داستان تموم شدن خیلی چیزا و شروع شدنای شاید !

سلام ...
خسته ...
خسته ...
خسته ...
چی م می رسه اون ور ؟
خسته از خودم ، از تو ، از ساک بستن ، از ندیدن ، نرسیدن . خسته از فرار کردن از فکر کردن به تو ...
کمتر از دوازده ساعت دیگه از این خونه می رم . حدود پونزده ساعت دیگه از خونه بزرگه می پرم . هیچ حس خاص وحشتناکی ندارم . نه خلی ذوق دارم ، نه خیلی ناراحت و دپرسم . انگار که یه اتفاق کاملن معمولی داره واسم می افته . نمی دونم بعدش قراره حالی م شه که چه بلایی سرم اومده ؟! یا شایدم قراره حالی م شه که اینجا که بودم چه بلایی داشت سرم می اومد ؟!!
فعلن فقط به تموم شدن این وضعیت فک می کنم . به رفتن ، یعنی به تموم شدن اضطراب های جمع کردن بار و بنه توی سی کیلو ، جا نذاشتن حتا یک نخود ... تموم شدن تلفن زدن ها و اس ام اس ها ... تموم شدن کپی پیست فایل هام از سی دی و کامپیوتر به لب تاپ ...  تموم شدن خودم ...


پی نوشت : ای کاش بتونم اونجا که رسیدم یه دل سیر بخوابم !

   + غزل کریمی - ۳:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۳٠

داستان یک زندگی نصفه تختی

سلام ...
همه ی زندگی تو - اونایی رو که می تونی ببری ، اونایی رو که اگه نبری فک می کنی می ترکی ! اونایی رو که اگه نبری ، البته نمی ترکی هم ! ولی چون فک می کنی می ترکی ، ور می داری شون - همه ی اینای زندگی تو تلنبار می کنی روی تختت که از شنبه دیگه روش نمی خوابی . نیگا می کنی به " همه ی زندگی ت " که نصف تخت رو اشغال کرده ... می ترسی ! می ترسی از این که همه ی زندگی ت اندازه ی یه نصفه تخته ! گریه ت می گیره از دیدن همه ی اونایی که داری با خودت می بری ...
از اتاق می ری بیرون . برمی گردی ... دوباره به همه ی زندگی ت نیگا می کنی . به نظرت مسخره می آد : این همه لباس . این همه کتاب . این همه خوراکی . این همه چیزای دیگه ... باحاله ! فکی می کنی که : اصن اینا هیش نقشی تو زندگی ت ندارن که . همه ی زندگی ت اونایی ن که نمی تونی با خودت ببری شون . می ذاری شون همین جا تا بمونن واسه همدیگه . اگه قرار بود ببری شون اصن نمی رفتی !


پی نوشت : حالا اصن واسه چی داری می ری ؟
پی نوشت 2 : یه جورایی هم حال آدم گرفته می شه که از این همه بزک دوزک زندگی که تلنبار شده تو اتاقت ، فقط یه نصفه تخت رو با خودت داری می بری ، هم حال آدم جا می آد که بالاخره داری بعد این همه مدت از این همه بزک دوزک زندگی دل می کنی ...
پی نوشت 3 : سخت ترین قسمتش دل کندن از کتابامه !
پی نوشت 4 : سخت ترین قسمت آدمانه ش ، دل بستن به عکس هاس ...
پی نوشت 5 : حالا هی همه گریه کنن ، هی من بخندم کر کر !!
پی نوشت 6 : ممنون از سپیده - نازلی - لئا - شبنم - صدیقه - سارا - فاخته - سمانه - یکتا - سحر - ندای رمی - هایدی - انسی - سهیلا - زهرا - بهار - بهناز که امروز رو پیشم بودن و اصن وخ نکردم درست حسابی ببینمشون و هی منو اذیت کردن و اینا ...
پی نوشت 7 : ممنون از کیمیای مهربون عمه که واسه اولین بار تو زندگ ش ، شب موند خونه ی مامان بزرگه تا روز مهمونی دوستام هم پیشم باشه . ممنون که این قد خوشگله ، این قد مهربونه ، این قد عزیزه ، این قد از همه ی دوستای دیوونه ی من خوشش اومده بود و این قد همه ی دوستام از اون خوششون اومده بود !

   + غزل کریمی - ۱:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٢٧

داستان دلداری های دم رفتن

سلام ...
این روزا که عصبی ام . این روزا که می خوام همه چیز و همه کس دور و ورم رو با تمام وجود بو کنم ، ببلعم ، یا هر چیز دیگه ای !
این روزا که نگام خیره می مونه رو همه ی چیزای دور و ورم واسه ثبت طولانی ترشون تو ذهنم . این روزا که هی لباسامو ، کتابامو ، خوراکیامو وزن می کنم تا مبادا بارم از سی کیلو اضافه شه . این روزا که دارم مغازه رو با همه ی خاطرات خوب و بدش جم می کنم تحویل می دم . این روزا که از حالا دلم واسه آدمای عزیز دور و ورم که دیگه معلوم نیس کی ببینمشون تنگ می شه .
این روزا ، به خودم دلداری می دم !
دلداری می دم که می رم و اونجا دیگه سرعت اینترنت اعصابمو خورد نمی کنه !
دلداری می دم که اونجا دیگه هر سایت و وبلاگی رو که می خوام ، بدون نگرانی از بابت فیلترینگ باز می کنم !
دلداری می دم که اونجا مجبور نیستم تو گرمای چهل درجه ایییییییین همه رو هم رو هم بپوشم !
دلداری می دم که اونجا خط قرمزاش با اینجا فرق می کنه . نمی گم کمتره یا بیشتر . فرق می کنه فقط . راستش یه کم شاید به خط قرمزهای من نزدیک تره !


پی نوشت : به روم نمی آرم که با رفتن از اینجا چه چیزایی رو از دست می دم . به روم نمی آرم که اونجا چه قدر عذاب خواهم کشید . چون اینا رو قبل از این که تصمیم قطعی واسه رفتن بگیرم به خودم گفته بودم و حلاجی کرده بودم . الان فقط به این فک می کنم که اونجا چه چیزایی به دست می آرم . چیزایی که اینجا محال بودن . منظورم اصن همه ی اون دلداری های اون بالا نیس . منظورم حق تحصیل تو یه دانشگاه خوب با استادای خوب با فضای آموزشی باز با جو هنری درست و حسابی و ایناس . منظورم حق انتخابه ... حق انتخاب ، حتا به عنوان یه خارجی . یه جهان سومی !

   + غزل کریمی - ۳:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱٤

داستان من و وقایع اخیر

سلام ...
حالم بد است . حالم بد است که ، یعنی هیچ چی م نیست ها ! به قول قیصر امین پور " رفتار من عادی ست " اما ... اما این روزها مدام به گریه می افتم . مادرم را می بینم و به گریه می افتم . یک فیلم احمقانه ی ایرانی می بینم و به گریه می افتم . توی یک فیلم می بینم زن و مردی با عشق هم دیگر را می بوسند و به گریه می افتم ...
کارم شده گریه ...
حالا بماند که شب که خسته می رسم خانه ، می زنم بی بی سی و معمولن بعد از مدتی گوش دادن به یک سری حرف های همیشگی راجع به کشته شده ها و زندانیان ، بغض می کنم و می زنم زیر گریه و های های ...
حالا بماند که عکس دخترکی دچار سو تغذیه را می بینم که در خود مچاله شده و آن طرف تر لاشخوری نشسته به انتظار مرگ قریب الوقوع دخترک بی نوا ... می بینم و حالت تهوع می گیرم . دل پیچه ای شدید که حتا گریه هم چاره اش نیست ...
...
اعصابم از وقایع انتخابات خورد است . اعصابم از مردم اطرافم که خیلی راحت می گویند هر که بازدداشت شده و هر که مرده حقش بوده خورد است ( باور کنید این شهر هنوز مردم نادانی دارد که صدا و سیمای عزیز تنها منبع مثلن آگاهی شان است ) اعصابم از این که دارم می روم هم خرد است ... اعصابم خورد است ملت ! می فهمید این را ؟!

 

پی نوشت : یک نفر بیاید به من حالی کند که پایان شب سیه سپید است !


پی نوشت 2 : یک نفر بیاید دست من را بگیرد نگذارد بروم !


پی نوشت 3 : یک نفر بیاید پرده را کنار بزند تا چشم اندازی اصلی کشورم را ببینم ...
چرا من دارم همین روزهای کوفتی از این خراب شده می روم آخر ؟ چرا من این قدر حالم دارد از همه چیز به هم می خورد ؟


پی نوشت هیچ کدام : یک نفر بیاید محکم مرا تکان بدهد ... من یخ زده ام ، تکان نمی خورم . من فقط چشم هام کار می کند که هی اشک می شوند ... یک نفر بیاد محکم مرا تکان بدهد !

پی نوشت جهنمی : عکس سهراب را که می بینم ، دیگر از همه بدتر ! آخر این بچه هم سن اشکان ما بود - دور از جان خواهر زاده ی نازنینم - هی پیش خودم فکر می کنم فکر کن فقط لحظه ای اگر ...
مادرش چه می کشد ؟ اصلن این بچه ...
اصلن این بچه ها ...
گریه می کنم ...
گریه می کنم ...
گریه می کنم ...
...

   + غزل کریمی - ٢:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٧