داستان هایی در حوالی ترجمه

سلام ...
خیلی خسته ام این روزها را ...
خیلی خسته ام و پریشان و شاید عصبی و شاید نگران و شاید خیلی چیزهای با حال دیگر !!
فقط همین که :
گوییدو کوپانی شاعر است و اهل شهر " ترینته " که یک جایی ست در حوالی شمال ایتالیا . و تازه گی ها با هم دوست شده ایم و شعرهایش - تا آن جایی که من می فهممشان - شعرهای خوبی هستند .
این هم یک شعر کوتاه و یک هایکو از همین گوییدو خان بیست و هشت - نه ساله !


SENZA LETTERATURA


Mamma e bimbo
ventotto anni più uno
– stimo –
sull'autobus argentazzurro del primo
pomeriggio,
si guardano.

Punto.
In barba
al gusto poetico del ventunesimo secolo,

leggero
come un granello di polvere in volo
sul filo
di amore iperreale
in quello sguardo,

io mi EMOZIONO ancora in stampatello.

***


بدون ادبیات

مادر و بچه
بیست و نه سال و یک سال
- حدس می زنم -
سوار بر اتوبوس نقرآبی خط یک
بعد از ظهر ،
به هم نگاه می کنند


نقطه .
در دهان ،
طعم شاعرانه ای از قرن بیست و یکم


سبک
مانند دانه ی گرد و غباری  در باد
توی نخ عشقی سرشار از واقعیت
در آن نگاه


من هنوز هم در {بیان} جملات ادیبانه مضطرب می شوم !

 

 

dal balcone

sull’orlo della notte:
non le domando, –
non mi risponde


در بالکن

بر حاشیه ی شب :
از او سوالی نمی پرسم ،
به من جوابی نمی دهد

 

* هر دو اثر از گوییدو کوپانی   GUIDO CUPANI

   + غزل کریمی - ۱:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱

داستان ما و آن "گوییدو"

سلام ...
برای " گوییدو " که روزی چند بار وبلاگم را می بیند و سعی می کند نوشته هایم را با گوگل ترجمه کند !
...
نمی دانم توی نوشته هام دنبال چه می گردی . نمی دانم اصلن حال و هوای یک دختر 28 ساله ی ایرانی را می فهمی یا نه .
شاید داری دنبال شعرهام می گردی . شاید هم داری دنبال چیزهایی از ایران می گردی که توی تلویزیون ها و روزنامه ها نمی گویند
اما نه شعر پیدا می کنی ، نه آن چیزهای دیگر را !
می دانی ؟ من خیلی وقت است شعر نمی گویم . شده ام یک دختر معمولی که گاهی چیزی می خواند و گاهی چیزی می نویسد و گاهی چیزی می کشد . شده ام یک دختر " گهگاه " !
می دانی ؟ ایران همان است که توی نامه های من می خوانی . همین دخترکی که دارد بال بال می زند برای زندگی کردن . برای فریاد کشیدن . همین دخترکی که مثل خیلی های دیگر دارد از کشورش می گریزد ... دخترکی که می داند آن طرف هم خبری نیست . که آن طرف هم فقط یک " خارجی " است . که دلش تنگ می شود برای " ایران " ش و برای این وطنی که دارد از آن می گریزد !
دنبال چه می گردی گوییدو ؟
...

پی نوشت : راستش ، این را دوست دارم که گوییدو مرتب می آید و وبلاگم را نگاه می کند . فکر کنم حس و حالش در آن وقت چیزی شبیه حس و حال من است موقعی که دارم به خط چینی نگاه می کنم !

 

Ciao

Per “ Guido “ che ogni giorno guarda il mio blog per alcune volte e si sforza per la traduzine I miei scritti con google !

Non lo so che cosa cercheresti nei miei scritti . non lo so che capisci per affatto la voglia di una ragazza ventottene iraniana .

Forse stai cercando le mie poesie . anche forse stai cercando le cose sull’Iran che non si trovanno nei TV o nelle giornale .

Ma non trovi mai la poesia e neanche l’altre cose !

Lo sai ? e` molto tempo che io non scrivo la poesia . mi sono diventata una ragazza normale che qualchevolta legge una cosa e qualchevolta scrive una cosa e qualchevolta disegne una cosa . mi sono diventata una ragazza “ qualchevolta” !

Lo sai ? Iran e` lostesso che leggi nelle mie lettere . proprio questa ragazzina che vorrebbe vivere . vorrebe gridare . questa ragazzina che come molte altre persone , sta fuggendo del suo paese . una ragazzina che sa non esiste nessuna notizia neanche nei quell dintorni . lo sa che in Europe sara sola una straniera . che gli sara mancata alla sua Iran . alla questa patria che sta le fuggerendo !

?Cerchi di che cosa Guido 

Nota a piedi pagina :

Veramente , mi piace questo che Guido regolarmente viene e guarde il mio blog ! ci credo che quella volta ne pense come quella che io sto guardendo sulla scrittora cinese! 

   + غزل کریمی - ٥:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱۸

داستان ماهای فراموش کار

سلام ...
نمی خوام از عبارت " مردم ایران " استفاده کنم . چون وختی این جوری می گی ، ینی که خودتو جدا می کنی . ینی تو احساس خارجی بودن داری .
نمی خوام هم بگم " مردم ما " چون اون وخ یه جور حس برتری طلبی و دید از بالا تو ذوق می زنه .
می گم " ما " ، فقط ما !
"ما" خیلی فراموش کاریم . یه عده مون بدتر از اون یه عده ای که من جزوشم ، ماهام بدتر از اونا !
یه عده مون فراموش کردن که تابستون پارسال خیلیا رو گشت ارشاد احمدی نژاد به بهانه های چرت گرفت . بعد همون یه عده ای - که خیلیاشون با مو بیرون گذاشتن و اینا حال می کنن - امسال که دیدن خبری از گشت ارشاد نیس ، به احمدی نژاد رای دادن و هی محمود جون محمود جون گفتن . یادشون رفته بود خب !
یه عده مون هم اولش خیلی چیزا رو به یاد آوردیم و رفتیم رای دادیم . اما این اولش بود . بعدش اون اوضا به وحود اومد و یه عده مون ریختن تو خیابون و یه عده مون از دست رفتن یا داغون شدن .و ما هم هی یه هفته ندا ندا کردیم و شهید و شهدا و اینا !
اما حالا آفت فراموشی سراغ ما هم اومده ...
کسی یادش هست یک شنبه ی دو هفته قبل تو تهران چه خبر بود ؟

   + غزل کریمی - ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۸

یک داستان چند صدایی

سلام ...
صداها توی هم قاتی شده اند . کسی کسی را نمی شناسد . من توی خودم داد می کشم . توی تو داد می کشم . نمی شنوم . نمی شنوی . رفتن بهانه ای شده برای ماندنمان . برای گفتنمان . رفتن . فقط رفتن . رفتن و نرسیدن .
من سعی می کنم عادی باشم . عادی نشان دهم همه ی بیرونم را . تو اما عادی نیستی . و عادی نبودنت را سر من داد می کشی . من اما نمی شنوم . صداها توی هم قاتی شده اند . صداها سرسام آورده اند برایمان . حواسمان پی "سرها" ست تا " دل ها " . بی خود تلاش می کنم عادی باشم . تو بهتری ! تو بهتری که عادی نیستی در این روزها . تو بهتری که عصبانیت این روزهات را سر من می کوبی و خیالت راحت می شود که دست کم حال یک نفر را گرفته ای !
من اما عادی ام همچنان . دعوامان می شود و من عادی ناراحت می شوم و عادی گریه می کنم و عادی به این فکر می کنم که چند یورو تا چهارهزار تا کم دارم . به رفتن فکر می کنم . به رفتن و نرسیدن و ماندن و رسیدن . یا شاید همه ی چیزهایی برعکس این ها .
من عادی ام . مثل همیشه که عده ای مرا " زیادی فهم " می دانند - آن طورها که نیستم - و عده ای مرا " نفهم " می دانند - باز هم آن طورها که نیستم !
تو بهتری اما . چون ادعای فهمیدنت می شود و می دانی این ادعای فهمیدن را باید با رنجاندن کسی که ادعای فهمیدنش نمی شود ثابت کرد . تو بهتری که دست کم حال یک نفر را توی این هیر و ویر توانسته ای بگیری !

   + غزل کریمی - ٢:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱