داستان ما و آن همسایه مان که اسمش سن سیرو بود !

سلام ...

سرما خورده م ...

نشسته م و بازی میلان منچستر رو به طرز بسیار رقت انگیزی نگاه می کنم ! رقت انگیز از این جهت که از یکی از سایت های اینترنتی شبکه ی سه رو گرفته م و دارم آن لاین می بینم ... ولی هی قطع و وصل می شه !! بعضی وختام فقط صدای مزدک میرزایی رو می شنوم ...

تصورش که این بازی فقط چند تا خیابون ( چهار - پنج تا ایستگاه مترو فقط ) پایین تر از محل زندگی من داره برگزار می شه ، یه کم سخته هنوز ...

من توی میلانم ... یه کم بالاتر از ورزشگاه سن سیرو !

   + غزل کریمی - ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢۸

داستان من و یک خستگی امتحانی

سلام ...

خسته ام ...

چشمم درد گرفته از بس یا به صفحه ی کامپیوترم چشم دوختم یا خم شدم رو میز نور و طراحی های نمای یکی از خیابونای میلان رو تموم کرده م ...

آفریقایی های آپارتمانمون امروز در حالی که 5 ساعت تمام منتظر بودن تا غذاشون ( که یه چیز مزخرفی بود مخلوط از مرغ و یه عالمه سیب زمینی آب پز و پاستای لوله ای ) بپزه ... هفت هشت ده نفری ریخته بودن تو آشپزخونه و بلند بلند حرف می زدن و می خندیدن ... اینا درس که نمی خونن ! فقط این هم اتاقی من که اسمش " ارمین " (hermine ) هست ، خوشبختانه درس خون و بچه ی فوق العاده تمیز و مودبیه خدا رو شکر ... 

مجبور شدم برم بهشون تذکر بدم تا یه کمی آروم بگیرن ... وحشتناک در حد سر جالیز داد و بیداد می کنن . الانم که اومدم پایین ( چون اینترنت اتاق قطع بود ) یه دفه دوتای دیگه شون اومدن و الان همین بغل نشسته ن بلند بلند حرف می زنن ...

پروژه ی طراحی م تموم شد ... دلم خوش بود که فردا پس فردا رو یا استراحت می کنم یا می رم می گردم ... الان دیدم استادم ای میل زده و موافقت کرده که این سه شنبه برم امتحانی رو که غایب بودم بدم !!

بیشتر از 500 صفحه مطلب سنگینه ! هیچی نخونده م ! بدبخت شدم ! خدا کنه بتونم بخونم و قبول شم ... برام خیلی مهمه !

 

 

پی نوشت : امروز اینجا برف سنگین اومد . خدا کنه فردا پس فردا یخ بندون نشه ! از یخ بندون متنفرم !

   + غزل کریمی - ٢:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٧

داستانی از دیگری

سلام ...

یک هو هوای نادر ابراهیمی کردم ... دلم خواست ...

 

تجربه مطلقا به کار عاشق نمی اید. کسی که تجربه دارد قبل ازهرچیز می داند که نباید عاشق بشود. تجربه، عشق را باطل می کند . بنابراین، تجربه کل زندگی را باطل می کند. عشق، چیزی ست یگانه و یک باره ، اما تجربه یعنی تکرار، یعنی بیش از یک بار. عاشق شدن، شرط اولش ، بی تجربگی ست.دانایی هم خودش ، ضد عشق است.

"نادر ابراهیمی"

   + غزل کریمی - ۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٥

داستان من و چیزهای خیلی خوشمزه

سلام ...

دوستان ! من همچنان به آپ دیت تصویری ادامه می دم ، چون همچنان در روزهای دردناک امتحان به سر می برم !

* آخ دلم تنگه واسه ی خونه / خونه م وسط شهر تهرونه ...

دلم به شدت برای این چیزا تنگ شده :

1)

چلوکباب

2)

shrimp_jujeh.jpg

3)

4)

توضیح : هر کی به شما گفته می آیید ایتالیا ، پیتزای باحال می خورین ، زر زیادی زده ! پیتزای ایران کجا ، پیتزای ایتالیا کجا ! اینا اصن بلد نیستن به جز پیتزا مارگریتا جور دیگه ای پیتزا بزنن !

5)

10025773637.jpg

6)

توضیح : شیرینی های اینجا فقط قیافه دارن ! اصنم خوش مزه نیستن !

 

** فعلن همینا !

   + غزل کریمی - ٢:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٤

داستان ما و چند تا عکس

سلام ...

از اونجایی که این روزا روزای امتحانه و من هم به شدت بچه ی خرخون و نازی می باشم ، اصن حوصله ی نوشتن تاریخ زندگی م ! رو در این روزا ندارم . از این رو به تصویر رو می آرم که خدا خیرش بده ! خیلی مختصر و مفید حرفا رو بیان می کنه . شدیدن هم به درد این جور مواقع جو زده گی روزای امتحان می خوره !!

نوامبر با استادای درس کارگاه آنالیز شهری مون رفته بودیم برگامو . یادمه یه بارم یه عالمه راجع بهش نوشتم . ولی چون ورد 2007 هم بلاک شد ، نتونستم اینجا بذارمش . بعدشم بی خیال شدم . حالا فعلن چن تا عکس می ذارم ؛ تا بعد ببینم چی می شه نوشته شم می ذارم یا نه !

 

پی نوشت : برگامو یه شهر کوچیکیه در حدود یه ساعتی میلان . فوق العاده س ! 

 

 

 

 

 

 

 

همین !

   + غزل کریمی - ٧:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٠