داستان یک دوستی

سلام ...

دلم یکتا می خواد !

:(

همین !

   + غزل کریمی - ۱:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱

داستانی شبی که به قول ایتالیایی ها " سفید " گذشت !

سلام ...

ساعت هفت صبه . نیم ساعت دیگه رویا زنگ می زنه تا واسه کلاس بیدارم کنه . اما من بیدارم ... تا ساعت دو رفته م آپارتمان آلاله اینا با بچه ها شب نشینی کرده م ... بعدش اومدم شیر شکلات داغ درست کرده م خورده م ... شیر سر رفت . بوش تمام آپارتمانو گرفت ... نشسته م شیر شکلات خوردم و اخبار دیروز ایران رو خونده م ... بعدش 90 این هفته رو دانلود کرده م و دیدم ... یه عالمه آهنگای بیشتر ایتالیایی گوش داده م ... امشب دیگه " آخ دلم تنگه واسه ی خونه .... خونه م وسط شهر تهرونه " ی ویگن رو گوش ندادم ... نشسته م یه عالمه پارانوید و تتریس آن لاین بازی کرده م ... کشوی خوراکی هامو مرتب کرده م ... ظرفای به گه کشیده شده ی ماجرای شیر شکلات رو شسته م ... خوابم نبرده ... خوابم نبرده ... حالام که دیگه حتمن بیدار می مونم تا اول وقت به کلاس برسم . کلاس امروزو دوس دارم . کلاس وحشتناک جالبی که با علاقه ی کامل سر کلاساش می رم ... هر چند ، معمولن دیر می رسم ! اما امروز دیگه دیر نمی رسم ... زود بیدار نشدم ... اصن نخوابیدم !


می رم دست شویی ، قیافه مو نیگا می کنم ... شاید امروز ماتیک بزنم ... نمی دونم چن هفته س ماتیک نزده م . ایران بیشتر می زدم . نه همیشه ؛ ولی از تمام لوازم آرایشا ، گاهی ماتیکو دوس داشتم و همیشه هم لاکو ! با این قیافه ی خسته ، حتمن باید یه چیزی بمالم ... اگه حالش بود !

 

آشفته م ! از بی خوابی نیس ! از آشفتگی بود که بی خواب شدم !

...
چرا مملکت این شکلی شده ؟ چرا فک می کنیم هر کی تو تلویزیونه ، حتمن یه عوضیه مثه خودشون ؟ چرا فک می کنیم هر هنرمندی که تو ایران مطرح می شه ، یه عوضیه مثه خودشون ؟ چرا فک می کنیم هر خبرنگاری که داره تو ایران کار می کنه ، یه عوضیه مثه خودشون ؟ چرا ما فک می کنیم هر کی کشته می شه یه " سبز " بوده ؛ اونا فک می کنن هر کی کشته می شه یه " جان بر کف نظام " بوده ؟ چرا من فک می کنم داریم ایرانو از دست می دیم ؟ چرا من هر چی می خوام خوش بین باشم ، نمی تونم به این فک نکنم که در آینده ی نزدیک ایرانم می شه مثه عراق یا افغانستان ؟ چرا من این قد از " اشغال " واهمه دارم ؟ چرا همه چی گرونه ، به جز " جون آدما " ؟

 

چرا من حتا دیگه نمی تونم واسه این چیزا گریه کنم ؟

چرا من امشب نتونستم بخوابم ؟

   + غزل کریمی - ۸:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٤

داستان من و ... تو

سلام ...

چه دل نازکیم از هم ... چه تنهایی م با هم ... چه دلتنگیم بی هم ...

تمام ما را می توانم توی همین سه تا جمله ی ناتمام بالا بگنجانم ... تمام " ما " را ...

............

من چه قدر زود دلتنگ تو می شوم نازنین ! چرا این قدر زیادی تو ؟ آن قدر زیادی که زود از دستم سر می روی ... آن قدر زیادی که وقتی سر می روی ، دلم برایت تنگ می شود ! آن قدر زیادی ، که دلم نمی خواهد همیشه تو را ... آن قدر زیادی ، که وفتی نیستی ، دلم تو را بیشتر از همیشه و همه می خواهد !

.............

پس چرا این جور هم دیگر را ... پس چرا این قدر زود دلم تنگ ت می شود نازنین ؟!

   + غزل کریمی - ٢:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٥

داستان من و آن شب سال نوی مسیحی ها که تا صبح ادامه داشت

سلام ...

دوهزار و نه تموم شد . دو هزار و ده اومد !

راستشو بخواین کلل این ماجرا به هیچ جای من نبود ، اگه شب تحویل سال نوی میلادی رو خونه مونده بودم . اما به هیچ جای من شد ، چون دیشب رو تا صب بیدار بودم و مثه یه مسیحی واقعی !!! شب سال نو رو شب زنده داری کردم !!

و امروز تازه به معنای واقعی عبارت " تا خرخره خوردن " پی بردم واقعن !

دیشب به لطف یکی از دوستا ، خونه ی یه معمار ایتالیایی دعوت بودم . یه بیست نفری مهمون داشت . یه خونه ی کوچیک جم و جورخوشگل . همه هم یا پیر پاتال یا خب ، آدم بزرگ . بچه کوچولوشون من بودم و یکی دو تا دیگه . یه دختر کوچولوی ایتالیایی شیش ساله هم بود که به شدت از سگ شیطون بی شعور صاب خونه می ترسید طفلی !

تا خرخره خوردم ! تا رسیدیم ، اول با یه  aperitivo ( نوشیدنی اشتها باز کن ) پذیرایی شدیم ؛ البته بعد از اون که با تک تک مهمونا روبوسی کردیم و تبریک و این چرت و پرتا . بعد با یه میز پر از antipasto ( پیش غذا ) مواجه شدیم و مشغول شدیم ! البته این پیش غذاها خیلی چیزای وحشتناکی بودن از قبیل : نون تست با سالمون دودی  نون تست با خاویار ، سالاد تن و لوبیا، میگوی سرد با صیفی جات و مرغ ، پنیر ، زیتون  ، ترشی پیاز ، اسنک ، موتزارللا و گوجه و غیره ! یه کم بعد هم صدف اومد ! از اون صدفا که تو پوسته شون سرو می شن و عین ان دماغ می مونن ! همه وایستاده بودیم سر پا دور میز و گپ می زدیم و می خوردیم .

 

بعد نوبت رسید به primo piatto ( غذای اول ) که ینی غذای اصلی داره شروع می شه . البته غذای اصلی میزانش از پیش غذاها کمتر بود . معلوم هم هس چرا خب ! غذای اول هم پاستا بود با میگو ...

 

بعد نوبت رسد به secondo piatto ( غذای دوم ) که ماهی سالمون پخته بود با پوره ی سیب زمینی روش ...

 

بعد نوبت رسید به میوه ... سالاد میوه ، نارنگی ، انگور و غیره !

 

بعد نوبت رسید به دسر : شیرینی بادومی و پسته ای مخصوص سیسیل و panettone ، کیک مخصوص شب کریسمس ( natale )که روش پر از بادومه و توش کشمش و خلال پوست پرتقال ... و چن جور کیک و شیرینی دیگه !

القصه ! البته ما تا قبل از تحویل سال ینی نیمه شب ، تازه رسیده بودیم به غذای دوم . سال که تحویل شد ، شامپاین باز کردن و شراب خوراش زدن تو رگ . و ما مجبور شدیم با همه ی اون جمعیت روبوسی کنیم و سال نو رو تبریک بگیم ...

خوردن بقیه ی چیزا تا ساعت دو این طورا طول کشید . بعد ، ملت که تا خرخره خورده بودن نشستن به ورراجی و ساعت شد سه و نیم این طورا ... در این حین یه سری از مهمونا تشریف بردن . اما ما موندیم . بعد صاب خونه گفت پاشین بریم یه باری که من می دونم تا صب بازه ! ما هم پا شدیم رفتیم ! البته من خوابم می اومد . ولی خانوم صاب خونه که یه خانوم حدود پنجاه ساله ای بود ، گفت : ای بابا ! شب عیده ها ! بیا بریم ! منم گفتم جهنم ضرر ! می آم ! پا شدیم رفتیم بار و قهوه خوردیم ... من که خیلی خوابم می اومد دو تا خوردم !

بعد اومدیم خونه ... ینی حدودای ساعت شیش این طورا ! تازه ! حالا مگه با خوردن اون دو تا قهوه خوابم می برد ؟ این قدم خورده بودم که اصن نمی تونستم دراز بکشم . نشستم پای کامپیوتر و تازه ساعت ده صب گرفتم خوابیدم !

القصه ! تا ساعت هشت شب گرفتم خوابیدم و بیدار که شدم با همون یکی از دوستان پا شدم رفتم همبرگر و بعدشم کاپوچینو و کیک زدم تو رگ ... و برگشتم ... و حالا از زور شیکم سیری دارم این چیزا رو می نویسم !!

این بود انشای من درباره ی capo d'anno ینی شب سال نو در ایتالیا !

 

 

پی نوشت : ار فیس بوک خبر گرفتم که اسم بچه ی سارا - هم کلاسی دانشگام - که وختی من اومدم اینجا دنیا اومده " باران " ه ، تپله و اینم عکسش :

   + غزل کریمی - ۱:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٢