رود و یک خانه ی نوساز نمایان می شود ! و در این میان گوینده هی تبلیغ بانک ملت را می کند که : همه ی این ها با افتتاح حساب در این بانک امکان پذیر است !
کی بود مینو ؟ کی بود که بهت می گفتم : این که زن های ما علاقه ای به خانه دار شدن و ماشین دار شدن ندارند و به چیزهای کوچک مثل لباس و وسایل خانه دل می بندند ، صرفن ربطی به ذات " زن بودن " ندارد . به چیزهای دیگری هم ربط دارد . مثلن : تبلیغات تلویزیونی !

چهارم : آقای مهران مدیری ! شما کفر مرا در می آورید ! اصلن دلیلی ندارد که چون امسال مرد دو هزار چهره تان می تواند مرا کمی - فقط کمی - بخنداند ، این را نگویم که کفر مرا در می آورید ! خجالت نمی کشید ؟ این چه وضعش است ؟ که من هی به مامان بگویم : این آهنگ تیتراژ پایانی عجب آهنگی ست و نمی دانم سازنده اش کیست و چه قدر به نطرم آشنا می آید و من هی باهاش ادای والس رقصیدن را در بیاورم و هی نگاه کنم به اسامی تیتراژ و خبری از نام آهنگساز نباشد !
که بعد ، پریروزها که دارم توی اینترنت چرخ می زنم ، به اینجا برسم که :
لوریس چکناوریان نسبت به استفاده بدون اجازه از یکی از آثارش در تیتراژ پایانی سریال مرد دو هزار چهره اعتراض کرد.
چکناوریان گفت : متاسفانه بار دیگر صدا و سیما بدون اطلاع و آگاهی و حتی بدون ذکر نام آهنگساز اثر او را در برنامه ای پخش کرد.
این آهنگساز در ادامه گفت : چند شب پیش به طور اتفاقی سریال مرد دو هزار چهره کار آقای مهران مدیری را از شبکه سوم می دیدم که درتیتراژانتهایی، "والس سوییت آرارات " را پخش می کرد.
وی در پایان گفت : برای پیگیری موضوع با صدا و سیما تماس گرفتم اما پاسخ درستی نگرفتم ؛امیدوارم مسئولان این رسانه ملی به این موضوع رسیدگی کنند.

منبع : http://www.cinemaema.com/module-pagesetter-viewpub-tid-26-pid-502.html

پنجم : این فردوسی پور عجب مارمولکی ست ها ! دیدید دیشب چطور می خواست دایی را در عین مقصر بودن ، مظلوم هم جلوه بدهد ؟ آدم نمی دانست بشکن بزند یا فحش بدهد یا گریه کند !

ششم : عید شما هم مبارک !

 

پی نوشت : این دوستم ( http://serebrovna.blogfa.com ) می گفت که مهران خان مدیری از دیشب این قضیه که اسم چکناواریان رو ننوشته رو درست کرده ! ... مردک !

   + غزل کریمی - ٤:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱۳