یک داستان ساده

سلام ...
می خواهم بنویسم ، اما سخت می گیرم نوشتن را . بر عکس همیشه ها که اوضاع سخت بود و من نوشتنشان را - تنها نوشتنشان را - آسان می گرفتم ؛ حالا اوضاع آسان است و نوشتن بر من سخت می آید !
نمی نویسم . نمی نویسم از این اوضاع آسان و آرام که شاید چندی بیشتر نپاید . شاید هم بیشتر از آنچه فکرش را می کنم بماند .
وضع ساده ای ست عزیز . من از این ساده بودن خوشم می آید . من از این وضع ساده ای که بین من و تو و اسکندر و ثریا برقرار است خوشم می آید !

 


پی نوشت : راستش بعد از این که برای اسکندر اسم گذاشتم تصمیم گرفتم برای ثریا هم اسم بگذارم . به تو نگفتم ، چون نپرسیدی !

   + غزل کریمی - ۱:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٢/۳٠

داستان من و آن بیماری های صعب العلاج

سلام ...
یکم : تمام عمر چون دریای قطبی منجمد بودم        مرا تبخیر کردی ، ابر عابر ساختی از من !
                                           از مهدی عابدی

دوم : اعصاب مصاب ندارما !

سوم : از صب تا حالا دنبال پاسپورت قدیمی م گشتم . تا حالا که نزدیکای سه صب فرداشه ، تو کشوی میز کامپیوتر پیداش کردم !! این شعره هم از لا به لای جست و جوهام سرک کشید واسه خودش .

چهارم : تا امتحان داشتم ، دردم یکی بود . می شستم درس می خوندم ، علاجش بود ! حالا که امتحان تموم شده ، به حمد لله درد و مرض ها فوران کرده ن :
- تموم شدن اعتبار پاسپورت
- دویدن دنبال اصل مدرک پیش دانشگاهی که بعد ده یازده سال معلوم نیس تو کدوم بایگانی داره خاک می خوره .
- خوندن کتابای آلفا تست ( به این گندگی ) که هر چند مطالب درسی ش خیلی سطحیه ولی به هر حال به زبون خارجکیه دیگه !
- بلد نبودن اتوکد در حد اپسیلون و فتوشاپ و بقیه ی نرم افزارهای گرافیکی در حدی که آبروم نره . اینا رو باس بلد باشم خیر سرم !
- دویدن دنبال مجید واسه اون نامه هه که باس از اداره بگیره مبنی بر این که حقوق سالیانه ش بگیره . ( به من چه که شماها نمی دونین مجید داداشمه و در انواع پیجوندن استاده ! )
- دویدن دنبال ترجمه ی مدارک
این وسط ، گم شدن پاسپورت تو اتاق داغون من هم قوز بالا قوز بود که خدا رو شکر مرتفع شد !

پنجم : خودم می دونم ماتحتم گشادتر از این حرفاس . ولی علی الحساب سعی می کنم به روی خودم نیارم و همه ی این کارا رو با هم انجام می دم تا آخرین نفس !

ششم : این قدر می ترسیدم امتحان قبول نشم که از قبل نرفتم دنبال پاسپورتم . آخه یکی نیس بگه دختر ! حالا الانم لازمت نشد ، یه وخ دیدی دوباره فیلت یاد هندوستان کرد پا شدی رفتی یه بلاد کفری جایی ! این شده که این همه کار رو سرم تلنبار شده !

هفتم : خدا رفتگان شما رم بیامرزه ...

   + غزل کریمی - ٢:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٢/۱٦

داستان یک شوق قدیمی

سلام ...
اس ام اس مینو که رسید ، تو مغازه بودم . نشستم کف زمین و گریه کردم . جوری  که شانه هام هم تکان خورد ! این گریه نه برای ایتالیا بود ، و نه برای هیچ چیز مسخره ی دیگری که ماها می کنیمشان هدفی برای سگ دو زدن های بی سرانجاممان !
این گریه از سر شوق بود ، که بعد از ده سال باورم شد هنوز هم می توانم درس بخوانم و از درس خواندن لذت ببرم و شوق امتحان داشته باشم . که باورم شد این همه سال توی آن دانشگاه لعنتی با آن استادهای لعنتی با آن مدیر گروه و رییس دانشکده ی لعنتی ، نتوانسته شوق درس خواندن را از سرم بیرون کند .
نه ! گریه ام از سر شوق برای چیزی که هنوز نیامده ، نبود . از سر شوق برای چیزی بود که همیشه بوده و گاهی فراموشم می شده !


پی نوشت : از 200 شدم 184 !
پی نوشت 2 : این عادت هیچ وقت از سرم بیرون نمی ره که قبل امتحان هیچ استرسی نداشته باشم و با دل خجسته برم بشینم سر جلسه ، اما بعدش تا موقع اعلام نتایج از استرس بمیرم !

   + غزل کریمی - ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٢/۱۱

داستان یک انتظار معمولی شاید

سلام ...
تموم شد ! حالا فقط باید بشینم و انتظار بکشم . کاری که در تمام عمرم برام سخت ترین بوده !

   + غزل کریمی - ۳:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٥

داستان یک قضیه ی ناموسی ایتالیایی

سلام ...
عجب روزگاریه ها !
اصلن چه معنی داره که این ایتالیایی ها واسه هر قضیه ی ناموسی ای یه اصطلاح ویژه داشته باشن که تازه شم اون اصطلاحو تو یه ترانه بیارن ؟ که اون وخ من برم جلوی دو تا پسر از معلممون بپرسم : سینیورا ! fare ancora ینی چی ؟!!! که بعدش سینیورا بازوی منو بکشه ببره بیرون کلاس تا معنی این عبارت شریف رو در گوشم بگه ! آخرشم که برگردم تو کلاس ، اون دو تا پسر گیر بدن که حالا معنی ش چی بود ؟ زنونه بود ؟!!!!!

خب ! البته اصن هم زنونه نبود ! ولی خب به من چه ! اون دو تا برن از یه معلم آقا بپرسن خب !

   + غزل کریمی - ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢