داستان سه تا نقطه ی عاشقانه ی بی دلیل

سلام ...

چه قدر دلم می خواهد شعر بگویم ! این شاید اولین بار باشد که اعتراف می کنم به کمبود شعرم ! کجاست ؟ کجاست آن دخترک شاعری که ... کجاست آن روح بی پروایی که ... کجاست ؟

دلم می خواهد بنویسد . دلم اصلن عاشقانه می خواهد . یک عاشقانه ی محض بی دلیل . اصلن تو را فراموش کند یا خودش را یا تمام آن ها را که بوده اند و می آیند و نمی مانند ! دلم می خواهد بنویسد فقط . بنویسد مثل تمام آب های روان که نوشته می شوند و می آیند و می روند و نمی مانند . مثل تمام بادهای پاییزی که همه چیز را با خودشان می برند و همه چیز را با خودشان می آورند ... مثل تمام بادهای پاییزی که بی خبر سروده می شوند ...

چند قرن است که این طور ننوشته ام ؟ چند هزار سال است که پیچیده ام بین قدم های سرد آهن ها و فسیل ها و ... ننوشته ام ... ننوشته ام ... اصلن همین سه نقطه های بین متن هام که دیگر نمی آورمشان ... دیوانه ام می کنند همین ها ! چه قدر این سه نقطه ها را دوست دارم ... چه دلبستگی ای بهشان دارم و خبر ندارم !

اصلن رمز تمام عاشقانه هایم همین سه نقطه ها بودند . گمشان کرده بودم بین تمام خط های فاصله که بین نام ها افتاده برام . دلم می خواهد یک پاک کن نوک تیز بردارم و تمام خط فاصله ها را به سه نقطه تبدیل کنم . دلم می خواهد تمام جدایی ها را توی سه نقطه ها دفن کنم .

دلم چه قدر شعر می خواهد ...

 

پی نوشت : تو را کم دارم . تو را که شبیه تمام نگفتن های منی ! کجایی بیایی ببوسمت بگذارمت روی چشمم ؟ کجایی شعر بشوی بروی توی استخوان هام ؟ ... تو را کم دارم که بنشینم روی زانوهات و سرم را کمی به عقب خم کنم و از گوشه ی چشم چپم که بهتر می بیند ، تو را نگاه کنم ... کاشکی شبیه تمام گفتن هایمان بودیم . نگفتن هایمان رخصت ندادند بهمان ... کاشکی این قصه جور دیگری بود !

   + غزل کریمی - ٢:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢۳

داستان من و آشپزی و عینک و تو !

سلام ...

می رم از این سر تا اون سر راهرو تا یکی رو پیدا کنم که ازش بپرسم این گاز ( یا هر چیز کوفتی دیگه ای که برقیه و واسه غذا پختنه ) رو چه جوری باید خاموش کنم . تو راهروی خودمون فقط یه پسر هندیه رو می بینم که ایتالیایی بلد نیس و منم که انگلیسی حالی م نیس ! می رم طبقه ی پایین ...

اون وخ باید یه پسره دم آسانسور واستاده باشه که کچل باشه و عینکشم مدل مال تو باشه و مدل واستادنشم عین تو باشه و من بی هوا میخ شم تو صورتش و این قد همون جور وایستم تا پسره بهم سلام کنه !

خودمو به اون راه می زنم و مشکلمو براش می گم . اونم می آد بالا و بهم می گه که چه گهی باید بخورم !

پسره که می ره ، تازه فک می کنم به این که انگاری اصن خود تو بود لامصب ! چرا اومده بودی تو خوابگاه ما ؟!!!!!!!!!!

   + غزل کریمی - ٥:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢۱

داستان یک خانه ی تازه

سلام ...

بالاخره بعد از هشتاد روز در به دری ، خوابگاه گرفتم .

حالا اینجام : خوابگاه نیوتن ... در صد فرسخی دانشگاه پلی تکنیک

خوابگامون خیلی از دانشگاه دوره . البته خیلی که می گم ، شما زیاد با تهران مقایسه نکنین ! این خیلی ینی مثلن با مترو حدود سی و پنج دقیقه طول می کشه !

فعلن همین !

   + غزل کریمی - ٢:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢۱

داستانی که کلاغه را از راه خانه اش برگرداند

سلام ...

دیشب هی ازم پرسیدی ... هی جواب دادم ... هی پرسیدی : " حتا از ... بیشتر ؟ " هی من جواب دادم : " خیلی بیشتر "

می دونی !

یه چیزی رو نپرسیدی تا من جواب بدم : " نه کمتر ! "

نپرسیدی : " حتا از خودتم بیشتر دوستم داری ؟ "

نپرسیدی ! خوب شد نپرسیدی !

 

 

پی نوشت : هیشکی تو ایتالیا بیشتر از تو کمکم نکرده ؛ هیشکی هم بیشتر از تو داغونم نکرده ! هر دو تاش به هم در !

 

پی نوشت 2 : دیگه هیش کدوم از هر دو تاشو نمی خوام . می فهمی ؟ خسته م ! از تو ! از خودم ! از هر دو تاش !

   + غزل کریمی - ٢:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢٠

داستانم نمی آد

سلام ...

خیلی وخته یه مطلب نوشتم راجع به اون هفته ای که رفته بودیم برگامو واسه یکی از درسامون . ولی نمی دونم چرا اصن پا نمی ده اینجا بذارمش . حسش نیس ...

من خوبم . شماها خوبین ؟

   + غزل کریمی - ۱:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۱۳